تفسیر نمونه جلد 12

اين تفسير نتيجه تلاش مستمر پانزده ساله معظم له با همكارى جمعى از نويسندگان حوزه علميه مى باشد. اين كتاب به زبان عربى و اردو نيز ترجمه و چاپ شده است.

تعداد جلد: 27 جلد

زبان: فارسى

تعداد صفحات:

قطع: وزيرى

نوع جلد: گالينگور

نوبت چاپ: سى و دوم

هدف هائى كه در اين تفسير تعقيب مى شود

سوره اسراء

1 ـ نام هاى اين سوره و محل نزول آن

2 ـ محتواى سوره اسراء

3 ـ فضيلت تلاوت اين سوره

معراج گاه پيامبر(صلى الله عليه وآله)

مسأله معراج

1 ـ معراج از نظر قرآن و حديث

2 ـ آيا معراج جسمانى بوده يا روحانى؟

3 ـ هدف معراج

4 ـ معراج و علوم روز

در پاسخ، توجه به چند نكته لازم است

دو طوفان بزرگ

1 ـ دو فساد بزرگ تاريخى بنى اسرائيل

2 ـ هر چه كنيد به خود كنيد!

3 ـ تطبيق آيات بر تواريخ اسلامى

مستقيم ترين راه خوشبختى

آيا انسان ذاتاً عجول است؟

2 ـ بلاى شتابزدگى!

3 ـ نقش عدد و حساب در زندگى انسان ها

چهار اصل مهم اسلامى

1 ـ تفأل و تطيّر (فال نيك و بد)

2 ـ كارنامه عجيب اعمال آدمى

3 ـ بى گناه و با گناه را با هم نمى سوزانند!

4 ـ اصل برائت و آيه «ما كُنّا مُعَذِّبِينَ...»

مراحل چهارگانه مجازات الهى

خطوط زندگى طالبان دنيا و آخرت

1 ـ آيا دنيا و آخرت با هم تضادّ دارند؟

2 ـ نقش سعى و تلاش در پيروزى ها

3 ـ امدادهاى الهى

توحيد و نيكى به پدر و مادر

دقت فوق العاده در احترام به پدر و مادر

1 ـ احترام پدر و مادر در منطق اسلام

2 ـ تحقيقى پيرامون معنى «قضاء»

3 ـ تحقيقى پيرامون معنى «اف»

رعايت اعتدال در انفاق و بخشش

1 ـ منظور از ذى القربى در اينجا كيانند؟

2 ـ بلاى اسراف و تبذير

3 ـ فرق ميان اسراف و تبذير

4 ـ آيا ميانه روى در انفاق با ايثار تضاد دارد؟!

شش حكم مهم

فلسفه تحريم زنا

زيان كم فروشى

تنها از علم پيروى كن

يك درس مهم براى برقرارى نظم اجتماعى

راه مبارزه با پندارگرائى

متكبّر مباش!

مشرك مشو؟

چگونه از حق فرار مى كنند؟!

دليل تمانع

تسبيح و حمد عمومى موجودات جهان.

پاسخ به يك سؤال

گوشه اى از روايات اهل بيت

بى خبران مغرور و موانع شناخت

1 ـ جمع بندى و مرورى بر اين آيات

2 ـ چرا اين حجاب ها به خدا نسبت داده شده؟

4 ـ «أَكِنَّه» و «وَقْر» چيست؟

5 ـ تفسير جمله «ما يَسْتَمِعُونَ بِهِ»

6 ـ چرا «مسحور» به پيامبر(صلى الله عليه وآله) نسبت مى دادند؟

7 ـ وحشت مشركان از نداى توحيد

رستاخيز قطعى است

برخورد منطقى با همه مخالفان

«وسيله» چيست؟

تسليم بهانه جويان نشو!

1 ـ رؤياى پيامبر(صلى الله عليه وآله) و شجره ملعونه

2 ـ بهانه هاى منكران اعجاز

3 ـ انكار گذشتگان چه ارتباطى به آيندگان دارد؟!

دام هاى ابليس

1 ـ معنى چند لغت

2 ـ وسائل متنوع وسوسه گرى شيطان

با اين همه نعمت اين همه كفران چرا؟!

1 ـ انسان هاى كم ظرفيت

2 ـ فرار از محدوده حكومت خدا ممكن نيست

3 ـ معنى چند لغت

انسان، گل سر سبد موجودات

1 ـ مركب، نخستين نعمت انسان

2 ـ گراميداشت انسان از سوى خداوند

3 ـ تفاوت «كَرَّمْنا» و «فَضَّلْنا»

4 ـ معنى «كثير» در اينجا چيست؟

5 ـ چرا انسان برترين مخلوق خدا است؟

1 ـ نقش رهبرى در زندگى انسان ها

2 ـ كرامت بنى آدم

3 ـ نقش رهبرى در اسلام

4 ـ كوردلان!

مجازات كمترين انعطاف در برابر شرك!

1 ـ آيا پيامبر(صلى الله عليه وآله) روى خوش به مشركان نشان داد؟

2 ـ چرا عذاب مضاعف؟

3 ـ «ضِعف» به معنى دو، و چند برابر است

4 ـ تفسير جمله «إِذاً لاَتَّخَذُوكَ خَلِيلاً»

5 ـ خدايا مرا به خود وامگذار!

توطئه شوم ديگر!

سرانجام باطل، نابودى است

1 ـ نماز شب يك عبادت بزرگ روحانى

2 ـ مقام محمود چيست؟

3 ـ عوامل سه گانه پيروزى

4 ـ حق پيروز است و باطل نابود

5 ـ آيه «جاءَ الْحَقُّ...» و قيام مهدى(عليه السلام)

قرآن نسخه شفابخش

1 ـ مفهوم كلمه «مِنْ» در «مِنَ الْقُرْآنِ»

2 ـ فرق ميان شفاء و رحمت

3 ـ چرا ظالمان نتيجه معكوس مى گيرند؟

4 ـ داروى مؤثر براى همه دردهاى اجتماعى و اخلاقى

هر كسى بر فطرت خود مى تند

1 ـ غرور و يأس، دو بيمارى خطرناك اخلاقى

2 ـ «شاكِلَة» چيست؟!

روح چيست؟

اصالت و استقلال روح

دلائل مادى ها بر عدم استقلال روح

نقطه هاى تاريك اين استدلال

دلائل استقلال روح

4 ـ مقايسه پديده هاى روحى با كيفيات مادى

آنچه دارى از بركت رحمت او است!

هيچ گاه همانند قرآن را نخواهيد آورد

در اين آيه چند نكته جلب توجه مى كند:

بهانه هاى رنگارنگ!

1 ـ پاسخ پيامبر(صلى الله عليه وآله) در برابر بهانه جويان

2 ـ افكار محدود و تقاضاهاى نامعقول:

3 ـ دستاويز ديگر براى نفى اعجاز

بهانه همگونى!

هدايت يافتگان واقعى

چگونه معاد ممكن است؟

1 ـ معاد جسمانى

2 ـ كدام آيات

3 ـ منظور از «مِثْلَهُم» چيست؟

4 ـ اجل چيست؟

5 ـ پيوند آيات

6 ـ آيا همه انسان ها بخيل هستند؟

7 ـ تعبير به «خَشْيَةَ الاْ ِنْفاق»

با اين همه نشانه ها باز ايمان نياوردند

1 ـ منظور از آيات نُه گانه

2 ـ آيا سؤال كننده پيامبر(صلى الله عليه وآله) است؟

3 ـ منظور از «أرض» در اين آيات كدام سرزمين است؟

عاشقان حق!

1 ـ برنامه ريزى براى تعليم و تربيت

2 ـ رابطه علم و ايمان

آخرين بهانه ها

1 ـ تناسب صفات سه گانه

2 ـ تكبير چيست؟

3 ـ پاسخ به يك سؤال

سوره كهف

فضيلت سوره كهف

محتواى سوره كهف

آغاز با نام خدا و قرآن

1 ـ آغاز سوره، با «حمد» خدا

2 ـ كتابى پابرجا و مستقيم و نگاهبان

3 ـ انحراف اعتقادى

4 ـ ادعاى بدون دليل

5 ـ عمل صالح يك برنامه مستمر

غصه مخور، جهان ميدان آزمايش است

آغاز ماجراى اصحاب كهف

سرگذشت مشروح اصحاب كهف

1 ـ جوانمردى و ايمان

2 ـ ايمان و امدادهاى الهى

3 ـ پناهگاهى به نام غار

موقعيت دقيق اصحاب كهف

بيدارى بعد از يك خواب طولانى

1 ـ پاك ترين طعام

2 ـ تقيّه سازنده

3 ـ كانون قرآن لطف است

پايان ماجراى اصحاب كهف

1 ـ رجماً بالغيب

2 ـ «واو» در جمله «وَ ثامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ»

3 ـ مسجد در كنار آرامگاه

4 ـ همه چيز با اتكاء بر مشيت خدا

5 ـ پاسخ به يك سؤال

خواب اصحاب كهف

1 ـ داستان اصحاب كهف در احاديث اسلامى

2 ـ كهف در كجا بوده است؟

3 ـ جنبه هاى آموزنده اين داستان

آيا داستان اصحاب كهف علمى است؟

زمستان خوابى:

دفن مرتاضان:

انجماد بدن انسان زنده

پاكدلان پابرهنه!

1 ـ روح طبقاتى، مشكل بزرگ جامعه ها

2 ـ مقايسه زندگى اين جهان، و آن جهان

3 ـ رابطه هواپرستى و غفلت از خدا

4 ـ لباس هاى زينتى، در جهان ديگر

5 ـ نزديك شدن به ثروتمندان، به خاطر ثروتشان

ترسيمى از موضع مستكبران در برابر مستضعفان

اين هم پاسخ مستضعفان

و اين هم پايان كارشان

1 ـ غرور ثروت

2 ـ درس هاى عبرت

آغاز و پايان زندگى در يك تابلو زنده

1 ـ زرق و برق ناپايدار!

2 ـ عوامل غرورشكن

واى بر ما اين چه كتابى است!

1 ـ كوه ها و سرّ انهدام آنها

2 ـ نامه اعمال

3 ـ ايمان به معاد و نقش آن در تربيت انسان ها

شياطين را اولياى خود قرار ندهيد!

1 ـ آيا شيطان فرشته بود؟

2 ـ گمراهان را نبايد به معاونت دعوت كرد

گوئى تنها منتظر مجازاتند!

در مجازات الهى عجله نمى شود

سرگذشت شگفت انگيز خضر و موسى

ديدار معلم بزرگ

معلم الهى و اين اعمال زننده؟!

اسرار درونى اين حوادث.

1 ـ مأموريت خضر در نظام تشريع بود يا تكوين؟!

2 ـ خضر، كه بود؟

3 ـ افسانه هاى ساختگى

4 ـ آيا نسيان براى پيامبران ممكن است؟!

5 ـ چرا موسى به ديدار خضر شتافت؟!

6 ـ آن گنج چه بود؟

7 ـ درس هاى اين داستان

سرگذشت عجيب ذو القرنين

هدف هائى كه در اين تفسير تعقيب مى شود

چشم ها از سراسر جهان به اسلام دوخته شده، مى خواهند اسلام را از نو بشناسند...حتى خود مسلمانان!. و اين به دلايل مختلفى است از جمله، «انقلاب اسلامى كشور ما» و «جنبش هاى اسلامى در نقاط مختلف ديگر جهان» را مى توان نام برد، كه افكار همه، مخصوصاً نسل جوان را تشنه شناخت هر چه بيشتر اسلام ساخته است.

و براى شناخت اسلام هر كس مى داند نزديك ترين راه و مطمئن ترين وسيله، غور و بررسى بيشتر در متن قرآن مجيد، كتاب بزرگ آسمانى ما است.

اما از سوى ديگر قرآن اين كتاب عظيم و پرمحتوا، همانند كتب عادى، داراى يك بعد نيست، و به اصطلاح «بطون» مختلفى دارد، و در درون هر بطنى، بطن ديگر نهفته است.

و به تعبير ديگر، هر كس به مقدار عمق فكر خويش و به اندازه فهم و آگاهى و شايستگى اش از قرآن استفاده مى كند، بى آن كه عمق كرانه هاى آن بر كسى آشكار باشد، ولى مسلّماً هيچ كس از كنار چشمه قرآن محروم باز نمى گردد!

با توجه به آنچه گفته شد نياز به تفسيرهائى كه مركز پيوند افكار دانشمندان و محققان اسلامى است، و مى تواند راه گشاى اسرار مختلف قرآن گردد، كاملاً روشن است.

اما كدام تفسير؟ و كدام مفسّر؟... آن تفسير كه آنچه قرآن مى گويد بازگو كند، نه آنچه خود مى خواهد و مى پسندد.

مفسّرى كه خود را در اختيار قرآن بگذارد، و از مكتبش درس فرا گيرد، نه آن كس كه «نا آگاه» و يا «آگاهانه» با پيش داورى هايش مى كوشد در برابر قرآن «استاد» باشد و نه «شاگرد».

* * *

البته مفسران بزرگ و محققان عالى قدر اسلام از نخستين قرون اسلامى تا كنون تلاش ها و كوشش هاى بسيار ارزنده و شايان تقديرى در اين زمينه كرده اند و در عربى و فارسى و زبان هاى ديگر تفسيرهاى فراوانى نگاشته اند كه در پرتو آن به گوشه اى از شگفتى هاى اين كتاب بزرگ آسمانى مى توان راه يافت (شَكَرَ اللّهُ سَعْيَهُمْ).

اين نكته، نيز قابل ملاحظه است كه: با گذشت زمان «مسائل تازه اى» براى مردم حق طلب و حقيقت جو مطرح مى شود، و «سؤالاتى» از برخورد و تضاد مكتب ها، و گاه از وسوسه هاى منافقان و مخالفان، و زمانى در چگونگى تطبيق تعليمات اين كتاب بزرگ و آسمانى بر نيازهاى زمان، پيش مى آيد كه بايد تفسيرهاى امروز پاسخ گوى آنها باشند.

و از سوى ديگر، تفسيرها همه نبايد مجموعه اى از اقوال گوناگون و بحث هاى پيچيده و غيرقابل درك براى عموم باشد، بلكه، امروز تفسيرهائى لازم است كه همچون خود قرآن، جنبه همگانى داشته باشد و تمام قشرها اعم از «فضلاء» و «توده مردم» بتوانند از آن استفاده كنند (بى آن كه از ارزش و عمق بحث ها كاسته شود).

* * *

توجه به اين امور، سبب شد كه گروهى از ما بخواهند: به نوبه خود دست به تأليف تفسيرى بزنيم به اين اميد كه اين نيازها را برطرف سازد، و چون اين كار سنگين بود، جمعى از اهل فضل را كه همسفران خوبى در اين راه طولانى و پرفراز و نشيب بوده و هستند به كمك و همكارى دعوت شدند، تا با تشريك مساعى اين مشكل حل شود، اين كار بحمد اللّه قرين موفقيت شد، و محصولى داد كه، با استقبال فوق العاده همه قشرها مواجه گرديد، به طورى كه در اكثر نقاط مردم در سطوح مختلف به اين تفسير روى آوردند و مجلدات آن كه: تا كنون به يازده جلد رسيده (و اين دوازدهمين جلد آن است) كراراً چاپ و منتشر شده است «و خدا را بر اين موفقيت سپاس مى گوئيم».

* * *

در مقدمه اين جلد، لازم است نظر خوانندگان عزيز را به چند نكته جلب كنم:

1 ـ كراراً سؤال مى كنند: مجموع اين تفسير در چند جلد تمام خواهد شد؟

در جواب بايد بگويم: ظاهراً از بيست جلد كمتر و از بيست و چهار جلد بيشتر نخواهد بود!

2 ـ كراراً مى گويند: چرا مجلدات تفسير با فاصله زياد زمانى منتشر مى شود؟

بايد عرض كنم ما نهايت كوشش رادر سرعت بخشيدن به كار داريم و حتى در سفر وحضر، گاهى در تبعيدگاه، و گاهى در بستر بيمارى، آن را ادامه داده ايم، اما از آنجا كه نمى توان نظم و عمق مباحث را فداى سرعت عمل نمود، بايد كارى كرد كه ميان اين هر دو تا آنجا كه ممكن است جمع شود.

و از سوى ديگر مشكلات فوق العاده چاپ، و تهيه كاغذ و مانند آن را (مخصوصاً در زمان جنگ) نبايد از نظر دور داشت كه آن هم يك عامل مهم تأخير بوده است.

3 ـ گاهى مى پرسند: اگر اين تفسير به قلم افراد مختلف تهيه گردد، هماهنگ نمى تواند باشد.

در پاسخ مى گويم: در آغاز كار تا اندازه اى چنين بود ولى به زودى براى تأمين همين هدف، بر آن شديم كه قلم تفسير، همه جا ازاينجانب باشد، و دوستان در جمع آورى مطالب كمك كنند، آنها نيز هر كدام كار خود را قبلاً به طور انفرادى انجام مى دهند و يادداشت هاى لازم را تهيه مى كنند ولى بعداً در جلسات دسته جمعى كه با هم داريم، هماهنگى لازم ايجاد مى گردد تا هيچ گونه نوسانى در بحث ها و طرح مسائل گوناگون و سبك تفسير پيدا نشود، و همه يك دست و يكپارچه و منسجم باشد.

اميدواريم بتوانيم: براى تعميم منفعت بيشتر، اين تفسير را به زبان عربى و حتى زبان هاى ديگر ترجمه كنيم تا ديگران نيز بتوانند از آن بهره گيرند (اين پيشنهاد از سوى خوانندگان عزيز نيز مطرح شده است).(1)

* * *

خداوندا! چشم ما را بينا، گوشمان را شنوا و فكرمان را صائب و كارساز فرما، تا بتوانيم به عمق تعليمات كتابت راه يابيم، و از آن، چراغ پرفروغى براى خود و ديگران فراهم سازيم.

خداوندا! آتش هائى كه دشمنان انقلاب ما خصوصاً، و دشمنان اسلام عموماً پيرامون ما برافروخته اند و فكر ما را دائماً به خود مشغول داشته است، در پرتو مجاهدت هاى پيگير و سعى و تلاش بى امان اين امت اسلامى، خاموش بگردان تا يك جا دل را به تو بنديم و در راه تو و خدمت به بندگان مستضعف تو گام برداريم.

بارالها! به ما توفيق و عمر مرحمت فرما كه بتوانيم اين تفسير را به پايان بريم و اين خدمت ناچيز را به آخر برسانيم و يكجا به پيشگاهت تقديم داريم. (إنَّكَ عَلى كُلِّ شَىْء قَدِيْر).

قم حوزه علميه ـ ناصر مكارم شيرازى

اول رجب 1401

16 / 2 / 1360


1 ـ چنان كه همه خوانندگان مى دانند اين تفسير ـ به حمد اللّه ـ در بيست و هفت جلد در سال 1365 به پايان رسيد و به زبان عربى به نام «الامثل» ترجمه گرديد و به زبان هاى مختلف ديگر از جمله «اردو» ترجمه و منتشر شده است.

5 / 10 / 1382

 

سوره اسراء

1 ـ نام هاى اين سوره و محل نزول آن

نام مشهور اين سوره «بنى اسرائيل» است و نام هاى ديگرى نيز از قبيل «اسراء» و «سبحان» دارد.(1)

روشن است: هر يك از اين نام ها به تناسب مطالبى است كه، در اين سوره در رابطه با آن وجود دارد.

اگر نام «بنى اسرائيل» بر آن گذارده شده به خاطر آن است كه بخش قابل ملاحظه اى در آغاز و پايان اين سوره پيرامون بنى اسرائيل است.

و اگر، به آن «اسراء» گفته مى شود، به خاطر نخستين آيه آن كه پيرامون «اسراء» (معراج) پيامبر(صلى الله عليه وآله) سخن مى گويد، و «سبحان» نيز از نخستين كلمه اين سوره گرفته شده است.

ولى، در رواياتى كه فضيلت اين سوره را بيان مى كند، تنها به نام «بنى اسرائيل» برخورد مى كنيم، و به همين جهت، جمعى از مفسران، همين نام را براى سوره، برگزيده اند.

به هر حال، مشهور و معروف اين است كه: تمام يكصد و يازده آيه اين سوره در ««مكّه» نازل شده، و مفاهيم و محتواى آن نيز كاملاً متناسب با سوره هاى مكّى است هر چند، بعضى از مفسران، معتقدند: پاره اى از آيات آن در «مدينه» نازل شده است، ولى، گفتار مشهور صحيح تر به نظر مى رسد.

* * *


1 ـ تفسير «آلوسى»، جلد 15، صفحه 2.

 

2 ـ محتواى سوره اسراء

گفتيم: اين سوره، بنا بر مشهور از سوره هائى است كه در «مكّه» نازل شده است و طبعاً ويژگى هاى سوره هاى مكّى در آن جمع است، از جمله: دعوت مؤثر به توحيد، و توجه دادن به معاد، و نصايح سودمند، و مبارزه با هر گونه شرك، ظلم و انحراف.

به طور كلّى مى توان گفت: آيات اين سوره، بر محور امور زير دور مى زند:

1 ـ دلائل نبوّت مخصوصاً قرآن و نيز معراج.

2 ـ بحث هائى مربوط به معاد، مسأله كيفر و پاداش، نامه اعمال و نتائج آن.

3 ـ بخشى از تاريخ پر ماجراى بنى اسرائيل، كه در آغاز سوره و پايان آن آمده است.

4 ـ مسأله آزادى اراده و اختيار و اين كه: هر گونه عمل نيك و بد، نتيجه اش به خود انسان بازگشت مى كند.

5 ـ مسأله حساب و كتاب در زندگى اين جهان، كه نمونه اى است براى جهان ديگر.

6 ـ حق شناسى در همه سطوح، مخصوصاً درباره خويشاوندان، و به خصوص پدر و مادر.

7 ـ تحريم «اسراف و تبذير»، «بخل»، «فرزند كشى»، «زنا»، «خوردن مال يتيمان»، «كم فروشى»، «تكبّر» و «خونريزى».

8 ـ بحث هائى در زمينه توحيد و خداشناسى.

9 ـ مبارزه با هر گونه لجاجت در برابر حق و اين كه: گناهان، ميان انسان و مشاهده چهره حق پرده مى افكند.

10 ـ شخصيت انسان، فضيلت و برترى او بر مخلوقات ديگر.

11 ـ تأثير قرآن براى درمان هر گونه بيمارى اخلاقى و اجتماعى.

12 ـ اعجاز قرآن، و عدم توانائى مقابله با آن.

13 ـ وسوسه هاى شيطان، و هشدار به همه مؤمنان به راه هاى نفوذ شيطان در انسان.

14 ـ بخشى از تعليمات مختلف اخلاقى.

15 ـ و سرانجام فرازهائى از تاريخ پيامبران، به عنوان درس هاى عبرتى براى همه انسان ها و شاهدى براى مسائل بالا.

* * *

3 ـ فضيلت تلاوت اين سوره

از پيامبر(صلى الله عليه وآله) و همچنين از امام صادق(عليه السلام) براى كسى كه اين سوره را بخواند اجر و پاداش فراوانى نقل شده است از جمله:

در روايتى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: مَنْ قَرَأَ سُورَةَ بَنِى إِسْرائِيْلَ فِى كُلِّ لَيْلَةِ الجُمُعَة لَمْ يَمُتْ حَتّى يُدْرِكَ الْقائِمَ وَ يَكُونَ مِنْ أَصْحابِهِ:

«كسى كه سوره بنى اسرائيل را هر شب جمعه بخواند، از دنيا نخواهد رفت تا اين كه قائم را درك كند و از يارانش خواهد بود».(2)

كراراً گفته ايم: پاداش ها و فضيلت هائى كه براى سوره هاى قرآن بيان شده هرگز براى خواندن تنها نيست، بلكه خواندنى است كه توأم با تفكر و انديشه، و سپس الهام گرفتن براى عمل بوده باشد.

مخصوصاً در يكى از همين روايات مربوط به فضيلت اين سوره، مى خوانيم: فَرَقَّ قَلْبُهُ عِنْدَ ذِكْرِ الْوالِدَيْنِ:

«كسى كه اين سوره را بخواند و به هنگامى كه به توصيه هاى خداوند در ارتباط با پدر و مادر در اين سوره مى رسد، عواطف او تحريك گردد و احساس محبت بيشتر نسبت به پدر و مادر كند»(1) داراى چنان پاداشى است.

بنابراين، الفاظ قرآن ـ هر چند بلا شك محترم و پر ارزش است ـ ولى اين الفاظ، مقدمه اى است براى معانى، و معانى مقدمه اى است براى عمل.

* * *

به هر صورت مجموعه بحث هاى عقيدتى، اخلاقى و اجتماعى در اين سوره، نسخه كاملى را تشكيل مى دهد براى ارتقاء و تكامل بشر در زمينه هاى مختلف، و جالب اين كه: اين سوره، با «تسبيح خدا» شروع مى شود و با «حمد و تكبير او» پايان مى گيرد.

تسبيح نشانه اى است براى پاك سازى و پيراستن از هر گونه عيب و نقص.

حمد نشانه اى است براى آراستن به صفات فضيلت، و تكبير رمزى است به پيشرفت و عظمت.

* * *

1 سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الأَقْصَى الَّذِي بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ

 

ترجمه:

به نام خداوند بخشنده بخشايشگر

1 ـ پاك و منزّه است خدائى كه بنده اش را در يك شب از مسجد الحرام به مسجد الاقصى كه گرداگردش را پر بركت ساخته ايم برد، تا برخى از آيات خود را به او نشان دهيم چرا كه او شنوا و بيناست.


1 ـ «بحار الانوار»، جلد 86، صفحه 310.

2 ـ «مصباح الكفعمى»، صفحه 441.

 

تفسير:

معراج گاه پيامبر(صلى الله عليه وآله)

نخستين آيه اين سوره، از مسأله «اسراء» يعنى سفر شبانه پيامبر(صلى الله عليه وآله) از مسجد الحرام به مسجد اقصى (بيت المقدس) كه مقدمه اى براى معراج بوده است سخن مى گويد.

اين سفر كه در يك شب و مدت كوتاهى صورت گرفت، حداقل در شرايط آن زمان، از طرق عادى به هيچ وجه امكان پذير نبود، و جنبه اعجازآميز و كاملاً خارق العاده داشت.

نخست، مى گويد: «منزّه است آن خداوندى كه بنده اش را در يك شب از مسجد الحرام به مسجد اقصى كه گرداگردش را پر بركت ساخته ايم، برد» (سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِالأَقْصَى الَّذِي بارَكْنا حَوْلَهُ).

اين سير شبانه خارق العاده: «به خاطر آن بود كه: بخشى از آيات عظمت خود را به او نشان دهيم» (لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا).

و در پايان اضافه مى كند: «چرا كه خداوند شنوا و بينا است» (إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ).

اشاره به اين كه: اگر خداوند پيامبرش را براى اين افتخار برگزيد، بى دليل نبود; زيرا او گفتار و كردارى آنچنان پاك و شايسته داشت، كه اين لباس، بر قامتش كاملاً زيبا بود، خداوند، گفتار پيامبرش را شنيده، كردار او را ديده و لياقتش را براى اين مقام، پذيرفته بود.

بعضى از مفسران اين احتمال را نيز، در جمله فوق داده اند كه: منظور از آن تهديد منكران اين اعجاز است كه: خداوند سخنانشان را مى شنود، و اعمالشان را مى بيند، و از توطئه آنها آگاه است.

اين آيه، در عين فشردگى، بيشتر مشخصات اين سفر شبانه اعجازآميز را بيان مى كند:

1 ـ جمله «أَسْرى» نشان مى دهد كه: اين سفر، شب هنگام واقع شده; زيرا «اسراء» در لغت عرب به معنى سفر شبانه است، در حالى كه كلمه «سير» به مسافرت در روز گفته مى شود.

2 ـ كلمه «لَيْلاً» در عين اين كه: تاكيدى است براى آنچه از كلمه «اسراء» فهميده مى شود، اين حقيقت را نيز بيان مى كند كه: اين سفر، به طور كامل، در يك شب واقع شد، و مهم نيز همين است كه: فاصله ميان مسجد الحرام و بيت المقدس كه بيش از يكصد فرسخ است و در شرائط آن زمان، مى بايست روزها يا هفته ها به طول بيانجامد، تنها در يك شب رخ داد.

3 ـ كلمه «عبد» نشان مى دهد: اين افتخار و اكرام به خاطر مقام عبوديت و بندگى پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود; چرا كه بالاترين مقام براى انسان اين است كه: بنده راستين خدا باشد، جز بر پيشگاه او جبين نسايد، و در برابر فرمانى جز فرمان او تسليم نگردد، هر كارى مى كند براى خدا باشد و هر گامى برمى دارد رضاى او را بطلبد.

4 ـ همچنين، تعبير «عبد» نشان مى دهد: اين سفر در بيدارى واقع شده.

و اين سير، جسمانى بوده است، نه روحانى; زيرا سير روحانى معنى معقولى جز مسأله خواب يا حالتى شبيه به خواب ندارد، ولى كلمه «عبد» نشان مى دهد: جسم و جان پيامبر(صلى الله عليه وآله) در اين سفر شركت داشته، منتها كسانى كه نتوانسته اند اين اعجاز را درست در فكر خود هضم كنند، احتمال روحانى بودن را به عنوان توجيهى براى آيه ذكر كرده اند، در حالى كه مى دانيم:

اگر كسى به ديگرى بگويد: من فلان شخص را به فلان نقطه بردم مفهومش اين نيست كه در عالم خواب يا خيال بوده، يا تفكر انديشه او به چنين سيرى پرداخته است.

5 ـ آغاز اين سير (كه مقدمه اى بر مسأله معراج به آسمان ها بوده و بعداً دلائل آن ذكر خواهد شد) «مسجد الحرام» در «مكّه» و انتهاى آن «مسجد الاقصى» در «قدس» بوده است.

البته، در اين كه: پيغمبر(صلى الله عليه وآله) از كنار خانه «كعبه» به اين سير، پرداخت و يا در خانه يكى از بستگانش بود، (و از آنجا كه به همه شهر «مكّه» گاهى به عنوان احترام، مسجد الحرام گفته مى شود، اين تعبير در آيه ذكر شده است) در ميان مفسران گفتگو است، ولى بدون شك، ظاهر آيه اين است كه: مبدأ سير او مسجد الحرام بوده است.

6 ـ هدف از اين سير، مشاهده آيات عظمت الهى بوده، همان گونه كه دنباله اين سير در آسمان ها نيز به همين منظور، انجام گرفته است تا روح پر عظمت پيامبر(صلى الله عليه وآله) در پرتو مشاهده آن آيات بيّنات، عظمت بيشترى يابد، و آمادگى فزون ترى براى هدايت انسان ها پيدا كند، نه آن گونه كه كوته فكران مى پندارند كه: پيامبر(صلى الله عليه وآله) به «معراج» رفت تا خدا را ببيند!، به گمان اين كه: خدا محلّى در آسمان ها دارد!!

به هر حال، پيامبر(صلى الله عليه وآله) گرچه عظمت خدا را شناخته بود، و از عظمت آفرينش او نيز آگاه بود، ولى «شنيدن، كى بود مانند ديدن»!

در آيات سوره «نجم» كه به دنباله اين سفر، يعنى معراج در آسمان ها اشاره مى كند، نيز مى خوانيم: لَقَدْ رَأَى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى: «او در اين سفر، آيات بزرگ پروردگارش را مشاهده كرد».(1)

7 ـ جمله «بارَكْنا حَوْلَهُ» بيانگر اين مطلب است كه: «مسجد الاقصى» علاوه بر اين كه: خود سرزمين مقدسى است، اطراف آن نيز سرزمين مبارك و پر بركتى است.

و اين ممكن است اشاره به بركات ظاهرى آن بوده باشد; چرا كه مى دانيم: در منطقه اى سرسبز و خرم و مملوّ از درختان و آب هاى جارى و آبادى ها واقع شده است.

و نيز ممكن است: اشاره به بركات معنوى آن بوده باشد، زيرا اين سرزمين مقدس، در طول تاريخ مركز ظهور پيامبران بزرگ خدا، و خاستگاه نور توحيد و خدا پرستى بوده است.

8 ـ جمله «إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ» ـ همان گونه كه گفتيم ـ اشاره به اين است كه: بخشش اين موهبت به پيامبر(صلى الله عليه وآله) بى حساب نبوده، بلكه به خاطر شايستگى هائى بوده كه بر اثر گفتار و كردارش، پيدا شد و خداوند از آن به خوبى آگاه بود.

9 ـ ضمناً كلمه «سُبْحان» دليلى است بر اين كه: اين برنامه پيامبر(صلى الله عليه وآله) خود نشانه اى بر پاك و منزّه بودن خداوند از هر عيب و نقص است.

10 ـ كلمه «مِنْ» در «مِنْ آياتِنا» نشان مى دهد: آيات عظمت خداوند آن قدر زياد است كه: پيامبر(صلى الله عليه وآله) با تمام عظمتش در اين سفر پر عظمت، تنها گوشه اى از آن را مشاهده كرده است.

* * *


1 ـ نجم، آيه 18.

 

مسأله معراج

مشهور و معروف، در ميان دانشمندان اسلام اين است كه: پيامبر(صلى الله عليه وآله) به هنگامى كه در «مكّه» بود، در يك شب از مسجد الحرام به مسجد اقصى در بيت المقدس به قدرت پروردگار آمد، و از آنجا به آسمان ها صعود كرد، و آثار عظمت خدا را در پهنه آسمان مشاهده نمود و همان شب به «مكّه» بازگشت.

و نيز مشهور و معروف آن است كه: اين سير زمينى و آسمانى را با جسم و روح توأماً انجام داد.

ولى از آنجا كه اين يك موضوع فوق العاده شگرفى است، جمعى به توجيه آن پرداخته و آن را به معراج روحانى تفسير كرده اند كه چيزى شبيه يك خواب يا مكاشفه روحى خواهد بود، اما همان گونه كه گفتيم: اين موضوع كاملاً با ظواهر آيات، مخالف است; چرا كه ظاهر آيات، به مسأله جسمانى بودن گواهى مى دهد.

به هر حال، پيرامون اين بحث سؤالات فراوانى وجود دارد از جمله:

1 ـ چگونگى معراج از نظر قرآن و حديث و تاريخ.

2 ـ اعتقاد دانشمندان اسلامى اعم از شيعه و اهل تسنن، در اين زمينه.

3 ـ هدف معراج.

4 ـ امكان معراج از نظر علوم روز.

هر چند، بحث طولانى پيرامون اين مسائل، از عهده يك بحث تفسيرى خارج است، ولى، ما سعى مى كنيم: فشرده اين مسائل را ذيلاً بياوريم.

1 ـ معراج از نظر قرآن و حديث

در دو سوره از سوره هاى قرآن، به اين مسأله اشاره شده است:

نخست، همين سوره «اسراء» كه تنها بخش اول اين سفر را بيان مى كند (يعنى سير از مكّه و مسجد الحرام به مسجد اقصى و بيت المقدس).

ديگر، در سوره «نجم» طى شش آيه، از آيه 13 تا 18 كه قسمت دوم «معراج»، يعنى سير آسمانى آمده است، آنجا كه مى فرمايد:

وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى * عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى * عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى * إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ ما يَغْشى * ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى * لَقَدْ رَأى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى:

خلاصه مفاد اين شش آيه چنين است: پيامبر(صلى الله عليه وآله) براى دومين بار، فرشته وحى «جبرئيل» را به صورت اصلى، مشاهده و ملاقات كرد (مرتبه اول در آغاز نزول وحى در كوه «حرا» بود).

اين، ملاقات در نزد بهشت جاويدان صورت گرفت.

پيغمبر(صلى الله عليه وآله) در مشاهده اين منظره، دچار خطا و اشتباه نشد.

آيات و نشانه هاى بزرگى را از عظمت خدا مشاهده كرد.

اين آيات، كه به گفته اكثر مفسران، از «معراج» سخن مى گويد، نيز نشان مى دهد: اين حادثه در بيدارى اتفاق افتاده است، مخصوصاً جمله «ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى» (چشم پيامبر دچار خطا، انحراف و طغيان نشد) گواه ديگر بر اين موضوع است.

از نظر حديث، روايات بسيار زيادى در زمينه مسأله معراج، در كتب معروف اسلامى نقل شده كه بسيارى از علماى اسلام تواتر، يا شهرت آن را تصديق كرده اند، به عنوان نمونه:

فقيه و مفسر بزرگ «شيخ طوسى» در تفسير «تبيان» ذيل آيه مورد بحث، چنين مى گويد: «علماى شيعه، معتقدند: خداوند در همان شبى كه پيامبرش را از «مكّه» به «بيت المقدس» برد، او را به سوى آسمان ها عروج داد، و آيات عظمت خود را در آسمان ها به او ارائه فرمود، و اين در بيدارى بود، نه در خواب».

مفسر عاليقدر مرحوم «طبرسى» در تفسير خود «مجمع البيان»، ذيل آيات سوره «نجم» چنين مى گويد:

«مشهور در اخبار ما اين است كه: خداوند پيامبر را با همين جسم در حال بيدارى و حيات، به آسمان ها برد و اكثر مفسران را نيز عقيده همين است».

محدّث شهير «علامه مجلسى» در «بحار الانوار» مى گويد: «سير پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) از مسجد الحرام به بيت المقدس، و از آنجا به آسمان ها، از جمله مطالبى است كه آيات و احاديث متواتر شيعه و سنى، بر آن دلالت دارد، و انكار امثال اين مسائل يا تأويل و توجيه آن به معراج روحانى، يا خواب ديدن پيامبر، ناشى از عدم اطلاع از اخبار ائمه هدى و يا ضعف يقين است».

آن گاه اضافه مى كند: «اگر بخواهيم اخبارى را كه در اين باره رسيده جمع آورى كنيم كتاب بزرگى خواهد شد».(1)

از ميان دانشمندان اهل تسنن «منصور على ناصف»، از علماى معاصر، از دانشمندان «الازهر» و نويسنده كتاب معروف «التاج» است در كتاب خود احاديث معراج را جمع آورى كرده است.

«فخر رازى»، مفسر معروف در ذيل آيه مورد بحث، پس از ذكر يك رشته استدلالات عقلى بر امكان وقوع معراج، مى گويد:

«از نظر حديث، احاديث معراج از روايات مشهوره است كه در كتب صحاح اهل سنت، نقل شده، و مفاد آنها سير پيامبر(صلى الله عليه وآله) از مكّه به بيت المقدس و از آنجا به آسمان ها است».

«شيخ عبد العزيز بن عبد الله بن باز»، رئيس ادارات «بحوث علميه و افتاء و دعوت و ارشاد» از علماى متعصّب وهابى معاصر، در كتاب «التحذير من البدع» مى گويد:

«شكّ نيست كه: اسراء و معراج از نشانه هاى بزرگى است كه دلالت بر صدق پيامبر(صلى الله عليه وآله)، و بلندى مقام و منزلت او مى كند».

تا آنجا كه مى گويد: «اخبار متواتر از پيامبر(صلى الله عليه وآله) نقل شده كه: خدا او را به آسمان ها برد و درهاى آسمان را به روى او گشود».(2)

ذكر اين نكته، كاملاً ضرورت دارد كه: در لابلاى روايات «معراج» احاديث مجعول يا ضعيفى به چشم مى خورد، كه به هيچ وجه قابل قبول نيست.

لذا، مفسر بزرگ مرحوم «طبرسى» ذيل همين آيه مورد بحث، احاديث معراج را به چهار گروه تقسيم كرده است:

1 ـ رواياتى كه به حكم تواتر، قطعى است، مانند اصل موضوع معراج.

2 ـ احاديثى كه قبول آنها هيچ مانع عقلى ندارد، و در روايات به آن تصريح شده است، مانند مشاهده بسيارى از آيات عظمت خدا در پهنه آسمان.

3 ـ رواياتى كه با ضوابط و اصولى كه در دست داريم، مخالف است ولى مى توان آنها را توجيه كرد، مانند احاديثى كه مى گويد: پيامبر(صلى الله عليه وآله) در آسمان ها جمعى را در بهشت و گروهى را در دوزخ ديد كه بايد گفت: منظور مشاهده صفات بهشتيان و دوزخيان بوده است (يا بهشت و دوزخ برزخى).

4 ـ رواياتى كه مشتمل بر امور نامعقول و باطل مى باشد، و وضع آنها گواه روشنى بر ساختگى بودن آنها است، مانند رواياتى كه مى گويد: پيامبر(صلى الله عليه وآله) خدا را آشكارا ديد، با او سخن گفت، و با او نشست، كه با هيچ منطقى سازگار نمى باشد، بلكه مخالف دليل عقل و نقل است، و بدون شك اين گونه روايات مجعول است.

تاريخ وقوع معراج، در ميان مورخان اسلامى اختلاف نظر است:

بعضى آن را در سال دهم بعثت شب بيست و هفتم ماه «رجب» دانسته.

بعضى آن را در سال دوازدهم شب 17 ماه «رمضان».

و بعضى آن را در اوائل بعثت ذكر كرده اند، ولى اختلاف در تاريخ وقوع آن، مانع از اتفاق در اصل وقوع آن نيست.

ذكر اين نكته نيز لازم است كه: اين تنها مسلمين نيستند كه عقيده به معراج دارند، اين عقيده در ميان پيروان اديان ديگر، كم و بيش وجود دارد از جمله: در مورد حضرت «عيسى»(عليه السلام) به صورت سنگين ترى ديده مى شود، چنان كه در «انجيل مرقس» باب 6، و «انجيل لوقا» باب 24، و «انجيل يوحنا» باب 21، مى خوانيم كه: «عيسى» پس از آن كه به دار آويخته، كشته و دفن شد، از مردگان برخاست و چهل روز در ميان مردم زندگى كرد، سپس به آسمان ها صعود نمود (و به معراج هميشگى رفت).

ضمناً، از بعضى از روايات اسلامى نيز استفاده مى شود كه: بعضى از پيامبران پيشين نيز داراى معراج بوده اند.

* * *


1 ـ «بحار الانوار»، جلد ششم (چاپ قديم)، صفحه 368 ـ (آيات و اخبار معراج را در جلد 18 «بحار الانوار»، (چاپ جديد)، صفحات 282 تا 409 مطالعه فرمائيد).

2 ـ «التحذير»، صفحه 7.

2 ـ آيا معراج جسمانى بوده يا روحانى؟

علاوه بر اين كه: مشهور ميان دانشمندان اسلام (اعم از شيعه و اهل تسنن) اين است كه: اين امر، در بيدارى صورت گرفته، ظاهر آيات قرآن در آغاز سوره «اسراء» و همچنين سوره «نجم» (چنان كه شرح آن در بالا گذشت) نيز وقوع اين امر را در بيدارى گواهى مى كند.

تواريخ اسلام نيز، گواه صادقى بر اين موضوع است; زيرا در تاريخ مى خوانيم: هنگامى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) مسأله «معراج» را مطرح كرد، مشركان به شدت آن را انكار كردند و آن را بهانه اى براى كوبيدن پيامبر(صلى الله عليه وآله) قرار دادند، اين، به خوبى مى رساند كه: پيامبر(صلى الله عليه وآله) هرگز مدّعى خواب يا مكاشفه روحانى نبوده و گرنه اين همه سر و صدا نداشت.

و اگر در روايتى از «حسن بصرى» مى خوانيم: كانَ فِى الْمَنامِ رُؤْيا رَآها: «اين امر در خواب واقع شده است» و يا خبرى از «عايشه» نقل شده: وِ اللّهِ ما فُقِدَ جَسَدُ رَسُولِ اللّهِ وَ لكِنْ عُرِجَ بِرُوْحِهِ: «به خدا سوگند! بدن پيامبر از ميان ما نرفت، تنها روح او به آسمان ها پرواز كرد».

ظاهراً جنبه سياسى داشته و براى خاموش كردن جنجالى بوده است كه درباره مسأله «معراج» در ميان عده اى به وجود آمده بود.

* * *

3 ـ هدف معراج

با توجه به بحث هاى گذشته، اين مسأله براى ما از جمله واضحات است: هدف از «معراج» اين نبوده كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) به ديدار خدا در آسمان ها بشتابد! ـ آن چنان كه ساده لوحان پنداشته اند ـ كه متأسفانه! بعضى از دانشمندان غربى به خاطر ناآگاهى يا دگرگون ساختن چهره اسلام در نظر ديگران، آن را نقل كرده اند، از جمله اين كه:

«گيورگيو» در كتاب «محمّد پيامبرى كه از نو بايد شناخت» مى گويد: «محمّد در سفر معراج، به جائى رسيد كه صداى قلم خدا را مى شنيد، و مى فهميد كه خدا مشغول نگهدارى حساب افراد مى باشد! ولى، با اين كه: صداى قلم خدا را مى شنيد، او را نمى ديد! زيرا هيچ كس نمى تواند خدا را ببيند و لو پيغمبر باشد».(1)

اين، نشان مى دهد كه مخصوصاً قلم از نوع قلم چوبى است! كه به هنگام حركت روى كاغذ تحرير مى لرزد و صدا مى كند!! و امثال اين خرافات و لاطائلات.

نه، هدف اين بوده: روح بزرگ پيامبر(صلى الله عليه وآله) اسرار عظمت خدا را در سراسر جهان هستى ـ مخصوصاً عالم بالا كه مجموعه اى است از نشانه هاى عظمت او ـ مشاهده كند، و درك و ديد تازه اى براى هدايت و رهبرى انسان ها بيابد.

اين هدف، صريحاً در آيه يك سوره «اسراء» و آيه 18 سوره «نجم» آمده است.

روايت جالبى نيز، در اين زمينه از امام صادق(عليه السلام) در پاسخ سؤال از علت «معراج» نقل شده است كه: إِنَّ اللّهَ لايُوصَفُ بِمَكان، وَ لايَجْرِى عَلَيْهِ زَمانٌ، وَ لكِنَّهُ عَزَّوَجَلَّ أَرادَ أَنْ يُشَرِّفَ بِهِ مَلائِكَتَهُ وَ سُكّانَ سَماواتِهِ، وَ يُكْرِمَهُمْ بِمُشاهَدَتِهِ، وَ يُرِيَهُ مِنْ عَجائِبِ عَظَمَتِهِ ما يُخْبِرُ بِهِ بَعْدَ هُبُوطِهِ:

«خداوند هرگز مكانى ندارد، و زمان بر او جريان نمى يابد، و لكن مى خواست فرشتگان و ساكنان آسمانش را با قدم گذاشتن پيامبر در ميان آنها، احترام كند و نيز از شگفتى هاى عظمتش به پيامبرش نشان دهد، تا پس از بازگشت براى مردم بازگو نمايد».(2)

* * *


1 ـ «محمّد(صلى الله عليه وآله) پيامبرى كه از نو بايد شناخت»، صفحه 125.

2 ـ تفسير «برهان»، جلد 2، صفحه 400 ـ «بحار الانوار»، جلد 3، صفحه 315.

4 ـ معراج و علوم روز

در گذشته، بعضى از فلاسفه كه معتقد به «افلاك نه گانه بطلميوسى» پوست پيازى بودند، مانع مهم «معراج» را از نظر علمى وجود همين افلاك و لزوم خرق و التيام در آنها مى پنداشتند.(2)

ولى، با فرو ريختن پايه هاى هيئت بطلميوسى مسأله خرق و التيام، به دست فراموشى سپرده شد، اما با پيشرفتى كه در هيئت جديد به وجود آمد، مسائل تازه اى در زمينه معراج مطرح شده كه مى بايست پاسخ آنها را دانست:

1 ـ براى اقدام به يك سفر فضائى، نخستين مانع، نيروى جاذبه است كه بايد با وسائل فوق العاده بر آن پيروز شد; زيرا براى فرار از «حوزه جاذبه زمين» سرعتى لااقل معادل چهل هزار كيلومتر در ساعت لازم است!.

2 ـ مانع ديگر، فقدان هوا در فضاى بيرون جوّ زمين است كه بدون آن انسان نمى تواند زندگى كند.

3 ـ مانع سوم، گرماى سوزان آفتاب و سرماى كشنده اى است در قسمتى كه آفتاب مستقيماً مى تابد و قسمتى كه نمى تابد.

4 ـ مانع چهارم اشعه هاى خطرناكى است كه در ماوراء جوّ وجود دارد، مانند اشعه كيهانى و اشعه ماوراء بنفش و اشعه ايكس، اين پرتوها هرگاه به مقدار كم، به بدن انسان بتابد، زيانى بر ارگانيسم بدن او ندارد، ولى در بيرون جوّ زمين اين پرتوها فوق العاده زياد، كشنده و مرگبار است، اما براى ما ساكنان زمين وجود قشر هواى جوّ، مانع از تابش آنها است.

5 ـ مشكل بىوزنى است، گر چه انسان تدريجاً مى تواند به بىوزنى عادت كند، ولى، براى ما ساكنان روى زمين اگر بى مقدمه، به بيرون جوّ منتقل شويم و حالت بىوزنى دست دهد، تحمل آن بسيار مشكل، يا غير ممكن است.

6 ـ و سرانجام مشكل زمان، ششمين مشكل و از مهمترين موانع است; چرا كه علوم روز مى گويد: سرعتى بالاتر از سرعت سير نور نيست، اگر كسى بخواهد در سراسر آسمان ها سير كند، بايد سرعتى بيش از سرعت سير نور داشته باشد.

* * *


2 ـ «خرق» به معنى شكافتن و «التيام» به معنى به هم آمدن است، بعضى از فلاسفه قديم معتقد بودند: اين امر، در افلاك امكان پذير نيست.

 

در پاسخ، توجه به چند نكته لازم است

1 ـ ما مى دانيم: با آن همه مشكلاتى كه در سفرهاى فضائى است، بالاخره انسان توانسته است، با نيروى علم بر آن پيروز گردد، و غير از مشكل زمان، همه مشكلات حلّ شده، و مشكل زمان هم، مربوط به سفر به مناطق دور دست است. 2 ـ بدون شكّ، مسأله معراج، جنبه عادى نداشته، بلكه، با استفاده از نيرو و قدرت بى پايان خداوند، صورت گرفته است، و همه معجزات انبياء، همين گونه است.

به عبارت روشن تر، معجزه بايد عقلاً محال نباشد، و همين اندازه كه عقلاً امكان پذير بود، بقيه با استمداد از قدرت خداوند حلّ شدنى است.

هنگامى كه: بشر با پيشرفت علم، توانائى پيدا كند، وسائلى بسازد سريع، آنچنان سريع كه از حوزه جاذبه زمين بيرون رود، سفينه هائى بسازد كه مسأله اشعه هاى مرگبار بيرون جوّ را حلّ كند، لباس هائى بپوشد كه، او را در برابر سرما و گرماى فوق العاده حفظ نمايد و با تمرين، به بىوزنى عادت نمايد.

خلاصه جائى كه انسان بتواند، با استفاده از نيروى محدودش، اين راه را طى كند آيا با استمداد از نيروى نامحدود الهى حل شدنى نيست؟!

ما يقين داريم: خدا مركب سريع السيرى كه متناسب اين سفر فضائى بوده، در اختيار پيامبرش گذارده است، و او را از خطراتى كه در اين سفر وجود داشته، زير پوشش حمايت خود گرفته، اين مركب چگونه بوده است؟ و چه نام داشته؟ براق؟ رفرف؟ يا مركب ديگر؟ در هر حال، مركب مرموز و ناشناخته اى است، از نظر ما؟.

از همه اينها گذشته، فرضيه حداكثر سرعت كه در بالا گفته شد، امروز در ميان دانشمندان متزلزل شده، هر چند «اينشتاين» در فرضيه معروف خودش به آن سخت معتقد بوده است.

دانشمندان امروز، مى گويند: امواج جاذبه، بدون نياز به زمان، در آن واحد، از يك سوى جهان به سوى ديگر، منتقل مى شود و اثر مى گذارد، و حتى اين احتمال وجود دارد كه: در حركات مربوط به گستردگى جهان، منظومه هائى وجود دارند، كه با سرعتى بيش از سرعت سير نور، از مركز جهان دور مى شوند (دقت كنيد).(1)

كوتاه سخن اين است: مشكلاتى كه گفته شد: هيچ كدام به صورت يك مانع عقلى، در اين راه نيست، مانعى كه «معراج» را به صورت يك محال عقلى در آورد، بلكه، مشكلاتى است كه: با استفاده از وسائل و نيروى لازم قابل حلّ است.

به هر حال، «معراج» نه از نظر استدلالات عقلى غير ممكن است و نه از نظر موازين علم روز، و خارق العاده بودن آن را نيز همه قبول دارند، بنابراين، هر گاه با دليل قاطع نقلى ثابت شود، بايد آن را پذيرفت.(2)

در زمينه مباحث معراج مطالب ديگرى هست كه به خواست خدا در ذيل سوره «نجم» خواهد آمد.

* * *

2وَ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ وَ جَعَلْناهُ هُدىً لِبَنِي إِسْرائِيلَ أَلاّ تَتَّخِذُوا مِنْ دُونِي وَكِيلاً

3ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوح إِنَّهُ كانَ عَبْداً شَكُوراً

4وَ قَضَيْنا إِلى بَنِي إِسْرائِيلَ فِي الْكِتابِ لَتُفْسِدُنَّ فِي الأَرْضِ مَرَّتَيْنِ وَ لَتَعْلُنَّ عُلُوّاً كَبِيراً

5فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما بَعَثْنا عَلَيْكُمْ عِباداً لَنا أُولِي بَأْس شَدِيد فَجاسُوا خِلالَ الدِّيارِ وَ كانَ وَعْداً مَفْعُولاً

6ثُمَّ رَدَدْنا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ وَ أَمْدَدْناكُمْ بِأَمْوال وَ بَنِينَ وَ جَعَلْناكُمْ أَكْثَرَ نَفِيراً

7إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لا َِنْفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها فَإِذا جاءَ وَعْدُ الآخِرَةِ لِيَسُوؤُا وُجُوهَكُمْ وَ لِيَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ كَما دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّة وَ لِيُتَبِّرُوا ما عَلَوْا تَتْبِيراً

8عَسى رَبُّكُمْ أَنْ يَرْحَمَكُمْ وَ إِنْ عُدْتُمْ عُدْنا وَ جَعَلْنا جَهَنَّمَ لِلْكافِرِينَ حَصِيراً

 

ترجمه:

2 ـ ما به موسى كتاب آسمانى داديم; و آن را وسيله هدايت بنى اسرائيل ساختيم; (و گفتيم:) غير ما را تكيه گاه خود قرار ندهيد!

3 ـ اى فرزندان كسانى كه با نوح (بر كشتى) سوار كرديم! او بنده شكرگزارى بود، (شما هم مانند او باشيد، تا نجات يابيد)!

4 ـ ما به بنى اسرائيل در كتاب (تورات) اعلام كرديم كه دو بار در زمين فساد خواهيد كرد، و برترى جوئى بزرگى خواهيد نمود.

5 ـ هنگامى كه نخستين وعده فرا رسد، گروهى از بندگان پيكارجوى خود را بر ضدّ شما مى انگيزيم (تا شما را سخت در هم كوبند; حتى براى به دست آوردن مجرمان) خانه ها را جستجو مى كنند; و اين وعده اى است قطعى!

6 ـ سپس شما را بر آنها چيره مى كنيم; و شما را به وسيله دارائى ها و فرزندانى كمك خواهيم كرد; و نفرات شما را بيشتر (از دشمن) قرار مى دهيم.

7 ـ اگر نيكى كنيد، به خودتان نيكى مى كنيد; و اگر بدى كنيد باز هم به خود مى كنيد، و هنگامى كه وعده آخر فرا رسد، (آن چنان دشمن بر شما سخت خواهد گرفت كه) آثار غم در صورت هايتان ظاهر مى شود; و داخل مسجد (الاقصى) مى شوند همان گونه كه بار اول وارد شدند; و آنچه را زير سلطه خود مى گيرند، درهم مى كوبند.

8 ـ اميد است پروردگارتان به شما رحم كند! هر گاه برگرديد، ما هم باز مى گرديم; و جهنم را براى كافران، زندان سختى قرار داديم.


1 ـ مى دانيم جهان در حال توسعه است، و ستاره ها و منظومه ها به سرعت از هم دور مى شوند.

2 ـ براى توضيح بيشتر، به كتاب «همه مى خواهند بدانند» كه در زمينه معراج و شقّ القمر و عبادت در قطبين بحث كرده ايم، مراجعه فرمائيد.

 

تفسير:

دو طوفان بزرگ

از آنجا كه نخستين آيه اين سوره، از سير پيامبر(صلى الله عليه وآله) از «مسجد الحرام» به «مسجد اقصى» در يك شب، به عنوان يك اعجاز و اكرام پيامبر(صلى الله عليه وآله) سخن به ميان آمده، و اين گونه موضوعات، غالباً از طرف مشركان و مخالفان، مورد انكار واقع مى شد كه: چگونه ممكن است، پيامبرى از ميان ما بر خيزد كه اين همه افتخار داشته باشد، در آيات مورد بحث، اشاره به دعوت موسى(عليه السلام) به كتاب آسمانى او مى كند تا معلوم شود، اين برنامه رسالت، چيز نوظهورى نيست.

همچنين، مخالفت لجوجانه و سرسختانه مشركان نيز، در تاريخ گذشته ـ مخصوصاً تاريخ بنى اسرائيل ـ سابقه دارد.

به همين دليل، در نخستين آيه مورد بحث مى گويد: «ما به موسى كتاب آسمانى داديم» (وَ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ).

«و آن را مايه هدايت بنى اسرائيل ساخيتم» (وَ جَعَلْناهُ هُدىً لِبَنِي إِسْرائِيلَ).

بدون شك، منظور از «كتاب» در اينجا «تورات» است كه خداوند براى هدايت بنى اسرائيل در اختيار موسى(عليه السلام) گذاشت.

آن گاه، به هدف اساسى بعثت پيامبران، از جمله موسى، اشاره مى كند كه: «به آنها گفتيم: غير مرا وكيل و تكيه گاه خود قرار ندهيد» (أَلاّ تَتَّخِذُوا مِنْ دُونِي وَكِيلاً).(1)

اين يكى از شاخه هاى اصلى توحيد است، «توحيد در عمل»، كه نشانه توحيد در عقيده است، كسى كه مؤثر واقعى در جهان هستى را تنها خدا مى داند، به غير او تكيه نخواهد كرد، و آنها كه تكيه گاه هاى ديگر براى خود انتخاب مى كنند، دليل بر ضعف توحيد اعتقاديشان است.

عالى ترين تجلّيات هدايت كتب آسمانى، بر افروختن نور توحيد در دل ها است كه نتيجه آن: «از همه بريدن و به خدا پيوستن» و بر او تكيه كردن است.

* * *

در آيه بعد، براى اين كه: عواطف بنى اسرائيل را در رابطه با شكرگزارى از نعمت هاى الهى ـ مخصوصاً نعمت معنوى و روحانى كتاب آسمانى ـ برانگيزد، آنها را مخاطب ساخته مى گويد: «اى فرزندان كسانى كه با نوح در كشتى حمل كرديم» (ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوح).(1)

فراموش نكنيد: «نوح بنده شكرگزارى بود» (إِنَّهُ كانَ عَبْداً شَكُوراً).

شما كه فرزندان ياران «نوح» هستيد، چرا به همان برنامه نياكان با ايمانتان اقتدا نكنيد؟ چرا در راه كفران گام بگذاريد؟!

«شَكُور» صيغه مبالغه، و به معنى بسيار شكرگزار است، و اين كه: بنى اسرائيل را به عنوان فرزندان همراهان «نوح» شمرده، شايد به خاطر آن است كه: طبق تواريخ معروف، نوح داراى سه فرزند به نام هاى «سام»، «حام» و «يافث» بود، كه مردم روى زمين پس از طوفان نوح از آنها گسترش يافتند، از جمله مخصوصاً بنى اسرائيل.

بدون ترديد همه پيامبران، بنده شكرگزار خدا بودند، ولى براى «نوح»، ويژگى هائى در احاديث وارد شده كه او را شايسته اين توصيف نموده است، از جمله اين كه:

هر زمان لباس مى پوشيد، يا آب مى نوشيد، يا غذائى مى خورد و يا نعمت ديگرى به او مى رسيد، فوراً به ياد خدا مى افتاد و شكرگزارى مى كرد.

در حديثى از امام باقر(عليه السلام) و امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «نوح، همه روز صبحگاهان و عصرگاهان اين دعا را مى خواند: أَللّهُمَّ إِنِّى أُشْهِدُكَ أَنَّ ما أَصْبَحَ أَوْ أَمْسى بِى مِنْ نِعْمَة فِى دِيْن أَوْ دُنْيا فَمِنْكَ، وَحْدَكَ لا شَرِيْكَ لَكَ، لَكَ الْحَمْدُ وَ لَكَ الشُّكْرُ بِها عَلَىَّ حَتّى تَرْضى، وَ بَعْدَ الرِّضا:

«خداوندا من تو را گواه مى گيرم: هر نعمتى صبح و شام به من مى رسد، چه دينى و چه دنيوى، چه معنوى و چه مادى، همه از سوى تو است، يگانه اى و شريكى ندارى، حمد مخصوص تو است و شكر هم از آن تو، آن قدر شكرت مى گويم تا از من خشنود شوى و حتى بعد از خشنودى».

امام(عليه السلام) سپس افزود: شكر نوح اين گونه بود.(1)

* * *

پس از آن به ذكر گوشه اى از تاريخ پر ماجراى بنى اسرائيل، پرداخته مى گويد: «ما در كتاب تورات به بنى اسرائيل اعلام كرديم: شما در زمين، دو بار فساد خواهيد كرد، و راه طغيان بزرگى را در پيش خواهيد گرفت» (وَ قَضَيْنا إِلى بَنِي إِسْرائِيلَ فِي الْكِتابِ لَتُفْسِدُنَّ فِي الأَرْضِ مَرَّتَيْنِ وَ لَتَعْلُنَّ عُلُوّاً كَبِيراً).

«قضاء» گر چه در معانى مختلفى استعمال شده، اما در اينجا به معنى «اعلام» است.

منظور از كلمه «الأَرض» به قرينه آيات بعد، سرزمين مقدس «فلسطين» است كه «مسجد الاقصى» در آن واقع شده است.

* * *

در آيات بعد، به شرح اين دو فساد بزرگ و حوادثى كه بعد از آن به عنوان مجازات الهى واقع شد، پرداخته چنين مى گويد:

«هنگامى كه نخستين وعده فرا رسد، و شما دست به فساد، خونريزى، ظلم و جنايت بزنيد، ما گروهى از بندگان رزمنده و جنگجوى خود را به سراغ شما مى فرستيم» تا به كيفر اعمالتان شما را درهم بكوند (فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما بَعَثْنا عَلَيْكُمْ عِباداً لَنا أُولِي بَأْس شَدِيد).

اين قوم جنگجو، آن چنان بر شما هجوم مى آورند كه حتى براى يافتن افراد محرمتان «هر خانه و ديارى را جستجو مى كنند» (فَجاسُوا خِلالَ الدِّيارِ).

«و اين يك وعده قطعى و تخلّف ناپذير خواهد بود» (وَ كانَ وَعْداً مَفْعُولاً).

* * *

سپس، الطاف الهى بار ديگر به سراغ شما آمد «و شما را بر آن قوم مهاجم پيروز كرديم» (ثُمَّ رَدَدْنا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ).

«و شما را به وسيله اموال و ثروت سرشار، فرزندان و نفرات بسيار تقويت نموديم» (وَ أَمْدَدْناكُمْ بِأَمْوال وَ بَنِينَ).

«آن چنان كه نفرات شما بر نفرات دشمن، فزونى گرفت» (وَ جَعَلْناكُمْ أَكْثَرَ نَفِيراً).(1)

* * *

اين گونه الطاف الهى شامل حال شما مى شود، شايد به خود آئيد و به اصلاح خويشتن بپردازيد، دست از زشتى ها برداريد و به نيكى ها رو آريد، چرا كه:

«اگر نيكى كنيد، به خود نيكى كرده ايد و اگر بدى كنيد به خود بدى كرده ايد» (إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لا َِنْفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها).

اين، يك سنّت هميشگى است نيكى ها و بدى ها سرانجام به خود انسان باز مى گردد، هر ضربه اى كه انسان مى زند بر پيكر خويشتن زده است، و هر خدمتى به ديگرى مى كند، در حقيقت به خود كرده است، ولى مع الأسف، نه آن مجازات شما را بيدار مى كند، و نه اين نعمت و رحمت مجدّد الهى، باز هم به طغيان مى پردازيد و راه ظلم، ستم و تعدّى و تجاوز را پيش مى گيريد، و فساد كبير در زمين ايجاد مى كنيد، و برترى جوئى را از حدّ مى گذرانيد.

سپس، وعده دوم الهى فرا مى رسد: «هنگامى كه وعده دوم فرا مى رسد باز گروهى جنگجو و پيكارگر بر شما چيره مى شوند، آن چنان بلائى به سرتان مى آورند كه آثار غم و اندوه از صورت هاى شما مى بارد» (فَإِذا جاءَ وَعْدُ الآخِرَةِ لِيَسُوؤُا وُجُوهَكُمْ).

آنها حتى بزرگ معبدتان «بيت المقدس» را از دست شما مى گيرند «و در آن داخل مى شوند همان گونه كه بار اول داخل شدند» (وَ لِيَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ كَما دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّة).

آنها به اين هم قناعت نمى كنند، «تمام بلاد و سرزمين هائى را كه اشغال كرده اند، درهم مى كوبند و ويران مى كنند» (وَ لِيُتَبِّرُوا ما عَلَوْا تَتْبِيراً).

* * *

با اين حال، باز درهاى توبه و بازگشت شما به سوى خدا بسته نيست، باز هم «ممكن است خداوند به شما رحم كند» (عَسى رَبُّكُمْ أَنْ يَرْحَمَكُمْ).

«و اگر به سوى ما بازگرديد، ما هم لطف و رحمت خود را به شما باز مى گردانيم، و اگر به فساد و برترى جوئى گرائيد، باز هم شما را به كيفر شديد گرفتار خواهيم ساخت» (وَ إِنْ عُدْتُمْ عُدْنا).

و تازه اين مجازات دنيا است «و ما جهنم را براى كافران، زندان سختى قرار داده ايم» (وَ جَعَلْنا جَهَنَّمَ لِلْكافِرِينَ حَصِيراً).(1)

* * *

 


1 ـ از نظر تركيب نحوى، بعضى از مفسران، جمله «أَلاّ تَتَّخِذُوا مِنْ دُونِي وَكِيلاً» را در تقدير، «لِئَلاّ تَتَّخِذُوا...» دانسته اند.

بعضى «أَن» در «أَلاّ» را زائده و جمله «وَ قُلْنا لَهُم» را در تقدير گرفته اند كه مجموعاً چنين مى شود: «وَ قُلْنا لَهُم لاتَتَّخِذُوا مِنْ دُونِي وَكِيلاً».

2 ـ جمله «ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوح»، جمله «ندائيه» است، و در تقدير «يا ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوح» بوده است، اما اين احتمال كه «ذُرِّيَّةَ» بدل از «وَكِيلاً» يا مفعول ثانى «تَتَّخِذُوا» بوده باشد، بسيار بعيد است و با جمله «إِنَّهُ كانَ عَبْداً شَكُوراً» سازگار نيست (دقت كنيد).

3 ـ «مجمع البيان»، ذيل آيه مورد بحث ـ «بحار الانوار»، جلد 11، صفحه 290.

4 ـ «نَفِير» اسم جمع، و به معنى گروهى از مردان است، بعضى گفته اند: جمع «نفر» و در اصل از ماده «نَفر» (بر وزن عفو) به معنى كوچ كردن و به چيزى روى آوردن است، و به همين جهت، به جماعتى كه قدرت تحرك به سوى چيزى داشته باشند، «نفير» گفته مى شود.

5 ـ «حَصِير» از ماده «حصر» به معنى «حبس» است، و به هر نقطه اى كه راه خروج ندارد، حصير گفته مى شود، و اگر «حصير» معمولى را هم حصير مى گويند، به خاطر آن است كه قسمت هاى مختلف آن به هم بافته و محصور شده است.

نكته ها:

1 ـ دو فساد بزرگ تاريخى بنى اسرائيل

در آيات فوق، سخن از دو انحراف اجتماعى بنى اسرائيل، كه منجر به فساد و برترى جوئى مى گردد به ميان آمده، كه به دنبال هر يك از اين دو، خداوند مردانى نيرومند و پيكار جو را بر آنها مسلّط ساخته، تا آنها را سخت مجازات كنند و به كيفر اعمالشان برسانند.

گر چه، تاريخ پر ماجراى «بنى اسرائيل»، فراز و نشيب بسيار دارد، و پيروزى ها و شكست ها در آن فراوان ديده مى شود، اما در اين كه: قرآن به كدام يك از اين حوادث اشاره مى كند، در ميان مفسران گفتگو بسيار زياد است، كه به عنوان نمونه چند قسمت از آنها را ذيلاً مى آوريم:

1 ـ آنچه از تاريخ بنى اسرائيل استفاده مى شود اين است كه: نخستين كسى كه بر آنها هجوم آورد و «بيت المقدس» را ويران كرد، «بخت النصر» پادشاه «بابل» بود، و هفتاد سال «بيت المقدس» به همان حال باقى ماند، تا يهود قيام كردند و آن را نوسازى نمودند.

دومين كسى كه بر آنها هجوم برد قيصر روم «اسپيانوس» بود كه وزيرش «طرطوز» را مأمور اين كار كرد، او به تخريب «بيت المقدس» و تضعيف و قتل بنى اسرائيل كمر بست، و اين حدود يكصد سال قبل از ميلاد بود.

بنابراين، ممكن است، دو حادثه اى كه قرآن به آن اشاره مى كند، همان باشد كه در تاريخ بنى اسرائيل نيز آمده است، زيرا حوادث ديگر، در تاريخ بنى اسرائيل آن چنان شديد نبوده كه حكومت آنها را به كلّى از هم متلاشى كند.

ولى، حمله «بخت النصر»، قدرت و شوكت آنها را به كلّى درهم كوبيد.

اين تا زمان «كوروش» ادامه داشت، و پس از آن بنى اسرائيل مجدداً به قدرت رسيدند، و اين وضع ادامه داشت تا بار ديگر قيصر روم بر آنها هجوم برد، و حكومتشان را متلاشى كرد و اين در به درى همچنان ادامه يافت (تا در اين اواخر كه به كمك قدرت هاى جهانخوار و استعمارگر حكومتى براى خود دست و پا كردند).(1)

2 ـ «طبرى» در تفسير خود نقل مى كند: پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: مراد از فساد اول قتل حضرت «زكريا»(عليه السلام) و گروهى ديگر از پيامبران، و منظور از وعده نخستين، وعده انتقام الهى از بنى اسرائيل به وسيله «بخت النصر» مى باشد، و مراد از فساد دوم، شورشى است كه بعد از «آزادى به وسيله يكى از سلاطين فارس» مرتكب شدند، و دست به فساد زدند، و مراد از وعده دوم، هجوم «انطياخوس» پادشاه روم است.

اين تفسير، با تفسير اول تا اندازه اى قابل انطباق است، ولى، هم راوى اين حديث مورد وثوق نيست، و هم انطباق تاريخ «زكريا»(عليه السلام) و «يحيى»(عليه السلام) بر تاريخ «بخت النصر» و «اسپيانوس يا انطياخوس» محرز نمى باشد، بلكه، بنا به گفته بعضى «بخت النصر» معاصر «ارميا» يا «دانيال» پيامبر بوده، و قيام او حدود ششصد سال پيش از زمان «يحيى»(عليه السلام) صورت گرفته.

بنابراين، چگونه «بخت النصر» مى تواند براى انتقام خون «يحيى» اقدام كرده باشد؟

3 ـ بعضى ديگر گفته اند: بيت المقدس يك بار در زمان «داود و سليمان»(عليهما السلام) ساخته شد، و «بخت النصر» آن را ويران كرد، كه اين همان وعده اولى است كه قرآن به آن اشاره مى كند، و بار ديگر در زمان پادشاهان هخامنشى ساخته و آباد شد و آن را «طيطوس» رومى ويران ساخت (توجه داشته باشيد «طيطوس» يا «طرطوز» كه در بالا ذكر شد قابل انطباق است) و از آن پس، همچنان ويران ماند تا در عصر خليفه دوم كه آن سرزمين به وسيله مسلمانان فتح شد(2):

اين تفسير، نيز چندان منافات با دو تفسير بالا ندارد.

4 ـ در برابر تفسيرهاى فوق، و تفاسير ديگرى كه كم و بيش با آنها هماهنگ است، تفسير ديگرى داريم كه «سيد قطب» در تفسير «فى ظلال» احتمال آن را داده كه با آنچه گفته شد، به كلّى متفاوت مى باشد، و آن اين كه:

اين دو حادثه تاريخى در گذشته و تا زمان نزول قرآن واقع نشده، بلكه، مربوط به آينده است كه: يكى از آنها احتمالاً فساد آنها در آغاز اسلام بود، كه منجر به قيام مسلمانان به فرمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) بر ضد آنان شد، و به كلّى از جزيره عرب بيرون رانده شدند، و ديگرى مربوط به قيام نازى هاى «آلمان» به رياست «هيتلر» بر ضد يهود بوده است.(3)

ولى، اشكال اين تفسير اين است كه: در هيچ يك از آنها داخل شدن قوم پيروزمند در «بيت المقدس» تا چه رسد به ويران كردن آن، وجود ندارد.

5 ـ آخرين احتمال اين كه: بعضى احتمال داده اند، اين دو حادثه مربوط به رويدادهاى بعد از جنگ جهانى دوم و تشكيل حزبى به نام «صهيونيسم» و تشكيل دولتى به نام «اسرائيل» در قلب ممالك اسلامى است.

منظور از فساد اول بنى اسرائيل و برترى جوئى آنها همين است، و منظور از انتقام اولى آن است كه: ممالك اسلامى در آغاز كه از اين توطئه آگاه شدند، دست به دست هم دادند و توانستند بيت المقدس و قسمتى از شهرها و قصبات «فلسطين» را از چنگال يهود بيرون آورند، و نفوذ يهود از «مسجد اقصى» به كلّى قطع شد.

و منظور از فساد دوم هجوم بنى اسرائيل با اتكاى نيروهاى استعمارى جهانخوار و اشغال سرزمين هاى اسلامى و گرفتن بيت المقدس و مسجد الاقصى است.

و به اين ترتيب، بايد مسلمانان در انتظار پيروزى دوم بر بنى اسرائيل باشند، به طورى كه «مسجد اقصى» را از چنگال آنها بيرون آورند، و نفوذشان را از اين سرزمين اسلامى به كلّى قطع كنند، اين همان چيزى است كه همه مسلمين جهان در انتظار آنند و وعده فتح و نصرت الهى است، نسبت به مسلمانان.(4)

و تفاسير ديگرى كه ذكر آنها چندان قابل ملاحظه نيست.

البته، در تفسير چهارم و پنجم بايد فعل هاى ماضى كه در آيه ذكر شده است، همه به معنى مضارع باشد، و البته اين معنى در جائى كه فعل بعد از حروف شرط واقع مى شود از نظر ادبيات عرب بعيد نيست.

اما ظاهر آيه «ثُمَّ رَدَدْنا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ وَ أَمْدَدْناكُمْ بِأَمْوال وَ بَنِينَ وَ جَعَلْناكُمْ أَكْثَرَ نَفِيراً»، آن است كه: حداقل، فساد اول بنى اسرائيل، و انتقام آن در گذشته واقع شده است.

از همه اينها گذشته، مسأله مهمى كه: بايد در اينجا مورد توجه قرار گيرد اين است كه: ظاهر تعبير «بَعَثْنا عَلَيْكُمْ عِباداً لَنا أُولِي بَأْس شَدِيد» (ما گروهى از بندگان خود را كه قدرت جنگى زيادى داشتند بر ضد شما مبعوث كرديم، نشان مى دهد: گروه انتقام گيرنده، مردان با ايمان بودند كه شايسته نام «عِباد» و عنوان «لَنا» و همچنين «بَعَثَنا» بوده اند، و اين معنى در بسيارى از تفاسير كه در بالا گفته شد ديده نمى شود).

با اين حال، نمى توان انكار كرد: عنوان «بعث» (برانگيختن)، هميشه در مورد پيامبران و مؤمنان به كار نرفته، بلكه، در غير آنها نيز در قرآن استعمال شده، مانند آنچه در داستان «هابيل» و «قابيل» مى خوانيم: فَبَعَثَ اللّهُ غُراباً يَبْحَثُ فِي الأَرْضِ: «خداوند كلاغى را برانگيخت كه زمين را جستجو مى كرد».(5)

و در مورد عذاب هاى زمينى و آسمانى، اين كلمه به كار رفته است: «قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلى أَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذاباً مِنْ فَوْقِكُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ».(6)

و نيز كلمه «عباد» و يا «عبد» در افرادى كه مورد مذمّت اند احياناً به كار رفته است، از جمله به كار رفتن اين كلمه در مورد گنهكاران در آيه 58 «فرقان»: «وَ كَفى بِهِ بِذُنُوبِ عِبادِهِ خَبِيراً» و در آيه 27 سوره «شورى» در مورد طغيانگران: «وَ لَوْ بَسَطَ اللّهُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوْا فِي الأَرْضِ» و در مورد خطاكاران و منحرفان از اصل توحيد در آيه 118 سوره «مائده» مى خوانيم: «إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُكَ».

ولى، با همه اوصاف، نمى توان انكار كرد: اگر قرينه قاطعى قائم نشود ظاهر آيات مورد بحث در بدو نظر، آن است كه: جمعيت انتقام گيرنده مردمى باايمانند.

به هر حال، آيات فوق، اجمالاً به ما مى گويد: بنى اسرائيل دو بار سخت به فساد دست زدند و استكبار ورزيدند، و خدا از آنها انتقام سختى گرفت، و هدف از بيان اين موضوع، درس عبرتى براى آنها و ما و همه انسان ها است تا بدانيم ستمگرى ها و فسادانگيزى ها در پيشگاه خدا بدون مجازات نمى ماند، هنگامى كه قدرت يافتيم حوادث دردناكى را كه در آينده در انتظار ما است را فراموش نكنيم و از تواريخ گذشتگان اين درس را بياموزيم.


1 ـ تفسير «الميزان»، جلد 13، صفحه 46.

2 ـ تفسير «ابوالفتوح رازى»، جلد 7، پاورقى صفحه 209، به قلم دانشمند گرانمايه مرحوم «شعرانى».

3 ـ تفسير «فى ظلال القرآن»، جلد 5، صفحه 308.

4 ـ مجله «مكتب اسلام»، شماره 12، سال 12 و سال 13، از بحث تفسير آقاى «ابراهيم انصارى».

5 ـ مائده، آيه 31.

6 ـ انعام، آيه 65.

* * *

2 ـ هر چه كنيد به خود كنيد!

در آيات فوق به اين اصل اساسى اشاره شده كه خوبى ها و بدى هاى شما به خودتان بازمى گردد، گر چه، ظاهراً مخاطب اين جمله بنى اسرائيل اند، ولى، بديهى است بنى اسرائيل در اين مسأله، خصوصيتى ندارند، اين قانون هميشگى در طول تاريخ بشر است، و خود تاريخ گواه آن است.(1)

بسيار بودند كسانى كه: سنت هاى زشت و ناروا و قوانين ظالمانه و بدعت هاى غير انسانى گذاردند و سرانجام دامان خودشان و دوستانشان را گرفت، و در همان چاهى كه براى ديگران كنده بودند، افتادند.

مخصوصاً ايجاد فساد در روى زمين، و برترى جوئى و استكبار (علوّ كبير) از امورى است كه اثرش در همين جهان، دامان انسان را مى گيرد، و به همين دليل بنى اسرائيل، بارها گرفتار شكست هاى سخت، پراكندگى و بدبختى شدند; چرا كه دست به فساد در أرض زدند.

هم اكنون، گروهى از قوم يهود يعنى «صهيونيست ها» اقدام به غصب سرزمينهاى ديگران و آواره ساختن آنها از وطن هايشان، كشتن و نابود كردن فرزندانشان كرده اند و حتى احترام خانه خدا «بيت المقدس» را نيز رعايت نكرده اند .

آنها در برخورد با مسائل جهانى، عملاً نشان داده اند: تابع هيچ قانون و معيارى نيستند، هر گاه ـ فرضاً ـ يك جنگجوى فلسطينى به سوى آنها شليك كند آنها در عوض اردوگاه هاى آوارگان، كودكستان ها و بيمارستان هاى آنان را بمباران مى كنند، و در مقابل كشته شدن يك نفر، گاه صدها نفر بى گناه را درو مى كنند و خانه هاى زيادى را منفجر مى سازند!

آنها به هيچ يك از مصوبات مجامع بين المللى خود را پايبند نمى دانند، و آشكارا همه را زير پا مى گذارند.

بدون شك، اين همه قانون شكنى و بيدادگرى و اعمال ضد انسانى، به خاطر آن است كه: به قدرت جهانخوارى همچون «آمريكا» متّكى هستند، اما اين نيز قابل ترديد نيست كه خود اين قوم و جمعيت، از نظر اخلاقى و فكرى نمونه كاملى از جنايت و ناديده گرفتن همه مسائل انسانى مى باشند، و اين، خود مصداقى است از فساد در أرض، برترى جوئى و استكبار و بايد در انتظار اين بود كه باز «عِباداً لَنا أُولِي بَأْس شَدِيد» بر آنها چيره شوند و وعده قطعى خدا را درباره آنها عملى سازند.

* * *


1 ـ در آيات فوق خوانديم: «إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لا َِنْفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها» در حالى كه قاعدتاً بايد «عليها» گفته شود; زيرا بدى كردن به سود انسان نيست، به زيان انسان است.

اين تعبير، يا به خاطر هماهنگى ميان دو بخش جمله است، و يا از اين نظر است كه «لام» در اينجا به معنى اختصاص است، نه به معنى نفع و سود.

بعضى از مفسران نيز احتمال داده اند كه «لام» در اينجا به معنى «إلى» است.

3 ـ تطبيق آيات بر تواريخ اسلامى

در روايات مختلفى مى بينيم: آيات فوق، بر حوادث تاريخ مسلمانان نيز تطبيق شده است از جمله، فساد اول و دوم اشاره به قتل على(عليه السلام) و ضربه بر پيكر امام حسن(عليه السلام) است و يا منظور از «بَعَثَنا عَلَيْكُمْ عِباداً لَنا أُولِي بَأْس شَدِيد» حضرت مهدى(عليه السلام) (قائم) و يارانش مى باشند.

و در بعضى ديگر، اشاره به جمعيتى شده است كه قبل از مهدى(عليه السلام) قيام مى كنند.(1)

پر واضح است: هرگز مفهوم اين احاديث، تفسير آيات فوق در محتواى لفظيش نيست; چرا كه اين آيات، با صراحت تمام، از بنى اسرائيل سخن مى گويد، بلكه، منظور اين است: مشابه همان برنامه در اين امّت، از فسادها و مجازات ها رخ مى دهد، و اين دليل روشنى است، بر اين كه: برنامه فوق، هر چند در مورد بنى اسرائيل ذكر شده، اما يك قانون كلّى است در همه اقوام، ملل و يك سنّت جارى عمومى است در طول تاريخ بشر.

* * *

 

9إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ وَ يُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً كَبِيراً

10وَ أَنَّ الَّذِينَ لايُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً

11وَ يَدْعُ الإِنْسانُ بِالشَّرِّ دُعاءَهُ بِالْخَيْرِ وَ كانَ الإِنْسانُ عَجُولاً

12وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهارَ آيَتَيْنِ فَمَحَوْنا آيَةَ اللَّيْلِ وَ جَعَلْنا آيَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً لِتَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّكُمْ وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ وَ كُلَّ شَيْء فَصَّلْناهُ تَفْصِيلاً

 

ترجمه:

9 ـ اين قرآن، به راهى كه استوارترين راههاست، هدايت مى كند; و به مؤمنانى كه اعمال صالح انجام مى دهند، بشارت مى دهد كه براى آنها پاداش بزرگى است.

10 ـ و اين كه آنها كه به قيامت ايمان نمى آورند، عذاب دردناكى براى آنان آماده ساخته ايم.

11 ـ انسان (بر اثر شتابزدگى)، بدى ها را طلب مى كند آن گونه كه نيكى ها را مى طلبد; و انسان، هميشه عجول بوده است!

12 ـ ما شب و روز را دو نشانه (توحيد و عظمت خود) قرار داديم; سپس نشانه شب را محو كرده، و نشانه روز را روشنى بخش ساختيم تا (در پرتو آن،) فضل پروردگارتان را بطلبيد (و به تلاش زندگى برخيزيد)، و عدد سال ها و حساب را بدانيد; و هر چيزى را به طور مشخص (و آشكار،) بيان كرديم.

 


1 ـ «نور الثقلين»، جلد 3، صفحه 138.

 

تفسير:

مستقيم ترين راه خوشبختى

در آيات گذشته، سخن از بنى اسرائيل و كتاب آسمانيشان «تورات»، تخلفشان از اين برنامه الهى و كيفرهايشان در اين رابطه بود.

از اين بحث، به قرآن مجيد كتاب آسمانى مسلمين كه آخرين حلقه كتب آسمانى است، منتقل مى شود و مى گويد: «اين قرآن، مردم را به آئينى كه مستقيم ترين و پابرجاترين آئين ها است هدايت مى كند» (إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ).

«أَقْوَم» از ماده «قيام» گرفته شده است، و از آنجا كه انسان، هنگامى كه مى خواهد، فعاليت پى گيرى انجام دهد، قيام مى كند و به كار مى پردازد، از اين نظر، «قيام» كنايه از حسن انجام امور، و آمادگى براى فعاليت آمده است.

ضمناً، «استقامت» كه از همين ماده گرفته شده و «قيم» كه آن هم از اين ماده است به معنى صاف، مستقيم، ثابت و پا بر جا است.

و از آنجا كه «أَقْوَم» «افعل تفضيل» است، به معنى صاف تر، مستقيم تر و پابرجاتر مى آيد و به اين ترتيب، مفهوم آيه فوق چنين است: «قرآن به طريقه اى كه مستقيم ترين، صاف ترين و پابرجاترين طرق است، دعوت مى كند».

صاف و مستقيم از نظر عقائدى كه عرضه مى كند، عقائدى روشن، قابل درك خالى از هر گونه ابهام و خرافات، عقائدى كه دعوت به عمل دارد، نيروهاى انسانى را بسيج مى كند، ميان انسان و قوانين عالم طبيعت هماهنگى برقرار مى سازد.

صاف تر و مستقيم تر از اين نظر كه: ميان ظاهر و باطن، عقيده و عمل، تفكر و برنامه، همگونى ايجاد كرده و همه را به سوى «اللّه» دعوت مى نمايد.

صاف تر و مستقيم تر از نظر قوانين اجتماعى، اقتصادى و نظامات سياسى كه بر جامعه انسانى حكم فرما است كه هم جنبه هاى معنوى را پرورش مى دهد و هم از نظر مادى، تكامل آفرين است.

صاف تر و مستقيم تر از نظر عبادت كه نه در جانب افراط است و نه در تفريط.

صاف تر و مستقيم تر از نظر برنامه هاى اخلاقى كه حدّ اعتدال را در آن لحاظ كرده است تا انسان را از هر گونه آز، حرص، طمع، اسراف، تبذير، بخل، حسد، ضعف و استكبار رهائى مى بخشد.

و بالاخره صاف تر و مستقيم تر از نظر نظام حكومتى كه برپادارنده عدل است و درهم كوبنده ستم و ستمگران.

آرى، قرآن هدايت به طريقه و روشى مى كند كه در تمام زمينه ها صاف ترين، مستقيم ترين و ثابت ترين طريقه است.

در اينجا اين سؤال پيش مى آيد: مفهوم «افعل تفضيل»، اين معنى را مى رساند كه: در مذاهب و اديان موجود اقوام ديگر، اين استقامت و عدالت وجود دارد ولى در قرآن بيشتر است.

پاسخ اين سؤال با توجه به چند نكته روشن مى شود، زيرا:

اوّلاً ـ اگر طرف مقايسه، اديان آسمانى ديگر باشد، بدون شك آنها نيز هر كدام در زمان و عصر خود آئينى مستقيم، صاف و پا بر جا بودند، ولى، طبق قانون تكامل، هنگامى كه به مرحله نهائى يعنى مرحله خاتميت برسيم، آئينى وجود خواهد داشت كه صاف ترين و پابرجاترين است.

ثانياً ـ اگر طرف مقايسه، غير مذاهب آسمانى باشد، باز هم افعل تفضيل در اينجا مفهوم دارد زيرا مكتب هاى ديگر مى كوشند سهمى از استقامت و صافى را داشته باشند، ولى در مقايسه با اشتباهاتشان، و در مقايسه مجموع آنها با قرآن روشن مى شود اين آئين، از همه مستقيم تر، صاف تر و با ساختمان روح و جسم و جان انسان هماهنگ تر و به همين دليل پابرجاتر است.

ثالثاً ـ همان گونه كه سابقاً هم اشاره كرده ايم، «افعل تفضيل»، هميشه، دليل بر اين نيست كه: طرف مقايسه، حتماً سهمى از آن مفهوم را دارا است، چنان كه در قرآن مجيد مى خوانيم: أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاّ أَنْ يُهْدى: «آيا كسى كه به سوى حق دعوت مى كند، شايسته تر براى رهبرى است، يا آن كس كه راهى به حق ندارد مگر اين كه او را رهبرى كنند»؟(1)

ضمناً توجه به اين نكته لازم است كه: با در نظر گرفتن اين معنى كه يكى از معانى «اقوم» ثابت تر و پابرجاتر است، و با در نظر گرفتن اين كه: طرف مقايسه در عبارت، ذكر نشده، و به اصطلاح «حذف متعلق دليل بر عموم است» روشن مى شود: اين آيه از آياتى است كه اشاره اى به مسأله خاتميت اسلام و پيامبر نيز دارد، چرا كه مى گويد: اين آئين از همه آئين ها ثابت تر و پابرجاتر است (دقت كنيد).

آن گاه، از آنجا كه موضع گيرى هاى مردم در برابر اين نامه مستقيم الهى مختلف است، به دو نوع موضع گيرى مشخص و نتائج آن اشاره كرده مى فرمايد: «اين قرآن به مؤمنانى كه عمل صالح انجام مى دهند، مژده مى دهد كه: براى آنان پاداش بزرگى است» (وَ يُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً كَبِيراً).

* * *

«و به آنها كه ايمان به آخرت و دادگاه بزرگش نمى آورند (و طبعاً عمل صالحى نيز انجام نمى دهند) نيز بشارت مى دهد كه: عذاب دردناكى براى آنها آماده كرده ايم» (وَ أَنَّ الَّذِينَ لايُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً).

تعبير به «بشارت» در مورد مؤمنان، دليلش روشن است، ولى در مورد افراد بى ايمان و طغيانگر در حقيقت يك نوع استهزاء يا بشارتى است براى مؤمنان كه دشمنانشان به چنين سرنوشتى گرفتار مى شوند.(2)

ضمناً، پاداش مؤمنان را در عبارت كوتاه «أَجْراً كَبِيراً» و كيفر افراد بى ايمان را در عبارت جامع «عَذاباً أَلِيماً» خلاصه كرده، كه مفهوم هر دو آن چنان وسيع است كه: هر گونه پاداش و كيفر معنوى و مادى، جسمى و روحانى را شامل مى شود.

و اما اين كه: در صفات دوزخيان تنها روى «عدم ايمان به آخرت» انگشت گذارده، و سخن از اعمالشان نيست! ممكن است از اين جهت باشد كه:

اعتقاد به آن دادگاه بزرگ بيش از هر چيز انسان را در مقابل گناهان كنترل مى كند.

و از اين گذشته، انكار قيامت به انكار خدا نيز بازمى گردد; زيرا چگونه ممكن است: خداوند عادل و حكيم، مردم اين جهان را در شرائطى كه مى بينيم، به حال خود رها كند، و جهان ديگرى در كار نباشد، اين نه با حكمت او سازگار است، و نه با عدالتش.

از همه گذشته، چون بحث در آيه، از پاداش و كيفر است، تناسب با مسأله آخرت و دادگاه عدل پروردگار دارد.

* * *

در آيه بعد، به تناسب بحث گذشته، به يكى از علل مهم بى ايمانى كه: عدم مطالعه كافى در امور است، اشاره كرده، چنين مى فرمايد: «انسان همان گونه كه نيكى ها را طلب مى كند، به خاطر دستپاچگى و عدم مطالعه كافى، به طلب بدى ها برمى خيزد» (وَ يَدْعُ الإِنْسانُ بِالشَّرِّ دُعاءَهُ بِالْخَيْرِ).

«چرا كه انسان ذاتاً عجول است» (وَ كانَ الإِنْسانُ عَجُولاً).

«دعا» در اينجا معنى وسيعى دارد كه: هر گونه طلب و خواستن را شامل مى شود، اعم از اين كه: با زبان بخواهد، و يا عملاً براى به دست آوردن چيزى به پا خيزد، تلاش و كوشش كند.

در حقيقت، عجول بودن انسان، براى كسب منافع بيشتر و شتابزدگى او در تحصيل خير و منفعت، سبب مى شود كه: تمام جوانب مسائل را مورد بررسى قرار ندهد، چه بسيار مى شود كه با اين عجله، نتواند خير واقعى خود را تشخيص دهد، بلكه، هوى و هوس هاى سركش، چهره حقيقت را در نظرش دگرگون سازد، و به دنبال شرّ برود.

و در اين حال، همان گونه كه: انسان، از خدا تقاضاى نيكى مى كند، بر اثر سوء تشخيص خود، بدى ها را از او تقاضا مى كند، و همان گونه كه براى نيكى تلاش مى كند، به دنبال شرّ و بدى مى رود، و اين بلاى بزرگى است براى نوع انسان ها و مانع عجيبى است در طريق سعادت.

چه بسيارند كسانى كه بر اثر شتابزدگى خود را به پرتگاه هاى خطرناك افكنده اند، به گمان اين كه: به محل امن و امان مى روند، در بيراهه ها گام گذارده اند به تصور اين كه: به سوى منزل سعادت پيش مى روند، در زشتى ها و بدبختى ها غوطهور شده اند، به پندار اين كه: در مسير افتخار راه مى روند، و اين نتيجه شوم عجله و شتابزدگى است.

از آنچه گفتيم، روشن شد: مفهوم آيه، نه منحصر به دعاى لفظى است، و نه طلب كردن عملى، بلكه، همه در يك معنى جامع قرار مى گيرد، و اگر بعضى از مفسران آن را در يك قسمت محدود كرده اند، دليلى بر آن وجود ندارد.

و نيز اگر، در بعضى از روايات تنها مسأله دعاى لفظى مطرح شده، از قبيل ذكر مصداق است نه تمام مفهوم، چنان كه در حديثى از امام صادق(عليه السلام) نقل شده كه: وَ اعْرِفْ طريقَ نَجَاتِكَ وَ هَلاكِكَ كَى لا تَدْعُوَ اللّهَ بِشَيْء عَسى فِيهِ هَلاكُكَ وَ أَنْتَ تَظُنُّ ان فِيهِ نَجاتَكَ قالَ اللّهُ تَعالى: وَ يَدْعُ الإِنْسانُ بِالشَّرِّ دُعاءَهُ بِالْخَيْرِ وَ كانَ الإِنْسانُ عَجُولاً: «راه نجات و هلاك خود را درست بشناس، مبادا از خدا چيزى بطلبى كه نابودى تو در آن است، در حالى كه گمان مى برى، نجات تو در آن است، خداوند متعال مى گويد: انسان دعاى شر مى كند آن گونه كه دعاى خير مى كند; چرا كه انسان، عجول است».(3)

بنابراين، تنها راه رسيدن به خير و سعادت آن است كه: انسان در هر كار قدم مى گذارد، با نهايت دقت و هوشيارى و دور از هر گونه عجله و شتابزدگى تمام جوانب را بررسى كند و خود را در انتخاب راه، از هر گونه پيشداورى و قضاوت هاى آميخته با هوى و هوس بر كنار دارد، از خدا در اين راه يارى بطلبد تا راه خير و سعادت را بيابد و در پرتگاه و بيراهه گام ننهد.

* * *

آخرين آيه بحث، سخن از آفرينش شب و روز و منافع و بركات اين دو، و وجود حساب و كتاب در عالم، مى گويد، تا هم دليلى باشد بر توحيد و شناخت خدا، و بحث گذشته معاد را تكميل كند، و هم شاهدى باشد بر لزوم دقت در عواقب كارها و عدم شتابزدگى مى فرمايد:

«ما شب و روز را دو نشانه، از نشانه هاى خود قرار داديم» (وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهارَ آيَتَيْنِ).

«سپس نشانه شب را محو، و نشانه روز را كه روشنى بخش است، به جاى آن قرار داديم» (فَمَحَوْنا آيَةَ اللَّيْلِ وَ جَعَلْنا آيَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً).

و از اين كار، دو هدف داشتيم: «نخست اين كه: از فضل پروردگارتان بهره گيريد» (لِتَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّكُمْ).

شب ها به استراحت پردازيد، و روزها به تلاش و كوشش و كار، و در پرتو آن از مواهب الهى بهره گيريد.

هدف ديگر اين كه: «عدد سال ها و حساب كارهاى زمان بندى شده خود را بدانيد» (وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ).

«و ما هر چيز را مشخص و روشن ساختيم» (وَ كُلَّ شَيْء فَصَّلْناهُ تَفْصِيلاً).

تا جاى هيچ گونه شبهه باقى نماند.

در اين كه: منظور از «آية الليل» و «آية النهار» خود شب و روز است كه هر كدام آيه و نشانه اى است از پروردگار، يا منظور از «آية الليل» قرص ماه، و «آية النهار» قرص خورشيد است؟ در ميان مفسران گفتگو است؟(4)

اما دقت در خود آيه، نشان مى دهد: صحيح همان تفسير اول است; زيرا تعبير «وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهارَ آيَتَيْنِ» دليل بر آن است كه: هر كدام آيه و نشانه اى براى اثبات وجود خدا محسوب مى شود.

و منظور از محو آيه شب، آن است كه پرده هاى تاريك و ظلمت بار شب در زير پوششى از نور و روشنائى روز محو و نابود مى گردد، و آنچه در دل شب پنهان گشته بود در پرتو روشنائى روز آشكار مى گردد، نه اين كه: قرص ماه را محو كرديم.

و اگر در بعضى ديگر از آيات قرآن (سوره يونس آيه 5) خورشيد و ماه را وسيله شناسائى سال و ماه و حساب قرار داده، منافات با آنچه در بالا گفتيم ندارد; زيرا پيدايش حساب و كتاب، در برنامه زندگى انسان را مى توان هم به شب و روز نسبت داد، و هم به خورشيد و ماه، چرا كه هر دو با هم پيوند دارند.

در «نهج البلاغه» ضمن بيان نشانه هاى عظمت خداوند، چنين مى خوانيم: وَ جَعَلَ شَمْسَها آيَةً مُبْصِرَةً لِنَهارِها وَ قَمَرَها آيَةً مَمْحُوَّةً مِنْ لَيْلِها وَ أَجْراهُما فِي مَناقِلِ مَجْراهُما وَ قَدَّرَ سَيْرَهُما فِي مَدارِجِ دَرَجِهِما لِيُمَيِّزَ بَيْنَ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ بِهِما وَ لِيُعْلَمَ عَدَدُ السِّنِينَ وَ الْحِسابُ بِمَقادِيرِهِما: «خورشيد را نشانه روشنى بخش روز، و ماه را نشانه محوكننده شب قرار داد، و آن دو را در مجرايشان به جريان انداخت، و مراحل سيرشان را اندازه گيرى نمود، تا ميان شب و روز تفاوت ايجاد كند، و با اندازه گيرى اين دو، شماره سال ها و حساب دانسته شود».(5)

اين تعبيرها نيز با آنچه در تفسير اول بيان شد، منافاتى ندارد، زيرا همان گونه كه گفتيم پيدايش حساب و شماره سال ها را هم مى توان به شب و روز نسبت داد و هم به خورشيد و ماه، چرا كه هر دو با هم مربوطند.

* * *


1 ـ يونس، آيه 35.

2 ـ در ذيل آيه 138 سوره «نساء» گفتيم: «بشارت» در اصل از «بشرة» به معنى «صورت» گرفته شده، و هر گونه خبرى را كه در صورت انسان اثر بگذارد، او را مسرور يا غم آلود كند، شامل مى شود.

«وَ أَنَّ الَّذِينَ لايُؤْمِنُونَ...» را بعضى بر «أَجْراً كَبِيْراً» و بعضى بر «يُبَشِّرُ» گرفته اند.

3 ـ «نور الثقلين»، جلد 3، صفحه 141.

4 ـ در صورت اول اضافه «اضافه بيانيه» است و در صورت دوم اضافه «اضافه اختصاصيه».

5 ـ «نهج البلاغه»، خطبه «اشباح»، خطبه 91.

 
نكته ها:

آيا انسان ذاتاً عجول است؟

نه تنها در رابطه با عجله و شتابزدگى كه در آيات فوق انسان به آن توصيف شده، در موارد متعدد ديگرى از قرآن، نيز مذمت هائى روى عنوان «انسان» ديده مى شود، از قبيل: «ظلوم»، «جهول»، «كفور»، «طغيانگر» و «هلوع» (كم ظرفيت) و «مغرور» و مانند آن.

اين تعبيرات، گاهى اين سؤال را به وجود مى آورد كه: چگونه مى توان اين امور را با برداشتى كه از قرآن در مورد فطرت پاك انسان، و حامل روح خدائى بودنش داريم، هماهنگ ساخت؟

به عبارت ديگر، انسان از نظر جهان بينى اسلامى، موجودى است بسيار و الا، به حدّى كه لايق مقام خليفة اللّهى و نمايندگى خدا در زمين است، معلم فرشتگان و برتر از آنهاست، اين موضوع با نكوهش هاى فوق، چگونه سازگار است؟!

پاسخ اين سؤال را، در يك جمله، مى توان داد كه: آن همه مقام، شخصيت و ارزش انسان، مشروط به يك شرط است و آن: «تربيت تحت نظر رهبران الهى» است، در غير اين صورت، انسان به گونه گياهى خود رو، پرورش مى يابد و در ميان هوس ها و شهوات غوطهور مى شود، سرمايه هاى عظيمى را كه بالقوّه دارد، از دست مى دهد و جنبه هاى منفى در وجود او آشكار مى گردد.

بنابراين، اگر شرط مزبور، تحقق يابد، تمام جنبه هاى مثبتى كه در قرآن در رابطه با انسان آمده، در وجود او بارور مى گردد، و اگر اين شرط، تحقق نيابد، جنبه هاى منفى ياد شده آشكار مى شود، لذا در آيات 19 تا 24 سوره «معارج» مى خوانيم: إِنَّ الإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً * إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً * وَ إِذا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعاً * إِلاَّ الْمُصَلِّينَ * الَّذِينَ هُمْ عَلى صَلاتِهِمْ دائِمُونَ:

«انسان، هلوع آفريده شده، هنگامى كه بدى به او برسد، بى تابى مى كند، و هنگامى كه خوبى به او برسد، بخل مىورزد، مگر نمازگزاران كه همواره به اين برنامه ادامه مى دهند».(1)

 


1 ـ شرح بيشتر را در سوره «يونس» ذيل آيه 12 نيز بيان كرديم (تفسير نمونه، جلد 8، صفحه 239).

* * *

2 ـ بلاى شتابزدگى!

 

عشق آتشين به يك موضوع، افكار سطحى و محدود، گاه سيطره هوى و هوس بر انسان، و خوشبينى بيش از حد به يك مطلب، عوامل عجله و شتابزدگى در كارها است.

و از آنجا كه بررسى هاى سطحى و مقدماتى، غالباً براى پى بردن به حقيقت يك امر و سود و زيان آن كافى نيست، معمولاً عجله و دستپاچگى در انجام كارها، موجب ندامت، خسران و پشيمانى است.

تا آنجا كه در آيات فوق خوانديم: گاهى عجله، سبب مى شود، انسان به دنبال بدى ها برود به همان سرعت كه به دنبال نيكى ها مى رود!

تلخ كامى ها و شكست ها و مصائبى كه دامان انسان را در طول تاريخ، بر اثر عجله و شتابزدگى گرفته است، بيش از آن است كه: قابل احصا و شماره باشد، و خود ما در طول زندگى نمونه هاى آن را آزموده ايم، و ثمرات تلخش را چشيده ايم!.

نقطه مقابل عجله «تثبت» و «تأنّى» يعنى درنگ كردن، و با تفكر و تأمل و بررسى همه جوانب، كارى را انجام دادن است.

در حديثى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نقل شده كه: إِنَّما أَهْلَكَ النّاسَ الْعَجَلَةُ وَ لَوْ أَنَّ النّاسَ تَثبَّثُوا لَمْ يَهْلِكْ أَحَدٌ: «مردم را عجله، هلاك مى كند، اگر مردم با تأمل، كارها را انجام مى دادند، كسى هلاك نمى شد».(1)

در حديث ديگرى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: مَعَ التَّثَبُّتِ تَكُونُ السَّلامَةُ وَ مَعَ العَجَلَةِ تَكُونُ النَّدامَةُ: «با درنگ كردن، سلامت است و با عجله ندامت»!(2)

و نيز پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: إِنَّ الأَناةُ مِنَ اللّهِ وَ الْعَجَلَةُ مِنَ الشَّيْطانِ!: «تأنى و ترك شتابزدگى، از ناحيه خدا است و عجله از شيطان»!(3)

البته، در روايات اسلامى بابى در زمينه «تعجيل در كار خير داريم»، از جمله در حديثى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ مِنَ الْخَيْرِ ما يُعَجَّلُ: «خداوند كار نيكى را دوست دارد كه در آن شتاب شود».(4)

و روايات، در اين زمينه بسيار است كه: منظور از عجله در اين روايات، همان «سرعت» است در مقابل اهمال كارى، تأخيرهاى بى جا، و امروز و فردا كردن، كه غالباً سبب بروز مشكلات و موانعى در كارها مى گردد.

شاهد اين سخن، حديثى است كه، در همين باب از امام صادق(عليه السلام) بدين گونه نقل شده: مَنْ هَمَّ بِشَيْء مِنَ الْخَيْرِ فَلْيُعَجِّلْهُ فَإِنَّ كُلَّ شَيْء فِيهِ تَأْخِيرٌ فَإِنَّ لِلشَّيْطانِ فِيهِ نَظْرَةً: «كسى كه تصميم به كار خيرى گرفت، بايد عجله كند; زيرا هر كارى را كه در آن تأخير كنيد، شيطان در آن حيله اى مى كند».(5)

بنابراين، بايد گفت: «سرعت و جديت در كارها، آرى، اما عجله و شتابزدگى هرگز»!

و به تعبير ديگر، عجله مذموم آن است كه: به هنگام بررسى و مطالعه در جوانب كار، و شناخت صورت گيرد، اما سرعت و عجله ممدوح آن است كه: بعد از تصميم گيرى لازم، در اجرا درنگ نشود، و لذا در روايات مى خوانيم: «در كار خير، عجله كنيد» يعنى بعد از آن كه خير بودن كارى ثابت شد، ديگر جاى مسامحه نيست.

* * *

 


1 ـ «سفينة البحار»، جلد 1، صفحه 129 ـ «بحار الانوار»، جلد 68، صفحه 340.

2 ـ «سفينة البحار»، جلد 1، صفحه 129 ـ «بحار الانوار»، جلد 68، صفحات 338 و 340.

3 ـ «سفينة البحار»، جلد 1، صفحه 129 ـ «بحار الانوار»، جلد 68، صفحه 340.

4 و 5 ـ «اصول كافى»، جلد دوم، كتاب ايمان و كفر، تعجيل فعل الخير ـ «بحار الانوار»، جلد 68، صفحات 222 و 225.

3 ـ نقش عدد و حساب در زندگى انسان ها

 

تمام جهان هستى بر محور حساب و اعداد مى گردد، و هيچ يك از نظامات اين عالم، بدون حساب نيست، طبيعى است انسان كه جزئى از اين مجموعه است، نمى تواند بى حساب و كتاب زندگى كند.

به همين دليل، در آيات مختلف قرآن، يكى از نعمت هاى خدا، وجود ماه و خورشيد، يا شب و روز، به عنوان يك عامل ايجاد نظم و حساب، در زندگى انسان ها شمرده شده است; چرا كه هرج و مرج و نبودن حساب و نظم در زندگى، عامل فنا و نابودى است.

جالب اين كه: در آيات فوق، براى نعمت شب و روز، دو فايده ذكر شده است: يكى: ابتغاء فضل اللّه كه در قرآن معمولاً به معنى كسب و كار مفيد و ارزنده است، و ديگرى، دانستن عدد سال ها و حساب.

شايد ذكر اين دو، در كنار هم دليلى بر اين باشد كه: «ابتغاء فضل اللّه» بدون استفاده از «حساب و كتاب» ممكن نيست.

و شايد اين سخن در زمان هاى گذشته مانند امروز تا اين حد آفتابى و روشن نبود، اما در دنياى امروز، كه دنياى آمارها و اعداد و ارقام است، و در كنار هر سازمان و تشكيلات اقتصادى، اجتماعى، سياسى، نظامى، علمى و فرهنگى، يك سازمان آمارى وجود دارد، به خوبى مى توان به عمق اين اشاره قرآنى پى برد، و دانست كه قرآن نه تنها با گذشت زمان كهنه نمى شود، بلكه هر قدر زمان بر آن مى گذرد تازه تر مى گردد.(1)

 

* * *

13وَ كُلَّ إِنسان أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فِي عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ كِتاباً يَلْقاهُ مَنْشُوراً

14اقْرَأْ كِتابَكَ كَفى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً

15مَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها وَ لاتَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى وَ ما كُنّا مُعَذِّبِينَ حَتّى نَبْعَثَ رَسُولاً

 

ترجمه:

13 ـ و هر انسانى، اعمالش را بر گردنش آويخته ايم; و روز قيامت، كتابى براى او بيرون مى آوريم كه آن را در برابر خود، گشوده مى بيند!

14 ـ (و به او مى گوئيم:) كتابت را بخوان، كافى است كه امروز، خود حسابگر خويش باشى!

15 ـ هر كس هدايت شود، براى خود هدايت يافته; و آن كس كه گمراه گردد، به زيان خود گمراه شده است; و هيچ كس بار گناه ديگرى را به دوش نمى كشد; و ما هرگز (قومى را) مجازات نخواهيم كرد، مگر آن كه پيامبرى مبعوث كرده باشيم.


1 ـ در ذيل آيه 5 سوره «يونس» نيز در اين زمينه، شرح مبسوطى داشتيم (به جلد 8، تفسير نمونه، صفحه 228 مراجعه فرمائيد).

 

تفسير:

چهار اصل مهم اسلامى

 

از آنجا كه در آيات گذشته، سخن از مسائل مربوط به «معاد» و «حساب» در ميان بود، در آيات مورد بحث به مسأله «حساب اعمال انسان ها» و چگونگى آن در روز قيامت، پرداخته مى گويد: «اعمال هر انسانى را به گردنش قرار داده ايم» (وَ كُلَّ إِنسان أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فِي عُنُقِهِ).

«طائر» به معنى پرنده است، ولى، در اينجا اشاره به چيزى است كه در ميان عرب معمول بوده، كه به وسيله پرندگان، فال نيك و بد مى زدند، و از چگونگى حركت آنها، نتيجه گيرى مى كردند.

مثلاً اگر پرنده اى از طرف راست آنها حركت مى كرد، آن را به فال نيك مى گرفتند، و اگر از طرف چپ حركت مى كرد آن را به فال بد مى گرفتند (و به آن «تطيّر» مى گفتند).

اما غالباً اين كلمه (تطيّر) به معنى فال بد زدن به كار مى رود، در حالى كه «تفأل» بيشتر به فال نيك زدن گفته مى شود.

در آيات قرآن، نيز كراراً «تطيّر» به معنى فال بد آمده است، مانند: وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَطَّيَّرُوا بِمُوسى وَ مَنْ مَعَهُ: «هر گاه ناراحتى به فرعونيان مى رسيد آن را از شوم بودن وجود موسى و همراهانش مى دانستند»!.(1)

و در سوره «نمل» آيه 47 مى خوانيم: قالُوا أطَّيَّرْنا بِكَ وَ بِمَنْ مَعَكَ: مشركان قوم صالح(عليه السلام) به اين پيامبر بزرگ «گفتند: ما تو و يارانت را شوم مى دانيم و به فال بد مى گيريم»!

در احاديث اسلامى از «تطيّر» نهى شده است، و راه مبارزه با آن «توكّل بر خدا» معرفى گرديده است.

به هر حال، «طائر» در آيه مورد بحث، نيز اشاره به همين معنى است، يا به معنى «بخت و طالع» كه قريب الافق، با مسأله فال نيك و بد است مى باشد.

قرآن، در حقيقت، مى گويد: فال نيك و بد، و طالع سعد و نحس، چيزى جز اعمال شما نيست كه به گردنتان آويخته است!.

تعبير به «أَلْزَمْناهُ» (ملازم او ساخته ايم) و تعبير به «فِى عُنُقِهِ» (در گردن او) همه، دليل بر اين است كه: اعمال انسان و نتائج آن در دنيا و آخرت، از او جدا نمى شوند، و بايد در همه حال، عهده دار و مسئول آنها باشد، هر چه هست عمل است و بقيه، همه حرف.

بعضى از مفسران اين احتمال را نيز در اطلاق كلمه «طائر» بر اعمال انسانى، داده اند كه: اعمال خوب و بد انسان گوئى همچون پرنده اى از وجود او برمى خيزد لذا به آن «طائر» اطلاق شده است.

مفسران، در معنى «طائر» در آيه مورد بحث، احتمالات متعدد ديگرى نيز ذكر كرده اند: از جمله:

«طائر» به معنى «بهره انسان از خوب و بد»، يا به معنى «دليل و راهنما» و يا به معنى «نامه اعمال» و يا به معنى «يمن و شوم» است.

ولى، بعضى از اين تفسيرها، به همان معنى كه در آغاز ذكر كرديم، بازمى گردد در حالى كه: بعضى ديگر، از مفهوم آيه بسيار دور است.

آنگاه قرآن، اضافه مى كند: «ما روز قيامت كتابى براى او بيرون مى آوريم كه آن را در برابر خود گشوده، مى بيند» (وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ كِتاباً يَلْقاهُ مَنْشُوراً).

روشن است: منظور از «كتاب»، چيزى جز كارنامه عمل انسان نيست، همان كارنامه اى كه در اين دنيا نيز وجود دارد، و اعمال او در آن ثبت مى شود، منتها در اينجا پوشيده و مكتوم است، و در آنجا گشوده و باز.

تعبير به «نُخْرِجُ» (بيرون مى آوريم) و همچنين تعبير به «مَنْشُور» (گشوده) نيز، اشاره به همين معنى است كه: آنچه در اينجا پنهان و سربسته است، در آنجا آشكار و باز مى شود.

درباره نامه اعمال و حقيقت آن در ذيل همين آيات، بحث خواهيم كرد.

* * *

و بلافاصله مى افزايد: به او گفته مى شود: «نامه اعمالت را خودت بخوان»! (اقْرَأْ كِتابَكَ).

«كافى است كه خودت امروز حسابگر خويش باشى»! (كَفى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً).

يعنى، آن قدر مسائل روشن و آشكار است، و شواهد و مدارك زنده، كه جاى گفتگو نيست، هر كس اين نامه عمل را بنگرد، مى تواند قضاوت و داورى كند، هر چند، شخص «مجرم» باشد، چرا كه اين نامه عمل چنان كه خواهد آمد، مجموعه اى از آثار خود عمل است، و يا نفس اعمال، و به اين ترتيب، چيزى نيست كه بتوان آن را حاشا كرد.

آيا اگر من صداى خودم را از نوار ضبط صوت بشنوم، يا عكس دقيق خود را به هنگام انجام يك عمل نيك يا بد، ببينم مى توانم حاشا كنم؟ كيفيت تشكيل نامه عمل، در قيامت از اين هم زنده تر و دقيق تر است.

* * *

آيه بعد، چهار حكم اساسى و اصولى را در رابطه با مسأله حساب و جزاى اعمال، بيان مى كند.

1 ـ نخست، مى گويد: «هر كسى هدايت را پذيرا شود، به نفع خود هدايت يافته، و نتيجه اش عائد خود او مى شود» (مَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ).

2 ـ «و هر كس گمراهى را بپذيرد، به زيان خود گمراه شده است» عواقب شومش دامن خودش را مى گيرد (وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها).

نظير اين دو حكم، را در آيه 7 همين سوره خوانديم.

3 ـ «هيچ كس بار گناه ديگرى را بر دوش نمى كشد» و كسى را به جرم ديگرى مجازات نمى كنند (وَ لاتَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى).

«وِزْر» به معنى بار سنگين است، و به معنى مسئوليت، نيز مى آيد; چرا كه آن هم يك بار سنگين معنوى بر دوش انسان محسوب مى شود، و اگر به وزير، وزير گفته مى شود، به خاطر آن است كه: بار سنگينى از ناحيه امير، يا مردم بر دوش او گذارده شده است.

البته، اين قانون كلّى كه: «هيچ كس بار گناه ديگرى را به دوش نمى كشد» هيچ گونه منافاتى با آنچه در آيه 25 سوره «نحل» گذشت، كه مى گويد: «گمراه كنندگان بار مسئوليت كسانى را كه گمراه كرده اند نيز بر دوش مى كشند» ندارد.

زيرا آنها به خاطر اقدام به گمراه ساختن ديگران، فاعل آن گناهند، و يا همچون فاعل آن، محسوب مى شوند، بنابراين، در حقيقت، اين بار گناهان خودشان است كه بر دوش دارند و به تعبير ديگر، «سبب» در اينجا در حكم «مباشر» (انجام دهنده كار) است.

همچنين، روايات متعددى كه در زمينه سنت نيك و بد گذشت، و مفهومش اين بود كه: هر كس، سنت نيك، يا بدى بگذارد در پاداش و كيفرِ عاملين به آن، شريك است، نيز با آنچه در بالا گفتيم، تضادى ندارد، چرا كه «سنت گذار» در واقع از اجزاى علت تامّه عمل است و شريك در فاعليت.

4 ـ سرانجام، چهارمين حكم را به اين صورت بيان مى كند كه: «ما هيچ شخص و قومى را مجازات نخواهيم كرد، مگر اين كه: پيامبرى را براى آنها مبعوث كنيم» تا وظائفشان را كاملاً تشريح و اتمام حجت كند (وَ ما كُنّا مُعَذِّبِينَ حَتّى نَبْعَثَ رَسُولاً).

در اين كه: منظور از عذاب در اينجا هر نوع عذاب دنيا و آخرت است، يا خصوص «عذاب استيصال» (يعنى مجازات هاى نابودكننده، همچون طوفان نوح)، در ميان مفسران گفتگو است، ولى، بدون شك، ظاهر آيه مطلق است و هر نوع عذاب را شامل مى شود.

و نيز در اين كه: آيا اين حكم، مخصوص آن دسته از مسائل شرعى است كه تنها راه فهم آنها ادلّه نقليه است، و يا همه مسائل را اعم از اصول و فروع، عقلى و نقلى شامل مى شود؟ باز در ميان مفسران گفتگو است.

اما اگر بخواهيم: به ظاهر آيه كه اطلاق دارد عمل كنيم بايد بگوئيم همه احكام عقلى و نقلى را در رابطه با اصول و فروع دين، شامل مى شود، و مفهوم اين سخن، آن است: حتى در مسائلى كه عقل مستقلاً نيك و بد آن را تشخيص مى دهد (مانند خوبى عدالت و بدى ظلم) باز تا پيامبران الهى نيايند و حكم عقل را به وسيله حكم نقل تأييد و تقويت نكنند، خداوند به لطفش كسى را مجازات نخواهد كرد (دقت كنيد).

ولى، از آنجا كه: اين مطلب بسيار بعيد به نظر مى رسد; زيرا مستقلات عقلى نيازى به بيان شرع ندارد، و حكم عقل براى اتمام حجت در اين گونه موارد كافى است، چاره اى جز اين نداريم كه: مستقلات عقلى را از آيه استثناء كنيم.

و يا اگر، استثناء نكنيم، عذاب را در اين جمله، به معنى «عذاب استيصال» بگيريم كه نتيجه اش اين مى شود: خداوند به لطفش، ستمگران و منحرفان را نابود نمى كند، مگر اين كه: پيامبران را بفرستد و همه راه هاى سعادت را نشان دهند، حتى مستقلات عقلى را با بيان شرعى تأييد نموده، اتمام حجت را از دو سو يعنى عقل و نقل به انجام برسانند (باز هم دقت كنيد).

* * *


1 ـ اعراف، آيه 131.

 
نكته ها:

1 ـ تفأل و تطيّر (فال نيك و بد)

فال «نيك» و «بد» زدن، در ميان همه اقوام بوده و هست، و به نظر مى رسد: سرچشمه آن، عدم دسترسى به واقعيات و ناآگاهى از علل واقعى حوادث بوده است و به هر حال، بدون شك اين دو، اثر طبيعى ندارند، ولى داراى اثر روانى هستند: فال نيك اميدآفرين است، در حالى كه فال بد موجب يأس و نوميدى و ناتوانى مى شود.

و از آنجا كه اسلام، هميشه از مسائل مثبت، استقبال مى كند، از فال نيك نهى نكرده، ولى فال بد را به شدت محكوم كرده است.

حتى در بعضى از روايات آن را در سر حدّ شرك شمرده اند، از پيامبر(صلى الله عليه وآله)نقل شده كه: أَلطِّيَرَةُ شِرْكٌ: «فال بد زدن (و آن را در برابر خدا در سرنوشت خويش مؤثر دانستن) يك نوع شرك به خدا است».(1)

ما در اين زمينه، مفصلاً در ذيل آيه 131 سوره «اعراف» بحث كرده ايم.(2)

جالب اين كه: اسلام در بسيارى از موارد، اين گونه مفاهيم تخيلى و پندارى را در يك كانال صحيح و سازنده، قرار داده و از آن بهره بردارى كرده است.

مثلاً در مورد آنچه در ميان عوام معروف است كه: مى گويند فلان همسر، خوش قدم و يا بد قدم بود، و از آن روزى كه به خانه فلان كس گام گذاشت، و همسرش شد، چنين و چنان گشت كه: قطعاً به اين صورت خرافه اى بيش نيست، اسلام به آن، شكل سازنده تربيتى داده. در حديثى از امام صادق(عليه السلام)مى خوانيم:...أَمَّا الْمَرْئَةُ فَشُؤْمِها غَلاءُ مَهْرِها...و...شَدَّةُ مَئُونَتِها...:

«از بد قدمى زن آن است كه: مهرش سنگين باشد... و مخارج و هزينه اش زياد!...».(3)

و در حديث ديگرى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: أَمَّا الدّارُ فَشُؤْمُها ضِيقُها وَ خُبْثُ جِيرانِها: «خانه شوم، خانه تنگ و تاريك و خانه اى است كه همسايگان بد داشته باشد».(4)

درست، ملاحظه كنيد: همان الفاظى را كه در مفاهيم خرافى مردم به كار مى بردند، استخدام براى مفاهيم واقعى و سازنده كرده است، و تفكر و انديشه اى كه به بيراهه مى رفت، به راه راست هدايت نموده.

اين بحث را با دعائى از پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه تأييدى است بر آنچه گفتيم، پايان مى دهيم، عرض مى كند: أَللّهُمَّ لا طَيْرَ إِلاّ طَيْرُكَ وَ لا خَيْرَ إِلاّ خَيْرُكَ وَ لا حافِظَ غَيْرُكَ: «خداوندا هيچ فال نيك و بدى جز به اراده تو تحقق نمى يابد و هر خير و نيكى از ناحيه تو است، حافظ و نگهبانى جز تو نيست».(5)

* * *


1 ـ «بحار الانوار»، جلد 55، صفحه 322.

2 ـ تفسير «نمونه»، جلد 6، صفحه 316 به بعد.

3 ـ «وسائل الشيعه»، جلد 21، صفحه 252 (چاپ آل البيت).

4 ـ «سفينة البحار»، جلد 1، صفحه 680 ـ «وسائل الشيعه»، جلد 5، صفحه 303 (چاپ آل البيت)، براى آگاهى بيشتر به باب پنجم از «ابواب المهور» «وسائل الشيعه»، جلد 7، صفحه 9 به بعد رجوع فرمائيد.

5 ـ «وسائل الشيعه»، جلد 11، صفحه 387 (چاپ آل البيت) ـ (شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 19، صفحه 373، با كمى تفاوت).

 

2 ـ كارنامه عجيب اعمال آدمى

در بسيارى از آيات قرآن و روايات، سخن از «نامه اعمال» انسان ها به ميان آمده است، از مجموع اين آيات و روايات، استفاده مى شود: همه اعمال آدمى با تمام جزئيات در نامه اى ثبت مى شود، و روز رستاخيز اگر انسان نيكوكار باشد، نامه اعمالش به دست راست او، و اگر بدكار باشد نامه اعمالش را به دست چپ او مى دهند.

در سوره «حاقّه» مى خوانيم: فَأَمّا مَنْ أُوتِيَ كِتابَهُ بِيَمِينِهِ فَيَقُولُ هاؤُمُ اقْرَؤُا كِتابِيَهْ: «اما آنها كه نامه اعمالشان بدست راستشان داده شده با سرفرازى و افتخار مى گويند: هان بيائيد و نامه اعمال ما را بخوانيد»!.(1)

وَ أَمّا مَنْ أُوتِيَ كِتابَهُ بِشِمالِهِ فَيَقُولُ يا لَيْتَنِي لَمْ أُوتَ كِتابِيَهْ: «اما كسى كه نامه اعمالش در دست چپ او است مى گويد اى كاش نامه اعمالم را به دست من نمى دادند»!.(2)

و در سوره «كهف» آيه 49 مى خوانيم: وَ وُضِعَ الْكِتابُ فَتَرَى الْمُجْرِمِينَ مُشْفِقِينَ مِمّا فِيهِ وَ يَقُولُونَ يا وَيْلَتَنا ما لِهذَا الْكِتابِ لايُغادِرُ صَغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً إِلاّ أَحْصاها وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً وَ لايَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً:

«نامه هاى اعمال بنى آدم گسترده مى شود، در آن هنگام مجرمان را مى بينى از آنچه در آن ثبت است، بيمناك اند، و مى گويند: اى واى بر ما! اين چه نام هاى است كه هيچ گناه صغيره و كبيره اى نيست مگر آن را ثبت و احصا كرده است؟! و آنچه را انجام داده اند حاضر مى يابند، و پروردگارت به احدى ظلم نمى كند».

در حديثى در ذيل آيه مورد بحث (اقْرَأْ كِتابَكَ...) از امام صادق(عليه السلام)مى خوانيم: يَذْكُرُ الْعَبْدُ جَمِيْعَ ما عَمِلَ، وَ ما كُتِبَ عَلَيْهِ، حَتّى كَأَنَّهُ فَعَلَهُ تِلْكَ السّاعَةِ، فَلِذلِكَ قالُوا يا وَيْلَتَنا ما لِهذَا الْكِتابِ لا يُغاِدُر صَغِيْرَةً وَ لا كَبِيْرَةً إِلاّ أَحْصاها:

«در آن روز انسان آنچه را انجام داده و در نامه عمل او ثبت است، همه را به خاطر مى آورد، گوئى همان ساعت آن را انجام داده است! لذا فرياد مجرمان بلند شده مى گويند: واى بر ما! اين چه نامه اى است كه هيچ صغيره و كبيره اى را فروگزار نكرده است».(3)

در اينجا اين سؤال پيش مى آيد: اين نامه چيست؟ و چگونه است؟

بدون شك، از جنس كتاب، دفتر و نامه هاى معمولى، نيست، و لذا بعضى از مفسران گفته اند: اين نامه عمل، چيزى جز «روح انسان» نمى باشد كه آثار همه اعمال در آن ثبت است;(4) زيرا ما هر عملى انجام مى دهيم، خواه ناخواه اثرى در روح و جان ما مى گذارد.

يا اين كه: اين نامه عمل، اعضاى پيكر ما حتى پوست تن ما، و از آن بالاتر زمين و هوا و فضائى است كه در آن اعمال خود را انجام مى دهيم، چرا كه اعمال ما گذشته از اين كه: در جسم و همه ذرات پيكر ما نقش مى بندند، در هوا و زمين منعكس مى شوند.

گر چه، اين آثار براى ما در اين دنيا محسوس و درك كردنى نيست، اما بدون شك، وجود دارد، و روزى كه در آن روز، ديد تازه اى پيدا مى كنيم، همه اينها را مى بينيم و مى خوانيم.

تعبير به «خواندن» هرگز نبايد ما را از آنچه در تفسير بالا ذكر شد، منحرف سازد، زيرا خواندن نيز، مفهوم وسيعى دارد كه، هر گونه مشاهده را در معنى وسيعش جاى مى دهد، مثلاً در تعبيرات روزمره گاه، مى گوئيم: در چشم هاى او خواندم كه چه تصميمى دارد و يا فلان عمل را كه از فلانى سر زد، بقيه اش را خواندم، همچنين، تعبير به خواندن، در مورد عكس هائى كه از بيماران مى گيرند نيز امروز رائج است.

روى همين جهت است كه: در آيات فوق خوانديم، خطوط اين نامه عمل به هيچ وجه قابل انكار نيست، زيرا آثار واقعى و تكوينى خود عمل است، درست مانند صداى ضبط شده انسان، يا عكسى كه از او گرفته اند و يا اثر انگشت او.

* * *


1 ـ حاقه، آيه 19.

2 ـ حاقه، آيه 25.

3 ـ «نور الثقلين»، جلد 3، صفحه 144.

4 ـ تفسير «صافى».

3 ـ بى گناه و با گناه را با هم نمى سوزانند!

به عكس آنچه معروف است كه عوام مى گويند: «آتش كه گرفت خشك و تر مى سوزد» در منطق عقل، و تعليمات انبياء(عليهم السلام) هيچ بى گناهى به جرم گناه ديگرى مجازات نخواهد شد، در تمام شهرهاى «لوط» يك خانواده مؤمن وجود داشت، خدا به هنگام مجازات آن قوم منحرف و آلوده، آن يك خانواده را نجات داد.

آيات فوق، نيز با صراحت مى گويد: «وَ لاتَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى».

بنابراين، اگر در پاره اى از احاديث غير معتبر، چيزى بر خلاف اين قانون كلّى اسلام ديده شود، حتماً بايد آن را كنار گذاشت، يا توجيه كرد، مانند روايتى كه مى گويد: «شخص ميت به خاطر گريه و بى تابى بازماندگانش، معذّب مى شود» (ممكن است منظور از معذّب شدن، عذاب الهى نباشد بلكه ناراحتى است كه روح او بر اثر آگاهى از بى تابى بستگانش پيدا مى كند).

و نيز روشن مى شود: عقيده كسانى كه مى گويند: فرزندان كفار همراه پدرانشان در آتش دوزخ خواهند بود، يك عقيده اسلامى نيست; چرا كه هيچ فرزندى به گناه پدر و مادر مجازات نمى گردد، و به همين دليل، ما در جاى خود گفته ايم: حتى فرزندان نامشروع، شخصاً هيچ گناهى ندارند و درهاى سعادت و نجات ـ اگر بخواهند ـ به روى آنان گشوده است، هر چند زمينه تربيتى دشوارى دارند.

* * *

4 ـ اصل برائت و آيه «ما كُنّا مُعَذِّبِينَ...»

در «علم اصول» در مباحث «برائت» به آيه فوق، استدلال شده است; زيرا حداقل مفهوم آيه اين است: در مسائلى كه عقل قادر به درك آن نيست، خداوند بدون بعث رسولان، يعنى بيان احكام و وظائف، كسى را مجازات نمى كند، و اين دليل بر نفى مجازات و عقاب در موارد عدم بيان است، و اصل برائت نيز چيزى جز اين نمى گويد كه «عقاب بدون بيان» صحيح نيست.

اما اين كه: بعضى گفته اند: منظور از عذاب، در آيه فوق، تنها عذاب استيصال يعنى مجازات هاى نابودكننده، همچون: طوفان نوح است، هيچ دليلى بر آن نيست، بلكه همان گونه كه گفتيم: اطلاق آيه آن را نفى مى كند و هر گونه عذاب و مجازات را فرا مى گيرد.

* * *

16وَ إِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنا مُتْرَفِيها فَفَسَقُوا فِيها فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْناها تَدْمِيراً

17وَ كَمْ أَهْلَكْنا مِنَ الْقُرُونِ مِنْ بَعْدِ نُوح وَ كَفى بِرَبِّكَ بِذُنُوبِ عِبادِهِ خَبِيراً بَصِيراً

 

ترجمه:

16 ـ و هنگامى كه بخواهيم شهرى را هلاك كنيم، اوامر خود را براى خوشگذرانان آنجا، بيان مى داريم، هنگامى كه مخالفت كردند و استحقاق مجازات يافتند، آنها را در هم مى كوبيم.

17 ـ چه بسيار مردمى كه در قرون بعد از نوح، زندگى مى كردند; آنها را هلاك كرديم! و كافى است كه پروردگارت از گناهان بندگانش آگاه، و نسبت به آن بيناست.

 

تفسير:

مراحل چهارگانه مجازات الهى

در تعقيب آخرين آيه بحث گذشته كه خاطر نشان مى كرد: «هرگز فرد يا گروهى را بدون بعث رسولان و بيان دستورات خود، مجازات نمى كنيم» در نخستين آيه مورد بحث، همين اصل اساسى به صورت ديگرى تعقيب شده است، مى گويد:

«هنگامى كه ما تصميم بر هلاكت قومى بگيريم، نخست اوامر خود را براى مترفين و سردمداران آنها بيان مى كنيم، سپس هنگامى كه به مخالفت و خروج از اطاعت برخيزند، و استحقاق مجازات پيدا كنند، آنها را شديداً درهم مى كوبيم و هلاك مى كنيم» (وَ إِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنا مُتْرَفِيها فَفَسَقُوا فِيها فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْناها تَدْمِيراً).(1)

گر چه، بسيارى از مفسران احتمالات متعددى در تفسير اين آيه داده اند، ولى، به اعتقاد ما آيه، طبق ظاهر آن، يك تفسير روشن بيشتر ندارد، و آن اين كه:

خداوند، هرگز قبل از اتمام حجت، و بيان دستوراتش، كسى را مؤاخذه و مجازات نمى كند، بلكه، نخست به بيان فرمانهايش مى پردازد، اگر مردم از در اطاعت وارد شدند و آنها را پذيرا گشتند چه بهتر، كه سعادت دنيا و آخرتشان در آن است، و اگر، به فسق و مخالفت برخاستند و همه را زير پا گذاشتند، اينجا است كه: فرمان عذاب درباره آنها تحقق مى پذيرد، و به دنبال آن هلاكت است.

اگر، درست در آيه دقت كنيم، چهار مرحله مشخص، براى اين برنامه بيان شده است:

1 ـ مرحله اوامر (و نواهى).

2 ـ مرحله فسق و مخالفت.

3 ـ مرحله استحقاق مجازات.

4 ـ مرحله هلاكت.

و همه اين مراحل، با فاء تفريع، به يكديگر عطف شده اند.

در اينجا اين سؤال پيش مى آيد: چرا امر شدگان تنها مترفين هستند؟(1)

در پاسخ اين سؤال، توجه به يك نكته راه گشا است و آن اين كه: در بسيارى از جوامع (منظور جامعه هاى ناسالم است ) مترفين، سردمداران اجتماعند و ديگران تابع و پيرو آنها.

به علاوه، در اين تعبير اشاره به نكته ديگرى نيز هست، و آن اين كه: سرچشمه غالب مفاسد اجتماعى نيز ثروتمندان از خدا بى خبرى هستند كه، در ناز، نعمت و عيش و هوس غرقند، و هر نغمه اصلاحى و انسانى و اخلاقى در گوش آنها ناهنجار است، به همين دليل، هميشه در صف اول، در مقابل پيامبران ايستاده بودند، و دعوت آنها را كه به نفع عدل، داد و حمايت از مستضعفان بوده، هميشه بر ضدّ خود مى ديدند.

روى اين جهات از آنها بالخصوص ياد شده است; چرا كه ريشه اصلى فساد همين گروه اند.

ضمناً «دَمَّرْنا» و «تَدْمِير» از ماده «دمار» به معنى هلاكت است.

به هر حال، آيه فوق، هشدارى است به همه مردم با ايمان، كه مراقب باشند، حكومت خويش را بدست مترفين و ثروتمندان مست شهوت، ندهند و از آنها دنباله روى نكنند كه جامعه آنان را سرانجام به هلاكت و نابودى مى كشانند.

* * *

آيه بعد، به نمونه هائى از اين مسأله، به صورت يك اصل كلّى اشاره كرده مى گويد: «چه بسيار مردمى كه در قرون بعد از نوح(عليه السلام) زندگى مى كردند (و طبق همين سنت) هلاك و نابود شدند» (وَ كَمْ أَهْلَكْنا مِنَ الْقُرُونِ مِنْ بَعْدِ نُوح).

و اضافه مى كند: چنان نيست كه ظلم، ستم و گناه فرد يا جمعيتى از ديده تيز بين علم خدا مخفى بماند، «همين مقدار كافى است كه خدا از گناهان بندگانش آگاه و نسبت به آن بينا است» (وَ كَفى بِرَبِّكَ بِذُنُوبِ عِبادِهِ خَبِيراً بَصِيراً) .

«قُرُون» جمع «قرن» به معنى جمعيتى است كه در عصر واحدى زندگى مى كنند، و سپس به مجموع يك عصر اطلاق شده است.

در اين كه: قرن چند سال است؟ نظرات گوناگونى داده اند:

بعضى آن را چهل سال، بعضى هشتاد، بعضى صد، و بالاخره بعضى آن را صدوبيست سال دانسته اند، ولى، ناگفته پيدا است: اين يك امر قراردادى است كه بر حسب قرار دادها متفاوت مى باشد، اما معمول در عصر ما اين است كه: قرن را به يكصد سال اطلاق مى كنند.(1)

و اين كه: مخصوصاً روى «قرون بعد از نوح» تكيه شده، ممكن است به خاطر آن باشد كه: زندگى انسان ها قبل از نوح(عليه السلام) بسيار ساده بود و اين همه اختلافات مخصوصاً تقسيم جوامع به «مترف» و «مستضعف» كمتر وجود داشت، و به همين دليل كمتر گرفتار مجازات هاى الهى شدند.

ذكر «خَبِير» و «بَصِير» (آگاه و بينا) همراه هم اشاره به اين است كه: «خَبِير» به معنى آگاه از نيت و عقيده است و «بَصِير» به معنى بينا نسبت به اعمال.

بنابراين، خدا هم از انگيزه هاى باطنى اعمال اشخاص، با اطلاع است، و هم از خود اعمالشان، و چنين كسى، هرگز ظلم و ستمى درباره هيچ كس روا نمى دارد و حق كسى در حكومتش ضايع نمى شود.

* * *

18مَنْ كانَ يُرِيدُ الْعاجِلَةَ عَجَّلْنا لَهُ فِيها ما نَشاءُ لِمَنْ نُرِيدُ ثُمَّ جَعَلْنا لَهُ جَهَنَّمَ يَصْلاها مَذْمُوماً مَدْحُوراً

19وَ مَنْ أَرادَ الا ْخِرَةَ وَ سَعى لَها سَعْيَها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ كانَ سَعْيُهُمْ مَشْكُوراً

20كُلاًّ نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّكَ وَ ما كانَ عَطاءُ رَبِّكَ مَحْظُوراً

21انْظُرْ كَيْفَ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْض وَ لَلاْ خِرَةُ أَكْبَرُ دَرَجات وَ أَكْبَرُ تَفْضِيلاً

 

ترجمه:

18 ـ آن كس كه زندگى زودگذر (دنيا) را مى طلبد، آن مقدار از آن را كه بخواهيم ـ و به هر كس اراده كنيم ـ مى دهيم; سپس دوزخ را براى او قرار خواهيم داد، كه در آتش سوزانش مى سوزد در حالى كه نكوهيده و رانده (درگاه خدا) است.

19 ـ و آن كس كه سراى آخرت را بطلبد، و براى آن سعى و كوشش كند ـ در حالى كه ايمان داشته باشد ـ سعى و تلاش او، (از سوى خدا) پاداش داده خواهد شد.

20 ـ هر يك از اين دو گروه را از عطاى پروردگارت، بهره و كمك مى دهيم; و عطاى پروردگارت هرگز (از كسى) منع نشده است.

21 ـ ببين چگونه بعضى را (در دنيا به خاطر تلاششان) بر بعضى ديگر برترى بخشيده ايم. درجات آخرت و برترى هايش، از اين هم بيشتر است!


1 ـ «قَوْل» گر چه معنى وسيعى دارد، ولى در اين گونه موارد، به معنى فرمان عذاب است.

2 ـ «مترفين» از ماده «ترفه» به معنى نعمت فراوان يعنى متنعمين و ثروتمندان از خدا بى خبر.

3 ـ در ذيل آيه 13 سوره «يونس» نيز به اين موضوع اشاره اى كرديم (تفسير نمونه، جلد 8، صفحه 243).

 

 

تفسير:

خطوط زندگى طالبان دنيا و آخرت

از آنجا كه در آيات گذشته، سخن از مخالفت گردنكشان در برابر اوامر الهى و سپس هلاكت آنها بود، در آيات مورد بحث، به علت واقعى اين تمرّد و عصيان كه همان حبّ دنيا است اشاره كرده مى گويد: «كسانى كه تنها هدفشان همين زندگى زودگذر دنياى مادى باشد، ما آن مقدار را كه بخواهيم، به هر كس صلاح بدانيم در همين زندگى زودگذر مى دهيم، سپس جهنم را براى او قرار خواهيم داد كه در آتش آن مى سوزد در حالى كه مورد سرزنش و دورى از رحمت خدا است» (مَنْ كانَ يُرِيدُ الْعاجِلَةَ عَجَّلْنا لَهُ فِيها ما نَشاءُ لِمَنْ نُرِيدُ ثُمَّ جَعَلْنا لَهُ جَهَنَّمَ يَصْلاها مَذْمُوماً مَدْحُوراً).

«عاجِلَه» به معنى نعمت هاى زودگذر يا دنياى زودگذر است.

قابل توجه اين كه: نمى گويد: هر كس به دنبال دنيا برود، به هر چه بخواهد مى رسد، بلكه دو قيد براى آن قائل مى شود: اوّل اين كه: تنها بخشى از آنچه را مى خواهد به آن مى رسد، همان مقدارى را كه ما بخواهيم (ما نَشاءُ).

ديگر اين كه: همه افراد به همين مقدار نيز نمى رسند، بلكه تنها گروهى از آنها به بخشى از متاع دنيا خواهند رسيد، آنها كه بخواهيم (لِمَنْ نُرِيْدُ).

و به اين ترتيب، نه همه دنياپرستان به دنيا مى رسند و نه آنها كه مى رسند به همه آنچه مى خواهند مى رسند.

زندگى روزمره نيز اين دو محدوديت را به وضوح به ما نشان مى دهد، چه بسيارند كسانى كه شب و روز مى دوند و به جائى نمى رسند، و چه بسيار كسانى كه آرزوهاى دور و درازى در اين دنيا دارند كه تنها بخش كوچكى از آن را به دست مى آورند.

و اين هشدارى است براى دنياپرستان، كه: اگر خيال كنيد، آخرت را به دنيا بفروشيد، به تمام هدفتان نائل مى شويد، اشتباه بزرگى كرده ايد، بلكه گاهى هيچ، و گاه به كمى دسترسى پيدا مى كنيد.

و اصولاً، دامنه آرزوهاى انسان آن قدر گسترده است كه با محدوديت جهان ماده قابل اشباع نيست، تمام دنيا را به يك نفر بدهند، بسيار مى شود كه اشباع نمى گردد.

اما آنها كه تلاش مى كنند و به هيچ نمى رسند، ممكن است به دلائل مختلفى باشد.

يا به خاطر آن است كه: هنوز اميد بيدارى و نجاتشان است، و خدا به آنها محبت مى كند، و يا به خاطر آن است كه: اگر به جائى برسند آن چنان طغيان مى كنند كه عرصه را بر خلق خدا تنگ مى نمايند.

«يَصْلى» از ماده «صلى» به معنى آتش افروختن و به آتش سوختن است و منظور در اينجا همان معنى دوم مى باشد.

قابل توجه اين كه: كيفر اين گروه، ضمن اين كه، آتش جهنم شمرده شده است، با دو تعبير «مَذْمُوم» و «مَدْحُور» تأكيد گرديده، كه اوّلى به معنى مورد سرزنش و نكوهش قرار گرفتن و دوّمى به معنى دور ماندن از رحمت خدا است.

در حقيقت، آتش دوزخ، كيفر جسمانى آنها است، و مذموم و مدحور بودن، كيفر روحانى آنها; چرا كه معاد، هم جسمانى است و هم روحانى و كيفر و پاداش آن نيز در هر دو جنبه است.

* * *

پس از آن به شرح حال گروه دوم مى پردازد، تا با قرينه مقابله، آن چنان كه روش قرآن است، مطلب آشكارتر شود، مى فرمايد: «اما كسى كه آخرت را بطلبد و سعى و كوشش خود را در اين راه به كار بندد، در حالى كه ايمان داشته باشد، اين سعى و تلاش او مورد قبول الهى خواهد بود» (وَ مَنْ أَرادَ الا ْخِرَةَ وَ سَعى لَها سَعْيَها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ كانَ سَعْيُهُمْ مَشْكُوراً).

بنابراين، براى رسيدن به سعادت جاويدان سه امر اساسى شرط است:

1 ـ اراده انسان، آن هم اراده اى كه تعلق به حيات ابدى گيرد، و به لذات زودگذر و نعمت هاى ناپايدار و هدف هاى صرفاً مادّى تعلق نگيرد، همّتى والا، و روحيه اى عالى پشت بند آن باشد كه: او را از پذيرفتن هر گونه رنگ تعلق و وابستگى آزاد سازد.

2 ـ اين اراده، به صورت ضعيف و ناتوان در محيط فكر و انديشه و روح نباشد، بلكه، تمام ذرات وجود انسان را به حركت وادارد، و آخرين سعى و تلاش خود را به كار بندد (توجه داشته باشيد كه كلمه «سَعْيَها» كه به عنوان تأكيد ذكر شده، نشان مى دهد او آخرين، سعى و تلاش و كوشش را كه براى رسيدن آخرت لازم است، انجام مى دهد، و چيزى فروگذار نمى كند).

3 ـ همه اينها توأم با «ايمان» باشد، ايمانى ثابت و استوار; چرا كه تصميم و تلاش، هنگامى به ثمر مى رسد كه از انگيزه صحيحى، سرچشمه گيرد و آن انگيزه، چيزى جز ايمان به خدا نمى تواند باشد.

درست است كه، سعى و تلاش براى آخرت، بدون ايمان نخواهد بود، و بنابراين، مفهوم ايمان در آن نهفته شده است ، ولى از آنجا كه ايمان يك اصل اساسى و پايه اصلى در اين راه است به آن مقدار از دلالت التزامى قناعت نكرده و با صراحت ايمان را به عنوان يك شرط بازگو مى كند.

قابل توجه اين كه: در مورد دنيا پرستان مى گويد: «جهنم را براى آنها قرار مى دهيم».

ولى در مورد عاشقان آخرت مى گويد: «سعى و تلاش آنها مشكور خواهد بود» يعنى مورد تشكر و قدردانى پروردگار.

اين تعبير از اين كه بگويد: پاداششان بهشت است بسيار جامع تر و والاتر است; چرا كه تشكر و قدردانى هر كس به اندازه شخصيت و سعه وجودى او است، نه به اندازه عملى كه انجام گرفته است، و روى اين حساب، تشكر و قدردانى خدا متناسب با ذات بى پايان او است; انواع نعمت هاى مادى و معنوى و هر آنچه در تصوّر ما بگنجد و نگنجد در آن جمع است.

گر چه، بعضى از مفسران، «مَشْكُور» را به معنى «اجر مضاعف»(1) و يا به معنى «قبولى عمل»(2) گرفته اند، ولى روشن است كه «مَشْكُور» معنى وسيع ترى از همه اينها دارد.

* * *

در اينجا ممكن است اين توهم پيش آيد كه: نعمت هاى دنيا، تنها سهم دنياپرستان خواهد شد و آخرت طلبان از آن محروم مى گردند، آيه بعد به اين توهم پاسخ مى گويد كه: «ما هر يك از اين گروه و آن گروه را از عطاى خود بهره مى دهيم و امداد مى كنيم» (كُلاًّ نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّكَ).

«چرا كه بخشش پروردگار از هيچ كس ممنوع نيست» و گبر و ترسا، مؤمن و مسلم همه از خوان نعمتش......وظيفه مى خورند (وَ ما كانَ عَطاءُ رَبِّكَ مَحْظُوراً).

«نُمِدُّ» از ماده «امداد» به معنى افزودن است.

* * *

آيه بعد يك اصل اساسى را در همين رابطه بازگو مى كند و آن اين كه: همان گونه كه: تفاوت تلاشها در اين دنيا باعث تفاوت در بهره گيرى ها است، در كارهاى آخرت نيز همين اصل كاملاً حاكم است، با اين تفاوت كه اين دنيا محدود است و تفاوت هايش هم محدود، ولى آخرت نامحدود، و تفاوت هايش نيز نامحدود است، مى گويد:

«بنگر، چگونه بعضى از آنها را بر بعضى ديگر (بخاطر تفاوت در سعى و كوششان) برترى داديم، اما آخرت درجاتش بزرگ تر و برتريش بيشتر است» (انْظُرْ كَيْفَ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْض وَ لَلا ْخِرَةُ أَكْبَرُ دَرَجات وَ أَكْبَرُ تَفْضِيلاً).

ممكن است گفته شود: افرادى را در اين جهان مى بينيم كه بدون تلاش و كوشش، بهره هاى وسيع مى گيرند، ولى، بدون شك اينها موارد استثنائى است و نمى توان در برابر اصل كلّى تلاش و كوشش، و رابطه آن با ميزان موفقيت، به آن اعتنائى كرد، و اين گونه بهره گيرى هاى انحرافى منافات با آن اصل كلّى ندارد.

ضمناً بايد توجه داشت كه: منظور از تلاش و كوشش تنها كميت آن نيست، گاه مى شود تلاش كم با كيفيت عالى اثرش بسيار بيشتر از تلاش فراوان با كيفيت پائين باشد.

* * *


1 ـ تفسير «قرطبى»، جلد 6، صفحه 3852.

2 ـ تفسير «صافى»، ذيل آيه مورد بحث.

 
نكته ها:

1 ـ آيا دنيا و آخرت با هم تضادّ دارند؟

 

در آيات بسيارى، مدح و تمجيد از دنيا يا امكانات مادى آن شده است:

در بعضى از آيات، مال به عنوان خير، معرفى شده.(1)

و در بسيارى از آيات، مواهب مادى تحت عنوان فضل خدا آمده است: «وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللّهِ».(2)

در جاى ديگر مى فرمايد: «همه نعمت هاى روى زمين را براى شما آفريده است» (خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الا َْرْضِ جَمِيعاً).(3)

و در بسيارى از آيات آنها را تحت عنوان «سَخَّرَ لَكُمْ» (آنها را مسخر شما گردانيد) ذكر كرده، كه اگر بخواهيم اين همه آياتى را كه در رابطه با محترم شمردن امكانات مادى اين جهان جمع آورى كنيم، مجموعه قابل ملاحظه اى خواهد شد.

ولى با اين همه اهميتى كه به مواهب و نعمت هاى مادى داده شده، تعبيراتى كه قويّاً آن را تحقير مى كند در آيات قرآن به چشم مى خورد.

در يك جا آن را عرض و متاع فانى مى شمرد: «تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا».(4)

و در جاى ديگر آن را مايه غرور و غفلت مى شمرد: «وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاّ مَتاعُ الْغُرُورِ».(5)

و در مورد ديگر آن را وسيله سرگرمى و بازيچه شمرده: «وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ».(6)

و در جائى ديگر مايه غفلت از ياد خدا: «رِجالٌ لاتُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللّهِ».(7)

اين تعبيرات دوگانه عيناً در روايات اسلامى نيز ديده مى شود:

از يكسو دنيا، مزرعه آخرت، تجارتخانه مردان خدا، مسجد دوستان حق، محل هبوط وحى پروردگار، سراى موعظه و پند، شمرده شود (مَسْجِدُ أَحِبَّاءِ اللّهِ وَ مُصَلّى مَلائِكَةِ اللّهِ وَ مَهْبِطُ وَحْيِ اللّهِ وَ مَتْجَرُ أَوْلِيَاءِ اللّهِ).(8)

و از سوى ديگر مايه غفلت و بيخبرى از ياد خدا و متاع غرور و مانند آن.

آيا اين دو گروه از آيات و روايات با هم تضاد دارند؟

پاسخ اين سؤال را در خود قرآن مى توان يافت.

زيرا آنجا كه از دنيا و مواهبش، نكوهش مى كند، كسانى را مى گويد كه اين زندگى تنها هدفشان را تشكيل مى دهد، در سوره «نجم» آيه 29 مى خوانيم: وَ لَمْ يُرِدْ إِلاَّ الْحَياةَ الدُّنْيا: «كسانى كه جز زندگى دنيا را نخواهند».

به تعبير ديگر، سخن از كسانى است كه آخرت را به دنيا مى فروشند و براى رسيدن به ماديات از هيچ خلافكارى و جنايتى ابا ندارند.

در سوره «توبه» آيه 38 مى خوانيم: أَ رَضِيتُمْ بِالْحَياةِ الدُّنْيا مِنَ الاْ خِرَةِ: «آيا راضى شديد كه زندگى دنيا را به جاى آخرت بپذيريد؟!

آيات مورد بحث، خود شاهد اين مدعا است، آنجا كه مى گويد: مَنْ كانَ يُرِيدُ الْعاجِلَةَ... يعنى تنها هدفشان همين زندگى زودگذر مادى است.

اصولاً، تعبير به «مزرعه» و يا «متجر» (تجارتخانه) و مانند آن خود شاهد زنده اى براى اين موضوع است.

كوتاه سخن اين كه: مواهب جهان مادى كه همه از نعمت هاى خدا است و حتماً وجودش در نظام خلقت لازم بوده و هست، اگر به عنوان وسيله اى براى رسيدن به سعادت و تكامل معنوى انسان، مورد بهره بردارى قرار گيرد، از هر نظر قابل تحسين است.

و اما اگر، به عنوان يك هدف و نه وسيله، مورد توجه قرار گيرد و از ارزشهاى معنوى و انسانى بريده شود ـ كه در اين هنگام طبعاً مايه غرور و غفلت و طغيان و سركشى و ظلم و بيدادگرى خواهد بود ـ درخور هر گونه نكوهش و مذمت است.

و چه زيبا فرموده است على(عليه السلام) در آن گفتار كوتاه و پرمغزش: مَنْ أَبْصَرَ بِها بَصَّرَتْهُ وَ مَنْ أَبْصَرَ إِلَيْها أَعْمَتْهُ: «آن كس كه با چشم بصيرت به آن بنگرد (و آن را وسيله بينائى قرار دهد) دنيا به او آگاهى مى بخشد، و آن كس كه به خود آن نگاه كند، دنيا او را نابينا خواهد كرد».(9)

در حقيقت، تفاوت ميان دنياى مذموم و ممدوح، همان چيزى است كه از «إِلَيْها» و «بِها» استفاده مى شود كه: اوّلى هدف را مى رساند و دومى وسيله را.

* * *


1 ـ بقره، آيه 180.

2 ـ جمعه، آيه 10.

3 ـ بقره، آيه 29.

4 ـ نساء، آيه 94.

5 ـ حديد، آيه 20.

6 ـ عنكبوت، آيه 64.

7 ـ نور، آيه 37.

8 ـ «نهج البلاغه»، كلمات قصار، شماره 131.

9 ـ «نهج البلاغه»، خطبه 82.

2 ـ نقش سعى و تلاش در پيروزى ها

اين نخستين بار نيست كه قرآن با تكيه كردن روى سعى و تلاش به افراد تنبل و بيكار هشدار مى دهد كه: سعادت سراى ديگر را تنها با اظهار ايمان و سخن نمى توان بدست آورد، بلكه عامل اصلى سعادت سعى و تلاش است.

اين حقيقت در بسيارى از آيات قرآن منعكس است.

در يك جا انسان را در گرو اعمالش مى شمرد (كُلُّ نَفْس بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ).(1)

و در جاى ديگر، بهره او را تنها در گرو سعيش مى شمرد (وَ أَنْ لَيْسَلِلإِنْسانِ إِلاّ ما سَعى).(2)

و در بسيارى از آيات، بعد از ذكر ايمان، روى عمل صالح تكيه مى كند.

تا همگان اين خيال خام را از سر بدر كنند كه: بى سعى و تلاش به جائى مى توان رسيد، مواهب دنياى مادّى را بى سعى و تلاش نمى توان به دست آورد، چگونه مى توان انتظار داشت كه سعادت جاودانى بدون آن به دست آيد.

* * *

 


1 ـ مدثر، آيه 38.

2 ـ نجم، آيه 39.

3 ـ امدادهاى الهى

«نُمِدُّ» از ماده «امداد» به معنى كمك رساندن است، «راغب» در كتاب «مفردات» مى گويد: كلمه «امداد» غالباً در مورد كمك هاى مفيد و مؤثر به كار برده مى شود و كلمه «مدّ» در موارد مكروه و ناپسند.

به هر حال، در آيات مورد بحث مى خوانيم كه: خداوند بخشى از نعمت هايش را در اختيار همگان مى گذارد و نيكان و بدان همگى از آن استفاده مى كنند، اين اشاره، به آن بخش از نعمت ها است كه ادامه حيات، متوقف بر آن است و بدون آن نمى تواند يك انتخاب گر باشد.

به تعبير ديگر، اين همان مقام رحمانيت خدا است كه فيض عامش، مؤمن و كافر را شامل مى شود، ولى در ماوراء اينها، نعمت هائى است بى پايان كه مخصوص مؤمنان و نيكان است.

* * *

22لاتَجْعَلْ مَعَ اللّهِ إِلهاً آخَرَ فَتَقْعُدَ مَذْمُوماً مَخْذُولاً

23وَ قَضى رَبُّكَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِيّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً إِمّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ كِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفّ وَ لاتَنْهَرْهُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً كَرِيماً

24وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانِي صَغِيراً

25رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما فِي نُفُوسِكُمْ إِنْ تَكُونُوا صالِحِينَ فَإِنَّهُ كانَ لِلا َْوّابِينَ غَفُوراً

 

ترجمه:

22 ـ هرگز معبود ديگرى را با خدا قرار مده، كه نكوهيده و بى يار و ياور خواهى نشست!

23 ـ و پروردگارت فرمان داده: جز او را نپرستيد! و به پدر و مادر نيكى كنيد! هر گاه يكى از آن دو، يا هر دوى آنها، نزد تو به سن پيرى رسند، كمترين اهانتى به آنها روا مدار! و بر آنها فرياد مزن! و گفتار لطيف و سنجيده و بزرگوارانه به آنها بگو!

24 ـ و بال هاى تواضع خويش را از محبت و لطف، در برابر آنان فرود آر! و بگو: «پروردگارا! همان گونه كه آنها مرا در كوچكى تربيت كردند، مشمول رحمتشان قرار ده»!

25 ـ پروردگار شما از درون دل هايتان آگاه تر است; (اگر لغزشى در اين زمينه داشتيد) هر گاه صالح باشيد (و جبران كنيد) او بازگشت كنندگان را مى بخشد.

تفسير:

توحيد و نيكى به پدر و مادر

آيات مورد بحث، سرآغازى است براى بيان يك سلسله از احكام اساسى اسلام كه با مسأله «توحيد و ايمان»، شروع مى شود، توحيدى كه خمير مايه همه فعاليت هاى مثبت، كارهاى نيك و سازنده است و از اين طريق، پيوندى ميان اين آيات و آيات گذشته كه سخن از سعادتمندان و برنامه سه گانه آنها يعنى «ايمان»، «سعى و تلاش» و «اراده سراى آخرت» مى گويد، برقرار مى سازد.

و نيز تأكيدى است مجدّد، بر آنچه قبلاً درباره قرآن و دعوت كننده بودنش به صاف ترين و بهترين راه ها، بيان شده.

نخست از توحيد شروع كرده مى گويد: «با خداوند يگانه (اللّه) هيچ معبودى قرار مده» (لاتَجْعَلْ مَعَ اللّهِ إِلهاً آخَرَ).

نمى گويد: معبود ديگرى را با خدا پرستش مكن! بلكه مى گويد: «قرار مده» تا معنى وسيع ترى داشته باشد، يعنى نه در عقيده، نه در عمل، نه در دعا و تقاضا و نه در پرستش، معبود ديگرى را در كنار «اللّه» قرار مده.

آنگاه به بيان نتيجه مرگبار شرك پرداخته، مى گويد: «اگر شريكى براى او قائل شوى با مذمت و خذلان فرو خواهى نشست» (فَتَقْعُدَ مَذْمُوماً مَخْذُولاً).

انتخاب كلمه «قُعود» (نشستن) در اينجا اشاره به ضعف و ناتوانى است، زيرا در ادبيات عرب، اين كلمه، كنايه از ضعف است گفته مى شود: قَعَدَ بِهِ الضَّعْفُ عَنِ الْقِتالِ: «ناتوانى سبب شد كه او از پيكار با دشمن بنشيند».

* * *

از جمله بالا استفاده مى شود: شرك سه اثر بسيار بد در وجود انسان مى گذارد:

1 ـ شرك، مايه ضعف، ناتوانى، زبونى و ذلت است در حالى كه توحيد عامل قيام و حركت و سرفرازى است.

2 ـ شرك، مايه مذمت و نكوهش است; چرا كه يك خط روشن انحرافى است در برابر منطق عقل، و كفرانى است آشكار در مقابل نعمت پروردگار، و آن كس كه تن به چنين انحرافى دهد، در خور مذمت است.

3 ـ شرك، سبب مى شود: خداوند مشرك را به معبودهاى ساختگيش واگذارد و دست از حمايتش بردارد، و از آنجا كه معبودهاى ساختگى نيز قادر بر حمايت كسى نيستند، و خدا هم حمايتش را از چنين كسان برداشته، آنها «مخذول» يعنى بدون يار و ياور خواهند شد.

در آيات ديگر قرآن، نيز همين معنى به شكل ديگرى مجسّم شده است، چنان كه در سوره «عنكبوت» آيه 41 مى خوانيم: «آنها كه غير خدا را معبود خويش انتخاب مى كنند، همانند عنكبوتند كه آن خانه سست و بى اساس را تكيه گاه خود قرار داده و سست ترين خانه ها خانه عنكبوت است» (مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ أَوْلِياءَ كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتاً وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ).

* * *

بعد از اصل توحيد، به يكى از اساسى ترين تعليمات انسانى انبياء، ضمن تأكيد مجدّد بر توحيد، اشاره كرده مى گويد: «پروردگارت فرمان داده كه تنها او را بپرستيد و نسبت به پدر و مادر نيكى كنيد» (وَ قَضى رَبُّكَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِيّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً).

«قضاء» مفهوم مؤكّدترى از «امر» دارد، و امر و فرمان قطعى و محكم را مى رساند و اين نخستين تأكيد در اين مسأله است.

قرار دادن توحيد يعنى اساسى ترين اصل اسلامى، در كنار نيكى به پدر و مادر تأكيد ديگرى است بر اهميت اين دستور اسلامى.

مطلق بودن «احسان» كه هر گونه نيكى را دربرمى گيرد و همچنين، «والدين» كه مسلمان و كافر را شامل مى شود، سومين و چهارمين تأكيد در اين جمله است.

نكره بودن احسان (إِحْساناً) كه در اين گونه موارد براى بيان عظمت مى آيد پنجمين تأكيد محسوب مى گردد.(1)

توجه به اين نكته نيز لازم است كه: فرمان، معمولاً روى يك امر اثباتى مى رود در حالى كه در اينجا روى نفى رفته است (پروردگارت فرمان داده كه جز او را نپرستيد).

اين ممكن است به خاطر آن باشد كه: از جمله «قَضى» فهميده مى شود كه جمله ديگرى در شكل اثباتى در تقدير است و در معنى چنين مى باشد:

پروردگارت فرمان مؤكد داده: او را بپرستيد و غير او را نپرستيد.

و يا اين كه: مجموع جمله «نفى و اثبات» (أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِيّاهُ) در حكم يك جمله اثباتى است، اثبات عبادت انحصارى پروردگار، سپس به بيان يكى از مصداق هاى روشن نيكى به پدر و مادر پرداخته مى گويد:

«هر گاه يكى از آن دو، يا هر دو آنها، نزد تو به سن پيرى و شكستگى برسند (آن چنان كه نيازمند به مراقبت دائمى تو باشند) از هر گونه محبت در مورد آنها دريغ مدار، و كمترين اهانتى به آنان مكن، حتى سبك ترين تعبير نامؤدبانه يعنى «اف» به آنها مگو» (إِمّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ كِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفّ).(1)

«و بر سر آنها فرياد مزن» (وَ لاتَنْهَرْهُما).

بلكه «با گفتار سنجيده، لطيف و بزرگوارانه با آنها سخن بگو» (وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً كَرِيماً).

* * *

و نهايت فروتنى را در برابر آنها بنما، «و بال هاى تواضع خود را در برابرشان از محبت و لطف فرود آر» (وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ).

«و بگو بار پروردگارا! آنها را مشمول رحمت خويش قرار ده همان گونه كه در كودكى مرا تربيت كرده اند» (وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانِي صَغِيراً).

* * *


1 ـ بعضى معتقدند: «احسان» غالباً با «إِلى» متعدّى مى گردد، گفته مى شود: «احسن اليه»، اما گاهى به وسيله «باء» متعدّى مى گردد، اين تعبير شايد به خاطر آن باشد كه مباشرت را بيان كند يعنى شخصاً و بدون واسطه آنها را مورد محبت و احترام قرار دهيد، و اين ششمين تأكيد در اين مسأله است.

2 ـ «إِمّا» در «إِمّا يَبْلُغَنَّ» به گفته بعضى مركب از «ان» شرطيه و «ما» شرطيه است كه براى تأكيد پشت سر هم آمده (تفسير فخر رازى).

و به گفته بعضى ديگر: مركب از «ان شرطيه و ماء زائده» است كه وجود آن، اجازه مى دهد كلمه شرط، بر فعلى كه با نون تأكيدى مؤكد است، وارد شود (الميزان).

دقت فوق العاده در احترام به پدر و مادر

در حقيقت دو آيه اى كه گذشت، قسمتى از ريزه كارى هاى برخورد مؤدبانه و فوق العاده احترام آميز فرزندان نسبت به پدران و مادران را بازگو مى كند:

1 ـ از يكسو، انگشت روى حالات پيرى آنها كه در آن موقع از هميشه نيازمندتر به حمايت، محبت و احترام اند، گذارده، مى گويد: كمترين سخن اهانت آميز را به آنها مگو!.

آنها ممكن است بر اثر كهولت، به جائى برسند كه نتوانند بدون كمك ديگرى حركت كنند، و از جا برخيزند و حتى ممكن است قادر به دفع آلودگى از خود نباشند، در اين موقع، آزمايش بزرگ فرزندان شروع مى شود:

آيا وجود چنين پدر و مادرى را مايه رحمت مى دانند، و يا بلا و مصيبت و عذاب.

آيا صبر و حوصله كافى براى نگهدارى احترام آميز، از چنين پدر و مادرى را دارند و يا هر زمان با نيش زبان، با كلمات سبك و اهانت آميز، و حتى گاه با تقاضاى مرگ او از خدا قلبش را مى فشارند و آزار مى دهند؟

2 ـ از سوى ديگر، قرآن مى گويد: در اين هنگام به آنها «اف» مگو، يعنى اظهار ناراحتى و ابراز تنفر مكن!

باز اضافه مى كند: با صداى بلند و اهانت آميز و داد و فرياد با آنها سخن مگو!

باز تأكيد مى كند: با قول كريم و گفتار بزرگوارانه با آنها سخن بگو، كه همه آنها نهايت ادب در سخن را مى رساند كه زبان كليد قلب است.

3 ـ از سوى سوم، دستور به تواضع و فروتنى مى دهد، تواضعى كه نشان دهنده محبت و علاقه باشد و نه چيز ديگر.

4 ـ سرانجام، مى گويد: حتى موقعى كه رو به سوى درگاه خدا مى آورى پدر و مادر را (چه در حيات و چه در ممات) فراموش مكن، و تقاضاى رحمت پروردگار براى آنها بنما!

مخصوصاً اين تقاضايت را با اين دليل، همراه ساز و بگو: «خداوندا همان گونه كه آنها در كودكى مرا تربيت كردند، مشمول رحمتشان فرما»؟

نكته مهمى كه از اين تعبير، علاوه بر آنچه گفته شد، استفاده مى شود اين است: اگر پدر و مادر آن چنان پير و ناتوان شوند كه: به تنهائى قادر بر حركت و دفع آلودگى ها از خود نباشند، فراموش نكن كه تو هم در كودكى چنين بودى، و آنها هر گونه حمايت و محبت از تو دريغ نداشتند محبت آنها را جبران نما.

* * *

و از آنجا كه گاهى در رابطه با حفظ حقوق پدر و مادر، احترام آنها و تواضعى كه بر فرزند لازم است، ممكن است لغزش هائى پيش بيايد كه انسان آگاهانه، يا ناآگاه، به سوى آن كشيده شود، در آخرين آيه مورد بحث، مى گويد: «پروردگار شما به آنچه در دل و جان شما است از شما آگاه تر است» (رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما فِي نُفُوسِكُمْ).

چرا كه علم او در همه زمينه ها حضورى، ثابت، ازلى، ابدى و خالى از هر گونه اشتباه است، در حالى كه علوم شما واجد اين صفات نيست.

بنابراين، اگر بدون قصد طغيان و سركشى در برابر فرمان خدا لغزشى در زمينه احترام و نيكى به پدر و مادر از شما سر زند، و بلافاصله پشيمان شويد و در مقام جبران برآئيد مسلّماً مشمول عفو خدا خواهيد شد: «اگر شما صالح باشيد و توبه كار، خداوند توبه كاران را مى آمرزد» (إِنْ تَكُونُوا صالِحِينَ فَإِنَّهُ كانَ لِلا َْوّابِينَ غَفُوراً).

«أَوّاب» از ماده «أَوْب» (بر وزن قوم) بازگشت توأم با اراده را مى گويند، در حالى كه رجوع، هم به بازگشت با اراده گفته مى شود، و هم بى اراده، به همين دليل، به «توبه»، «اوبه» گفته مى شود، چون حقيقت توبه بازگشت توأم با اراده به سوى خداست.

و از آنجا كه «أَوّاب» صيغه مبالغه است، به كسى گفته مى شود كه: هر لحظه از او خطائى سر زند، به سوى پروردگار بازمى گردد.

اين احتمال نيز وجود دارد كه: ذكر صيغه مبالغه، اشاره به تعدد عوامل بازگشت و رجوع به خدا باشد، زيرا ايمان به پروردگار از يكسو، توجه به دادگاه عالم قيامت از سوى ديگر، وجدان بيدار از سوى سوم، و توجه به عواقب و آثار گناه از سوى چهارم دست به دست هم مى دهند، و انسان را مؤكداً از مسير انحرافى به سوى خدا مى برند.

* * *

نكته ها:

1 ـ احترام پدر و مادر در منطق اسلام

گر چه عواطف انسانى و مسأله حق شناسى، به تنهائى براى رعايت احترام در برابر والدين كافى است، ولى از آنجا كه اسلام، حتى در مسائلى كه هم عقل در آن استقلال كامل دارد، و هم عاطفه آن را به وضوح درمى يابد، سكوت روا نمى دارد، بلكه به عنوان تأكيد در اين گونه موارد دستورات لازم را صادر مى كند در مورد احترام والدين آن قدر تأكيد كرده است كه: در كمتر مسأله اى ديده مى شود.

به عنوان نمونه به چند قسمت اشاره مى كنيم:

الف ـ در چهار سوره از قرآن مجيد، نيكى به والدين، بلافاصله بعد از مسأله توحيد قرار گرفته، اين هم رديف بودن دو مسأله، بيانگر اين است كه: اسلام تا چه حدّ براى پدر و مادر احترام قائل است.

در سوره «بقره» آيه 83 مى خوانيم: «لاتَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّهَ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً».

و در سوره «نساء» آيه 36: «وَ اعْبُدُوا اللّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً».

و در سوره «انعام» آيه 151 مى فرمايد: «أَلاّ تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً».

و در آيات مورد بحث نيز، اين دو را قرين با هم ديديم: «وَ قَضى رَبُّكَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِيّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً».

ب ـ اهميت اين موضوع تا آن پايه است كه هم قرآن و هم روايات صريحاً توصيه مى كنند: حتى اگر پدر و مادر كافر باشند رعايت احترامشان لازم است.

در سوره «لقمان» آيه 15 مى خوانيم: وَ إِنْ جاهَداكَ عَلى أَنْ تُشْرِكَ بِي ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما وَ صاحِبْهُما فِي الدُّنْيا مَعْرُوفاً:

«اگر آنها به تو اصرار كنند كه مشرك شوى، اطاعتشان مكن، ولى در زندگى دنيا به نيكى با آنها معاشرت نما»!

ج ـ شكرگزارى در برابر پدر و مادر در قرآن مجيد، در رديف شكرگزارى در برابر نعمت هاى خدا قرار داده شده، چنان كه مى خوانيم: «أَنِ اشْكُرْ لِي وَ لِوالِدَيْكَ».(1)

با اين كه: نعمت خدا بيش از آن اندازه است كه قابل احصاء و شماره باشد، و اين دليل بر عمق و وسعت حقوق پدران و مادران مى باشد.

د ـ قرآن، حتى كمترين بى احترامى را در برابر پدر و مادر اجازه نداده است.

در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: لَوْ عَلِمَ اللّهُ شَيْئاً هُوَ أَدْنَى مِنْ أُفّ لَنَهى عَنْهُ وَ هُوَ مِنْ أَدْنَى الْعُقُوقِ وَ مِنَ الْعُقُوقِ أَنْ يَنْظُرَ الرَّجُلُ إِلى والِدَيْهِ فَيُحِدَّ النَّظَرَ إِلَيْهِما:

«اگر چيزى كمتر از اف وجود داشت خدا از آن نهى مى كرد (اف همانطور كه گفتيم كمترين اظهار ناراحتى است) و اين حداقل مخالفت و بى احترامى نسبت به پدر و مادر است، و از اين جمله، نظر تند و غضب آلود به پدر و مادر كردن مى باشد».(2)

هـ ـ با اين كه جهاد، يكى از مهمترين برنامه هاى اسلامى است، مادام كه جنبه وجوب عينى پيدا نكند، يعنى داوطلب به قدر كافى باشد، بودن در خدمت پدر و مادر از آن مهمتر است، و اگر موجب ناراحتى آنها شود، جايز نيست.

در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: مردى نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله) آمده عرض كرد: من جوان با نشاط و ورزيده اى هستم و جهاد را دوست دارم ولى مادرى دارم كه از اين موضوع ناراحت مى شود، پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: ارْجِعْ فَكُنْ مَعَ والِدَتِكَ فَوَ الَّذِي بَعَثَنِي بِالْحَقِّ لاَ ُنْسُهَا بِكَ لَيْلَةً خَيْرٌ مِنْ جِهاد فِي سَبِيلِ اللّهِ سَنَةً:

«برگرد و با مادر خويش باش، قسم به آن خدائى كه مرا به حق مبعوث ساخته است، يك شب، مادر، با تو مأنوس گردد از يك سال جهاد در راه خدا بهتر است»!(3)

ولى، البته هنگامى كه جهاد، جنبه وجوب عينى پيدا كند، كشور اسلامى در خطر قرار گيرد و حضور همگان لازم شود، هيچ عذرى پذيرفته نيست، حتى نارضائى پدر و مادر.

در مورد ساير واجبات كفائى و همچنين مستحبات، مسأله همان گونه است كه در مورد جهاد گفته شد.

و ـ پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: إِيّاكُمْ وَ عُقُوقَ الْوالِدَيْنِ فَإِنَّ رِيحَ الْجَنَّةِ تُوجَدُ مِنْ مَسِيرَةِ أَلْفِ عام وَ لا يَجِدُها عاقٌّ:

«بترسيد از اين كه: عاق پدر و مادر و مغضوب آنها شويد، زيرا بوى بهشت از هزار سال راه به مشام مى رسد، ولى هيچ گاه به كسانى كه مورد خشم پدر و مادر هستند، نخواهد رسيد».(4)

اين تعبير اشاره لطيفى به اين موضوع است كه: چنين اشخاصى نه تنها در بهشت گام نمى گذارند، بلكه، در فاصله بسيار زيادى از آن قرار دارند، و حتى نمى توانند به آن نزديك شوند.

«سيد قطب» در تفسير «فى ظلال» حديثى به اين مضمون از پيامبر(صلى الله عليه وآله) نقل مى كند كه: مردى مشغول طواف، مادرش را بر دوش گرفته طواف مى داد، پيامبر(صلى الله عليه وآله) را در همان حال مشاهده كرد، عرض كرد: آيا حق مادرم را با اين كار انجام دادم، فرمود: نه حتى جبران يكى از ناله هاى او را (به هنگام وضع حمل) نمى كند»!(5)

و اگر بخواهيم عنان قلم را در اينجا رها كنيم، سخن بسيار به درازا مى كشد و از شكل تفسير خارج مى شويم، اما با صراحت بايد گفت: هر قدر در اين زمينه گفته شود باز هم كم است; چرا كه آنها حق حيات بر انسان دارند.

در پايان اين بحث، ذكر اين نكته را لازم مى دانيم: گاه مى شود پدر و مادر پيشنهادهاى غير منطقى و يا خلاف شرع، به انسان مى كنند، بديهى است اطاعت آنها در هيچ يك از اين موارد لازم نيست، ولى با اين حال، بايد با برخورد منطقى و انجام وظيفه امر به معروف در بهترين صورتش، با اين گونه پيشنهادها برخورد كرد.

سخن خود را در اين زمينه با حديثى از امام كاظم(عليه السلام) پايان مى دهيم: «كسى نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله) آمد و از حق پدر و فرزند سؤال كرد، فرمود: لا يُسَمِّيهِ بِاسْمِهِ وَ لايَمْشِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ لايَجْلِسُ قَبْلَهُ وَ لايَسْتَسِبُّ لَهُ: «بايد او را با نام صدا نزند (بلكه بگويد پدرم!)، جلوتر از او راه نرود، قبل از او ننشيند، و كارى نكند كه مردم به پدرش بدگوئى كند» (نگويند خدا پدرت را نيامرزد كه چنين كردى!).(6)

* * *


1 ـ لقمان، آيه 14.

2 ـ «جامع السعادات»، جلد 2، صفحه 258 ـ «بحار الانوار»، جلد 71 (يا 74)، صفحه 64.

3 ـ «جامع السعادات»، جلد 2، صفحه 260 ـ «بحار الانوار»، جلد 71 (يا 74)، صفحه 59.

4 ـ «جامع السعادات»، جلد 2، صفحه 257 ـ «بحار الانوار»، جلد 71 (يا 74)، صفحه 61.

5 ـ «فى ضلال»، جلد 5، صفحه 318.

6 ـ «نور الثقلين»، جلد 3، صفحه 149.

2 ـ تحقيقى پيرامون معنى «قضاء»

«قَضى» از ماده «قضاء» در اصل به معنى جدا ساختن چيزى است، با عمل و يا با سخن، و بعضى گفته اند: در اصل به معنى «پايان دادن» به چيزى است، و هر دو معنى در واقع قريب الافق مى باشند.

و از آنجا كه پايان دادن و جدا ساختن معنى وسيعى دارد، اين كلمه در مفاهيم مختلفى به كار رفته است.

«قرطبى» در تفسيرش، شش معنى براى آن ذكر كرده:

«قضاء» به معنى «امر» و فرمان مانند: وَ قَضى رَبُّكَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِيّاهُ: «پروردگارت فرمان داده كه جز او را نپرستيد».

«قضاء» به معنى «خلق» مانند: فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماوات فِي يَوْمَيْنِ: «خداوند جهان را به صورت هفت آسمان، در دو دوران آفريد».(1)

«قضاء» به معنى «حكم» و داورى مانند: فَاقْضِ ما أَنْتَ قاض: «هر داورى مى خواهى بكن».(2)

«قضاء» به معنى «فراغت از چيزى» مانند: قُضِيَ الأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ: «كارى را كه درباره آن نظر خواهى مى كرديد پايان يافت».(3)

«قضاء» به معنى «اراده» مانند: إِذا قَضى أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ: «هنگامى كه كارى را اراده كند به آن مى گويد موجود باش، آن هم موجود مى شود».(4)

و «قضاء» به معنى «عهد» مانند: إِذْ قَضَيْنا إِلى مُوسَى الأَمْرَ: «هنگامى كه از موسى پيمان و عهد گرفتيم».(5)

«ابوالفتوح رازى» بر اين معانى اضافه مى كند.

«قضاء» به معنى «اخبار و اعلام» مانند: وَ قَضَيْنا إِلى بَنِي إِسْرائِيلَ فِي الْكِتابِ: «ما به بنى اسرائيل در تورات اعلام نموديم».(6)

و بر اين اضافه مى توان كرد:

«قضاء» به معنى «مرگ» مانند: فَوَكَزَهُ مُوسى فَقَضى عَلَيْهِ: «موسى ضربه اى بر او زد و او جان داد».(7)

حتى بعضى از مفسران معانى «قضاء» را بالغ بر سيزده معنى در قرآن مجيد دانسته اند.(8)

ولى اينها را نمى توان معانى متعددى براى كلمه «قضاء» دانست، زيرا همه آنها جامعى دارند كه در آن جمع اند، و در حقيقت غالب معانى كه در بالا ذكر شد، از قبيل «اشتباه مصداق به مفهوم» است، چه اين كه: هر يك از اينها مصداقى است، براى آن معنى كلّى و جامع يعنى «پايان دادن و جدا ساختن».

فى المثل، شخص قاضى با حكم خود به دعوا خاتمه مى دهد، آفريدگار با آفرينش خود به خلقت چيزى پايان مى دهد، خبردهنده با اخبارش به بيان چيزى پايان مى دهد، تعهّدكننده و فرمان دهنده با تعهّد و فرمانشان مسأله اى را خاتمه يافته تلقّى مى كنند، به گونه اى كه بازگشت در آن ممكن نيست.

ولى نمى توان انكار كرد كه: در بعضى از اين مصداق ها آن قدر اين لفظ به كار رفته است كه به صورت معنى جديدى درآمده است، از جمله «قضاء» به معنى «داورى» و به معنى «امر و فرمان».

* * *


1 ـ فصلت، آيه 12.

2 ـ طه، آيه 72.

3 ـ يوسف، آيه 41.

4 ـ آل عمران، آيه 47.

5 ـ قصص، آيه 44. (تفسير «قرطبى»، جلد 6، صفحه 3853).

6 ـ تفسير «ابوالفتوح رازى»، جلد 7، صفحه 188.

7 ـ قصص، آيه 15.

8 ـ «وجوه القرآن تفليسى»، صفحه 235.

3 ـ تحقيقى پيرامون معنى «اف»

«راغب» در كتاب «مفردات» مى گويد: «اف، در اصل به معنى هر چيز كثيف و آلوده است، و به عنوان توهين نيز گفته مى شود، اين كلمه تنها معنى اسمى ندارد، بلكه فعل از آن نيز ساخته مى شود، مثلاً مى گويند: أَفَّفْتُ بِكَذا: يعنى من فلان چيز را آلوده شمردم، و از آن اظهار نفرت كردم».

بعضى از مفسران، مانند «قرطبى» در تفسير خود و «طبرسى» در «مجمع البيان» گفته اند: «اف» و «تف» در اصل، به معنى چركى است كه زير ناخن جمع مى شود، هم آلوده است و هم ناچيز، حتى بعضى، ميان «اف» و «تف» تفاوت گذاشته اند، اولى را چرك گوشت، و دومى را چرك ناخن دانسته اند، سپس مفهوم آن توسعه يافته، و به هر چيزى كه مايه ناراحتى است گفته شده.(1)

معانى ديگر نيز براى «اف» گفته اند، از جمله چيز كم، ناراحتى و ملامت بوى بد.

بعضى ديگر گفته اند: اصل اين كلمه، از اينجا گرفته شده است كه: هر گاه خاك يا خاكستر مختصرى روى بدن يا لباس انسان مى ريزد، انسان با فوت كردن، آن را از خود دور مى كند، صدائى كه از دهان انسان در اين موقع بيرون مى آيد چيزى است شبيه «اوف» يا «اف» و بعداً در معنى اظهار ناراحتى و تنفر مخصوصاً از چيزهاى كوچك به كار رفته است.

از جمع بندى آنچه در بالا ذكر شد، و قرائن ديگر، چنين استفاده مى شود: اين كلمه در اصل «اسم صوت» بوده است، (صدائى كه انسان به هنگام اظهار نفرت يا ابراز تألّم و درد جزئى و يا فوت كردن چيز آلوده اى از دهانش خارج مى شود).

سپس اين «اسم صوت» به صورت كلمه اى درآمده و حتى افعالى از آن مشتق شده است، و در ناراحتى هاى جزئى و يا اظهار تنفر به خاطر مسائل كوچكى، به كار رفته.

معانى مختلفى كه در بالا ذكر شد، به نظر مى رسد از مصداق هاى همين معنى جامع و كلّى بوده باشد.

به هر حال، آيه فوق، مى خواهد در يك عبارت كوتاه و در نهايت فصاحت و بلاغت، اين معنى را برساند كه احترام پدر و مادر آن قدر زياد است كه حتى نبايد در برابر آنها كمترين سخنى كه دليل بر ناراحتى از آنها و يا بى ميلى و تنفر بوده باشد، بر زبان جارى ساخت.

* * *

26وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ وَ الْمِسْكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ وَ لا تُبَذِّرْ تَبْذِيراً

27إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كانُوا إِخْوانَ الشَّياطِينِ وَ كانَ الشَّيْطانُ لِرَبِّهِ كَفُوراً

28وَ إِمّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغاءَ رَحْمَة مِنْ رَبِّكَ تَرْجُوها فَقُلْ لَهُمْ قَوْلاً مَيْسُوراً

29وَ لاتَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى عُنُقِكَ وَ لاتَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً

30إِنَّ رَبَّكَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ إِنَّهُ كانَ بِعِبادِهِ خَبِيراً بَصِيراً

ترجمه:

26 ـ و حق نزديكان را بپرداز، و (همچنين حق) مستمند و وامانده در راه را! و هرگز اسراف و تبذير مكن.

27 ـ چرا كه تبذيركنندگان، برادران شياطين اند; و شيطان در برابر پروردگارش، بسيار ناسپاس بود!

28 ـ هر گاه از آنان =]مستمندان[ روى برتابى، و انتظار رحمت پروردگارت را داشته باشى، با گفتار نرم و آميخته با لطف با آنها سخن بگو!

29 ـ هرگز دستت را بر گردنت زنجير مكن، (و ترك انفاق و بخشش منما) و بيش از حدّ (نيز) دست خود را مگشاى، كه مورد سرزنش قرار گيرى و از كار فرو مانى!

30 ـ به يقين، پروردگارت روزى را براى هر كس بخواهد، گشاده يا تنگ مى دارد; او نسبت به بندگانش، آگاه و بيناست.


1 ـ تفسير «فخر رازى»، جلد 20، صفحه 188.

 
تفسير:

رعايت اعتدال در انفاق و بخشش

در اين آيات فصل ديگرى از سلسله احكام اصولى اسلام در رابطه با اداى حق خويشاوندان و مستمندان و درراه ماندگان، و همچنين انفاق به طور كلّى، دور از هر گونه اسراف و تبذير، بيان مى كند.

نخست مى گويد: «حق ذى القربى و نزديكان را به آنها بده» (وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ).

«و همچنين مستمندان و درراه ماندگان را» (وَ الْمِسْكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ):

در عين حال «هرگز دست به تبذير نيالاى» (وَ لاتُبَذِّرْ تَبْذِيراً).

«تَبْذِير» در اصل از ماده «بذر» به معنى پاشيدن دانه مى آيد، منتها اين كلمه، مخصوص مواردى است كه، انسان اموال خود را به صورت غير منطقى و فساد، مصرف مى كند، و معادل آن در فارسى امروز، «ريخت و پاش» است.

و به تعبير ديگر، «تبذير» آن است كه مال در غير موردش مصرف شود، هر چند كم باشد، و اگر در موردش صرف شود، تبذير نيست، هر چند زياد باشد.

چنان كه در تفسير «عياشى» آمده امام صادق(عليه السلام) در ذيل اين آيه، در پاسخ سؤال كننده اى فرمود: مَنْ أَنْفَقَ شَيْئاً فِي غَيْرِ طاعَةِ اللّهِ فَهُوَ مُبَذِّرٌ وَ مَنْ أَنْفَقَ فِي سَبِيلِ اللّه فَهُوَ مُقْتَصِدٌ:

«كسى كه در غير راه اطاعت فرمان خدا مالى را انفاق كند، تبذيركننده است و كسى كه در راه خدا انفاق كند، ميانه رو است».(1)

و نيز از آن حضرت نقل شده: روزى دستور داد رطب براى خوردن حاضران بياورند، بعضى رطب را مى خوردند و هسته آن را به دور مى افكندند، فرمود: «اين كار را نكنيد، اين تبذير است و خدا فساد را دوست نمى دارد».(2)

دقت در مسأله «اسراف و تبذير» تا آن حد است كه در حديثى مى خوانيم: پيامبر(صلى الله عليه وآله) از راهى عبور مى كرد، يكى از يارانش به نام «سعد» مشغول وضوء گرفتن بود، آب زياد مى ريخت، فرمود: چرا اسراف مى كنى اى سعد! عرض كرد: آيا در آب وضو نيز اسراف است؟

فرمود: نَعَمْ وَ إِنْ كُنْتَ عَلى نَهْر جار: «آرى هر چند در كنار نهر جارى باشى».(3)

در اين كه: منظور از «ذى القربى» در اينجا همه خويشاوندان است يا خصوص خويشاوندان پيامبر(صلى الله عليه وآله) (زيرا مخاطب در آيه او است) در ميان مفسران گفتگو است.

در احاديث متعددى كه در نكات، بحث آن خواهد آمد، مى خوانيم: اين آيه، به ذوى القرباى پيامبر(صلى الله عليه وآله) تفسير شده، و حتى در بعضى مى خوانيم: به داستان بخشيدن سرزمين «فدك» به «فاطمه زهرا»(عليها السلام) نظر دارد.

ولى، همان گونه كه بارها گفته ايم، اين گونه تفسيرها مفهوم وسيع آيات را محدود نمى كند، و در واقع بيان مصداق روشن و واضح آن است.

خطاب به پيامبر(صلى الله عليه وآله) در جمله «وَ آت» دليل بر اختصاص اين حكم به او نيست، زيرا ساير احكامى كه در اين سلسله آيات وارد شده، مانند نهى از تبذير و يا مداراى با سائل و مستمند، و يا نهى از بخل و اسراف، همه به صورت خطاب به پيامبر(صلى الله عليه وآله) ذكر شده، در حالى كه مى دانيم اين احكام جنبه اختصاصى ندارد، و مفهوم آن كاملاً عام است.

توجه به اين نكته نيز لازم است، كه نهى از «تبذير» بعد از دستور به اداى حق خويشاوندان و مستمند و ابن سبيل، اشاره به اين است كه: مبادا تحت تأثير عواطف خويشاوندى، و يا عاطفه نوع دوستى، در مقابل مسكين و ابن السبيل قرار بگيريد، و بيش از حدّ استحقاقشان به آنها انفاق كنيد و راه اسراف را بپوئيد كه اسراف و تبذير در همه جا نكوهيده است.

* * *

آيه بعد، به منزله استدلال و تاكيدى بر نهى از تبذير است، مى فرمايد: «تبذيركنندگان برادران شياطين هستند» (إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كانُوا إِخْوانَ الشَّياطِينِ).

«و شيطان، كفران كننده نعمت هاى پروردگار بود» (وَ كانَ الشَّيْطانُ لِرَبِّهِ كَفُوراً).

اما اين كه: شيطان، كفران نعمت هاى پروردگار را كرد، روشن است; زيرا خداوند نيرو، توان، هوش و استعداد فوق العاده اى به او داده بود، و او اين همه نيروها را در غير موردش يعنى در طريق اغوا و گمراهى مردم، صرف كرد.

و اما اين كه: تبذيركنندگان برادران شياطين اند، به خاطر آن است كه: آنها نيز نعمت هاى خداداد را كفران مى كنند و در غير مورد قابل استفاده، صرف مى نمايند.

تعبير به «إِخْوان» (برادران) يا به خاطر اين است كه اعمالشان هم رديف و هماهنگ اعمال شياطين است، همچون برادرانى كه يكسان عمل مى كنند، و يا به خاطر آن است كه قرين و همنشين شيطان در دوزخند.

همان گونه كه در آيه 39 از سوره «زخرف» بعد از آن كه قرين بودن شيطان را با انسان هاى آلوده به طور كلّى بيان مى كند، مى فرمايد: وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ أَنَّكُمْ فِي الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ:

«امروز اظهار برائت و تقاضاى جدائى از شيطان به حال شما سودمند نيست; چرا كه همگى در عذاب مشتركيد».

و اما اين كه: شياطين در اينجا به صورت جمع ذكر شده، ممكن است اشاره به چيزى باشد كه: از آيات سوره «زخرف» استفاده مى شود كه: هر انسانى روى از ياد خدا برتابد، شيطانى برانگيخته مى شود كه همواره قرين و همنشين او خواهد بود، نه تنها در اين جهان كه در آن جهان نيز همراه او است (وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ...حَتّى إِذا جاءَنا قالَ يا لَيْتَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ).(4)

* * *

و از آنجا كه گاه فقير و مسكينى به انسان رو مى آورد و امكاناتى براى پاسخ گوئى به نياز او در اختيار نيست، آيه بعد، طرز برخورد صريح با نيازمندان را در چنين شرائطى بيان مى كند، مى گويد: «اگر از اين نيازمندان به خاطر (نداشتن امكانات و) انتظار رحمت خدا ـ كه به اميد آن هستى ـ روى برگردانى، نبايد اين روى گرداندن، توأم با تحقير، خشونت و بى احترامى باشد، بلكه بايد با گفتارى نرم و سنجيده و توأم با محبت با آنها برخورد كنى» حتى اگر مى توانى وعده آينده را به آنها بدهى و مأيوس شان نسازى (وَ إِمّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغاءَ رَحْمَة مِنْ رَبِّكَ تَرْجُوها فَقُلْ لَهُمْ قَوْلاً مَيْسُوراً).

«مَيْسُور» از ماده «يُسر» به معنى راحت و آسان است، و در اينجا مفهوم وسيعى دارد كه هر گونه سخن نيك و برخورد توأم با احترام و محبت را شامل مى شود.

بنابراين، اگر بعضى آن را به عبارت خاصى تفسير كرده اند، و يا به وعده دادن براى آينده، همه، از قبيل ذكر مصداق است.

در روايات مى خوانيم: بعد از نزول اين آيه، هنگامى كه كسى چيزى از پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى خواست و حضرت چيزى نداشت مى فرمود: يَرْزُقُنَا اللّهُ وَ إِيّاكُمْ مِنْ فَضْلِهِ: «اميدوارم خدا ما و تو را از فضلش روزى دهد».(5)

سنت هاى قديمى ما به هنگام برخورد با سائل چنين بوده و هست: هنگامى كه تقاضاكننده اى به در خانه مى آمد، و چيزى براى دادن موجود نبود به او مى گفتند: «ببخش!» (ببخشيد)، اشاره به اين كه: آمدن تو بر ما حقّى ايجاد مى كند، و از نظر اخلاقى از ما چيزى طلبكار هستى، تقاضا داريم اين مطالبه اخلاقى خود را بر ما ببخشى; زيرا چيزى كه پاداش آن باشد، موجود نداريم!

* * *

و از آنجا كه رعايت اعتدال در همه چيز، حتى در انفاق و كمك به ديگران، شرط است، در آيه بعد، روى اين مسأله تأكيد كرده، مى گويد: «هرگز دست خود را بر گردن خويش زنجير مكن» (وَ لاتَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى عُنُقِكَ).

اين تعبير كنايه لطيفى است از اين كه: دستِ دهنده داشته باش، و همچون بخيلان كه گوئى دستهايشان به گردنشان با غل و زنجير بسته اند و قادر به كمك و انفاق نيستند، مباش!

از سوئى ديگر «دست خود را فوق العاده گشاده مدار، و بذل و بخشش بى حساب مكن، كه سبب شود از كار بمانى، مورد ملامت اين و آن قرار گيرى، و از مردم جدا شوى» (وَ لاتَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً).

همان گونه كه، «بسته بودن دست به گردن» كنايه از بخل، «گشودن دست ها به طور كامل» آن چنان كه از جمله «وَ لاتَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ» استفاده مى شود، كنايه از بذل و بخشش بى حساب است.

و «تَقْعُدَ» از ماده «قعود» به معنى نشستن كنايه از توقف و از كار افتادن مى باشد.

تعبير به «مَلُوم»، اشاره به اين است كه: گاه بذل و بخشش زياد، نه تنها انسان را از فعاليت و ضروريات زندگى بازمى دارد بلكه زبان ملامت مردم را بر او مى گشايد.

«مَحْسُور» از ماده «حسر» (بر وزن قصر) در اصل، معنى كنار زدن لباس و برهنه ساختن قسمت زير آن است، به همين جهت «حاسر» به جنگجوئى مى گويند كه: زره در تن و كلاه خود بر سر نداشته باشد.

به حيواناتى كه بر اثر كثرت راه رفتن خسته و وامانده مى شوند، كلمه «حسير» و «حاسر» اطلاق شده است، گوئى تمام گوشت تن آنها يا قدرت و نيرويشان كنار مى رود و برهنه مى شوند.

بعداً اين مفهوم، توسعه يافته، به هر شخص خسته و وامانده كه از رسيدن به مقصد عاجز است «محسور»، حسير» يا «حاسر» گفته مى شود.

«حسرت» به معنى غم و اندوه نيز از همين ماده گرفته شده; چرا كه اين حالت، معمولاً در مواقعى به انسان دست مى دهد كه نيروى جبران مشكلات و شكست ها را از دست داده، گوئى از توانائى و قدرت برهنه شده است.

انفاق و بخشش، اگر از حدّ بگذرد و تمام توان و نيروى انسان جذب آن گردد، طبيعى است انسان از ادامه كار، فعاليت و سامان دادن به زندگى خود وامى ماند، برهنه از نيروها و سرشار از غم مى گردد، و طبعاً ارتباط و پيوند او با مردم قطع خواهد شد.

در بعضى از روايات كه در شأن نزول اين آيه، نقل شده، اين مطلب به وضوح ديده مى شود.

در روايتى مى خوانيم: پيامبر(صلى الله عليه وآله) در خانه بود، سؤال كننده اى در خانه آمد، چون چيزى براى بخشش آماده نبود، او تقاضاى پيراهن كرد، پيامبر(صلى الله عليه وآله) پيراهن خود را به او داد، و همين امر، سبب شد كه: نتواند آن روز براى نماز به مسجد برود.

اين پيش آمد، زبان كفار و منافقان را باز كرده گفتند: محمّد خواب مانده يا مشغول لهو و سرگرمى است و نمازش را به دست فراموشى سپرده است.

و به اين ترتيب، اين كار، هم ملامت و شماتت دشمن، و هم انقطاع از دوست را در پى داشت، و مصداق «مَلُوم حسُور» شد، آيه فوق نازل گرديد و به پيامبر(صلى الله عليه وآله) هشدار داد: اين كار تكرار نشود.

در مورد تضادّ ظاهرى اين دستور، با مسأله «ايثار» در نكات آينده بحث خواهيم كرد.

بعضى نيز نقل كرده اند: گاهى پيامبر(صلى الله عليه وآله) آنچه را در بيت المال داشت به نيازمند مى داد، به گونه اى كه اگر بعداً نيازمندى به سراغ او مى آمد، چيزى در بساط نداشت، و شرمنده مى شد، و چه بسا شخص نيازمند، زبان به ملامت مى گشود، و خاطر پيامبر(صلى الله عليه وآله) را آزرده مى ساخت، لذا دستور داده شد: نه همه آنچه را كه در بيت المال دارد انفاق كند و نه همه را نگاهدارد، تا اين گونه مشكلات پيش نيايد.

* * *

در اينجا اين سؤال مطرح مى شود: اصلاً چرا بعضى از مردم، محروم، نيازمند و مسكين هستند؟ كه لازم باشد به آنها انفاق شود، آيا بهتر نبود خداوند خودش هر چه لازم بود به آنها مى داد؟ تا نيازى نداشته باشند كه به آنها انفاق گردد.

آخرين آيه مورد بحث گوئى اشاره به پاسخ همين سؤال است، مى فرمايد: «خداوند روزيش را بر هر كس بخواهد گشاده مى دارد و بر هر كس بخواهد تنگ، چرا كه او نسبت به بندگان آگاه و بينا است» (إِنَّ رَبَّكَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ إِنَّهُ كانَ بِعِبادِهِ خَبِيراً بَصِيراً).

اين يك آزمون براى شما است و گرنه براى او همه چيز ممكن است، او مى خواهد به اين وسيله شما را تربيت كند ، و روح سخاوت و فداكارى و از خود گذشتگى را در شما پرورش دهد.

به علاوه، بسيارى از مردم اگر كاملاً بى نياز شوند، راه طغيان و سركشى پيش مى گيرند، صلاح آنها در اين است كه در حدّ معينى از روزى باشند، حدى كه نه موجب فقر گردد، نه طغيان.

از همه اينها گذشته، وسعت و تنگى رزق در افراد انسان (به جز موارد استثنائى يعنى از كار افتادگان و معلولين) بستگى به ميزان تلاش و كوشش آنها دارد و اين كه: مى فرمايد: خدا روزى را براى هر كس بخواهد تنگ و يا گشاده مى دارد، اين خواستن هماهنگ با حكمت او است، و حكمتش ايجاب مى كند: هر كس تلاشش بيشتر باشد، سهمش فزون تر و هر كس كمتر باشد محروم تر گردد.

بعضى از مفسران در پيوند اين آيه، با آيات قبل، احتمال ديگرى را پذيرفته اند و آن اين كه: آيه اخير در حكم دليل براى نهى از افراط و تفريط در انفاق است، مى گويد: حتى خداوند با آن قدرت و توانائى كه دارد، در بخشش ارزاق حد اعتدال را رعايت مى كند، نه آن چنان مى بخشد كه به فساد كشيده شوند، و نه آن چنان تنگ مى گيرد كه به زحمت بيفتند، همه اينها براى رعايت مصلحت بندگان است.

بنابراين، سزاوار است: شما هم به اين اخلاق الهى متخلق شويد، طريق اعتدال را در پيش گيريد، و از افراط و تفريط بپرهيزيد.(6)

* * *


1 ـ بنا به نقل تفسير «صافى»، ذيل آيه مورد بحث.

2 و 3 ـ بنا به نقل تفسير «صافى»، ذيل آيه مورد بحث.

4 ـ زخرف، آيات 36 و 38.

5 ـ تفسير «مجمع البيان»، ذيل آيه مورد بحث.

6 ـ «الميزان»، جلد 13، صفحه 88.

 

 

نكته ها:

1 ـ منظور از ذى القربى در اينجا كيانند؟

كلمه «ذى القربى» همان گونه كه گفتيم، به معنى بستگان و نزديكان است و در اين كه: منظور از آن، در اينجا معنى عام است يا خاص؟ در ميان مفسران بحث و گفتگو است.

1 ـ بعضى معتقدند: مخاطب، همه مؤمنان و مسلمانان هستند، و منظور پرداختن حق خويشاوندان به آنها است.

2 ـ بعضى ديگر مى گويند: مخاطب پيامبر(صلى الله عليه وآله) است و منظور پرداختن حق بستگان پيامبر(صلى الله عليه وآله) به آنها است، مانند خمس غنائم و ساير اشيائى كه خمس به آن تعلق مى گيرد و به طور كلّى حقوقشان در بيت المال.

لذا در روايات متعددى كه از طرق شيعه و اهل تسنن نقل شده، مى خوانيم: به هنگام نزول آيه فوق، پيامبر(صلى الله عليه وآله) «فاطمه»(عليها السلام) را خواند و سرزمين «فدك» را به او بخشيد.(1)

در حديثى كه از منابع اهل تسنن از «ابو سعيد خدرى» صحابى معروف پيامبر(صلى الله عليه وآله) نقل شده، مى خوانيم: لَمّا نَزَلَ قَوْلُهُ تَعالى وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ أَعْطى رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله) فاطِمَةَ فَدَكاً:

«هنگامى كه آيه وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ نازل شد، پيامبر(صلى الله عليه وآله) سرزمين فدك را به فاطمه(عليها السلام) داد».(2)

از بعضى از روايات استفاده مى شود، حتى امام سجاد(عليه السلام) به هنگام اسارت در «شام» با همين آيه با شاميان استدلال فرموده گفت: منظور از آيه «آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ»، مائيم كه خدا به پيامبرش دستور داده: حق ما ادا شود (و اين چنين شما شاميان همه اين حقوق را ضايع كرديد).(1)

ولى با اين همه، همان گونه كه قبلاً هم گفتيم، اين دو تفسير با هم منافات ندارد، همه موظفند، حق ذى القربى را بپردازند پيامبر(صلى الله عليه وآله) هم كه رهبر جامعه اسلامى است، موظف است به اين وظيفه بزرگ الهى عمل كند، در حقيقت، اهل بيت پيامبر(صلى الله عليه وآله) از روشن ترين مصداق هاى ذى القربى و شخص پيامبر(صلى الله عليه وآله) از روشن ترين افراد مخاطب به اين آيه است.

به همين دليل، پيامبر(صلى الله عليه وآله) حق ذى القربى را كه خمس و همچنين فدك و مانند آن بود به آنها بخشيد، زيرا گرفتن زكات كه در واقع از اموال عمومى محسوب مى شد، براى آنها ممنوع بود.

* * *


1 ـ «فدك» زمين آباد و محصول خيزى در نزديكى «خيبر» بود، و از «مدينه» حدود 140 كيلومتر فاصله داشت، و بعد از «مدينه»، «خيبر» نقطه اتكاء يهوديان در «حجاز» به شمار مى رفت (به كتاب «مراصد الاطلاع»، ماده فدك مراجعه شود).

بعد از آن كه يهوديان اين منطقه بدون جنگ تسليم شدند، پيامبر(صلى الله عليه وآله) اين سرزمين را طبق تواريخ و اسناد معتبر، به «فاطمه»(عليها السلام) بخشيد، اما بعد از رحلت آن حضرت، مخالفان آن را غصب نمودند، و ساليان دراز به صورت يك حربه سياسى در دست آنها بود، اما بعضى از خلفا اقدام به تحويل آن به فرزندان فاطمه(عليها السلام) نمودند.

2 ـ اين حديث را «بزار»، «ابو يعلى»، «ابن ابى حاتم» و «ابن مردويه» از «ابو سعيد» نقل كرده اند (به كتاب «ميزان الاعتدال»، جلد 2، صفحه 288 و «كنز العمال»، جلد 2، صفحه 158 مراجعه شود) ـ «طبرسى» در «مجمع البيان» و همچنين در «درّ المنثور» در ذيل آيه مورد بحث اين حديث را از طرق شيعه و اهل تسنن آورده اند ـ «بحار الانوار»، جلد 29، صفحه 107.

3 ـ «نور الثقلين»، جلد 3، صفحه 155.

2 ـ بلاى اسراف و تبذير

بدون شك، نعمت ها و مواهب موجود در كره زمين، براى ساكنانش كافى است، اما به يك شرط، و آن اين كه: بيهوده به هدر داده نشوند، بلكه به صورت صحيح و معقول و دور از هر گونه افراط و تفريط مورد بهره بردارى قرار گيرد، و گر نه، اين مواهب آن قدر زياد و نامحدود نيست كه با بهره گيرى نادرست، آسيب نپذيرد.

و اى بسا اسراف و تبذير در منطقه اى از زمين، باعث محروميت منطقه ديگرى شود، و يا اسراف و تبذير انسان هاى امروز باعث محروميت نسل هاى آينده گردد.

آن روز كه ارقام و آمار، همچون امروز در دست انسان ها نبود، اسلام هشدار داد كه: در بهره گيرى از مواهب خدا در زمين، اسراف و تبذير روا مداريد.

قرآن در آيات فراوانى شديداً مسرفان را محكوم كرده است:

در جائى مى گويد: «اسراف نكنيد كه خدا مسرفان را دوست ندارد» (وَ لاتُسْرِفُوا إِنَّهُ لايُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ).(1)

در مورد ديگر «مسرفان را اصحاب دوزخ مى شمرد» (وَ إِنَّ الْمُسْرِفِينَ هُمْ أَصْحابُ النّارِ).(2)

و «از اطاعت فرمان مسرفان، نهى مى كند» (وَ لاتُطِيعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِينَ).(3)

و مجازات الهى را در انتظار مسرفان مى شمرد: (مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّكَ لِلْمُسْرِفِينَ).(4)

اسراف را يك برنامه فرعونى قلمداد مى كند: (وَ إِنَّ فِرْعَوْن لَعال فِي الأَرْضِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الْمُسْرِفِينَ).(5)

مسرفان دروغگو را محروم از هدايت الهى مى شمرد: (إِنَّ اللّهَ لايَهْدِي مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذّابٌ).(6)

و سرانجام سرنوشت آنها را هلاكت و نابودى معرفى مى كند: (وَ أَهْلَكْنَا الْمُسْرِفِينَ).(7)

و همان گونه كه ديديم، آيات مورد بحث، نيز تبذيركنندگان را برادران شيطان و قرين آنها مى شمرد.

«اسراف» به معنى وسيع كلمه، هر گونه تجاوز از حدّ در كارى است كه انسان انجام مى دهد، ولى غالباً اين كلمه در مورد هزينه ها و خرج ها گفته مى شود.

از خود آيات قرآن به خوبى استفاده مى شود: اسراف نقطه مقابل تنگ گرفتن و سخت گيرى است آنجا كه مى فرمايد: وَ الَّذِينَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كانَ بَيْنَ ذلِكَ قَواماً: «كسانى كه به هنگام انفاق، نه اسراف مى كنند و نه سخت گيرى و بخل مىورزند بلكه در ميان اين دو حدّ اعتدال و ميانه را مى گيرند».(8)

* * *


1 ـ انعام، آيه 141 ـ اعراف، آيه 31.

2 ـ غافر، آيه 43.

3 ـ شعراء، آيه 151.

4 ـ ذاريات، آيه 34.

5 ـ يونس، آيه 83.

6 ـ غافر، آيه 28.

7 ـ انبياء، آيه 9.

8 ـ فرقان، آيه 67.

 

3 ـ فرق ميان اسراف و تبذير

در اين كه: ميان «اسراف و تبذير» چه تفاوتى است، بحث روشنى در اين زمينه از مفسران نديده ايم، ولى با در نظر گرفتن ريشه اين دو لغت چنين به نظر مى رسد: وقتى اين دو در مقابل هم قرار گيرند «اسراف» به معنى خارج شدن از حدّ اعتدال، بى آن كه چيزى را ظاهراً ضايع كرده باشد، مثل اين كه: ما لباس گران قيمتى بپوشيم كه بهايش صد برابر لباس مورد نياز ما باشد، و يا غذاى خود را آن چنان گران قيمت تهيه كنيم كه با قيمت آن بتوان عده زيادى را آبرومندانه تغذيه كرد.

در اينجا از حدّ گذرانده ايم ولى ظاهراً چيزى نابود نشده است.

اما «تبذير» و ريخت و پاش آن است كه آن چنان مصرف كنيم كه به اتلاف و تضييع بيانجامد مثل اين كه: براى دو نفر ميهمان غذاى ده نفر را تهيه ببينيم، آن گونه كه بعضى از جاهلان مى كنند، و به آن افتخار مى نمايند، و باقيمانده را در زباله دان بريزيم، و اتلاف كنيم.

ناگفته نماند، بسيار مى شود: اين دو كلمه درست در يك معنى به كار مى رود، و حتى به عنوان تأكيد پشت سر يكديگر قرار مى گيرند.

على(عليه السلام) طبق آنچه در «نهج البلاغه» نقل شده، مى فرمايد: أَلا إِنَّ إِعْطاءَ الْمالِ فِي غَيْرِ حَقِّهِ تَبْذِيرٌ وَ إِسْرافٌ وَ هُوَ يَرْفَعُ صاحِبَهُ فِي الدُّنْيا وَ يَضَعُهُ فِي الاْ خِرَةِ وَ يُكْرِمُهُ فِي النّاسِ وَ يُهِينُهُ عِنْدَ اللّهِ:

«آگاه باشيد مال را در غير مورد استحقاق صرف كردن، تبذير و اسراف است، ممكن است اين عمل، انسان را در دنيا بلند مرتبه كند، اما مسلّماً در آخرت پست و حقير خواهد كرد، در نظر توده مردم ممكن است سبب اكرام گردد، اما در پيشگاه خدا موجب سقوط مقام انسان خواهد شد.(1)

در شرح آيات مورد بحث، خوانديم: در دستورهاى اسلامى آن قدر روى نفى اسراف و تبذير تأكيد شده كه: حتى از زياد ريختن آب براى وضوء و لو در كنار نهر آب نهى فرموده اند، و نيز از دور افكندن هسته خرما امام(عليه السلام) نهى مى فرمايد.

دنياى امروز، كه احساس مضيقه در پاره اى از مواد مى كند، سخت به اين موضوع توجه كرده است تا آنجا كه از همه چيز استفاده مى كند، از زباله بهترين كود مى سازند، از تفاله ها، وسائل مورد نياز، و حتى از فاضلاب ها پس از تصفيه، آب قابل استفاده براى زراعت درست مى كنند; چرا كه احساس كرده اند: مواد موجود در طبيعت نامحدود نيست كه به آسانى بتوان از آنها صرف نظر كرد، بايد از همه به صورت «دورانى» بهره گيرى نمود.

* * *


1 ـ «نهج البلاغه»، خطبه 126.

 

4 ـ آيا ميانه روى در انفاق با ايثار تضاد دارد؟!

با در نظر گرفتن آيات فوق، كه دستور به «رعايت اعتدال در انفاق» مى دهد اين سؤال پيش مى آيد كه در سوره «دهر» و آيات ديگر قرآن و همچنين روايات ستايش و مدح ايثارگران را مى خوانيم كه حتى در نهايت سختى، از خود مى گيرند و به ديگران مى دهند، اين دو چگونه با هم سازگار است؟!

دقت در شأن نزول آيات فوق، و همچنين قرائن ديگر، پاسخ اين سؤال را روشن مى سازد.

و آن اين كه: دستور به رعايت اعتدال در جائى است كه بخشش فراوان سبب نابسامانى هاى فوق العاده اى در زندگى خود انسان گردد، و به اصطلاح «ملوم و محسور» شود.

و يا ايثار سبب ناراحتى و فشار بر فرزندان او گردد، و نظام خانوادگى اش را به خطر افكند، و در صورتى كه هيچ يك از اينها تحقق نيابد، مسلّماً ايثار بهترين راه است.

از اين گذشته، رعايت اعتدال، يك حكم عام است و ايثار يك حكم خاص كه مربوط به موارد معينى است و اين دو حكم با هم تضادى ندارند.

* * *

31وَ لاتَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاق نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيّاكُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ كانَ خِطْأً كَبِيراً

32وَ لاتَقْرَبُوا الزِّنى إِنَّهُ كانَ فاحِشَةً وَ ساءَ سَبِيلاً

33وَ لاتَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللّهُ إِلاّ بِالْحَقِّ وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً فَلا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ إِنَّهُ كانَ مَنْصُوراً

34وَ لاتَقْرَبُوا مالَ الْيَتِيمِ إِلاّ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ حَتّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كانَ مَسْؤُلاً

35وَ أَوْفُوا الْكَيْلَ إِذا كِلْتُمْ وَزِنُوا بِالْقِسْطاسِ الْمُسْتَقِيمِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلاً

 

ترجمه:

31 ـ و فرزندانتان را از ترس فقر، نكشيد; ما آنها و شما را روزى مى دهيم; مسلّماً كشتن آنها گناه بزرگى است!

32 ـ و نزديك زنا نشويد، كه كار بسيار زشت، و بد راهى است!

33 ـ و كسى را كه خداوند خونش را حرام شمرده، نكشيد، جز به حق، و آن كس كه مظلوم كشته شده، براى وليّش سلطه (و حق قصاص) قرار داديم; اما در قتل اسراف نكند، چرا كه او مورد حمايت است!

34 ـ و به مال يتيم، جز به بهترين راه نزديك نشويد، تا به سر حدّ بلوغ رسد! و به عهد (خود) وفا كنيد، كه از عهد سؤال مى شود!

35 ـ و هنگامى كه پيمانه مى كنيد، حق پيمانه را ادا نمائيد، و با ترازوى درست وزن كنيد! اين براى شما بهتر، و عاقبتش نيكوتر است.

 

تفسير:

شش حكم مهم

در تعقيب بخش هاى مختلفى از احكام اسلامى كه در آيات گذشته آمد، آيات مورد بحث، به بخش ديگرى از اين احكام، پرداخته و شش حكم مهم را ضمن 5 آيه با عباراتى كوتاه، اما پرمعنى و دلنشين شرح مى دهد:

1 ـ نخست به يك عمل زشت جاهلى كه از فجيع ترين گناهان بود، اشاره كرده مى گويد: «فرزندان خود را از ترس فقر به قتل نرسانيد» (وَ لاتَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاق).

روزى آنها بر شما نيست، «آنها و شما را ما روزى مى دهيم» (نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ).

«چرا كه قتل آنها گناه بزرگى بوده و هست» (وَ إِيّاكُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ كانَ خِطْأً كَبِيراً).

از اين آيه، به خوبى استفاده مى شود: وضع اقتصادى اعراب جاهلى آن قدر سخت و ناراحت كننده بوده كه حتى گاهى فرزندان دلبند خود را از ترس عدم توانائى اقتصادى، به قتل مى رساندند.

در اين كه: عرب جاهلى فقط دختران را به زير خاك پنهان مى كرد، و يا پسران را نيز از ترس فقر به قتل مى رساند، در ميان مفسران گفتگو است:

بعضى معتقدند: اينها همه اشاره به زنده به گور كردن دختران است كه به دو دليل اين كار را انجام مى دادند، يكى اين كه: مبادا در آينده در جنگ ها به اسارت دشمنان در آيند، نواميس آنان به چنگال بيگانه بيفتد!! ديگر اين كه: فشار فقر و عدم توانائى بر تأمين هزينه زندگى آنها سبب قتلشان مى شد، چرا كه دختر در آن جامعه توليدكننده نبوده بلكه غالباً مصرف كننده محسوب مى شد.

درست است كه: پسران نيز در آغاز عمر، مصرف كننده بودند ولى عرب جاهلى هميشه به پسران به عنوان يك سرمايه مهم، مى نگريست و حاضر به از دست دادن آنها نبود.

بعضى ديگر عقيده دارند: آنها دو نوع قتل فرزند داشتند: نوعى كه به پندار غلط خودشان به خاطر حفظ ناموس بود، و اين اختصاص به دختران داشت، و نوعى ديگر، از ترس فقر صورت مى گرفت و آن جنبه عمومى داشت و پسر و دختر در آن تفاوت نمى كرد.

ظاهر تعبير آيه، كه ضمير جمع مذكر در آن به كار رفته (قَتْلَهُمْ) مى تواند دليلى بر اين نظر بوده باشد; زيرا اطلاق جمع مذكر به پسر و دختر به طور مجموع از نظر ادبيات عرب، ممكن است ولى، براى خصوص دختران بعيد به نظر مى رسد.

اما اين كه: گفته شد، پسران قادر بر توليد بودند و سرمايه اى محسوب مى شدند، كاملاً صحيح است، اما اين در صورتى است كه توانائى بر هزينه آنها در كوتاه مدت، داشته باشند، در حالى كه گاهى آن قدر در فشار بودند كه، حتى توانائى بر اداره زندگى آنها در كوتاه مدت هم نداشتند (و به همين دليل تفسير دوم صحيح تر به نظر مى رسد).

به هر حال، اين، يك توهّم بيش نبود كه: روزى دهنده فرزندان، پدر و مادرند، خداوند اعلام مى كند: اين پندار شيطانى را از سر به در كنند، و به تلاش و كوشش هر چه بيشتر برخيزند، خدا هم كمك نموده، زندگى آنها را اداره مى كند.

قابل توجه اين كه: ما از اين جنايت زشت و ننگين وحشت مى كنيم، در حالى كه همين جنايت در شكل ديگرى در عصر ما، و حتى به اصطلاح در مترقّى ترين جوامع انجام گيرد، و آن اقدام به سقط جنين در مقياس بسيار وسيع به خاطر جلوگيرى از افزايش جمعيت و كمبودهاى اقتصادى است.(1)

تعبير به «خَشْيَةَ إِمْلاق» نيز اشاره لطيفى به نفى اين پندار شيطانى است، در واقع مى گويد: اين تنها يك ترس است كه شما را به اين خيانت بزرگ تشويق مى كند، نه يك واقعيت.

ضمناً، بايد توجه داشت: جمله «كانَ خِطْأً كَبِيراً» با توجه به اين كه: «كان» فعل ماضى است، اشاره و تأكيد بر اين موضوع است كه: قتل فرزندان گناهى است بزرگ، كه از قديم در ميان انسان ها شناخته شده، و زشتى آن در اعماق فطرت جاى دارد، لذا، مخصوص به عصر و زمانى نيست.

* * *

2 ـ گناه بزرگ ديگرى كه آيه بعد، به آن اشاره مى كند: مسأله زنا و عمل منافى عفت است، مى گويد: «نزديك زنا نشويد; چرا كه عمل بسيار زشتى است و راه و روش بدى است» (وَ لاتَقْرَبُوا الزِّنى إِنَّهُ كانَ فاحِشَةً وَ ساءَ سَبِيلاً).

در اين بيان كوتاه به سه نكته اشاره شده:

الف ـ نمى گويد زنا نكنيد، بلكه مى گويد: به اين عمل شرم آور نزديك نشويد، اين تعبير، علاوه بر تأكيدى كه در عمق آن نسبت به خود اين عمل نهفته شده، اشاره لطيفى به اين است كه: آلودگى به زنا غالباً مقدماتى دارد كه انسان را تدريجا به آن نزديك مى كند، چشم چرانى يكى از مقدمات آن است، برهنگى و بى حجابى مقدمه ديگر، كتاب هاى بدآموز، «فيلم هاى آلوده»، «نشريات فاسد» و «كانون هاى فساد» هر يك مقدمه اى براى اين كار محسوب مى شود.

همچنين، خلوت با اجنبيه (يعنى بودن مرد و زن نامحرم در يك مكان خالى و تنها) عامل وسوسه انگيز ديگرى است.

بالاخره، ترك ازدواج براى جوانان، و سختگيرى هاى بى دليل طرفين در اين زمينه، همه، از عوامل «قرب به زنا» است كه در آيه فوق، با يك جمله كوتاه از همه آنها نهى مى كند، و در روايات اسلامى نيز هر كدام جداگانه مورد نهى قرار گرفته است.

ب ـ جمله «إِنَّهُ كانَ فاحِشَةً» كه مشتمل بر سه تأكيد است (إِنَّ، استفاده از فعل ماضى و تعبير به فاحِشِه) عظمت اين گناه آشكار را آشكارتر مى كند.

ج ـ جمله «ساءَ سَبِيلاً» (راه زنا بد راهى است) بيانگر اين واقعيت است كه: اين عمل راهى به مفاسد ديگر در جامعه مى گشايد.

* * *


1 ـ براى توضيح بيشتر به تفسير آيه 151 سوره «انعام» جلد 6 تفسير «نمونه» صفحه 33 مراجعه فرمائيد.

 

فلسفه تحريم زنا

1 ـ پيدايش هرج و مرج در نظام خانواده، و از ميان رفتن رابطه فرزندان و پدران، رابطه اى كه وجودش نه تنها سبب شناخت اجتماعى است، بلكه موجب حمايت كامل از فرزندان مى گردد، و پايه هاى محبتى را كه در تمام طول عمر سبب ادامه اين حمايت است، مى گذارد.

خلاصه، در جامعه اى كه فرزندان نامشروع و بى پدر، فراوان گردند روابط اجتماعى كه بر پايه روابط خانوادگى بنيان شده، سخت دچار تزلزل مى گردد.

براى پى بردن به اهميت اين موضوع، كافى است يك لحظه چنين فكر كنيم: چنان چه زنا در كلّ جامعه انسانى مجاز گردد و ازدواج برچيده شود، فرزندان بى هويتى كه در چنين شرائطى متولد شوند، تحت پوشش حمايت كسى نيستند، نه در آغاز تولد و نه به هنگام بزرگ شدن.

از اين گذشته، از عنصر محبت كه نقش تعيين كننده اى در مبارزه با جنايت ها و خشونت ها دارد، محروم مى شوند، و جامعه انسانى به يك جامعه كاملاً حيوانى توأم با خشونت در همه ابعاد، تبديل مى گردد.

2 ـ اين عمل ننگين سبب انواع برخوردها و كشمكش هاى فردى و اجتماعى در ميان هوس بازان است، داستان هائى را كه بعضى از چگونگى وضع داخل محله هاى بدنام، و مراكز فساد نقل كرده و نوشته اند به خوبى بيانگر اين واقعيت است كه در كنار انحرافات جنسى، بدترين جنايات رخ مى دهد.

3 ـ تجربه نشان داده و علم ثابت كرده است كه: اين عمل باعث اشاعه انواع بيمارى ها است و با تمام تشكيلاتى كه براى مبارزه با عواقب و آثار آن امروز فراهم كرده اند، باز آمار نشان مى دهد: تا چه اندازه افراد از اين راه سلامت خود را از دست داده و مى دهند.

4 ـ اين عمل، غالباً سبب سقط جنين و كشتن فرزندان و قطع نسل مى گردد; چرا كه چنين زنانى هرگز حاضر به نگهدارى اين گونه فرزندان نيستند، و اصولاً، وجود فرزند، مانع بزرگى بر سر راه ادامه اعمال شوم آنان مى باشد، لذا هميشه سعى مى كنند آنها را از ميان ببرند.

و اين فرضيه كاملاً موهوم كه مى توان اين گونه فرزندان را در مؤسساتى زير نظر دولت ها جمع آورى كرد، شكستش در عمل روشن شده، و ثابت گرديده كه پرورش فرزندان بى پدر و مادر، به اين صورت، چقدر مشكلات دارد، و تازه محصول بسيار نامرغوبى است، فرزندانى سنگدل، جنايتكار، بى شخصيت و فاقد همه چيز!

5 ـ نبايد فراموش كرد: هدف از ازدواج تنها مسأله اشباع غريزه جنسى نيست، بلكه اشتراك در تشكيل زندگى، انس روحى، آرامش فكرى، تربيت فرزندان و همكارى در همه شئون حيات از آثار ازدواج است كه بدون اختصاص زن و مرد به يكديگر و هيچ يك از اينها امكان پذير نيست.

امام على بن ابى طالب(عليه السلام) در حديثى مى گويد: از پيامبر(صلى الله عليه وآله) شنيدم چنين مى فرمود:

فِي الزِّنَا سِتُّ خِصال: ثَلاثٌ فِي الدُّنْيا وَ ثَلاثٌ فِي الاْ خِرَةِ: فَأَمَّا اللَّواتِى فِى الدُّنْيا فَيَذْهَبُ بِنُورِ الْوَجْهِ، وَ يَقْطَعُ الرِّزْقَ، وَ يُسْرِعُ الْفَناءَ.

وَ أَمَّا اللَّواتِى فِى الآخِرَةِ فَغَضَبُ الرَّبِّ وَ سُوءُ الْحِسابِ وَ الدُّخُولُ فِى النّارِ ـ أَوِ الْخُلُودُ فِى النّارِ ـ:

«در زنا شش اثر سوء است، سه قسمت آن در دنيا، و سه قسمت آن در آخرت:

اما آنها كه در دنيا است: صفا و نورانيت را از انسان مى گيرد، روزى را قطع، و تسريع در نابودى انسان ها مى كند.

و اما آن سه كه در آخرت است: غضب پروردگار، سختى حساب، و دخول ـ يا خلود ـ در آتش دوزخ است».(1)

* * *

3 ـ حكم ديگرى كه آيه بعد به آن اشاره مى كند: احترام خون انسان ها و حرمت شديد قتل نفس است، مى گويد: «كسى كه خداوند خونش را حرام كرده است به قتل نرسانيد، مگر آنجا كه به حق باشد» (وَ لاتَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللّهُ إِلاّ بِالْحَقِّ).

احترام خون انسان ها و حرمت قتل نفس، از مسائلى است كه همه شرايع آسمانى و قوانين بشرى در آن متفقند، و آن را يكى از بزرگ ترين گناهان مى شمرند، ولى اسلام اهميت بيشترى به اين مسأله داده، تا آنجا كه قتل يك انسان را همانند كشتن همه انسان ها شمرده است: «مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْس أَوْ فَساد فِي الاْ َرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَمِيعاً».(2)

و حتى از بعضى از آيات قرآن، چنين استفاده مى شود: مجازات خلود در آتش كه مخصوص كفار است، براى قاتل تعيين شده كه سابقاً گفتيم ممكن است: اين تعبير، دليل آن باشد: افرادى كه دستشان به خون بى گناهان آلوده مى شود با ايمان از دنيا نخواهند رفت: «وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها».(3)

حتى در اسلام براى كسانى كه اسلحه به روى مردم بكشند، مجازات سنگينى به عنوان «محارب» تعيين شده است كه شرح آن در كتب فقهى آمده، و ما در ذيل آيه 33 سوره «مائده» به آن اشاره كرديم.

نه تنها قتل نفس، بلكه كمترين و كوچك ترين آزار يك انسان از نظر اسلام، مجازات دارد، و مى توان با اطمينان گفت: اين همه احترام كه اسلام براى خون، جان و حيثيت انسان قائل شده است در هيچ آئينى وجود ندارد.

ولى درست به همين دليل، مواردى پيش مى آيد كه: احترام خون برداشته مى شود، و آن در مورد كسانى است كه، مرتكب قتل و يا گناهى همانند آن شده اند، لذا در آيه فوق بعد از ذكر يك اصل كلّى در زمينه حرمت قتل نفس، بلافاصله با جمله «إِلاّ بِالْحَقِّ» اين گونه افراد را استثناء مى كند.

در حديث معروفى از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: لايَحِلُّ دَمُ امْرِئ مُسْلِم يَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّهِ إِلاّ بِإِحْدَى الثَّلاثِ:

النَفْسُ بِالنَّفْسِ، وَ الزّانِى الْمُحْصِنُ، وَ التّارِكُ لِدِيْنِهِ الْمُفارِقُ لِلْجَماعَةِ:

«خون هيچ مسلمان كه شهادت به وحدانيت خدا و نبوت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)مى دهد، حلال نيست مگر سه گروه: قاتل، زانى محصن، و آن كس كه دين خود را رها كند و از جماعت مسلمين بيرون رود».(4)

اما قاتل كه تكليفش روشن است و در قصاص او حيات جامعه و تأمين امنيت نفوس است، و اگر حق قصاص به اولياى مقتول داده نشود، قاتلان جسور و جرى مى شوند و امنيت جامعه مختل مى گردد.

و اما زانى محصن، قتل او در برابر يكى از زشت ترين گناهان است كه با خون برابرى مى كند.

و قتل مرتد، جلو هرج و مرج را در جامعه اسلامى مى گيرد، و همان گونه كه قبلاً گفته ايم، اين حكم، يك حكم سياسى براى حفظ نظام اجتماعى در مقابل امورى است كه نه تنها امنيت اجتماعى، بلكه، اصل نظام اسلام را تهديد مى كند.

اصولاً، اسلام كسى را مجبور به پذيرش اين آئين نمى كند، بلكه برخورد آن با پيروان آئين هاى ديگر، تنها يك برخورد منطقى توأم با بحث آزاد است.

ولى اگر كسى اسلام را با ميل خود پذيرفت، و جزء جامعه اسلامى شد، و طبعاً از اسرار مسلمين آگاه گرديد، سپس تصميم گرفت، از اين آئين بازگردد و عملاً اساس نظام را تضعيف كند، و تزلزل در اركان جامعه اسلامى ايجاد نمايد مسلماً اين كار، قابل تحمل نيست و با شرائطى كه در فقه اسلامى آمده حكم آن اعدام است.(5)

البته احترام به خون انسان ها در اسلام، مخصوص مسلمان ها نيست، بلكه غير مسلمانانى كه با مسلمين سر جنگ ندارند، و در يك زندگى مسالمت آميز با آنها بسر مى برند، جان و مال و ناموسشان محفوظ است و تجاوز به آن حرام و ممنوع.

سپس، به حق قصاص، كه براى اولياى دم ثابت است، اشاره كرده، مى گويد: «كسى كه مظلوم كشته شود براى ولىّ او سلطه قرار داديم» (سلطه قصاص قاتل) (وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً).

اما در عين حال، «او نبايد بيش از حق خود مطالبه كند، و در قتل اسراف نمايد; چرا كه او مورد حمايت است» (فَلا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ إِنَّهُ كانَ مَنْصُوراً).

آرى، اولياى مقتول مادام كه در مرز اسلام گام برمى دارند، و از حدّ خود تجاوز نكرده اند، مورد نصرت الهى هستند.

اين جمله اشاره به اعمالى است كه در زمان جاهليت بوده، و در امروز نيز گاهى صورت مى گيرد كه در برابر كشته شدن يك نفر از يك قبيله، قبيله مقتول خون هاى زيادى را مى ريزند.

و يا اين كه: در برابر كشته شدن يك نفر، افراد بى گناه و بى دفاع ديگرى غير از قاتل را به قتل ميرسانند، چنان كه در رسوم عصر جاهليت مى خوانيم: هر گاه فرد سرشناسى از قبيله اى كشته مى شد، قبيله مقتول به كشتن قاتل قانع نبود، بلكه لازم بود رئيس قبيله قاتل و يا فرد سرشناس ديگرى را به قتل برسانند هر چند هيچ گونه شركتى در قتل نداشته.(6)

در عصر ما نيز گاهى جناياتى رخ مى دهد كه، روى جانيان عصر جاهليت را سفيد مى كند، و ما شاهد اين گونه صحنه ها مخصوصاً از ناحيه اسرائيل غاصب هستيم كه هر گاه يك جنگجوى فلسطينى، سربازى از آنها را بكشد، بلافاصله بمب هاى خود را بر سر زنان و كودكان فلسطينى فرومى ريزند و گاه ده ها نفر انسان بى دفاع و بى گناه را در برابر يك نفر، به خاك و خون مى كشند.

عين همين معنى را در جنگ تحميلى كه مزدوران بعث امروز بر ضد كشور اسلامى ما به راه انداخته اند، مشاهده مى كنيم، باشد كه تاريخ آينده در اين زمينه قضاوت كند.

مسأله رعايت عدالت، حتى در مورد قاتل در آن حد و پايه است كه در وصاياى امير مؤمنان على(عليه السلام) مى خوانيم:

يا بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ لاأُلْفِيَنَّكُمْ تَخُوضُونَ دِماءَ الْمُسْلِمِينَ خَوْضاً تَقُولُونَ قُتِلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ أَلا لاتَقْتُلُنَّ بِي إِلاّ قاتِلِي انْظُرُوا إِذا أَنَا مِتُّ مِنْ ضَرْبَتِهِ هذِهِ فَاضْرِبُوهُ ضَرْبَةً بِضَرْبَة وَ لاتُمَثِّلُوا بِالرَّجُلِ:

«اى فرزندان عبد المطلب! مبادا بعد از شهادت من در خون مسلمانان غوطهور شويد و بگوئيد: امير مؤمنان كشته شد، و به بهانه آن خون هائى بريزيد، آگاه باشيد! تنها قاتل من (عبد الرحمن بن ملجم مرادى) كشته خواهد شد.

درست دقت كنيد هنگامى كه من از اين ضربه اى كه بر من زده است شهيد شوم، تنها يك ضربه كارى به او بزنيد و بعد از كشتنش، بدن او را مثله نكنيد».(7)

* * *

4 ـ آيه بعد، چهارمين دستور از اين سلسله احكام را شرح مى دهد، نخست به اهميت حفظ مال يتيمان پرداخته و با لحنى به آنچه در مورد عمل منافى عفت در آيات قبل گذشت، مى گويد: «به اموال يتيمان نزديك نشويد» (وَ لاتَقْرَبُوا مالَ الْيَتِيمِ).

نه تنها اموال يتيمان را نخوريد، بلكه حتى حريم آن را كاملاً محترم بشماريد.

ولى، از آنجا كه ممكن است اين دستور دستاويزى گردد براى افراد ناآگاه كه تنها به جنبه هاى منفى مى نگرند، و سبب شود كه اموال يتيمان را بدون سرپرست بگذارند، و به دست حوادث بسپارند، لذا، بلافاصله استثناء روشنى براى اين حكم ذكر كرده مى گويد: «مگر به طريقى كه بهترين طرق است» (إِلاّ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ).

طبق اين تعبير جامع و رسا، هر گونه تصرفى در اموال يتيمان كه به منظور حفظ، اصلاح، تكثير و اضافه بوده باشد، و جهات لازم براى پيشگيرى از هدر رفتن اين اموال در نظر گرفته شود، مجاز است، بلكه، خدمتى است آشكار به يتيمان كه قادر بر حفظ مصالح خويشتن نيستند.

البته اين وضع تا زمانى ادامه دارد كه به حدّ رشد فكرى و اقتصادى برسد آن گونه كه قرآن در ادامه آيه مورد بحث از آن ياد مى كند: «تا زمانى كه به حدّ قدرت برسد» (حَتّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ).

«أَشَدَّ» از ماده «شدّ» (بر وزن جدّ) به معنى «گره محكم» است، سپس توسعه يافته و به هر گونه استحكام جسمانى و روحانى گفته شده است، و منظور از «أَشَدّ» در اينجا رسيدن به حدّ بلوغ است، ولى بلوغ جسمانى در اينجا كافى نيست، بلكه، بايد بلوغ فكرى و اقتصادى نيز باشد، به گونه اى كه يتيم بتواند اموال خود را حفظ و نگهدارى كند، و انتخاب اين تعبير، براى همين منظور است كه البته بايد از طريق آزمايش قطعى مشخص گردد.

بدون شك، در هر جامعه اى بر اثر حوادث گوناگون، ايتامى وجود دارند كه ملاحظات انسانى و هر حساب ديگر ايجاب مى كند، اين يتيمان در تمام جهات زير پوشش حمايت خير خواهان جامعه قرار گيرند، به همين دليل، اسلام به اين مسأله فوق العاده اهميت داده است كه بخشى از آن را در ذيل آيه 2 سوره «نساء» آورديم.(8)

چيزى كه در اينجا بايد اضافه كنيم، اين است: در بعضى از روايات «يتيم» در معنى وسيع ترى استعمال شده، و به كسانى كه از امام و پيشواى خود جدا شده اند و صداى حق به گوش آنها نمى رسد، يتيم اطلاق گرديده است، و اين، يك نوع توسعه در مفهوم يتيم و استفاده معنوى از يك حكم مادى است.

* * *

5 ـ سپس، به مسأله وفاى به عهد يعنى پنجمين حكم پرداخته مى گويد: «به عهد خود وفا كنيد چرا كه از وفاى به عهد سؤال كرده مى شود» ( وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كانَ مَسْؤُلاً).

بسيارى از روابط اجتماعى و خطوط نظام اقتصادى، و مسائل سياسى، همگى بر محور عهدها و پيمان ها دور مى زند، كه اگر تزلزلى در آنها پيدا شود، و سرمايه اعتماد از بين برود، به زودى نظام اجتماع فرو مى ريزد، و هرج و مرج وحشتناكى بر آن حاكم مى شود، به همين دليل، در آيات قرآن تأكيد فراوان روى مسأله وفاى به عهد شده است.

عهد و پيمان معنى وسيعى دارد كه هم شامل عهدهاى خصوصى در ميان افراد در رابطه با مسائل اقتصادى و كسب و كار و زناشوئى و امثال آن مى گردد، و هم شامل عهد و پيمان هائى كه در ميان ملت ها و حكومت ها برقرار مى گردد، و از آن بالاتر شامل پيمان هاى الهى و رهبران آسمانى نسبت به امت ها و امت ها نسبت به آنها نيز مى شود.(9)

* * *

6 ـ آخرين حكم، در آخرين آيه مورد بحث، در رابطه با عدالت در پيمانه و وزن و رعايت حقوق مردم و مبارزه با كم فروشى است مى فرمايد: «هنگامى كه با پيمانه چيزى را مى سنجيد حق آن را اداء كنيد» (وَ أَوْفُوا الْكَيْلَ إِذا كِلْتُمْ).

«و با ميزان و ترازوى صحيح و مستقيم، وزن كنيد» (وَزِنُوا بِالْقِسْطاسِ الْمُسْتَقِيمِ).

«چرا كه اين كار، به سود شما است، و عاقبت و سرانجامش از همه بهتر است» (ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلاً).

* * *


1 ـ تفسير «مجمع البيان»، جلد 6، صفحه 414.

2 ـ مائده، آيه 32.

3 ـ نساء، آيه 93.

4 ـ «صحيح بخارى» و «صحيح مسلم»، بنا به نقل تفسير «فى ظلال»، جلد 5، صفحه 323.

5 ـ در زمينه «ارتداد» و فلسفه سختگيرى در مجازات آن، بحث مشروحى ذيل آيه 106 سوره «نحل» در جلد يازدهم تفسير «نمونه» داشتيم.

6 ـ تفسير «آلوسى» (در روح المعانى)، ذيل آيه مورد بحث.

7 ـ «نهج البلاغه»، بخش نامه ها، شماره 47.

8 ـ به جلد سوم تفسير «نمونه»، صفحه 249 مراجعه فرمائيد.

9 ـ در زمينه اهميت وفاى به عهد و سوگند، در جلد يازدهم تفسير «نمونه»، ذيل آيات 91 تا 94 سوره «نحل»، بحث مشروحى داشتيم.

 

 
نكته ها:

زيان كم فروشى

1 ـ نخستين نكته اى كه بايد در اينجا مورد توجه قرار گيرد، اين است: در قرآن مجيد كراراً روى مسأله مبارزه با كم فروشى و تقلب در وزن و پيمانه، تكيه و تأكيد شده است.

در يك جا رعايت اين نظم را در رديف نظام آفرينش در پهنه جهان هستى گذارده مى گويد:

وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْمِيزانَ * أَلاّ تَطْغَوْا فِي الْمِيزانِ: «خداوند آسمان را برافراشت و ميزان و حساب در همه چيز گذاشت، تا شما در وزن و حساب تعدى و طغيان نكنيد».(1)

اشاره به اين كه: مسأله رعايت عدالت در كيل و وزن، مسأله كوچك و كم اهميتى نيست، بلكه جزئى از اصل عدالت و نظم است كه حاكم بر سراسر هستى است.

در جائى ديگر با لحنى شديد و تهديد آميز مى گويد:

وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ * الَّذِينَ إِذَا اكْتالُوا عَلَى النّاسِ يَسْتَوْفُونَ * وَ إِذا كالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ يُخْسِرُونَ * أَ لا يَظُنُّ أُولئِكَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ * لِيَوْم عَظِيم:

«واى بر كم فروشان! آنها كه به هنگام خريد، حق خود را به طور كامل مى گيرند، و به هنگام فروش از كيل و وزن كم مى گذارند، آيا آنها گمان نمى كنند كه در روز عظيمى برانگيخته خواهند شد، روز رستاخيز در دادگاه عدل خدا».(1)

حتى در حالات بعضى از پيامبران در قرآن مجيد مى خوانيم كه لبه تيز مبارزه آنها، بعد از مسأله شرك، متوجه كم فروشى بود، و سرانجام آن قوم ستمگر اعتنائى نكردند، و به عذاب شديد الهى گرفتار و نابود شدند.(2)

اصولاً، حق، عدالت، نظم و حساب در همه چيز و همه جا يك اصل اساسى و حياتى است، و همان گونه كه گفتيم، اصلى است كه بر كل عالم هستى حكومت مى كند، بنابراين هر گونه انحراف از اين اصل، خطرناك و بد عاقبت است، مخصوصاً كم فروشى سرمايه اعتماد و اطمينان را ـ كه ركن مهم مبادلات است ـ از بين مى برد، و نظام اقتصادى را به هم مى ريزد.

بسيار جاى تأسّف است كه گاه مى بينيم غير مسلمانان در رعايت اين اصل، از بعضى از مسلمانان وظيفه ناشناس، پيش قدم ترند، و سعى مى كنند اجناسشان را درست با همان وزن و پيمانه اى كه روى آن نوشته اند، بى كم و كاست به بازارهاى جهان بفرستند و اعتماد ديگران را از اين راه جلب كنند.

آرى، آنها مى دانند: اگر انسان اهل دنيا هم باشد راهش همين است كه در معامله خيانت نكند.

اين موضوع، نيز قابل توجه است كه: از نظر حقوقى، كم فروشان ضامن و بدهكار در برابر خريداران هستند، و لذا توبه آنها جز به اداى حقوقى را كه غصب كرده اند، ممكن نيست، حتى اگر صاحبانش را نشناسند، بايد معادل آن را به عنوان رد مظالم از طرف صاحبان اصلى به مستمندان بدهند.

2 ـ نكته ديگر اين كه: گاهى مسأله كم فروشى تعميم داده مى شود، به گونه اى كه هر نوع كم كارى و كوتاهى در انجام وظائف را شامل مى شود، به اين ترتيب كارگرى كه از كار خود كم مى گذارد، آموزگار و استادى كه درست درس نمى دهد كارمندى كه به موقع سر كار خود حاضر نمى شود و دلسوزى لازم را نمى كند، همه، مشمول اين حكم اند و در عواقب آن سهيم اند.

البته الفاظ آياتى كه در بالا گفته شد، مستقيماً شامل اين تعميم نيست، بلكه يك توسعه عقلى است، ولى تعبيرى كه در سوره «الرحمن» خوانديم: «وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْمِيزانَ * أَلاّ تَطْغَوْا فِي الْمِيزانِ» اشاره اى به اين تعميم دارد.

3 ـ «قسطاس» (به كسر قاف و ضم آن (بر وزن مقياس و گاهى هم بر وزن قرآن نيز استعمال شده) به معنى ترازو است، بعضى آن را كلمه اى رومى، و بعضى عربى مى دانند، و گاهى گفته مى شود: در اصل، مركب از دو كلمه «قسط» به معنى عدل و «طاس» به معنى كفه ترازو است.

و بعضى گفته اند: «قسطاس» ترازوى بزرگ است در حالى كه «ميزان» به ترازوهاى كوچك هم گفته مى شود.(3)

به هر حال، قسطاس مستقيم ترازوى صحيح و سالمى است كه عادلانه وزن كند، بى كم و كاست!.

جالب اين كه: در روايتى از امام باقر(عليه السلام) در تفسير اين كلمه، مى خوانيم: هُوَ الْمِيْزانُ الَّذِى لَهُ لِسانٌ: «قسطاس ترازوئى است كه زبانه دارد».(4)

اشاره به اين كه: ترازوهاى بدون زبانه حركات كفه ها را به طور دقيق نشان نمى دهد، اما هنگامى كه ترازو زبانه داشته باشد، كمترين حركات كفه ها روى زبانه منعكس مى شود، و عدالت، كاملاً رعايت مى گردد.

* * *

 

 

36وَ لاتَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً

37وَ لاتَمْشِ فِي الاْ َرْضِ مَرَحاً إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الاْ َرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولاً

38كُلُّ ذلِكَ كانَ سَيِّئُهُ عِنْدَ رَبِّكَ مَكْرُوهاً

39ذلِكَ مِمّا أَوْحى إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَةِ وَ لاتَجْعَلْ مَعَ اللّهِ إِلهاً آخَرَ فَتُلْقى فِي جَهَنَّمَ مَلُوماً مَدْحُوراً

40أَ فَأَصْفاكُمْ رَبُّكُمْ بِالْبَنِينَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِكَةِ إِناثاً إِنَّكُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلاً عَظِيماً

 

ترجمه:

36 ـ از آنچه به آن آگاهى ندارى، پيروى مكن; چرا كه گوش و چشم و دل، همه مسئولند.

37 ـ و روى زمين، با تكبّر راه مرو! تو نمى توانى زمين را بشكافى، و طول قامتت هرگز به كوه ها نمى رسد!

38 ـ همه اينها گناهش نزد پروردگار تو ناپسند است.

39 ـ اين (احكام)، از حكمت هائى است كه پروردگارت به تو وحى فرستاده; و هرگز معبودى با خدا قرار مده، كه در جهنم افكنده مى شوى، در حالى كه سرزنش شده، و رانده خواهى بود!

40 ـ آيا پروردگارتان فرزندان پسر را مخصوص شما ساخته، و خودش دخترانى از فرشتگان برگزيده است؟! شما سخن بزرگ (و بسيار زشتى) مى گوئيد!


1 ـ مطففين، آيات 1 تا 5.

2 ـ به جلد ششم تفسير «نمونه»، صفحه 249 ذيل آيه 85 سوره «اعراف» پيرامون رسالت شعيب در مدين مراجعه فرمائيد.

3 ـ تفسير «الميزان» و تفسير «فخر رازى» و تفسير «مجمع البيان»، ذيل آيه مورد بحث.

4 ـ تفسير «صافى»، ذيل آيه مورد بحث ـ «بحار الانوار»، جلد 100، صفحه 101.

 

تفسير:

تنها از علم پيروى كن

در آيات گذشته، يك سلسله از اصولى ترين تعليمات و احكام اسلامى را خوانديم، از توحيد كه خميرمايه اين تعليمات است گرفته تا دستوراتى مربوط به شئون مختلف زندگى فردى و اجتماعى انسان ها.

در آيات مورد بحث، به آخرين بخش از اين احكام مى رسيم كه در آن به چند حكم مهم اشاره شده است:

1 ـ نخست سخن از لزوم تحقيق در همه چيز به ميان آورده، مى فرمايد: «از آنچه به آن علم ندارى پيروى مكن» (وَ لاتَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ).

نه در عمل شخصى خود از غير علم پيروى كن، و نه به هنگام قضاوت درباره ديگران، نه شهادت به غير علم بده، و نه به غير علم اعتقاد پيدا كن.

و به اين ترتيب، نهى از پيروى از غير علم، معنى وسيعى دارد كه مسائلى اعتقادى، گفتار، شهادت، قضاوت و عمل را شامل مى شود، و اين كه: بعضى از مفسران آن را به بخشى از اين امور، محدود كرده اند دليل روشنى ندارد; زيرا «لاتَقْفُ» از ماده «قَفْو» (بر وزن عفو) به معنى دنباله روى از چيزى است، و مى دانيم دنباله روى از غير علم، مفهوم وسيعى دارد كه همه آنچه را گفتيم شامل مى شود.

روى اين زمينه، الگوى شناخت در همه چيز، علم و يقين است، و غير آن خواه «ظن و گمان» باشد يا «حدس و تخمين» يا «شك و احتمال» هيچ كدام قابل اعتماد نيست.

آنها كه بر اساس اين امور، اعتقادى پيدا مى كنند، يا به قضاوت و داورى مى نشينند، يا شهادت مى دهند، و يا حتى در عمل شخصى خود، طبق آن رفتار مى كنند بر خلاف اين دستور صريح اسلامى گام برداشته اند.

و به تعبير ديگر، نه شايعات مى تواند مقياس قضاوت و شهادت و عمل گردد، نه قرائن ظنّى و نه اخبار غير قطعى كه از منابع غير موثق بما مى رسد.

و در پايان آيه، دليل اين نهى را چنين بيان مى كند: «گوش و چشم و دل، همگى مسئولند و در برابر كارهائى كه انجام داده اند از آنها سؤال مى شود» (إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً).

اين مسئوليت ها به خاطر آن است كه: سخنانى را كه انسان بدون علم و يقين مى گويد، يا به اين طريق است كه از افراد غير موثق شنيده، و يا مى گويد ديده ام در حالى كه نديده، و يا در تفكر خود دچار قضاوت هاى بى مأخذ و بى پايه اى شده كه با واقعيت منطبق نبوده است.

به همين دليل از چشم، گوش، فكر و عقل او سؤال مى شود كه: آيا واقعاً به اين مسائل ايمان داشتيد كه شهادت داديد، يا قضاوت كرديد؟ يا به آن معتقد شديد و عمل خود را بر آن منطبق نموديد؟!

گر چه بعضى از مفسران، گفته اند: منظور از سؤال كردن از اين اعضاء، سؤال از صاحبان آنها است، ولى، با توجه به اين كه: قرآن در آيات ديگر (مانند آيه 21 فصلت) تصريح مى كند كه روز قيامت، اعضاء پيكر انسان و حتى پوست به سخن در مى آيند و حقايق را بازگو مى كنند، هيچ دليلى ندارد كه ما ظاهر آيه را رها سازيم و نگوئيم از خود اين اعضاء سؤال مى شود.

اما اين كه: چرا از ميان حواس انسان تنها اشاره به چشم و گوش شده است، دليلش روشن است، زيرا معلومات حسّى انسان غالباً از اين دو طريق حاصل مى شود و بقيه تحت الشعاع آنها هستند.

* * *

يك درس مهم براى برقرارى نظم اجتماعى

در آيه اى كه خوانديم، به يكى از مهم ترين اصول زندگى اجتماعى اشاره شده است، كه ناديده گرفتن آن نتيجه اى جز هرج و مرج اجتماعى و از بين رفتن روابط انسانى و پيوندهاى عاطفى، نخواهد داشت.

و اگر به راستى اين برنامه قرآنى در كل جامعه انسانى، و همه جوامع بشرى به طور دقيق اجرا شود، بسيارى از نابسامانى ها كه از شايعه سازى و جوسازى و قضاوت هاى عجولانه و گمان هاى بى اساس و اخبار مشكوك و دروغ سرچشمه مى گيرد، برچيده خواهد شد.

در غير اين صورت، هرج و مرج در روابط اجتماعى همه جا را فرا خواهد گرفت، هيچ كس، از گمان بدِ ديگرى در امان نخواهد بود، هيچ كس، به ديگرى اطمينان پيدا نخواهد كرد، و آبرو و حيثيت افراد همواره در مخاطره قرار خواهد گرفت.

در بسيارى ديگر از آيات قرآن و روايات اسلامى روى اين موضوع تكيه شده است از جمله:

1 ـ آياتى كه افراد بى ايمان را نسبت به پيروى از ظن و گمان، شديداً مورد نكوهش قرار داده است مانند: وَ ما يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلاّ ظَنّاً إِنَّ الظَّنَّ لايُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً:

«اكثر آنها در قضاوت هاى خود تنها از ظن و گمان پيروى مى كنند در حالى كه ظن و گمان به هيچ وجه انسان را به حق و حقيقت نمى رساند».(1)

2 ـ در جاى ديگر، پيروى از گمان در رديف پيروى از هواى نفس قرار داده شده: إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ ما تَهْوَى الاْ َنْفُسُ: «آنها تنها پيروى از گمان و هواى نفس مى كنند».(2)

3 ـ در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: إِنَّ مِنْ حَقِيقَةِ الاِْيمانِ أَنْ لايَجُوزَ مَنْطِقُكَ عِلْمَكَ: «از حقيقت ايمان اين است كه گفتارت از علمت فزون تر نباشد و بيش از آنچه مى دانى نگوئى».(3)

4 ـ در حديث ديگرى از امام موسى بن جعفر(عليه السلام) مى خوانيم از پدرانش چنين نقل مى كند: لَيْسَ لَكَ أَنْ تَتَكَلَّمَ بِما شِئْتَ لاِ َنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ يَقُولُ وَ لاتَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ:

«تو نمى توانى هر چه را مى خواهى بگوئى، زيرا خداوند متعال مى گويد از آنچه علم ندارى پيروى نكن».(4)

5 ـ در حديث ديگرى از پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم كه فرمود: إِيّاكُمْ وَ الظَّنَّ فَإِنَّ الظَّنَّ أَكْذَبُ الْكَذِبِ:

«از گمان بپرهيزيد كه گمان بدترين دروغ است».(5)

6 ـ كسى خدمت امام صادق(عليه السلام) رسيده عرض كرد من همسايگانى دارم كه كنيزان خواننده اى دارند، مى خوانند و مى نوازند، و من گاهى كه براى قضاء حاجت (به دستشوئى) مى روم، نشستن خود را طولانى تر مى كنم، تا نغمه هاى آنها را بشنوم، در حالى كه براى چنين منظورى نرفته ام، امام صادق(عليه السلام) فرمود: مگر گفتار خداوند را نشنيده اى كه مى فرمايد: إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً:

«گوش و چشم و قلب همگى مسئولند»؟

او عرض كرد: گويا هرگز اين آيه را از هيچ كس نه عرب و نه عجم، نشنيده بودم و من اكنون اين كار را ترك مى گويم و به درگاه خدا توبه مى كنم.(6)

در بعضى از منابع حديث، در ذيل اين روايت مى خوانيم: امام به او دستور داد، برخيز، غسل توبه كن و به مقدارى كه مى توانى نماز بگذار; چرا كه كار بسيار بدى انجام مى دادى، اگر در آن حال مى مردى مسئوليت تو عظيم بود!

از اين آيات و احاديث كه، از پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ائمه هدى(عليهم السلام) نقل شده است روشن مى شود: اسلام چگونه چشم و گوش انسان را مسئول مى شمرد، تا نبيند، نگويد، تا نشنود، قضاوت نكند، و بدون تحقيق، علم و يقين نه به چيزى معتقد شود، نه عمل كند و نه داورى نمايد.

پيروى از گمان، حدس، تخمين و شايعات و هر آنچه غير از علم و يقين است، خطرات بزرگى براى فرد و جامعه، ايجاد مى كند كه هر كدام به تنهائى ضايعات بزرگى دارد از جمله:

1 ـ تكيه بر غير علم، سرچشمه پايمال شدن حقوق افراد، و يا دادن حق به غير مستحق است.

2 ـ پيروى از غير علم، آبروى افراد آبرومند را به خطر مى اندازد و خدمتگذاران را دلسرد مى كند.

3 ـ اعتماد بر غير علم، بازار شايعات و شايعه سازان را داغ و پر رونق مى كند.

4 ـ پيروى از غير علم، روحيه تحقيق و كنجكاوى را از انسان گرفته و او را فردى زود باور و ساده انديش، بار مى آورد.

5 ـ پيروى از غير علم، روابط گرم و دوستانه را در خانه، بازار، مركز كار و همه جا به هم زده و مردم را نسبت به يكديگر بدبين مى سازد.

6 ـ پيروى از غير علم، استقلال فكرى را از بين مى برد و روح را براى پذيرش هر گونه تبليغات مسموم آماده مى سازد.

7 ـ پيروى از غير علم، سرچشمه قضاوت هاى عجولانه و انتخاب هاى فورى، در مورد همه كس، و همه چيز است، كه اين خود مايه انواع ناكامى ها و پشيمانى ها است.

 

* * *


1 ـ يونس، آيه 36.

2 ـ نجم، آيه 23.

3 ـ «وسائل الشيعه»، جلد 18، صفحه 16.

4 ـ «وسائل الشيعه»، جلد 18، صفحه 17.

5 ـ «وسائل الشيعه»، جلد 18، صفحه 38.

6 ـ «نور الثقلين»، جلد 3، صفحه 164.

راه مبارزه با پندارگرائى

تنها سؤالى كه در اينجا باقى مى ماند اين است: ما چگونه مى توانيم خود و جامعه را از اين عادت زشت، نكبت بار و عواقب دردناك آن، رهائى بخشيم؟

پاسخ اين سؤال، نياز به بحث طولانى دارد، ولى، به عنوان يك دستور العمل فشرده بايد به نكات زير توجه كرد:

الف ـ بايد عواقب دردناك اين عمل را از طرق مختلف، پى در پى به مردم گوشزد كرد، و از آنها خواست كه در آثار شوم پيروى از غير علم، بينديشند.

ب ـ بايد طرز تفكر و جهان بينى اسلامى را در انسان ها زنده كرد، تا بدانند خداوند در همه حال، مراقب آنها است، او سميع و بصير است و حتى از افكار ما آگاه است: يَعْلَمُ خائِنَةَ الاْ َعْيُنِ وَ ما تُخْفِي الصُّدُورُ:

«هر سخنى مى گوئيم ثبت و ضبط مى شود و هر گامى برمى داريم در حساب ما نوشته مى شود، و مسئول تمام اعمال و قضاوت ها و اعتقادات خود هستيم».(1)

ج ـ بايد سطح رشد فكرى را بالا برد; چرا كه پيروى از غير علم، غالباً كار عوام ساده لوح و افراد ناآگاه است، كه با شنيدن يك شايعه بى اساس فوراً به آن مى چسبند و داورى مى كنند، و الگوى كار خود را از آن مى گيرند.

* * *


1 ـ غافر، آيه 19.

متكبّر مباش!

آيه بعد، به مبارزه با كبر و غرور برخاسته و با تعبير زنده و روشنى، مؤمنان را از آن نهى مى كند، روى سخن را به پيامبر(صلى الله عليه وآله) كرده، مى گويد: «در روى زمين از روى كبر و غرور، گام برمدار» (وَ لاتَمْشِ فِي الاْ َرْضِ مَرَحاً).(1)

«چرا كه تو نمى توانى زمين را بشكافى! و طول قامتت به كوه ها نمى رسد»! (إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الاْ َرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولاً).

اشاره به اين كه: افراد متكبر و مغرور غالباً به هنگام راه رفتن پاهاى خود را محكم به زمين مى كوبند، تا مردم را از آمد و رفت خويش آگاه سازند، گردن به آسمان مى كشند، تا برترى خود را به پندار خويش بر زمينيان مشخص سازند! ولى، قرآن مى گويد: آيا تو اگر پاى خود را به زمين بكوبى هرگز مى توانى زمين را بشكافى، يا ذره ناچيزى هستى بر روى اين كره عظيم خاكى؟

همانند مورچه اى كه بر صخره بسيار عظيمى حركت مى كند؟ و پاى خود را بر آن صخره مى كوبد، و صخره بر حماقت و كمى ظرفيتش مى خندد.

آيا تو مى توانى ـ هر قدر گردن خود را برفرازى ـ هم طراز كوه ها شوى يا اين كه: حد اكثر مى توانى چند سانتى متر قامت خود را بلندتر نشان دهى؟ در حالى كه حتى عظمت بلندترين قله هاى كوه هاى زمين در برابر اين كره، چيز قابل ذكرى نيست، و خود زمين ذرّه بى مقدارى است، در مجموعه جهان هستى.

پس، اين چه كبر و غرورى است كه تو دارى؟!

جالب توجه اين كه: قرآن، تكبر و غرور را كه يك خوى خطرناك درونى است، مستقيماً مورد بحث قرار نداده، بلكه روى پديده هاى ظاهرى آن، حتى ساده ترينش، انگشت گذاشته، و از طرز راه رفتن متكبران، و مغروران خودخواه و بى مغز، سخن گفته است، اشاره به اين كه: تكبر و غرور، حتى در سطح ساده ترين آثارش، مذموم، ناپسند و شرم آور است.

و نيز اشاره به اين كه: صفات درونى انسان، هر چه باشد، خواه و ناخواه خود را در لابلاى اعمالش نشان مى دهد، در طرز راه رفتنش، در نگاه كردنش، در سخن گفتنش و در همه كارش!

به همين دليل، به محض اين كه: به كوچك ترين پديده اى از اين صفات در اعمال برخورديم، بايد متوجه شويم: خطر نزديك شده، و آن خوى مذموم در روح ما لانه كرده است، فوراً به مبارزه با آن برخيزيم.

ضمناً، از آنچه گفتيم، به خوبى مى توان دريافت: هدف قرآن از آنچه در آيه فوق آمده (همچنين در سوره «لقمان» و بعضى ديگر از سوره هاى قرآن) اين است كه: كبر و غرور را به طور كلّى، محكوم كند، نه تنها در چهره خاصى يعنى راه رفتن.

چرا كه غرور، سرچشمه بيگانگى از خدا و خويشتن، اشتباه در قضاوت، گم كردن راه حق، پيوستن به خط شيطان، و آلودگى به انواع گناهان است.

على(عليه السلام) در خطبه «همّام» درباره صفات پرهيزگاران مى فرمايد: وَ مَشْيُهُمُ التَّواضُعُ: «آنها متواضعانه راه مى روند».(2)

نه تنها در كوچه و بازار، كه خط مشى آنها در تمام امور زندگى و حتى در مطالعات فكرى و خط سير انديشه ها توأم با تواضع است.

برنامه عملى پيشوايان اسلام، سرمشق بسيار آموزنده اى براى هر مسلمان راستين در اين زمينه است.

در سيره پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: هرگز اجازه نمى داد، به هنگامى كه سوار بود افرادى در ركاب او پياده راه بروند، بلكه، مى فرمود: «شما به فلان مكان برويد، من هم مى آيم، در آنجا به هم مى رسيم، حركت كردن پياده، در كنار سواره سبب غرور سوار، و ذلت پياده مى شود»!(3)

و نيز مى خوانيم: پيامبر(صلى الله عليه وآله) بر روى خاك مى نشست، غذاى ساده همچون غذاى بردگان مى خورد، از گوسفند شير مى دوشيد، و بر الاغ برهنه سوار مى شد.(4)

اين گونه كارها را حتى در زمانى كه به اوج قدرت رسيد ـ مانند روز فتح «مكّه» ـ انجام مى داد، تا مردم گمان نكنند، همين كه به جائى رسيدند، بايد باد كبر و غرور در دماغ بيفكنند، از مردم كوچه و بازار و مستضعفان فاصله بگيرند، و از حال توده هاى زحمت كش بيگانه شوند.

در حالات على(عليه السلام) نيز مى خوانيم: او براى خانه آب مى آورد و گاه منزل را جارو مى كرد.

و در تاريخ امام مجتبى(عليه السلام) مى خوانيم: با داشتن مركب هاى متعدّد، بيست مرتبه پياده به خانه خدا مشرف شده مى فرمود: من براى تواضع در پيشگاه خدا اين عمل را انجام مى دهم.(5)

* * *

آيه بعد، به عنوان تأكيدى بر تمام احكامى كه در مورد تحريم شرك، قتل نفس، زنا، فرزند كشى، تصرّف در مال يتيمان، آزار پدر و مادر و مانند آن در آيات پيشين گذشت مى گويد: «تمام اينها گناهش نزد پروردگارت منفور است» (كُلُّ ذلِكَ كانَ سَيِّئُهُ عِنْدَ رَبِّكَ مَكْرُوهاً).(6)

از اين تعبير، روشن مى شود: بر خلاف گفته پيروان مكتب جبر، خدا هرگز اراده نكرده است، گناهى از كسى سر بزند; چرا كه اگر چنين چيزى را اراده كرده بود، با كراهت و ناخشنودى كه در اين آيه روى آن تأكيد شده است سازگار نبود.

و نيز ضمناً، روشن مى شود كه: تعبير «مَكْرُوه» در لسان قرآن، حتى در مورد بزرگترين گناهان نيز به كار مى رود.

* * *


1 ـ «مَرَحَ» (بر وزن فَرَحَ) به معنى شدت خوشحالى در برابر يك موضوع باطل و بى اساس است.

2 ـ «نهج البلاغه»، خطبه 193.

3 ـ «بحار الانوار»، جلد 16، صفحه 236.

4 ـ «بحار الانوار»، جلد 16، صفحه 226.

5 ـ در جلد ششم تفسير «نمونه»، صفحات 106 و 107 نيز درباره زيان هاى كبر و غرور سخن گفته ايم.

6 ـ ضمير «سَيِّئُهُ» به «ذلك» و يا به «كُلُّ» برمى گردد، و مفرد بودنش، به خاطر مفرد بودن اين دو لفظ مى باشد هر چند در اينجا معنى جمع دارد.

 

مشرك مشو؟

پس آنگاه براى تأكيد بيشتر و اين كه: اين احكام حكيمانه، همگى از وحى الهى سرچشمه مى گيرد، اضافه مى كند: «اينها از امور حكمت آميزى است كه پروردگارت به تو وحى فرستاده است» (ذلِكَ مِمّا أَوْحى إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَةِ).

تعبير به «حكمت» اشاره به اين است كه: اين احكام آسمانى در عين اين كه: از وحى الهى سرچشمه مى گيرد، با ترازوى عقل، نيز كاملاً قابل سنجش و قابل درك است، چه كسى مى تواند زشتى شرك، يا قتل نفس، يا آزار پدر و مادر، و همچنين قبح زنا، كبر و غرور، و ظلم به يتيمان، و عواقب شوم پيمان شكنى و مانند آن را انكار كند؟!

به تعبير ديگر، اين احكام، هم از طريق حكمت عقلى، اثبات شده است، و هم از طريق وحى الهى، و اصول همه احكام الهى، چنين است، هر چند جزئيات آن را در بسيارى از اوقات، با چراغ كم فروغ عقل، نمى توان تشخيص داد، و تنها در پرتو نورافكن نيرومند وحى، بايد درك كرد.

بعضى از مفسران، از تعبير «حكمت» اين استفاده را نيز كرده اند: احكام متعددى كه در آيات پيشين گذشت، از احكام ثابت، مستحكم و غير قابل نسخ است كه در همه اديان آسمانى بوده است، فى المثل شرك، قتل نفس، زنا و

پيمان شكنى، چيزى نيست كه در هيچ مذهبى، مجاز شمرده شده باشد، پس اين احكام، جزء محكمات و قوانين ثابت محسوب مى شود.

سپس همان گونه كه آغاز اين احكام از تحريم شرك شروع شده بود، با تأكيد بر تحريم شرك آن را پايان داده مى گويد: «هرگز براى خداوند يگانه شريكى قائل مباش! و معبود ديگرى را در كنار اللّه قرار مده» (وَ لاتَجْعَلْ مَعَ اللّهِ إِلهاً آخَرَ).

چرا كه، اين امر سبب مى شود: «در آتش سوزان دوزخ بيفتى، در حالى كه هم سرزنش خلق خدا دامنگيرت شود و هم طرد و قهر خالق» (فَتُلْقى فِي جَهَنَّمَ مَلُوماً مَدْحُوراً).

در حقيقت، شرك و دوگانه پرستى، خميرمايه همه انحرافات، جنايات و گناهان است، لذا بيان اين سلسله احكام اساسى اسلام، از شرك شروع شد و به شرك نيز پايان يافت.

* * *

در آخرين آيه مورد بحث، به يكى از افكار خرافى مشركان اشاره كرده و پايه منطق و تفكر آنها را به اين وسيله روشن مى سازد و آن اين كه:

بسيارى از آنها معتقد بودند: فرشتگان دختران خدا هستند، در حالى كه خودشان از شنيدن نام دختر، ننگ و عار داشتند و تولد او را در خانه خود، مايه بدبختى و سرشكستگى مى پنداشتند!.

قرآن از منطق خود آنها اتخاذ سند كرده، مى گويد: «آيا پروردگار شما پسران را تنها در سهم شما قرار داد، و خود از فرشتگان، دخترانى انتخاب كرد»
(أَ فَأَصْفاكُمْ رَبُّكُمْ بِالْبَنِينَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِكَةِ إِناثاً).

بدون شك، فرزندان دختر، همانند فرزندان پسر، از مواهب الهى هستند و هيچ گونه تفاوتى از نظر ارزش انسانى ندارند.

اصولاً، بقاء نسل بشر، بدون هيچ يك از آنها امكان پذير نيست، و به همين دليل، تحقير دختران كه مخصوص جوامع جاهلى بوده و هست، يك فكر خرافى است كه ريشه هاى آن را در بحث هاى گذشته بيان كرده ايم.(1)

ولى، هدف قرآن اين است: آنها را با منطق خودشان محكوم سازد، كه شما چگونه افراد نادانى هستيد؟ براى پروردگارتان چيزى قائل مى شويد كه خود از آن عار داريد.

سپس در پايان آيه، به صورت يك حكم قاطع، مى گويد: «شما سخن بسيار بزرگ و كفرآميزى مى گوئيد» (إِنَّكُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلاً عَظِيماً).

سخنى كه با هيچ منطقى سازگار نيست، و از چندين جهت بى پايه است زيرا:

1 ـ اعتقاد به وجود فرزند براى خدا اهانت عظيمى به ساحت مقدس او است; چرا كه او نه جسم است، نه عوارض جسمانى دارد، و نه نياز به بقاء نسل.

بنابراين، اعتقاد به فرزند براى او صرفاً از عدم شناخت صفات پاكش سرچشمه مى گيرد.

2 ـ چگونه شما فرزندان خدا را همه دختر مى دانيد؟ در حالى كه براى دختر پائين ترين منزلت را قائليد؟ اين اعتقاد سفيهانه اهانت ديگرى از نظر پندارهاى شما به خدا است.

3 ـ از همه گذشته، اين عقيده، اهانتى به مقام فرشتگان الهى است كه فرمانبران حقند و مقربان درگاه او، شما از شنيدن نام دختر، وحشت داريد ولى اين مقربان الهى را همه دختر مى دانيد.

آرى، با توجه به اين امور، به خوبى روشن مى شود، اين سخن، سخن بسيار عظيم و بزرگى است، بزرگ، از نظر انحراف از واقعيات، بزرگ، از نظر گناه و كيفر و بالاخره بزرگ از نظر عرف و عادت خودتان، همان عرف و عادت زشتى كه دختران معصوم را تحقير مى كرد، و احترام آنها را مى كاست.

اما اين كه: چرا مشركان عرب، فرشتگان را دختران خدا مى پنداشتند؟

همچنين چرا عرب جاهلى دختران را زنده به گور مى كرد؟ و از شنيدن نام آنها وحشت داشت؟! و نيز نقش اسلام در احياى ارزش و مقام زن و مبارزه با هر گونه تحقير جنس زن؟ بحث هاى مشروحى در جلد يازدهم در ذيل آيات 57 تا 59 سوره «نحل» آمده است مطالعه مجدّد آن را توصيه مى كنيم.

* * *

 

 

 

41وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فِي هذَا الْقُرْآنِ لِيَذَّكَّرُوا وَ ما يَزِيدُهُمْ إِلاّ نُفُوراً

42قُلْ لَوْ كانَ مَعَهُ آلِهَةٌ كَما يَقُولُونَ إِذاً لاَبْتَغَوْا إِلى ذِي الْعَرْشِ سَبِيلاً

43سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمّا يَقُولُونَ عُلُوّاً كَبِيراً

44تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الاْ َرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَيْء إِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لاتَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كانَ حَلِيماً غَفُوراً

 

ترجمه:

41 ـ ما در اين قرآن، انواع بيانات مؤثر را آورديم تا متذكّر شوند! ولى جز بر نفرتشان نمى افزايد.

42 ـ بگو: «اگر آن چنان كه آنها مى گويند با او خدايانى بود، در اين صورت، سعى مى كردند راهى به سوى (خداوند) صاحب عرش پيدا كنند».

43 ـ او پاك و برتر است از آنچه آنها مى گويند; بسيار برتر و منزّه تر!

44 ـ آسمان هاى هفتگانه و زمين و كسانى كه در آنها هستند، همه تسبيح او مى گويند; و هر موجودى، تسبيح و حمد او مى گويد; ولى شما تسبيح آنها را نمى فهميد; او بردبار و آمرزنده است.


1 ـ به جلد يازدهم تفسير «نمونه»، ذيل آيات 58 و 59 سوره «نحل» مراجعه فرمائيد.

 

تفسير:

چگونه از حق فرار مى كنند؟!

از آنجا كه سخن در آيات گذشته، به مسأله توحيد و شرك منتهى شد، در آيات مورد بحث، اين مسأله با بيان روشن و قاطعى دنبال مى شود.

نخست، از لجاجت فوق العاده جمعى از مشركان در برابر دلائل مختلف توحيد، سخن به ميان آورده، مى گويد: «ما در اين قرآن انواع استدلالات و بيانات مؤثر را آورديم تا آنها متذكر شوند و در راه حق گام بردارند، ولى اين همه بيان و استدلال جز بر نفرت و فرار آنها نيفزود» (وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فِي هذَا الْقُرْآنِ لِيَذَّكَّرُوا وَ ما يَزِيدُهُمْ إِلاّ نُفُوراً).

«صَرَّفَ» از ماده «تصريف» به معنى تغيير دادن و دگرگون ساختن است، و مخصوصاً با توجه به اين كه: از باب «تفعيل» است، معنى كثرت را نيز در بردارد.

و از آنجا كه بيانات قرآن، در زمينه اثبات توحيد و نفى شرك، گاهى در لباس استدلال منطقى، گاهى فطرى، زمانى در شكل تهديد، گاهى تشويق، و خلاصه از انواع طرق و فنون مختلف كلام، براى آگاه ساختن و بيدار كردن مشركان استفاده شده است، تعبير به «صَرَّفْنا» در مورد آن بسيار مناسب است.

قرآن با اين تعبير مى گويد: ما از هر درى وارد شديم، و از هر راهى استفاده كرديم تا چراغ توحيد را در دل اين كوردلان بيفروزيم، اما گروهى از آنها آن قدر لجوج، متعصب و سرسخت اند كه نه تنها اين بيانات آنها را به حقيقت نزديك نمى سازد، بلكه، بر نفرت و دورى آنها مى افزايد!

در اينجا اين سؤال به ذهن مى رسد: اگر اين بيانات گوناگون، نتيجه معكوس دارد، ذكر آنها چه فائده اى خواهد داشت؟!

پاسخ اين سؤال، روشن است: قرآن براى يك فرد، يا يك گروه خاص، نازل نشده، براى كلّ جامعه انسانى است، و مسلماً همه انسان ها اين گونه نيستند، بسيارند كسانى كه اين دلائل مختلف را مى شنوند، و راه حق را بازمى يابند، هر دسته اى از اين تشنگان حقيقت، از يك نوع بيان قرآن بهره مى گيرند و بيدار مى شوند، و همين اثر، براى نزول اين آيات، كافى است، هر چند كوردلانى از آن نتيجه معكوس بگيرند.

به علاوه، اين گروه متعصب لجوج، گر چه راهشان خطا است و خود بدبختند، ولى، حق طلبان مى توانند با مقايسه خويش با آنها، راه حق را بهتر بيابند كه در مقابله نور و ظلمت، ارزش نور بيشتر معلوم مى شود، و ادب را حتى از بى ادبان مى توان آموخت.

ضمناً، از اين آيه اين درس را در زمينه مسائل تربيتى و تبليغى مى توان فرا گرفت كه: بايد براى رسيدن به هدف هاى عالى تربيتى، تنها از يك طريق استفاده نكرد، بلكه، از طرق گوناگون و وسائل مختلف بهره گرفت; چرا كه مردم ذوق ها و استعدادهاى مختلفى دارند، و براى نفوذ در هر يك، بايد از راهى وارد شد و يكى از فنون بلاغت نيز همين است.

* * *

دليل تمانع

آيه بعد به يكى از دلائل توحيد، اشاره مى كند كه در لسان دانشمندان و فلاسفه به عنوان «دليل تمانع» معروف شده است، مى گويد:

اى پيامبر «به آنها بگو اگر با خداوند قادر متعال، خدايان ديگرى بود ـ آن چنان كه آنها مى پندارند ـ اين خدايان سعى مى كردند راهى به خداوند بزرگ صاحب عرش پيدا كنند، و بر او غالب شوند» (قُلْ لَوْ كانَ مَعَهُ آلِهَةٌ ـ كَما يَقُولُونَ ـ إِذاً لاَبْتَغَوْا إِلى ذِي الْعَرْشِ سَبِيلاً).

گر چه جمله «إِذاً لاَبْتَغَوْا إِلى ذِي الْعَرْشِ سَبِيلاً» مفهومش اين است كه: آنها راهى به سوى صاحب عرش پيدا مى كردند، ولى، طرز سخن نشان مى دهد: منظور، پيدا كردن راهى براى غلبه بر او است، مخصوصاً تعبير به «ذِى الْعَرش» به جاى «اللّه»، اشاره به همين مطلب مى كند يعنى آنها هم مى خواستند «مالك عرش اعلا» شوند، و بر پهنه جهان هستى حكومت كنند، و به همين جهت به مبارزه با او برمى خاستند.

به هر حال، طبيعى است: هر صاحب قدرتى مى خواهد قدرت خود را كامل تر و قلمرو حكومت خويش را بيشتر كند، و اگر راستى خدايانى وجود داشت اين تنازع و تمانع بر سر قدرت، و گسترش حكومت در ميان آنها در مى گرفت.(1)

ممكن است گفته شود: چه مانعى دارد كه خدايان متعدد با همكارى يكديگر، بر اين عالم حكومت كنند؟

و چه لزومى دارد كه به تنازع برخيزند؟!

در پاسخ اين سؤال بايد به اين واقعيت توجه داشت: قطع نظر از اين كه: علاقه به تكامل و توسعه قدرت، براى هر موجودى طبيعى است، و قطع نظر از اين كه: خدايانى را كه مشركان به آن اعتقاد داشتند، داراى بسيارى از صفات بشرى بودند كه يكى از روشن ترين آنها علاقه به حكومت و قدرت بيشتر است، اصولاً لازمه تعدّد، اختلاف است و لازمه اختلاف تنازع و عدم هماهنگى و همكارى; و اگر هيچ گونه اختلافى در رويه، برنامه و جهات ديگر نباشد، تعدّد معنى نخواهد داشت بلكه هر دو يك چيز خواهند بود (دقت كنيد).

نظير اين بحث، در آيه 22 سوره «انبياء» نيز آمده است: آنجا كه مى گويد: لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتا: «اگر در زمين و آسمان خدايان ديگرى جز اللّه وجود داشتند، نظام جهان به هم مى ريخت».

اشتباه نشود، اين دو بيان، گر چه از پاره اى جهات شبيهند ولى اشاره به دو دليل مختلف مى كنند، كه يكى بازگشت به «فساد نظم جهان» بر اثر تعدّد خدايان است، و ديگرى قطع نظر از نظم جهان، از وجود «تمانع و تنازع» در ميان خدايان متعدد سخن مى گويد.(2)

* * *

و از آنجا كه در تعبيرات مشركان، خداوند بزرگ، تا سر حدّ يك طرف نزاع تنزل كرده است، در آيه بعد، بلا فاصله مى گويد: «خداوند از آنچه آنها مى گويند پاك و منزه است و از آنچه مى انديشند بسيار برتر و بالاتر است» (سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمّا يَقُولُونَ عُلُوّاً كَبِيراً).

در واقع، در اين جمله كوتاه با چهار تعبير مختلف، پاكى دامان كبريائيش از اين گونه نسبت هاى ناروا بيان شده است:

1 ـ «خداوند از اين نقائص و نسبت هاى ناروا منزّه است» (سُبْحانَهُ).

2 ـ «او برتر از آن است كه اينها مى گويند» (وَ تَعالى عَمّا يَقُولُونَ).

3 ـ با ذكر كلمه «عُلُوّاً» كه مفعول مطلق است و براى تأكيد، اين گفتار را تأكيد نموده است.

4 ـ سرانجام، با تعبير به «كَبِيراً» تأكيد جديدى بر آن مى افزايد.

قابل توجه اين كه: جمله «عَمّا يَقُولُونَ» (از آنچه آنها مى گويند) معنى وسيعى دارد كه همه نسبت هاى نارواى آنان و لوازمى را كه در بردارد، شامل مى شود (دقت كنيد).

* * *

سپس براى اثبات عظمت مقام پروردگار، و اين كه: او برتر از خيال و قياس و گمان و وهم مشركان است، به بيان تسبيح موجودات جهان در برابر ذات مقدسش پرداخته، مى گويد: «آسمان هاى هفتگانه، زمين و كسانى كه در آنها هستند همگى تسبيح خدا مى گويند» (تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الاْ َرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ).

نه تنها آسمان ها و زمين، كه «هيچ موجودى نيست مگر اين كه: تسبيح و حمد خدا مى گويد ولى شما تسبيح آنها را درك نمى كنيد» (وَ إِنْ مِنْ شَيْء إِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لاتَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ).

با اين حال «او حليم و غفور است» (إِنَّهُ كانَ حَلِيماً غَفُوراً).

شما را به خاطر شرك و كفرتان فورا مؤاخذه نمى كند، به مقدار كافى مهلت مى دهد، و درهاى توبه را به روى شما باز مى گذارد تا اتمام حجت شود.

به تعبير ديگر، شما اين توانائى را داريد كه: زمزمه تسبيح موجودات را از درون همه ذرات جهان، بشنويد، و به خداوند يگانه قادر متعال، پى بريد، ولى كوتاهى مى كنيد، خداوند هم شما را به اين كوتاهى فوراً مؤاخذه و مجازات نمى كند، بلكه، حداكثر مجال و فرصت را در راه شناخت توحيد و ترك شرك به شما مى دهد.

* * *


1 ـ بعضى از مفسران گفته اند: معنى اين جمله آن است: خدايان ديگر سعى مى داشتند خود را در پيشگاه «اللّه» مقرّب سازند، يعنى جائى كه اين بت ها و خدايان پندارى شما، نمى توانند قرب به خدا را براى خود فراهم سازند، چگونه مى توانند وسيله تقرّب شما شوند؟

ولى تعبيرات اين آيه، و همچنين آيه بعد، با اين تفسير چندان سازگار نيست.

2 ـ در ذيل آيه 22 سوره «انبياء» نيز در اين زمينه به خواست خدا سخن خواهيم گفت.

تسبيح و حمد عمومى موجودات جهان.

در آيات مختلف قرآن، سخن از تسبيح و حمد موجودات عالم هستى، در برابر خداوند بزرگ به ميان آمده كه، شايد از همه صريح تر، آيه مورد بحث باشد كه بدون هيچ گونه استثناء، همه موجودات عالم هستى: زمين، آسمان، ستارگان، كهكشان ها، انسان ها، حيوانات، برگ هاى درختان و حتى دانه هاى كوچك اتم را در اين تسبيح و حمد عمومى، شريك مى داند.

قرآن مى گويد: عالم هستى يك پارچه زمزمه و غوغا است، هر موجودى به نوعى به حمد و ثناى حق مشغول است، و غلغله اى خاموش در پهنه عالم هستى طنين افكنده كه بى خبران توانائى شنيدن آن را ندارند.

اما انديشمندانى كه قلب و جانشان به نور ايمان زنده و روشن است، اين صدا را از هر سو به خوبى به گوش جان مى شنوند و به گفته شاعر:

گر تو را از غيب چشمى باز شد *** با تو ذرات جهان هم راز شد

نطق آب و نطق خاك و نطق گل *** هست محسوس حواس اهل دل!

جمله ذرات، در عالم نهان *** با تو مى گويند روزان و شبان

ما سميعيم و بصير و باهشيم *** با شما نامحرمان ما خامشيم

از جمادى سوى جان جان شويد *** غلغل اجزاى عالم بشنويد

فاش تسبيح جمادات آيدت *** وسوسه تاويل ها بزدايدت

ولى در تفسير، حقيقت اين حمد و تسبيح، در ميان دانشمندان، فلاسفه و مفسران بسيار گفتگو است:

بعضى آن را حمد و تسبيح «حالى» دانسته اند، و بعضى «قالى» كه خلاصه نظرات آنها را با آنچه مورد قبول ما است، ذيلاً مى خوانيد:

1 ـ جمعى معتقدند: همه ذرات موجودات اين جهان، اعم از آنچه ما آن را عاقل مى شماريم يا بى جان و غير عاقل، همه داراى يك نوع درك و شعورند، و در عالم خود تسبيح و حمد خدا مى گويند، هر چند، ما قادر نيستيم به نحوه درك و احساس آنها پى بريم و زمزمه حمد و تسبيح آنها را بشنويم.

آياتى مانند: وَ إِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ: «بعضى از سنگ ها از ترس خدا از فراز كوه ها به پائين مى افتند».(1)

و مانند: فَقالَ لَها وَ لِلاْ َرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ: «خداوند به آسمان و زمين فرمود از روى اطاعت يا كراهت به فرمان من آئيد، آنها گفتند: ما از در اطاعت مى آئيم»(2)...

و مانند آن را مى توان گواه بر اين عقيده گرفت.

2 ـ بسيارى معتقدند: اين تسبيح و حمد، همان چيزى است كه ما آن را «زبان حال» مى ناميم، حقيقى است نه مجازى ، ولى به زبان حال است نه قال (دقت كنيد).

توضيح اين كه: بسيار مى شود به كسى كه آثار ناراحتى، درد و رنج و بى خوابى در چهره و چشم او نمايان است، مى گوئيم: هر چند تو از ناراحتى ات سخن نمى گوئى، اما چشم تو مى گويد: ديشب به خواب نرفته اى، و چهره ات گواهى مى دهد: از درد و ناراحتى جانكاهى رنج مى برى!

اين «زبان حال» گاهى آن قدر قوى و نيرومند است كه «زبان قال» را تحت الشعاع خود قرار مى دهد، و به تكذيب آن برمى خيزد و به گفته شاعر:

گفتم: كه با مكر و فسون *** پنهان كنم راز درون!

پنهان نمى گردد كه خون *** از ديدگانم مى رود!

اين همان چيزى است كه على(عليه السلام) در گفتار معروفش مى فرمايد: ما أَضْمَرَ أَحَدٌ شَيْئاً إِلاّ ظَهَرَ فِي فَلَتاتِ لِسانِهِ وَ صَفَحاتِ وَجْهِهِ:

«هرگز كسى رازى را در دل نهان نمى كند، مگر اين كه: در لابلاى سخنان ناآگاه و صفحه صورتش آشكار مى گردد».(3)

از سوى ديگر، آيا مى توان گفت: يك تابلو بسيار زيبا ـ كه شاهكارى از هنر راستين است ـ گواهى بر ذوق، مهارت نقاش نمى دهد و او را مدح و ثنا نمى گويد؟!

آيا مى توان انكار كرد كه: ديوان شعر شعراى بزرگ و نامدار از قريحه عالى آنها حكايت مى كند؟ و دائماً آنها را مى ستايد؟

آيا مى توان منكر شد كه: ساختمان هاى عظيم، كارخانه هاى بزرگ، مغزهاى پيچيده الكترونيك، و امثال آنها، با زبان بى زبانى از سازنده، مخترع و مبتكر خود سخن مى گويند، و هر يك در حدّ خود از آنها ستايش مى كنند؟

بنابراين، بايد قبول كرد، عالم شگرف هستى، با آن نظام عجيبش، با آن همه رازها و اسرار، با آن عظمت خيره كننده اش و با آن ريزه كارى هاى حيرت زا، همگى «تسبيح و حمد» خدا مى گويند.

مگر «تسبيح» جز به معنى پاك و منزه شمردن از عيوب مى باشد؟

ساختمان و نظم اين عالم هستى، مى گويد: خالق آن از هر گونه نقص و عيبى مبرّا است.

مگر، «حمد» چيزى جز بيان صفات كمال مى باشد؟ نظام جهان آفرينش از صفات كمال خدا، از علم بى پايان و قدرت بى انتها و حكمت وسيع و فراگير او سخن مى گويد.

مخصوصاً، با پيشرفت علم و دانش بشر، و برداشتن پرده از گوشه هائى از اسرار و رازهاى اين عالم پهناور، اين حمد و تسبيح عمومى موجودات آشكارتر شده است.

اگر يك روز آن شاعر نكته پرداز، هر برگى از برگ هاى درختان سبز را دفترى از معرفت كردگار مى دانست، دانشمندان گياه شناس امروز، درباره اين برگ ها نه يك دفتر، بلكه كتاب ها نوشته اند، و از ساختمان اسرار آميز كوچكترين اجزاى آن، يعنى سلول ها گرفته تا طبقات هفتگانه برگ، دستگاه تنفسى آن، رشته هاى آبيارى، تغذيه و ساير مشخصات بسيار پيچيده برگ ها در اين كتاب ها، بحث ها كرده اند.

بر اين اساس هر برگى، شب و روز نغمه توحيد سرمى دهد و آواز رساى تسبيحش را در درون باغ و جنگل، بر فراز كوه ها، در خميدگى دره ها پخش مى كند، اما بى خبران چيزى از آن نمى فهمند، خاموشش مى شمارند و زبان بسته!

اين معنى نيز، براى تسبيح و حمد عمومى موجودات، كاملاً قابل درك است و هر دو تفسير مى تواند درست باشد.

* * *


1 ـ بقره، آيه 74.

2 ـ فصلت، آيه 11.

3 ـ «نهج البلاغه»، كلمات قصار، شماره 26.

پاسخ به يك سؤال

ولى در اينجا يك سؤال باقى مى ماند و آن اين كه: اگر منظور از تسبيح و حمد حكايت نظام آفرينش از پاكى و عظمت و قدرت خدا است، و «صفات سلبيه» و «ثبوتيه» او را شرح مى دهد، پس چرا قرآن مى گويد: شما حمد و تسبيح آنها را نمى فهميد؟ اگر بعضى نفهمند حداقل دانشمندان كه مى فهمند.

اين سؤال دو پاسخ دارد:

نخست اين كه: روى سخن با اكثريت مردم نادان و مخصوصاً مشركان است و دانشمندان با ايمان كه در اقليت قرار دارند، از اين عموم، مستثنا هستند كه هر عامى استثنائى دارد.

ديگر اين كه: آنچه ما از اسرار اين عالم مى دانيم در برابر آنچه نمى دانيم همانند قطره اى است در برابر دريا، و ذره كاهى است در مقابل يك كوه عظيم، كه اگر درست بينديشيم، حتى نام علم و دانش نمى توان بر آن گذاشت.

تا بدانجا رسيد دانش من *** كه بدانستمى كه نادانم!

بنابراين، در واقع ما تسبيح و حمد اين موجودات را هر چند دانشمند باشيم نمى شنويم; چرا كه آنچه را مى شنويم تنها يك كلمه است از يك كتاب بزرگ.

روى اين حساب، مى توان به صورت يك حكم عمومى خطاب به همه جهانيان، گفت: شما تسبيح و حمد موجودات عالم هستى را كه به زبان حال دارند، درك نمى كنيد، زيرا آنچه درك مى كنيد، به قدرى ناچيز است كه به حساب نمى آيد.

سوم اين كه: بعضى از مفسران نيز احتمال داده اند: حمد و تسبيح عمومى موجودات در اينجا تركيبى از زبان «حال» و «قال» يا به تعبير ديگر «تسبيح تكوينى» و «تشريعى» باشد، چرا كه بسيارى از انسان ها و همه فرشتگان از روى درك و شعور حمد و ثناى او مى گويند، و همگى ذرات موجودات نيز با زبان حالشان از عظمت و بزرگى خالق بحث مى كنند.

گر چه اين دو نوع حمد و تسبيح با هم متفاوت است، ولى در قدر جامع يعنى مفهوم وسيع كلمه حمد و تسبيح، مشترك مى باشند.

* * *

گوشه اى از روايات اهل بيت

در رواياتى كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ائمه اهل بيت(عليهم السلام) رسيده، تعبيرات جالبى در اين زمينه ديده مى شود، از جمله:

يكى از ياران امام صادق(عليه السلام) مى گويد: از تفسير آيه «وَ إِنْ مِنْ شَيْء إِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ» سؤال كردم.

امام(عليه السلام) فرمود: كُلُّ شَىْء يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ إِنّا لَنَرى أَنْ يَنْقَضَّ الْجِدارُ وَ هُوَ تَسْبِيْحُها:

«آرى هر چيز تسبيح و حمد خدا مى گويد، حتى هنگامى كه ديوار مى شكافد (و صدائى از آن به گوش مى رسد) همان تسبيح ديوار است»!(1)

از امام باقر(عليه السلام) نقل شده: نَهى رَسُولُ اللّهِ عَنْ أَنْ تُوسَمَ الْبَهائِمُ فِى وُجُوهِها، وَ أَنْ تُضْرَبَ وُجُوهُها لاِ َنَّها تُسَبِّحُ بِحَمْدِ رَبِّها:

«پيامبر(صلى الله عليه وآله) نهى فرمود: از اين كه علامت داغ در صورت حيوانات گذارده و تازيانه به صورت آنها زده شود، زيرا آنها حمد و ثناى پروردگارشان را مى گويند».(2)

و نيز از امام صادق(عليه السلام) نقل شده: ما مِنْ طَيْر يُصادُ فِى بَرّ وَ لا بَحْر وَ لا شَىْء يُصادُ مِنَ الْوَحْشِ إِلاّ بِتَضْيِيْعِهِ الْتَّسْبِيْحَ:

«هيچ پرنده اى در صحرا و دريا صيد نمى شود، و هيچ حيوان وحشى به دام صياد نمى افتد، مگر به خاطر ترك تسبيح»!(3)

امام باقر(عليه السلام) صداى گنجشكانى را شنيد، فرمود: مى دانيد اينها چه مى گويند؟

«ابو حمزه ثمالى» كه از ياران خاص امام بود، مى گويد عرض كردم: نه.

فرمود: يُسَبِّحْنَ رَبَّهُنَّ عَزَّوَجَلَّ وَ يَسْئَلْنَ قُوتَ يَوْمِهِنَّ:

«اينها تسبيح خداوند بزرگ را مى گويند، و روزى خود را از او مى خواهند».(4)

در حديث ديگرى مى خوانيم: يك روز پيامبر(صلى الله عليه وآله) نزد «عايشه» آمده فرمود: اين دو لباس مرا بشوى، عرض كرد: اى رسول خدا ديروز شستم، فرمود: أَما عَلِمْتَ أَنَّ الثَّوْبَ يُسَبِّحُ فَإِذَا اتَّسَخَ انْقَطَعَ تَسْبِيْحُهُ:

آيا نمى دانى كه لباس انسان نيز تسبيح خدا مى گويد و هنگامى كه چرك و آلوده شود تسبيح آن قطع مى شود»!(5)

در حديث ديگرى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: لِلدّابَّةِ عَلى صاحِبِها سِتَّةُ حُقُوق: لايُحَمِّلُها فَوْقَ طاقَتِها وَ لايَتَّخِذُ ظَهْرَها مَجْلِساً يَتَحَدَّثُ عَلَيْها وَ يَبْدَأُ بِعَلَفِها إِذا نَزَلَ وَ لايَسُمْها وَ لايَضْرِبُها فِي وَجْهِها فَإِنَّها تُسَبِّحُ وَ يَعْرِضُ عَلَيْهَا الْماءَ إِذا مَرَّ بِهِ:

«حيوان بر صاحبش، شش حق دارد: بيش از توانائيش بر او بار نكند، پشت او را مجلسى براى سخن گفتن قرار ندهد (بلكه هنگامى كه به ديگرى مى رسد و مى خواهد با او سخن بگويد، پياده شود و پس از اتمام سخن سوار شود)، در هر منزلى وارد مى شود، نخست علف او را آماده كند، علامت داغ در صورت او نگذارد، و او را نزند ـ چرا كه تسبيح خدا مى گويد ـ و هنگامى كه بر چشمه آب و مانند آن مى گذرد، او را به كنار آب برد» (تا اگر تشنه است بنوشد).(6)

مجموعه اين روايات، كه بعضى از آنها معانى دقيق و باريكى دارد، نشان مى دهد: اين حكم عمومى تسبيح موجودات، همه چيز را بدون استثناء در بر مى گيرد، و همه اينها با آنچه در تفسير دوم (تسبيح به معنى زبان حال و تكوين) گفتيم كاملاً سازگار است.

و اين كه: در اين روايات خوانديم، هنگامى كه لباس آلوده و كثيف مى شود، تسبيح آن قطع مى گردد، ممكن است اشاره به اين باشد كه: موجودات تا چهره پاك طبيعى دارند، انسان را به ياد خدا مى اندازند، اما هنگامى كه چهره پاك طبيعى خود را از دست دادند، ديگر آن يادآورى از بين مى رود.

به هر حال، آيات تحمل هر دو تفسير را دارد.

* * *

 

 

45وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذِينَ لايُؤْمِنُونَ بِالاْ خِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً

46وَ جَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً وَ إِذا ذَكَرْتَ رَبَّكَ فِي الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلى أَدْبارِهِمْ نُفُوراً

47نَحْنُ أَعْلَمُ بِما يَسْتَمِعُونَ بِهِ إِذْ يَسْتَمِعُونَ إِلَيْكَ وَ إِذْ هُمْ نَجْوى إِذْ يَقُولُ الظّالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاّ رَجُلاً مَسْحُوراً

48انْظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا لَكَ الاْ َمْثالَ فَضَلُّوا فَلا يَسْتَطِيعُونَ سَبِيلاً

 

ترجمه:

45 ـ و هنگامى كه قرآن مى خوانى، ميان تو و آنها كه به آخرت ايمان نمى آورند، حجاب ناپيدائى قرار مى دهيم;

46 ـ و بر دل هايشان پوشش هائى مى نهيم، تا آن را نفهمند; و در گوش هايشان سنگينى. و هنگامى كه پروردگارت را در قرآن به يگانگى ياد مى كنى، آنها پشت مى كنند و از تو روى برمى گردانند.

47 ـ هنگامى كه به سخنان تو گوش فرا مى دهند، ما بهتر مى دانيم براى چه گوش فرا مى دهند; و (همچنين) در آن هنگام كه با هم نجوا مى كنند; آنگاه كه ستمگران مى گويند: «شما جز از انسانى كه افسون شده، پيروى نمى كنيد»!

48 ـ ببين چگونه براى تو مَثَل ها زدند; در نتيجه گمراه شدند، و نمى توانند راه حق را پيدا كنند.

 

شأن نزول:

جمعى از مفسران، مانند «طبرسى» در «مجمع البيان» و «فخر رازى» در «تفسير كبير» و بعضى ديگر در شأن نزول آيات فوق، چنين گفته اند: آيه نخست، درباره گروهى از مشركان، نازل شده كه: پيامبر(صلى الله عليه وآله) را هنگام تلاوت قرآن در شب و نماز در كنار خانه كعبه آزار مى دادند، او را با سنگ مى زنند و مانع دعوت مردم به اسلام مى شدند.

خداوند، به لطفش چنان كرد كه: آنها نتوانند او را آزار كنند (و شايد اين از طريق رعب و وحشتى بود، كه از پيامبر در دل آنها افكند).(7)

در روايت ديگرى، مى خوانيم: هنگامى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) قرآن مى خواند، دو نفر از مشركان در طرف راست، و دو نفر در طرف چپ، قرار مى گرفتند، كف مى زدند، سوت مى كشيدند و با صداى بلند اشعار مى خواندند، تا صداى پيامبر(صلى الله عليه وآله) به گوش مردم نرسد.(8)

«ابن عباس» مى گويد: «ابو سفيان، ابو جهل» و ديگران گاهى نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله)مى آمده به سخنان او گوش فرا مى دادند، روزى يكى از آنها به ديگران گفت: اصلاً من نمى فهمم «محمّد» چه مى گويد؟ فقط مى بينم: لب هاى او حركت مى كند! ولى «ابو سفيان» گفت: فكر مى كنم: بعضى از سخنانش حق است.

«ابو جهل» اظهار داشت: او «ديوانه» است.

«ابو لهب» اضافه كرد: او «كاهن» است.

ديگرى گفت: او «شاعر» است.

به دنبال اين سخنان ناموزون، و نسبت هاى ناروا آيات فوق نازل گشت.(9)

تفسير:

1 و 2 و 3 ـ «نور الثقلين»، جلد 3، صفحه 168.

4 ـ از «ابو نعيم اصفهانى» در «حلية الاولياء» (بنا به نقل تفسير الميزان).

5 ـ از «ابو نعيم اصفهانى» در «حلية الاولياء» (بنا به نقل تفسير الميزان).

6 ـ «كافى»، جلد 1، صفحه 537، طبق نقل تفسير الميزان.

7 ـ «مجمع البيان».

8 ـ تفسير «فخر رازى»، ذيل آيه مورد بحث.

9 ـ تفسير «كبير فخر رازى»، ذيل آيه مورد بحث.

 

بى خبران مغرور و موانع شناخت

به دنبال آيات گذشته، اين سؤال براى بسيارى پيش مى آيد كه: با توجه به وضوح مسأله توحيد ـ به طورى كه همه موجودات جهان، به آن گواهى
مى دهند ـ;
چرا مشركان اين واقعيت را نمى پذيرند؟ چرا آنها اين آيات گويا و رساى قرآن را مى شنوند و بيدار نمى شوند؟!

آيات مورد بحث، مى تواند اشاره به پاسخ اين سؤال باشد.

نخستين آيه، مى گويد: «اى پيامبر! هنگامى كه قرآن مى خوانى ميان تو و آنها كه ايمان به آخرت ندارند، حجاب و پوششى قرار مى دهيم» (وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذِينَ لايُؤْمِنُونَ بِالاْ خِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً).

اين حجاب و پرده، همان لجاجت، تعصّب، خودخواهى، غرور و جهل و نادانى بود كه حقايق قرآن را از ديدگاه فكر و عقل آنها، مكتوم مى داشت و به آنها اجازه نمى داد، حقايق روشنى همچون توحيد، معاد، صدق دعوت، پيامبر(صلى الله عليه وآله)و مانند آنها را درك كنند.

در اين كه: مستور در اينجا صفت براى حجاب است، يا براى شخص پيامبر(صلى الله عليه وآله)، و يا حقايق قرآن، بحثى داريم كه، در نكات آخر مى خوانيد، همچنين در چگونگى نسبت دادن ايجاد اين حجاب به خداوند، سخنى است كه در آنجا خواهد آمد.

* * *

آيه بعد، اضافه مى كند: «ما بر دل هاى آنها پوشش هائى قرار داده ايم تا قرآن را درك نكنند و در گوش هايشان ثقل و سنگينى» (وَ جَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً).

لذا «هنگامى كه پروردگارت را در قرآن به يگانگى ياد مى كنى آنها پشت مى كنند و رو بر مى گردانند» (وَ إِذا ذَكَرْتَ رَبَّكَ فِي الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلى أَدْبارِهِمْ نُفُوراً).

راستى چه عجيب است! فرار از حق، فرار از سعادت و نجات، و فرار از خوشبختى، پيروزى و فهم و شعور.

نظير همين معنى در سوره «مدثر» آيات 50 و 51 آمده است، مى فرمايد: كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ * فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَة: «گوئى خران رم كننده اى هستند * كه از شير ژيان مى گريزند»!

* * *

باز اضافه مى كند: «ما مى دانيم آنها هنگامى كه نزد تو مى آيند و پاى سخنانت مى نشينند به چه منظورى به سخنان تو گوش فرا مى دهند» (نَحْنُ أَعْلَمُ بِما يَسْتَمِعُونَ بِهِ إِذْ يَسْتَمِعُونَ إِلَيْكَ).

«و هنگامى كه با هم نجوا مى كنند و سخنان در گوشى دارند» (وَ إِذْ هُمْ نَجْوى).

«هنگامى كه ظالمان به مؤمنان مى گويند: شما تنها از كسى پيروى مى كنيد كه مسحور شده، ساحران در عقل و هوش او نفوذ كرده، و آن را مختل ساخته اند» (إِذْ يَقُولُ الظّالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاّ رَجُلاً مَسْحُوراً).

در حقيقت، آنها به منظور درك حقيقت، به سراغ تو نمى آيند و سخنانت را با گوش جان نمى شنوند، بلكه هدفشان آن است: بيايند و اخلال كنند، وصله بچسبانند و مؤمنان را ـ اگر بتوانند ـ از راه به در برند.

اصولاً ـ كسى كه بر قلبش پوشش و در گوشش (در برابر شنيدن حق) سنگينى است، جز به چنين قصدهائى پاى سخن مردان حق نمى نشيند.

* * *

در آخرين آيه، باز، روى سخن را به پيامبر(صلى الله عليه وآله) كرده، ضمن عبارت كوتاهى پاسخ دندان شكنى به اين گروه گمراه داده و مى گويد: «بنگر چگونه براى تو مثل مى زنند؟ (يكى ساحرت مى خواند ديگرى مسحور ، يكى كاهن و ديگرى مجنون) و از همين رو، آنها گمراه شده اند و قدرت پيدا كردن راه حق را ندارند»

(انْظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا لَكَ الاْ َمْثالَ فَضَلُّوا فَلا يَسْتَطِيعُونَ سَبِيلاً).

نه اين كه: راه ناپيدا باشد و چهره حق مخفى، كه آنها چشم بينا ندارند، و عقل و خرد خود را به خاطر بغض، جهل، تعصّب و لجاج از كار انداخته اند.

* * *

نكته ها:

1 ـ جمع بندى و مرورى بر اين آيات

آيات فوق، ترسيم دقيقى از حال گمراهان و موانع شناخت مى كند، و به طور كلى مى گويد: آنها سه مانع بزرگ شناخت دارند، و گرنه، ديدن چهره حق، سهل و آسان است.

نخست اين كه: ميان تو و آنها حجابى افتاده است، اين حجاب، در حقيقت چيزى جز كينه ها، حسادت ها، بغض و عداوت ها كه نسبت به تو دارند، نيست، اين امور، سبب شده كه: شخصيت والاى تو را نبينند، عظمت گفتار و رفتار تو را درك نكنند، حتى خوبى ها در نظرشان زشتى جلوه كند.

ديگر اين كه،: منهاى كينه ها و حسادتى كه به پيامبر(صلى الله عليه وآله) داشتند، اصولاً بر دل هاى آنها پرده جهل و تقليد كوركورانه افتاده، به طورى كه حاضر نبودند سخن حق را از هيچ كس بشنوند.

بالاخره سومين مانع شناخت آنها اين بود كه: حتى ابزار شناختشان، مانند گوش ها گوئى از سخن حق نفرت داشت، آن را از خود بيرون افكنده و «كَر» مى شد، به عكس، سخنان باطل كه با ذائقه هاشان سازگار و لذت بخش بود، به سرعت در اعماق جانشان نفوذ مى كرد.

مخصوصاً، به تجربه ثابت شده: انسان، سخنانى را كه به آن تمايل ندارد، به سختى مى شنود، و سخنانى كه مورد علاقه و عشق او است با سرعت و تيز گوشى مخصوصى درك مى كند، گوئى تمايلات درونى، در حواس ظاهرى انسان، نيز اثر مى گذارند، و آن را به رنگ خود درمى آورند.

نتيجه اين موانع سه گانه آن بود كه:

اوّلاً ـ از شنيدن حق فرار مى كردند، مخصوصاً هنگامى كه سخن از يگانگى خدا به ميان مى آمد كه با اساس همه معتقدات شرك آلودشان تناقض داشت به سرعت مى گريختند.

ثانياً ـ براى تقويت خط انحرافى خود، به توجيهات غلط درباره پيامبر(صلى الله عليه وآله) و سخنانش پرداخته، هر كدام او را به چيزى متهم مى ساختند: ساحر، شاعر، مجنون و ديوانه!

و اين چنين است، سرنوشت همه دشمنان حق كه اعمال و صفات رذيله آنها حجابى است براى آنان.

و اينجا است كه، مى گوئيم: اگر كسى بخواهد صراط مستقيم حق را بپويد، و از انحراف و گمراهى در امان بماند، بايد قبل از هر چيز، در اصلاح خويشتن بكوشد.

دل را از بغض، كينه، حسد و عناد، و روح را از كبر، غرور و نخوت، و خلاصه، وجود خود را از صفات رذيله، پاك كند; چرا كه آئينه قلب، هر گاه از اين رذائل پاك شود و صيقل يابد، همه حقايق در آن پرتوافكن خواهد بود، به همين دليل، گاهى، افراد بى سواد پاكدل، حقايقى را مى فهمند كه دانشمند تهذيب نايافته، قدرت درك آن را ندارد.

* * *

 

2 ـ چرا اين حجاب ها به خدا نسبت داده شده؟

اين آيات، مانند بسيارى ديگر از آيات قرآن، وجود اين حجاب ها را به خدا نسبت مى دهد، مى گويد: ما بر دل هاى آنها پرده مى افكنيم، ميان تو و ايشان حجاب قرار مى دهيم، و در گوششان سنگينى.

تعبيراتى كه افراد بى خبر، ممكن است از آن مكتب جبر را استشمام كنند، در حالى كه اينها همان آثار و خاصيت هاى اعمالشان است.

در واقع، خود آنها هستند كه با گناهان و صفات زشتشان اين حجاب ها را مى آفرينند.

ولى چون خاصيت هر چيزى از ناحيه خدا است، و او است كه در عمل زشت و صفات رذيله اين اثر را آفريده، به او نيز مى توان نسبت داد.

در اين باره در بحث هاى گذشته كراراً صحبت كرده ايم، و شواهد فراوانى از قرآن نيز آورده ايم.

* * *

3 ـ حجاب مستور چيست؟

در معنى «حجاب مستور» ميان مفسران گفتگو است:

الف ـ «مستور» را صفت «حجاب» مى دانند و مى گويند ظاهر تعبير قرآن اين است كه: اين حجاب از ديده ها پنهان است، در واقع حجاب كينه، عداوت و حسادت، چيزى نيست كه با چشم ديده شود، ولى، با اين حال پرده ضخيمى ميان انسان و شخصى كه مورد كينه و حسادت او است، ايجاد مى كند.

ب ـ بعضى ديگر «مستور» را به معنى «ساتر» دانسته اند (زيرا اسم مفعول گاهى به معنى فاعل مى آيد، همان گونه كه در همين سلسله آيات نيز، بعضى از مفسران «مسحور» را به معنى «ساحر» دانسته اند).(1)

ج ـ بعضى ديگر توصيف حجاب را به «مستور» يك توصيف مجازى مى دانند، مى گويند: منظور اين نيست كه اين حجاب مستور است، بلكه حقايقى كه ماوراء اين حجاب است، مستور مى باشد (مانند شخصيت پيامبر و صدق دعوت او و عظمت سخنانش).

اما دقت در اين سه تفسير، نشان مى دهد: تفسير اول، با ظاهر آيه هماهنگ تر است.

در بعضى از روايات نيز، مى خوانيم: گاهى دشمنان سرسخت پيامبر(صلى الله عليه وآله) به سراغ او مى آمدند; در حالى كه او با ياران خود، مشغول تلاوت قرآن بود، اما، او را نمى ديدند، گوئى عظمت خيره كننده پيامبر(صلى الله عليه وآله) مانع مى شد كه اين كوردلان او را ببينند و بشناسند و آزار دهند.

* * *


1 ـ از «اخفش» نقل شده كه: اسم مفعول گاهى به معنى اسم فاعل است، همچون «ميمون» به معنى «يامن» و «مشئوم» به معنى «شائم».

 

4 ـ «أَكِنَّه» و «وَقْر» چيست؟

«أَكِنَّه» جمع «كنان» (بر وزن زيان) در اصل، به معنى هر پوششى است كه چيزى را با آن مستور مى كنند، اما «كِنّ» (بر وزن جنّ) به معنى ظرفى است كه چيزى را در آن محفوظ مى دارند.

و جمع «كِنّ»، «اكنان» است، سپس، اين معنى توسعه يافته، و به هر چيزى كه سبب مستور شدن است، مانند پرده و خانه و اجسامى كه انسان در پشت آن خود را پنهان مى كند، گفته شده است.

«وَقْر» (بر وزن جبر) به معنى سنگينى است كه در گوش پديد مى آيد و «وِقْر» (بر وزن رزق) به معنى بار سنگين است .

* * *

5 ـ تفسير جمله «ما يَسْتَمِعُونَ بِهِ»

در معنى اين جمله، دو تفسير ذكر كرده اند: بعضى مانند «طبرسى» در «مجمع البيان» و «فخر رازى» در «تفسير كبير»، آن را به معنى «انگيزه استماع» گرفته اند، يعنى ما مى دانيم آنها به چه انگيزه اى به سخنان تو گوش فرا مى دهند، نه براى درك حق، بلكه، براى استهزاء، وصله چسباندن، توجيهات انحرافى و سرانجام گمراه شدن و گمراه كردن ديگران.

بعضى ديگر (همچون علامه طباطبائى در الميزان) آن را به معنى «وسيله استماع» گرفته اند، يعنى: ما آگاهيم آنها با چه گوش هائى به سخنان تو گوش فرا مى دهند، و از دل هاى آنها و از نجواهاى آنها آگاهى داريم (تفسير اول نزديك تر به نظر مى رسد).

* * *

6 ـ چرا «مسحور» به پيامبر(صلى الله عليه وآله) نسبت مى دادند؟

«مسحور» به معنى «سحر شده» و «ساحر» به معنى «سحر كننده» است.

توصيف پيامبر(صلى الله عليه وآله) به «مسحور» از ناحيه دشمنان، يا به خاطر اين بوده است كه: مى خواستند از اين طريق، نسبت جنون به پيامبر(صلى الله عليه وآله) دهند، بگويند ساحران در فكر و عقل او نفوذ كرده، و به وسيله ساحران ـ العياذ باللّه ـ اختلال حواس يافته.

بعضى از مفسران، نيز احتمال داده اند: مسحور به معنى ساحر باشد (زيرا چنان كه گفتيم، اسم مفعول گاهى به معنى اسم فاعل مى آيد) به اين ترتيب نفوذ خارق العاده كلام پيامبر(صلى الله عليه وآله) را در دل هاى آماده مردم حق طلب، به سحر نسبت مى دادند كه اين، خود، اعتراف ضمنى جالبى است بر نفوذ عجيب گفتار او.

* * *

7 ـ وحشت مشركان از نداى توحيد

در آيات بالا خوانديم: مشركان مخصوصاً از شنيدن نداى توحيد، سخت به وحشت مى افتادند و پا به فرار مى گذاشتند; چرا كه زير بناى همه زندگى آنها شرك و بت پرستى بود، و همه نظامات حاكم بر جامعه آنها، نظام هاى شرك آلود.

اگر پاى توحيد، به ميان مى آمد، نه تنها عقائد مذهبى شان، بلكه نظام اجتماعى، اقتصادى، سياسى و فرهنگيشان كه از شرك مايه مى گرفت، نيز به هم مى ريخت.

حكومت از آن مستضعفان مى شد، و مستكبران سقوط مى كردند، استثمار كه از نتائج نظامات شرك آلود است، برچيده مى شد و نفى طبقات (طبقه استثمار كننده و استثمار شونده) بر جاى آن مى نشست.

لذا، سردمداران شرك، سخت كوشش داشتند: نداى توحيد به گوش كسى نرسد، ولى آنها ـ همان گونه كه آيات فوق اشاره مى كند ـ ظالمان و ستمگرانى بودند كه، هم به توده هاى مستضعف ستم مى كردند و هم به خويشتن; چرا كه هر ظالم و منحرفى گور خود را با دست خود مى كند.

جالب اين كه: قرآن مى گويد: مشركان براى اين كه: مجوّزى براى فجور و ادامه گناه بيابند، كراراً مى پرسيدند: كى روز قيامت بر پا مى شود، «بَلْ يُرِيْدُ الاِْنْسانُ لِيَفْجُرَ أَمامَهُ * يَسْئَلُ أَيّانَ يَوْمُ الْقِيامَةِ»(1) اشاره به اين كه: اينها همه بهانه جوئى براى فرار از زير بار مسئوليت ها است.

* * *

 49وَ قالُوا أَ إِذا كُنّا عِظاماً وَ رُفاتاً أَ إِنّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِيداً

50قُلْ كُونُوا حِجارَةً أَوْ حَدِيداً

51أَوْ خَلْقاً مِمّا يَكْبُرُ فِي صُدُورِكُمْ فَسَيَقُولُونَ مَنْ يُعِيدُنا قُلِ الَّذِي فَطَرَكُمْ أَوَّلَ مَرَّة فَسَيُنْغِضُونَ إِلَيْكَ رُؤُسَهُمْ وَ يَقُولُونَ مَتى هُوَ قُلْ عَسى أَنْ يَكُونَ قَرِيباً

52يَوْمَ يَدْعُوكُمْ فَتَسْتَجِيبُونَ بِحَمْدِهِ وَ تَظُنُّونَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاّ قَلِيلاً

 

ترجمه:

49 ـ و گفتند: «آيا هنگامى كه ما، استخوان هاى پوسيده و پراكنده اى شديم، دگر بار آفرينش تازه اى خواهيم يافت»؟!

50 ـ بگو: «شما سنگ باشيد يا آهن.

51 ـ يا هر مخلوقى كه در نظر شما، از آن هم سخت تر است (باز خدا قادر است شما را به زندگى مجدّد بازگرداند)». آنها به زودى مى گويند: «چه كسى ما را باز مى گرداند»؟! بگو: «همان كسى كه نخستين بار شما را آفريد». آنان سر خود را (از روى تعجب و انكار)، به سوى تو خم مى كنند و مى گويند: «در چه زمانى خواهد بود»؟! بگو: «شايد نزديك باشد!

52 ـ همان روز كه شما را (از قبرهايتان) فرا مى خواند; شما هم اجابت مى كنيد در حالى كه حمد او را مى گوئيد; مى پنداريد تنها مدت كوتاهى (در جهان برزخ) درنگ كرده ايد».


1 ـ قيامت، آيات 5 و 6.

 

تفسير:

رستاخيز قطعى است

در آيات گذشته، سخن از «توحيد» و مبارزه با شرك بود، اما در آيات مورد بحث سخن از «معاد» كه در همه جا مكمّل مسأله توحيد است، به ميان آمده، و همان گونه كه سابقاً هم گفته ايم، اساسى ترين اعتقادات اسلامى را عقيده به مبدأ و معاد تشكيل مى دهد، و اعتقاد به اين دو اصل است كه، انسان را از نظر عملى و اخلاقى تربيت مى كند، از آلودگى و گناه بازمى دارد، به انجام وظيفه، دعوت مى كند، و او را در مسير تكامل به پيش مى برد.

در اين آيات، به سه سؤال و يا سه ايراد منكران معاد، پاسخ گفته شده است: نخست مى گويد: «آنها گفتند: هنگامى كه ما به استخوان هائى تبديل شديم و اين استخوان ها نيز پوسيده و متفرق شد، آيا باز آفرينش جديدى پيدا خواهيم كرد»؟! (وَ قالُوا أَ إِذا كُنّا عِظاماً وَ رُفاتاً أَ إِنّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِيداً).(1)

آيا اصلاً اين امكان دارد كه: استخوان هاى پوسيده و متلاشى شده ـ كه هر ذره اى از آن در كنارى افتاده است ـ از نو جمع آورى شود، سپس لباس حيات بر آن بپوشانند؟

استخوان پوسيده متلاشى شده كجا؟ و انسان زنده، نيرومند و عاقل كجا؟

اين تعبير، مانند بسيارى از تعبيرات ديگر قرآن در زمينه معاد، نشان مى دهد كه: پيامبر(صلى الله عليه وآله) همواره در دعوت خود سخن از مسأله «معاد جسمانى» مى گفت، كه اين جسم بعد از متلاشى شدن بازمى گردد، و گرنه، هر گاه سخن تنها از معاد روحانى بود، اين گونه ايرادهاى مخالفان به هيچ وجه معنى نداشت.

* * *

قرآن، در پاسخ آنها مى گويد: بگو استخوان پوسيده و خاك شده كه سهل است «شما سنگ و آهن هم كه باشيد، باز خدا قادر است لباس حيات در تنتان بپوشاند» (قُلْ كُونُوا حِجارَةً أَوْ حَدِيداً).

* * *

«حتى اگر مخلوقى از سنگ و آهن سخت تر و از حيات و از زندگى دورتر، و از اين جهت در نظر شما بسيار بزرگ باشد، باز خداوند مى تواند جامه حيات در تن آن كند» (أَوْ خَلْقاً مِمّا يَكْبُرُ فِي صُدُورِكُمْ).

روشن است استخوان ها بعد از پوسيدن، تبديل به خاك مى شوند، و خاك هميشه آثارى از حيات دارد، گياهان از خاك مى رويند، موجودات زنده در خاك پرورش مى يابند، و اصل وجود آدمى نيز، از خاك است، كوتاه سخن اين كه: خاك دروازه حيات و زندگى است.

ولى، سنگ و آهن يا موجوداتى از اينها سخت تر، فاصله شان با حيات و زندگى بسيار بيشتر است، هرگز، گياهى از دل سنگ و آهن برنمى خيزد، اما قرآن مى گويد، در پيشگاه قدرت خدا، اينها اهميت ندارد، هر چه باشيد و هر چه شويد باز امكان بازگشتتان به حيات و زندگى، محفوظ است.

سنگ ها مى پوسند، تبديل به خاك مى شوند، و جوانه هاى حيات از دل خاك برمى خيزد.

آهن ها نيز مى پوسند، متلاشى مى شوند و با موجودات ديگر اين كره خاكى، تركيب مى يابند و مبدأ حيات و زندگى مى شوند.

هر موجودى را كه در اين زمين تصوّر كنيم، از فلزات، شبه فلزات و مواد آلى در ساختمان بدن انسان ها به كار رفته است، و اين نشان مى دهد: قابليت تبديل به موجود زنده در همه موجودات اين عالم هست، هر چند بعضى در يك مرحله نزديك تر قرار دارند ـ همچون خاك ـ و پاره اى دورترند، همچون سنگ و آهن.

دومين ايراد آنها اين بود كه: مى گفتند: بسيار خوب اگر بپذيريم كه اين استخوان هاى پوسيده و متلاشى شده، قابل بازگشت به حيات است، چه كسى قدرت انجام اين كار را دارد؟; چرا كه اين تبديل را يك امر بسيار پيچيده و مشكل، مى دانستند «آنها مى گويند: چه كسى ما را باز مى گرداند»؟ (فَسَيَقُولُونَ مَنْ يُعِيدُنا).

پاسخ اين سؤال، را قرآن چنين مى گويد: «به آنها بگو همان كسى كه شما را روز اول آفريد» (قُلِ الَّذِي فَطَرَكُمْ أَوَّلَ مَرَّة).

اگر، در قابليت «قابل» شك داريد، كه شما در اول خاك بوديد، چه مانعى دارد بار ديگر خاك شويد و به زندگى بازگرديد؟

و اگر در فاعليت «فاعل» شك داريد، همان خدائى كه در آغاز شما را از خاك آفريد، مى تواند بار ديگر اين كار را تكرار كند كه: حُكْمُ الاْ َمْثالِ فِيْما يَجُوزُ وَ فِيْما لايَجُوزُ واحِدٌ.

سرانجام به سومين ايراد آنها مى پردازد، و مى گويد: «آنها سر خود را از روى تعجب و انكار تكان مى دهند و مى گويند: چه زمانى اين معاد واقع مى شود»؟ (فَسَيُنْغِضُونَ إِلَيْكَ رُؤُسَهُمْ وَ يَقُولُونَ مَتى هُوَ).

«سَيُنْغِضُونِ» از ماده «إَنغاض» به معنى حركت دادن سر به سوى طرف مقابل از روى تعجب است.

آنها در حقيقت با اين ايراد خود، مى خواستند: اين مطلب را منعكس كنند كه: به فرض اين ماده خاكى قابل تبديل به انسان باشد، و قدرت خدا را نيز قبول كنيم، اما اين، يك وعده نسيه بيش نيست، و معلوم نيست در چه زمانى واقع مى شود؟ اگر در هزاران يا ميليون ها سال بعد باشد، چه تأثيرى در زندگى امروز ما مى كند، سخن از نقد بگو و نسيه را رها كن.

قرآن در پاسخشان مى گويد: «به آنها بگو: شايد زمان آن نزديك باشد» (قُلْ عَسى أَنْ يَكُونَ قَرِيباً).

و البته نزديك است; چرا كه مجموعه عمر اين جهان هر چه باشد، در برابر زندگى بى پايان در سراى ديگر، لحظه زود گذرى بيش نيست.

و از اين گذشته، اگر قيامت در مقياس هاى كوچك و محدود ما دور به نظر برسد، آستانه قيامت كه مرگ است، به همه ما نزديك است; چرا كه مرگ قيامت صغرى است، كه (إِذا ماتَ الاْ ِنْسانُ قامَتْ قِيامَتُهُ).

درست است كه مرگ، قيامت كبرى نيست ولى يادآور آن است.

ضمناً، تعبير به «عَسى» شايد، اشاره به اين است كه: هيچ كس تاريخ قيام قيامت را دقيقاً نمى داند، حتى شخص پيامبر(صلى الله عليه وآله) و اين از علومى است كه مخصوص ذات پروردگار است، و جز او كسى از آن آگاه نيست.

* * *

در آيه بعد، بى آن كه تاريخ دقيقى از قيامت ذكر كند، بعضى از خصوصيات آن را چنين بيان مى كند: «اين بازگشت به حيات، روزى خواهد بود كه: شما را از قبرهايتان فرا مى خواند، و چه بخواهيد؟ و چه نخواهيد؟ دعوت او را اجابت مى كنيد، و حمد خداگويان به زندگى بازمى گرديد» (يَوْمَ يَدْعُوكُمْ فَتَسْتَجِيبُونَ بِحَمْدِهِ).

و آن روز است كه: فاصله مرگ و رستاخيز يعنى دوران برزخ را كوتاه خواهيد شمرد، «و گمان مى كنيد: تنها مدت كمى در عالم برزخ درنگ كرديد» (وَ تَظُنُّونَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاّ قَلِيلاً).

آرى، آن روز اين احساس به انسان دست مى دهد كه: دوران برزخ ـ هر چند طولانى بوده ـ در برابر عمر بى نهايت در عالم بقاء، لحظات زودگذرى بيش نيست.

بعضى از مفسران، اين احتمال را نيز داده اند كه: منظور، اشاره به توقف در دنيا است، يعنى آن روز است كه: مى دانيد، زندگى دنيا چندان طولانى نبوده، ساعاتى بوده كوتاه و بسيار زودگذر.

* * *

 

 

 

53وَ قُلْ لِعِبادِي يَقُولُوا الَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ الشَّيْطانَ يَنْزَغُ بَيْنَهُمْ إِنَّ الشَّيْطانَ كانَ لِلاْ ِنْسانِ عَدُوّاً مُبِيناً

54رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِكُمْ إِنْ يَشَأْ يَرْحَمْكُمْ أَوْ إِنْ يَشَأْ يُعَذِّبْكُمْ وَ ما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ وَكِيلاً

55وَ رَبُّكَ أَعْلَمُ بِمَنْ فِي السَّماواتِ وَ الاْ َرْضِ وَ لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلى بَعْض وَ آتَيْنا داوُدَ زَبُوراً

56قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِهِ فَلا يَمْلِكُونَ كَشْفَ الضُّرِّ عَنْكُمْ وَ لا تَحْوِيلاً

57أُولئِكَ الَّذِينَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ إِلى رَبِّهِمُ الْوَسِيلَةَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ وَ يَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَ يَخافُونَ عَذابَهُ إِنَّ عَذابَ رَبِّكَ كانَ مَحْذُوراً

 

ترجمه:

53 ـ به بندگانم بگو: «سخنى بگويند كه بهترين باشد»! چرا كه شيطان، ميان آنها فتنه و فساد مى كند; هميشه شيطان دشمن آشكارى براى انسان بوده است!

54 ـ پروردگار شما، از (نيّات و اعمال) شما آگاه تر است; اگر بخواهد، شما را مشمول رحمت خود مى سازد; و اگر بخواهد، مجازات مى كند; و ما تو را به عنوان مأمور بر آنان نفرستاده ايم (كه آنان را مجبور به ايمان كنى)»!

55 ـ پروردگار تو، از حال همه كسانى كه در آسمان ها و زمين هستند، آگاه تر است; و ما بعضى از پيامبران را بر بعضى ديگر برترى داديم; و به داود، زبور بخشيديم.

56 ـ بگو: «كسانى را كه غير از خدا (معبود خود) مى پنداريد، بخوانيد! آنها نه نمى توانند مشكلى را از شما بر طرف سازند، و نه تغييرى در آن ايجاد كنند».

57 ـ كسانى را كه آنان مى خوانند، خودشان وسيله اى (براى تقرّب) به پروردگارشان مى جويند، وسيله اى هر چه نزديك تر; و به رحمت او اميدوارند; و از عذاب او مى ترسند; چرا كه عذاب پروردگارت، همواره در خور پرهيز و وحشت است!


1 ـ «رُفات» (بر وزن كرات)، به هر چيزى كه كهنه، پوسيده و متلاشى شود مى گويند.

 

تفسير:

برخورد منطقى با همه مخالفان

از آنجا كه در آيات پيشين، سخن از مبدأ و معاد و دلائلى بر اين دو مسأله مهم اعتقادى در ميان بود، در آيات مورد بحث، روش گفتگو و استدلال با مخالفان ـ مخصوصاً مشركان ـ را مى آموزد; چرا كه مكتب، هر قدر عالى باشد و منطق قوى و نيرومند، اگر با روش صحيح بحث و مجادله توأم نگردد، و به جاى لطف و محبت، خشونت بر آن حاكم شود، بى اثر خواهد بود.

لذا در نخستين آيه، مى گويد: «به بندگان من بگو، سخنى را بگويند، كه: بهترين باشد» (وَ قُلْ لِعِبادِي يَقُولُوا الَّتِي هِيَ أَحْسَنُ).

بهترين از نظر محتوا، بهترين از نظر طرز بيان، و بهترين از جهت توأم بودن با فضائل اخلاقى و روش هاى انسانى .

«چرا كه اگر قول احسن را ترك گويند، و به خشونت در كلام و مخاصمه و لجاج برخيزند، شيطان در ميان آنها فساد و فتنه مى كند» (إِنَّ الشَّيْطانَ يَنْزَغُ بَيْنَهُمْ).

و فراموش نكنيد، شيطان در كمين نشسته و بى كار نيست «زيرا شيطان از آغاز، دشمن آشكارى براى انسان بوده است» (إِنَّ الشَّيْطانَ كانَ لِلاْ ِنْسانِ عَدُوّاً مُبِيناً).

در اين كه: منظور از «عِباد» در اين آيه كيانند؟ دو عقيده متفاوت در ميان مفسران وجود دارد كه: هر يك با قرائنى تأييد مى شود:

1 ـ منظور: بندگان مشركند، گر چه آنها راه خطا را پيش گرفته اند، اما خداوند براى تحريك عواطف انسانى آنها، با تعبير «عِبادِى» (بندگانم) از آنها ياد كرده، و آنان را دعوت مى كند كه: به سراغ «أَحْسَن» يعنى كلمه توحيد و نفى شرك، بروند و مراقب وسوسه هاى شيطان باشند.

و به اين ترتيب، هدف از بيان اين آيات، بعد از ذكر دلائل توحيد و معاد، نفوذ در دل مشركان است تا آنها كه آمادگى دارند، بيدار شوند و به راه آيند.

آيات بعد، ـ چنان كه خواهد آمد ـ نيز متناسب با اين معنى است.

مكّى بودن اين سوره، با توجه به اين كه: در آن زمان حكم جهاد نازل نشده بود، و تنها راه مبارزه، مبارزه منطقى بود نيز، اين معنى را تأييد مى كند.

2 ـ اشاره به مؤمنان است، و روش بحث با دشمنان را به آنها مى آموزد; چرا كه گاهى مؤمنان تازه كار، طبق روشى كه از پيش داشتند با هر كس كه در عقيده با آنها مخالف بود، به خشونت مى پرداختند، و آنها را صريحاً اهل جهنم و عذاب و شقى و گمراه، مى خواندند، و خود را اهل نجات، و اين سبب مى شد: مخالفان، يك حالت منفى در برابر دعوت پيامبر(صلى الله عليه وآله) به خود بگيرند.

از اين گذشته، تعبيرات توهين آميز مخالفان، نسبت به پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه بعضى از آنها در آيات پيشين گذشت، مانند مسحور، مجنون، كاهن، شاعر، گاهى سبب مى شد كه مؤمنان عنان اختيار را از دست بدهند و به مقابله با آنها در يك مشاجره لفظى خشن برخيزند، و هر چه مى خواهند بگويند.

«قرآن»، مؤمنان را از اين كار باز مى دارد و دعوت به نرمش و لطافت در بيان و انتخاب بهترين كلمات را مى كند، تا از فساد شيطان بپرهيزند.

البته، كلمه «بَيْنَهُمْ» (در ميان آنها) طبق اين تفسير، مفهومش اين است كه: شيطان، سعى مى كند، ميان مؤمنان و مخالفانشان فساد كند و يا سعى مى كند در دل هاى مؤمنان به طرز مرموزى نفوذ كند، و آنها را به فساد و افساد دعوت نمايد (زيرا «يَنْزَغُ» از ماده «نزغ» به معنى ورود در كارى به نيت افساد است).

ولى، با توجه به مجموع قرائن، تفسير دوم با ظاهر آيه سازگارتر است چرا كه در قرآن كلمه «عِبادِى» معمولاً براى مؤمنان ذكر مى شود.

علاوه بر اين، در شأن نزولى كه بعضى از مفسران، نقل كرده اند، مى خوانيم: مشركان در «مكّه» ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله) را آزار مى كردند، هنگامى كه آنها در فشار قرار مى گرفتند، به پيامبر(صلى الله عليه وآله) اصرار مى كردند كه به ما اجازه جهاد بده (يا اجازه خشونت در سخن و مبارزه به مثل) پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى فرمود: هنوز چنين دستورهائى به من داده نشده است، در اين هنگام آيات فوق نازل گشت (و به آنها دستور داد تنها به مبارزه منطقى ادامه دهند).(1)

* * *

آيه بعد، اضافه مى كند: «پروردگار شما از حال شما آگاه تر است، اگر بخواهد شما را مشمول رحمت خويش قرار مى دهد، و اگر بخواهد مجازاتتان خواهد كرد» (رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِكُمْ إِنْ يَشَأْ يَرْحَمْكُمْ أَوْ إِنْ يَشَأْ يُعَذِّبْكُمْ).

در ارتباط با دو تفسير آيه قبل، اين آيه نيز تاب دو تفسير دارد:

نخست اين كه: اى مشركان و اى افراد بى ايمان، خداى شما هم رحمت واسعه دارد، و هم مجازات دردناك، و شما را شايسته هر يك ببيند، مشمول آن مى سازد، چه بهتر كه دست به دامن رحمت واسعه او بزنيد و از عذابش بپرهيزيد.

اما طبق تفسير دوم، مفهومش چنين است: گمان نكنيد كه شما مؤمنان، تنها اهل نجاتيد و ديگران اهل دوزخند، خدا از اعمال شما و دل هاى شما آگاه تر است، اگر بخواهد به خاطر گناهانتان شما را مجازات مى كند و اگر بخواهد مشمول رحمت مى سازد، كمى به حال خود بينديشيد و درباره خود و ديگران عادلانه تر قضاوت كنيد.

به هر حال، در پايان آيه، روى سخن را به پيامبر(صلى الله عليه وآله) كرده، و به عنوان دلدارى و پيشگيرى از ناراحتى فوق العاده پيامبر(صلى الله عليه وآله) از عدم ايمان مشركان، مى فرمايد: «ما تو را وكيل بر آنها نساخته ايم كه ملزم باشى حتماً آنها ايمان بياورند» (وَ ما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ وَكِيلاً).

وظيفه تو ابلاغ آشكار و دعوت مجدّانه به سوى حق است، اگر ايمان آوردند چه بهتر، و گرنه زيانى به تو نخواهد رسيد، تو وظيفه خود را انجام داده اى!

گر چه، مخاطب در اين جمله شخص پيامبر(صلى الله عليه وآله) است، ولى بعيد نيست ـ مانند بسيارى ديگر از خطاب هاى قرآن ـ هدف همه مؤمنان باشند، در اين صورت، قرينه ديگرى خواهد بود بر تفسير دوم; چرا كه قرآن مى گويد: وظيفه شما مسلمين دعوت به حق است، خواه ايمان بياورند يا نه، بنابراين، جوش و خروش بى حدّ، كه موجب توسل به خشونت در سخن، و هتاكى و توهين شود، دليلى ندارد.

* * *

آيه بعد، سخن را از اين فراتر برده مى گويد: خدا تنها آگاه از حال شما نيست بلكه: «پروردگارت نسبت به حال همه كسانى كه در آسمان ها و زمين هستند، از همه آگاه تر است» (وَ رَبُّكَ أَعْلَمُ بِمَنْ فِي السَّماواتِ وَ الاْ َرْضِ).

آنگاه اضافه مى كند: «ما بعضى از پيامبران را بر بعض ديگرى فضيلت بخشيديم و به داود كتاب زبور داديم» (وَ لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلى بَعْض وَ آتَيْنا داوُدَ زَبُوراً).

اين جمله، در حقيقت پاسخ به يكى از ايرادات مشركان است، كه: با تعبير تحقيرآميزى، مى گفتند: آيا خداوند شخص ديگرى را نداشت كه محمّد يتيم را به نبوت انتخاب كرد؟

وانگهى چه شد كه: او سرآمد همه پيامبران و خاتم آنها شد؟!

قرآن مى گويد: اين جاى تعجب نيست، خداوند از ارزش انسانى هر كس آگاه است، و پيامبران خود را از ميان همين توده مردم برگزيده، و بعضى را بر بعضى فضيلت و برترى داده، يكى را به عنوان «خليل اللّهى» مفتخر ساخت، ديگرى را «كليم اللّه»، و سومى را «روح اللّه» قرار داد، و پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) را به عنوان «حبيب اللّه» برگزيد و خلاصه، بعضى را بر بعضى فضيلت بخشيد، طبق موازينى كه خودش مى داند و حكمتش اقتضاء مى كند.

و اما اين كه: چرا از ميان همه پيامبران، سخن از «داود» و «زبور» به ميان آمده، ممكن است به خاطر جهات زير باشد:

1 ـ زبور داود، از ميان كتب پيامبران، اين ويژگى را دارد كه: تمام آن مناجات، نيايش و اندرز است و با قول احسن و گفتار نيكو كه، در آيات قبل به آن دستور داده شد از همه متناسب تر مى باشد.

2 ـ در زبور داود، خبر از حكومت صالحان و نيكان داده شده، هر چند ظاهراً مردمى تهى دست و فقير و يتيم باشند.(2)

و اين با دعوت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و مؤمنان راستين كه غالباً در زمره تهى دستان بودند، كاملاً هماهنگ است، و پاسخى است به ايراد مشركان.

3 ـ با اين كه داود، داراى حكومت عظيم و كشور پهناورى بود، خداوند اين را افتخار او قرار نمى دهد، بلكه كتاب «زبور» را افتخار او مى شمرد، تا مشركان بدانند عظمت يك انسان، به مال و ثروت، داشتن قدرت و حكومت ظاهرى نيست و يتيم و بى مال بودن، دليلى بر تحقير نخواهد شد.

4 ـ بعضى از يهود، مى گفتند: بعد از موسى نزول كتاب ديگرى ممكن نيست، قرآن به آنها پاسخ مى گويد: ما به داود «زبور» داديم، چرا شما از نزول قرآن تعجب مى كنيد؟ (البته كتاب داود كتاب احكام نبود بلكه كتاب اخلاق بود، ولى هر چه بود، بعد از «تورات» و از طرف خداوند نازل شده بود).

به هر حال، هيچ مانعى ندارد كه تمام جهات چهارگانه فوق، دليل بر انتخاب «داود» و «زبور» در اين جمله از ميان همه پيامبران و همه كتب آسمانى باشد.

* * *

در آيه بعد، باز سخن از مشركان است و در تعقيب بحث هاى گذشته به پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى گويد: «به آنها بگو معبودهائى را كه غير خدا شايسته پرستش مى پنداريد بخوانيد، آنها نه قدرت دارند مشكلات و گرفتارى ها را از شما بر طرف سازند و نه دگرگونى در آن ايجاد كنند» (قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِهِ فَلا يَمْلِكُونَ كَشْفَ الضُّرِّ عَنْكُمْ وَ لا تَحْوِيلاً).

در حقيقت، اين آيه همانند بسيارى ديگر از آيات قرآن، منطق و عقيده مشركان را از اين راه ابطال مى كند كه، پرستش و عبادت آلهه، يا به خاطر جلب منفعت است، يا دفع زيان، در حالى كه اينها قدرتى از خود ندارند كه، مشكلى را بر طرف سازند، و نه حتى مشكلى را جابه جا كنند، يعنى از درجه شديدتر لااقل به درجه خفيف تر، تنزل دهند كه معلوم شود، آنها از خود قدرتى دارند.

بنابراين، ذكر جمله «وَ لا تَحْوِيلاً» بعد از «فَلا يَمْلِكُونَ كَشْفَ الضُّرِّ»، اشاره به اين است كه: آنها نه توانائى بر تأثير كامل در بر طرف ساختن مشكلات دارند، و نه تأثير ناقص در دگرگونى آنها.

«زَعَمْتُمْ» از ماده «زعم»، معمولاً به پندار نادرست گفته مى شود، لذا از «ابن عباس» نقل شده: هر جا كلمه «زعم» در قرآن به كار رفته، به معنى دروغ و كذب (و عقيده بى اساس) است.

«راغب» در كتاب «مفردات» مى گويد: الزَّعْمُ حِكايِةُ قَوْل يَكُونُ مَظِنَّةً لِلْكِذْبِ...: «زعم به معنى نقل سخن (يا عقيده) اى است كه احتمال دروغ در آن مى رود، لذا در تمام مواردى كه در قرآن به كار رفته در مورد مذمت و نكوهش است».

كلمه «كَشْفَ» در اصل، به معنى كنار زدن پرده يا لباس و مانند آن از روى چيزى است، و اگر اين تعبير، (كشف ضرّ) در مورد بر طرف ساختن غم و اندوه و بيمارى و ناراحتى نيز اطلاق مى شود، به خاطر آن است كه گوئى غم و اندوه و بيمارى همچون پرده اى بر چهره جان و تن انسان مى افتند، چهره حقيقى را كه سلامت و آسايش و آرامش است، مى پوشاند، به همين جهت، بر طرف ساختن اين اندوه و ناراحتى به عنوان «كشف ضرّ» تلقى مى شود.

توجه به اين نكته نيز لازم است كه: تعبير به «الَّذِيْنَ» در اين آيه، بيانگر آن است كه منظور، همه معبودهاى غير اللّه نيست، بلكه، معبودهائى همچون فرشتگان و حضرت «مسيح»(عليه السلام) و مانند آنها است (زيرا «الَّذِيْنَ» معمولاً در جمع عاقل استعمال مى شود).

* * *

آيه بعد، در حقيقت دليلى است براى آنچه در آيه قبل، گفته شد، اين آيه مى گويد: مى دانيد چرا آنها قادر نيستند مشكلى را از دوش شما، بدون اذن پروردگار بردارند، براى اين كه: خودشان براى حل مشكلات به در خانه خدا مى روند، خودشان سعى دارند به ذات پاك او تقرب جويند، و هر چه مى خواهند از او بخواهند: «آنها كسانى هستند كه خدا را مى خوانند و براى تقرّب به او به اطاعتش متوسّل مى شوند» (أُولئِكَ الَّذِينَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ إِلى رَبِّهِمُ الْوَسِيلَةَ).

«و نزديك ترين وسيله را مى طلبند» (أَيُّهُمْ أَقْرَبُ).

«و به رحمت او اميدوارند» (وَ يَرْجُونَ رَحْمَتَهُ).

«و از عذاب او مى ترسند» (وَ يَخافُونَ عَذابَهُ).

«چرا كه عذاب پروردگارت چنان شديد است كه همه از آن پرهيز و وحشت دارند» (إِنَّ عَذابَ رَبِّكَ كانَ مَحْذُوراً).

در تفسير جمله «أَيُّهُمْ أَقْرَبُ» مفسران بزرگ اسلام، تفسيرهاى گوناگونى دارند:

جمعى مى گويند: اين جمله، اشاره به آن است كه: هر يك از اين اولياء پروردگار، از فرشتگان و پيامبرانى كه معبود واقع شده اند، هر كدام به خدا نزديك ترند به درگاه او بيشتر مى روند.

بنابراين، آنها از خود چيزى ندارند هر چه دارند از خدا است و هر چه مقامشان بالا رود طاعت و بندگيشان فزون تر مى شود.(3)

بعضى ديگر معتقدند: مفهوم جمله چنين است: آنها مى كوشند كه هر يك در تقرب پروردگار بر ديگرى سبقت جويند، گوئى در مسير اطاعت پروردگار، و قرب به ذات پاك او در يك مسابقه معنوى شركت جسته اند، كه هر يك مى كوشد در اين ميدان، بر ديگرى تقدم يابد، آيا كسانى كه چنين هستند مى توانند معبود، واقع شوند و استقلال داشته باشند؟.(4)

اما اين تفسير، كه آنها به هر وسيله اى كه نزديك تر است به خدا تقرّب مى جويند احتمال بسيار بعيدى است; زيرا ضمير «هُمْ» در «أَيُّهُم» كه معمولاً براى جمع مذكر است، با اين معنى سازگار نيست، بلكه بايد «أَيُّها» باشد.(5)

* * *


1 ـ تفسير «مجمع البيان» و تفسير «قرطبى»، ذيل آيات مورد بحث.

2 ـ در كتاب «مزامير داود» (زبور) كه امروز در دست ما است، در «مزمور» 37 چنين مى خوانيم: «...زيرا كه شريران منقطع خواهند شد، اما متوكّلان به خداوند وارث زمين خواهند شد، هان! بعد از مدتى شرير نخواهد بود در مكانش تأمل خواهى كرد و نخواهد بود، اما حكيمان (صالحان) وارث زمين خواهند شد.

در همان «مزمور» در جملات 22 و 29 نيز تعبيراتى كاملاً شبيه همين تعبير آمده است.

اين همان چيزى است كه در قرآن مجيد در آيه 105 سوره «انبياء» مى فرمايد: «وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الاْ َرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصّالِحُونَ».

3 ـ مطابق اين تفسير، «أَيُهُم» بدل از ضمير «يَبْتَغُونَ» مى باشد، يا مبتدا براى محذوفى است، و در تقدير چنين بوده: «أَيُّهُمْ أَقْرَبُ هُوَ أَكْثَرُ دُعاءً وَ ابْتِغاءً لِلْوَسِيْلَةِ».

4 ـ در اين صورت، «أَيُّهُم» از نظر تركيب نحوى، فقط مى تواند بدل از ضمير «يَبْتَغُون» بوده باشد.

5 ـ گذشته از اين «أَيُّهُمْ أَقْرَبُ» به صورت مبتدا و خبر است در حالى كه طبق اين معنى بايد به صورت مفعولى يا بدل از مفعول به كار رود.

 

«وسيله» چيست؟

اين كلمه، در دو مورد از قرآن مجيد به كار رفته، يكى در اينجا و ديگرى در آيه 35 سوره «مائده» و همان گونه كه در ذيل آيه 35 سوره «مائده» گفته ايم: «وسيله» به معنى «تقرّب جستن» و يا چيزى است كه باعث تقرب مى شود (و يا نتيجه اى كه از تقرب حاصل مى گردد).

و به اين ترتيب، «وسيله» مفهوم بسيار وسيعى دارد كه هر كار نيك و شايسته اى را شامل مى شود، و هر صفت برجسته، در مفهوم آن درج است; چرا كه همه اينها موجب قرب پروردگار است.

در جمله هاى بسيار پر مغزى، كه از على(عليه السلام) در خطبه 110 «نهج البلاغه» نقل شده، مى خوانيم: «بهترين وسيله اى كه بندگان با آن به درگاه خدا تقرب مى جويند، ايمان به خدا، برپا داشتن نماز، اداء زكات، روزه ماه رمضان، حج و عمره، صله رحم، انفاق و بخشش در راه خدا در نهان و آشكار، و تمام اعمال نيكى است كه انسان را از سقوط و پستى نجات مى دهد».(1)

همچنين شفاعت پيامبران و بندگان صالح خدا و مقربان درگاه او ـ كه طبق صريح آيات قرآن در پيشگاه او پذيرفته مى شود ـ نيز يكى از وسائل تقرب به او است.

اشتباه نشود، منظور از توسل به مقربان درگاه پروردگار اين نيست كه: انسان چيزى را از پيامبر يا امام، مستقلاً تقاضا كند و يا حلّ مشكلى را از او بخواهد، بلكه، هدف آن است كه: خود را در خط آنان قرار دهد و هماهنگ با برنامه هاى آنها شود و خدا را به مقام آنان بخواند، تا خدا اجازه شفاعت در مورد آنان بدهد.(2)

* * *

58وَ إِنْ مِنْ قَرْيَة إِلاّ نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوها عَذاباً شَدِيداً كانَ ذلِكَ فِي الْكِتابِ مَسْطُوراً

59وَ ما مَنَعَنا أَنْ نُرْسِلَ بِالاْ ياتِ إِلاّ أَنْ كَذَّبَ بِهَا الاْ َوَّلُونَ وَ آتَيْنا ثَمُودَ النّاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُوا بِها وَ ما نُرْسِلُ بِالاْ ياتِ إِلاّ تَخْوِيفاً

60وَ إِذْ قُلْنا لَكَ إِنَّ رَبَّكَ أَحاطَ بِالنّاسِ وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْناكَ إِلاّ فِتْنَةً لِلنّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما يَزِيدُهُمْ إِلاّ طُغْياناً كَبِيراً

 

ترجمه:

58 ـ هيچ شهر و آبادى نيست مگر اين كه آن را پيش از روز قيامت هلاك مى كنيم; يا (اگر گناهكارند،) به عذاب شديدى گرفتارشان خواهيم ساخت; اين در كتاب الهى =]لوح محفوظ[ ثبت است.

59 ـ هيچ چيز مانع ما نبود كه اين معجزات را بفرستيم جز اين كه پيشينيان (كه همين درخواست ها را داشتند)، آن را تكذيب كردند; ما به (قوم) ثمود، ناقه داديم; (معجزه اى) كه روشنگر بود; اما بر آن ستم كردند (و ناقه را كشتند). ما معجزات را فقط براى بيم دادن (و اتمام حجّت) مى فرستيم.

60 ـ (به ياد آور) زمانى را كه به تو گفتيم: «پروردگارت احاطه كامل به مردم دارد; (و از وضعشان كاملاً آگاه است.) و ما آن رؤيائى را كه به تو نشان داديم، فقط براى آزمايش مردم بود; همچنين درخت نفرين شده را كه در قرآن ذكر كرده ايم. و ما آنها را بيم داده (و انذار) مى كنيم; اما جز طغيان عظيم، چيزى بر آنها نمى افزايد»!


1 ـ تلخيص از خطبه 110 «نهج البلاغه».

2 ـ براى توضيح بيشتر به جلد چهارم تفسير «نمونه»، صفحه 363 به بعد مراجعه شود.

 

تفسير:

تسليم بهانه جويان نشو!

به دنبال بحث هائى كه با مشركان در زمينه توحيد و معاد در آيات گذشته خوانديم، نخستين آيه مورد بحث آنها را با گفتار بيدار كننده اى اندرز مى دهد و پايان و فناء اين دنيا را در مقابل ديدگان عقلشان مجسم مى سازد، تا بدانند اين سرا، سراى فانى است، و سراى بقا جاى ديگر است و خود را براى مقابله با نتائج اعمالشان آماده سازند مى گويد:

«هيچ آبادى در روى زمين نيست مگر اين كه ما آن را قبل از روز قيامت هلاك مى كنيم، يا به عذاب شديدى گرفتار مى سازيم» (وَ إِنْ مِنْ قَرْيَة إِلاّ نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوها عَذاباً شَدِيداً).

بدكاران ستمگر و طاغيان گردنكش را به وسيله عذاب نابود مى كنيم و ديگران را با مرگ طبيعى و يا حوادث معمولى.

بالاخره اين جهان، پايان مى گيرد و همه راه فنا را مى پيمايند «و اين يك اصل مسلّم و قطعى است كه در كتاب الهى ثبت است» (كانَ ذلِكَ فِي الْكِتابِ مَسْطُوراً).

اين كتاب، همان «لوح محفوظ»، همان علم بى پايان پروردگار، و همان مجموعه قوانين تخلف ناپذير خداوند در جهان هستى است.

با توجه به اين اصل قطعى و غير قابل تغيير، مشركان گمراه و ستمگران آلوده، بايد از هم اكنون حساب كار خويش را برسند كه اگر تا پايان اين جهان هم زنده بمانند، باز عاقبتش فنا و سپس بازگشت به حساب و جزا است.

* * *

در اينجا اين ايراد براى مشركان باقى مى ماند كه: خوب ما بحثى نداريم، ايمان بياوريم، اما به اين شرط كه: پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) هر معجزه اى را كه ما پيشنهاد مى كنيم انجام دهد، و در واقع به بهانه جوئى هاى ما تن در دهد.

قرآن در پاسخ آنها مى گويد: «هيچ چيز مانع ما نبود كه اين گونه معجزات را بفرستيم جز اين كه: پيشينيان آن را تكذيب كردند» (وَ ما مَنَعَنا أَنْ نُرْسِلَ بِالاْ ياتِ إِلاّ أَنْ كَذَّبَ بِهَا الاْ َوَّلُونَ).

يعنى: معجزاتى كه دليل صدق پيامبر است، به قدر كافى فرستاده شده، و اما معجزات اقتراحى و پيشنهادى شما، چيزى نيست كه با آن موافقت شود، چرا كه پس از مشاهده، باز ايمان نخواهيد آورد، اگر بپرسند به چه دليل؟ در پاسخ گفته مى شود: به دليل اين كه: امت هاى گذشته كه آنها هم شرائطى كاملاً مشابه شما داشتند نيز، چنين پيشنهادهاى بهانه جويانه اى را كردند، بعدا هم ايمان نياوردند.

قرآن پس از آن روى يك نمونه روشن از اين مسأله انگشت گذارده مى گويد: «ما به قوم ثمود ناقه داديم كه روشنگر بود» (وَ آتَيْنا ثَمُودَ النّاقَةَ مُبْصِرَةً).

همان شترى كه به فرمان خدا از كوه سر برآورد; چرا كه تقاضاى چنين معجزه اى را كرده بودند، معجزه اى روشن و روشنگر!

«ولى با اين حال، آنها ايمان نياوردند و به آن ناقه ستم كردند و آن را به قتل رساندند» (فَظَلَمُوا بِها).

اصولاً، برنامه ما اين نيست كه هر كسى معجزه اى پيشنهاد كند، پيامبر تسليم او گردد «ما آيات و معجزات را جز براى تخويف مردم و اتمام حجت نمى فرستيم» (وَ ما نُرْسِلُ بِالاْ ياتِ إِلاّ تَخْوِيفاً).

پيامبران ما افراد خارق العاده گر نيستند كه بنشينند و هر كسى پيشنهادى كند، آن را انجام دهند، وظيفه آنها ابلاغ دعوت الهى، تعليم و تربيت و بر پا نمودن حكومت عدل و داد است، منتها بايد براى اثبات رابطه خود با خدا به اندازه كافى معجزه ارائه دهند، همين و بس.

* * *

سپس، پيامبرش را در برابر سرسختى و لجاجت دشمنان دلدارى داده مى گويد: اگر آنها در مقابل سخنانت اين چنين لجاجت به خرج مى دهند و ايمان نمى آورند مطلب تازه اى نيست، «به خاطر بياور هنگامى را كه ما به تو گفتيم پروردگارت از وضع مردم به خوبى آگاه است و احاطه علمى به آنها دارد» (وَ إِذْ قُلْنا لَكَ إِنَّ رَبَّكَ أَحاطَ بِالنّاسِ).

هميشه، در برابر دعوت پيامبران، گروهى پاكدل ايمان آورده اند، و گروهى متعصب و لجوج به بهانه جوئى، كارشكنى و دشمنى برخاسته اند، در گذشته چنين بوده، امروز نيز چنين است.

آنگاه اضافه مى كند: «ما رويائى را كه به تو نشان داديم تنها به عنوان آزمايش مردم بود» (وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْناكَ إِلاّ فِتْنَةً لِلنّاسِ).

«همچنين شجره ملعونه را كه در قرآن به آن اشاره كرده ايم، آن نيز آزمايشى براى مردم است» (وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ).

در مورد تفسير اين «رؤيا» و همچنين «شجره ملعونه» در نكات بحث خواهيم كرد.

در پايان مى افزايد: «ما اين كوردلان لجوج را از راه هاى مختلف تخويف مى كنيم ولى برنامه هاى سازنده چيزى جز طغيان و سركشى بر آنها نمى افزايد» (وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما يَزِيدُهُمْ إِلاّ طُغْياناً كَبِيراً).

چرا كه اگر دل و جان آدمى آماده پذيرش حق نباشد، نه تنها سخن حق در آن اثر نمى گذارد، بلكه، غالباً نتيجه معكوس مى دهد و به خاطر سرسختى و مقاومت منفى بر گمراهى و لجاجتشان مى افزايد (دقت كنيد).

* * *

نكته ها:

1 ـ رؤياى پيامبر(صلى الله عليه وآله) و شجره ملعونه

در تفسير اين «رؤيا» ميان مفسران گفتگو بسيار است:

الف: جمعى از مفسران گفته اند: «رؤيا» در اينجا به معنى خواب نيست، بلكه مشاهده واقعى با چشم است و آن را اشاره به داستان «معراج» كه در آغاز همين سوره آمده، دانسته اند.

قرآن طبق اين تفسير، مى گويد: ماجراى معراج آزمايشى براى مردم از اين جهت بود كه صبحگاهان كه پيامبر داستان معراج را بيان كرد، سر و صدا پيرامون آن برخاست، دشمنان آن را به باد مسخره گرفتند، افراد ضعيف الايمان با شك و ترديد به آن نگريستند، و مؤمنان راستين آن را به طور كامل پذيرفتند، چرا كه در برابر قدرت خدا همه اين مسائل، سهل است.

تنها ايراد مهمى كه به اين تفسير متوجه مى شود اين است كه: رؤيا معمولاً به معنى خواب است نه مشاهده در بيدارى.

ب: از «ابن عباس» نقل شده: «رؤيا» اشاره به خوابى است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در سال «حديبيه» (سال ششم هجرت) در «مدينه» ديد و به مردم بشارت داد: شما در آينده نزديكى بر قريش پيروز خواهيد شد و در نهايت آرامش وارد مسجد الحرام مى شويد، ولى مى دانيم اين خواب در آن سال تحقق نيافت، بلكه دو سال بعد يعنى در سال «فتح مكّه» صورت پذيرفت، همين مقدار تأخير، سبب شد كه مؤمنان در بوته آزمايش قرار گيرند، آنها كه ايمان ضعيفى داشتند گرفتار شك و شبهه شدند، در حالى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) صريحاً به آنها مى گفت:

من به شما نگفتم امسال، به «مكّه» مى رويد گفتم: در آينده نزديك چنين خواهد شد (و چنين هم شد).

ايرادى كه به اين تفسير متوجه مى شود آن است كه: سوره «بنى اسرائيل» از سوره هاى مكّى است و ماجراى «حديبيه»، در سال ششم هجرت واقع شده است!

ج: جمعى از مفسران شيعه و اهل تسنن نقل كرده اند: اين خواب اشاره به جريان معروفى است و آن اين كه: پيامبر(صلى الله عليه وآله) در خواب ديد ميمون هائى از منبر او بالا مى روند و پائين مى آيند، و بسيار از اين مسأله غمگين شد، آن چنان كه بعد از آن كمتر مى خنديد (اين ميمون ها را به «بنى اميه» تفسير كرده اند كه يكى بعد از ديگرى بر جاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) نشستند، در حالى كه از يكديگر تقليد مى كردند، افرادى فاقد شخصيت بودند و حكومت اسلامى و خلافت رسول اللّه را به فساد كشيدند).

اين روايت را «فخر رازى» در تفسير «كبير»، و «قرطبى» مفسر معروف اهل تسنن در تفسير «الجامع»، و «طبرسى» در «مجمع البيان» و جمعى ديگر نقل كرده اند.

مرحوم «فيض كاشانى» در تفسير «صافى» مى گويد: اين روايت از روايات معروف در ميان عامه و خاصه است.

البته اين سه تفسير منافاتى با هم ندارند، ممكن است هر سه در معنى آيه جمع باشد، ولى همان گونه كه گفتيم، تفسير دوم با مكّى بودن سوره سازگار نيست.

* * *

اما شجره ملعونه، در اين مورد نيز با تفسيرهاى متعددى روبرو مى شويم:

الف ـ منظور، «شجره زقوم» است و آن درختى است كه طبق آيه 64 سوره «صافات» در بن جهنم مى رويد، و ثمره اى ناگوار و رنج آور دارد: (إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِي أَصْلِ الْجَحِيمِ) اين شجره طبق آيات 46 تا 47 سوره «دخان» خوراك گناهكاران است، نه همچون طعام هاى اين دنيا، بلكه همچون فلز گداخته در دل مى جوشد، كه تفسير آن به طور كامل به خواست خدا در ذيل آيات سوره «دخان» خواهد آمد.

بدون شك شجره زقوم، هيچ شباهتى با درختان اين دنيا ندارد، و به همين دليل، از لابلاى آتش مى رويد، بديهى است ما تنها از اين گونه مسائل كه مربوط به جهان ديگر است، شبحى را درك مى كنيم.

ولى مشركان قريش، اين تعبير قرآن را به خاطر جهل و نادانى به باد مسخره مى گرفتند، «ابو جهل» مى گفت: محمّد(صلى الله عليه وآله) شما را به آتشى تهديد مى كند كه سنگ ها را مى سوزاند، سپس چنين مى پندارد كه در دوزخ، درخت مى رويد!

و نيز از «ابو جهل» نقل شده كه: به عنوان سخريه، خرما و كره، حاضر مى كرد و مى خورد و به ياران خود مى گفت: از اين بخوريد كه «زقوم» همين است!(1)

روى همين جهت، قرآن در آيات مورد بحث، «شجره ملعونه» را وسيله اى براى آزمايش مردم معرفى مى كند; چرا كه مشركان لجوج آن را به سخريه مى گيرند و مؤمنين راستين در برابر آن تسليم اند.

ممكن است سؤال شود: اين شجره در قرآن به عنوان «شجره ملعونه» نيامده است؟

در پاسخ مى گوئيم: ممكن است منظور لعنِ خورندگان آن باشد، به علاوه لعن چيزى جز بُعد و دورى از رحمت خدا نيست، و بديهى است چنين درختى، از رحمت پروردگار بسيار دور است.

ب ـ منظور قوم سركش يهود هستند، آنها همانند درختى هستند با شاخ و برگ فراوان اما مطرود درگاه پروردگار.

ج ـ در بسيارى از تفسيرهاى شيعه و اهل تسنن، نقل شده كه «شجره ملعونه»، «بنى اميه» هستند.

«فخر رازى» در تفسير خود روايتى در اين زمينه از «ابن عباس» مفسّر معروف اسلامى نقل مى كند.

اين تفسير متناسب روايتى است كه در بالا در رابطه با رؤياى پيامبر(صلى الله عليه وآله)آورديم، و نيز متناسب با حديثى است كه از «عايشه» نقل شده كه رو به «مروان» كرد و گفت: لَعَنَ اللّهُ أَباكَ وَ أَنْتَ فِى صُلْبِهِ فَأَنْتَ بَعْض مَنْ لَعَنَهُ اللّهُ: «خدا پدر تو را لعنت كرد، در حالى كه تو در صلب او بودى، بنابراين تو بخشى از كسى هستى كه خدايش لعن كرده است»!(2)

باز در اينجا اين سؤال پيش مى آيد كه: در كجاى قرآن، شجره خبيثه بنى اميه، مورد لعن واقع شده است؟

در پاسخ مى گوئيم: در سوره «ابراهيم» آيه 26 آنجا كه سخن از «شجره خبيثه» به ميان آمده، با توجه به مفهوم وسيعى كه شجره خبيثه دارد، و با توجه به رواياتى كه در تفسير آن وارد شده، و شجره خبيثه را به «بنى اميه» تفسير نموده، و نيز با توجه به اين كه: «خبيثه» از نظر معنى با «ملعونه»، متلازم است مى توان گفت، كه در قرآن ذكر شده است.(3)

قابل توجه اين كه: بسيارى از اين تفسيرها، و يا همه آنها، منافاتى با هم ندارند، و ممكن است «شجره ملعونه» در قرآن، اشاره به هر گروه منافق، خبيث و مطرود درگاه خدا، مخصوصاً گروه هائى همانند «بنى اميه» و يهوديان سنگدل و لجوج و همه كسانى كه در خط آنها گام برمى دارند، باشد، و شجره زقوم در قيامت تجسمى از وجود اين شجرات خبيثه در جهان ديگر است، و همه اين شجرات خبيثه مايه آزمايش و امتحان مؤمنان راستين در اين جهان هستند.

يهوديانى كه امروز بر مراكز حساس اسلامى غاصبانه مسلط شده اند، و هر ساعت در گوشه اى از جهان آتشى برمى افروزند، و آن همه جنايت و بيدادگرى دارند.

همچنين منافقانى كه با آنها معاملات سياسى و غير سياسى كرده و مى كنند، و همه سلطه گرانى كه خط «بنى اميه» را در برابر اسلام در كل كشورهاى اسلامى تعقيب مى نمايند، و نيكان را از صحنه اجتماع كنار مى زنند، فرومايگان را بر گرده مردم مسلط مى كنند، دوستان حق و مجاهدان راستين را شهيد و بازماندگان دوران جاهليت را بر سر كار مى گمارند، همه اينها شاخ و برگ شجره خبيثه معلونه هستند و آزمايشى براى مردم!.

* * *


1 ـ «روح المعانى»، ذيل آيه مورد بحث.

2 ـ تفسير «قرطبى»، جلد ششم، صفحه 3902 و تفسير «فخر رازى»، جلد 20، صفحه 237.

3 ـ تفسير «نور الثقلين»، جلد 2، صفحه 538.

 

2 ـ بهانه هاى منكران اعجاز

مى دانيم: بعضى از غافلان عصر ما اين نغمه را ساز كرده اند كه: پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) اصلاً معجزه اى (جز قرآن) نداشته است، آنها براى گفتار خود به هر بهانه اى توسل مى جويند، از جمله آيه فوق (وَ ما مَنَعَنا أَنْ نُرْسِلَ بِالاْ ياتِ...) را دليل بر اين گرفته اند كه: پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) بر خلاف پيامبران پيشين، اقدام به معجزه نكرد.

ولى تعجب در اين است كه اينها آغاز آيه را چسبيده اند و پايان آن را رها كرده اند، ذيل همين آيه مى گويد: وَ ما نُرْسِلُ بِالاْ ياتِ إِلاّ تَخْوِيفاً: «ما آيات را تنها به خاطر تخويف منكران مى فرستيم».

اين تعبير، نشان مى دهد: معجزات بر دو گونه است:

دسته اول معجزاتى است كه براى اثبات صدق دعوت پيامبر، تشويق ايمان آورندگان و تخويف منكران ضرورت دارد.

بخش دوم، معجزاتى است كه جنبه اقتراحى يعنى «پيشنهاد بهانه جويانه» دارد، و در تاريخ پيامبران، نمونه هاى متعددى از آن را مى بينيم كه در برابر منكران انجام گرديد، ولى آنها هرگز ايمان نياوردند، و به همين دليل به مجازاتهاى الهى گرفتار شدند (;چرا كه اگر معجزات پيشنهادى انجام شود، و با اين حال، ايمان نياورند، استحقاق مجازات سريع را خواهند يافت).

بنابراين، آنچه را قرآن در آيه فوق در مورد پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) نفى مى كند تنها بخش دوم از معجزات است، نه بخش اول كه وجود آن از دعوى نبوّت تفكيك ناپذير است.

درست است كه: قرآن به تنهائى يك معجزه روشن جاويدان است و هر گاه جز آن، معجزه اى ديگر براى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) نبود، ما مى توانستيم به صدق دعوت او پى بريم، ولى، يك معجزه روحانى و معنوى است و براى آنها كه اهل فكر و انديشه اند بهترين گواه است.

اما نمى توان انكار كرد كه ضميمه كردن اين معجزه، با معجزات محسوس مادّى براى افراد عادى و توده مردم، نهايت اهميت را داشته است، به خصوص اين كه: قرآن مرتباً از اين گونه معجزات در مورد ساير پيامبران خبر مى دهد، و اين سبب مى شود كه: مردم در خواست چنان معجزاتى را از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)بكنند، و بگويند: تو چگونه ادعا مى كنى كه برترين و آخرين پيامبران الهى هستى و نمى توانى كوچكترين معجزات آنها را انجام دهى؟.

مسلّماً در برابر اين سؤال، پاسخ قانع كننده اى جز اين وجود نداشت كه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) نمونه اى از معجزات پيامبران سلف را ارائه دهد.

تواريخ متواتر اسلامى نيز مى گويد: پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) چنين معجزاتى را ارائه داده است.

در آيات متعددى از قرآن، به نمونه هائى از اين معجزات، مانند پيشگوئى هاى مختلف، نسبت به حوادث آينده، و يا كمك فرشتگان به ارتش اسلام، براى براندازى دشمنان، و خارق عادات ديگرى كه مخصوصاً در جنگ هاى اسلامى به وقوع پيوست برخورد مى كنيم.

* * *

3 ـ انكار گذشتگان چه ارتباطى به آيندگان دارد؟!

گاهى اين سؤال پيش مى آيد كه: قرآن در آيات فوق، مى گويد: چون گذشتگان، معجزاتى را پيشنهاد كردند و پس از انجام آنها باز به تكذيب و انكار برخاستند، اين امر سبب شد كه ما به پيشنهادهاى شما در اين زمينه ترتيب اثر ندهيم.

آيا تكذيب پيشينيان، سبب محروميت نسل هاى بعد مى شود؟

پاسخ اين سؤال با توجه به آنچه در بالا گفتيم، روشن است; زيرا اين يك تعبير رائج است كه (مثلاً) مى گوئيم: ما نمى توانيم تسليم بهانه جوئى هاى تو شويم، اگر طرف مقابل بپرسد چرا؟

مى گوئيم: اين كار سابقه زياد دارد كه ديگران چنين پيشنهادهائى كردند اما بعداً تسليم حق نشدند، شرائط و وضع شما نيز همانند آنهاست.

از اين گذشته، شما روش آنها را تأييد مى كنيد و با آن موافقت داريد، و عملاً هم ثابت كرده ايد كه: در صدد تحقيق و جستجوى حق نيستيد، بلكه هدفتان بهانه جوئى و به دنبال آن، لجاجت، سرسختى و انكار همه چيز است، بنابراين، انجام پيشنهادهاى شما بى معنى خواهد بود.

و لذا همين كه: پيامبر(صلى الله عليه وآله) به آنها خبر داد، دوزخيان از درختى به نام زقّوم كه در اعماق جهنم مى رويد و داراى اوصافى چنين و چنان است، تغذيه مى كنند، فوراً ـ همان طور كه قبلاً گفتيم ـ به سخريه و استهزاء برخاستند.

گاهى مى گفتند: زقوم چيزى جز خرما و كره نيست! و بيائيد اين غذاى چرب و شيرين را به ياد زقوم بخوريم!

و زمانى مى گفتند: دوزخى كه آتشش از دل سنگ بيرون مى آيد، چگونه درخت در آن مى رويد، در حالى كه روشن بود اين درخت همانند درخت هاى اين جهان نيست.

* * *

 

 

61وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لاِ دَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِيسَ قالَ أَ أَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِيناً

62قالَ أَ رَأَيْتَكَ هذَا الَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ لاَ َحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ إِلاّ قَلِيلاً

63قالَ اذْهَبْ فَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزاؤُكُمْ جَزاءً مَوْفُوراً

64وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ وَ أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ وَ شارِكْهُمْ فِي الاْ َمْوالِ وَ الاْ َوْلادِ وَ عِدْهُمْ وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلاّ غُرُوراً

65إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ وَ كَفى بِرَبِّكَ وَكِيلاً

 

ترجمه:

61 ـ (به ياد آوريد،) زمانى را كه به فرشتگان گفتيم: «براى آدم سجده كنيد»! آنها همگى سجده كردند، جز ابليس كه گفت: «آيا براى كسى سجده كنم كه او را از خاك آفريده اى»؟!

62 ـ (سپس) گفت: «به من بگو، اين كسى را كه بر من برترى داده اى (به چه دليل بوده است؟) اگر مرا تا روز قيامت زنده بگذارى، همه فرزندانش را، جز عده كمى، گمراه و ريشه كن خواهم ساخت»!

63 ـ فرمود: «برو! هر كس از آنان از تو تبعيت كند، جهنم كيفر شماست، كيفرى است فراوان!

64 ـ هر كدام از آنها را مى توانى با صدايت تحريك كن! و لشكر سواره و پياده ات را بر آنها گسيل دار! و در ثروت و فرزندانشان شركت جوى! و آنها را با وعده ها سرگرم كن! ـ ولى شيطان، جز فريب و دروغ، وعده اى به آنها نمى دهد ـ

65 ـ (بدان) تو هرگز سلطه اى بر بندگان من، نخواهى يافت (و آنها به دام تو گرفتار نمى شوند)! همين قدر كافى است كه پروردگارت حافظ آنها باشد».

 

تفسير:

دام هاى ابليس

اين آيات، به مسأله سرپيچى «ابليس» از فرمان خدا به سجده براى آدم و سرنوشت شوم او به دنبال اين ماجرا، اشاره مى كند.

مطرح كردن اين ماجرا به دنبال بحث هاى گذشته پيرامون مشركان لجوج، در واقع اشاره به اين است كه: نمونه كامل استكبار، كفر و عصيان، شيطان بود، ببينيد سرنوشتش به كجا رسيد، شما پيروان او نيز همان سرنوشت را خواهيد داشت.

به علاوه اگر اين كوردلان اين همه در مسير مخالف حق، پافشارى مى كنند جاى تعجب نيست; چرا كه شيطان طبق اين آيات، از چندين طريق به اغوا و گمراهى آنها برخاسته، و در واقع گفتار او كه مى گفت: «من اكثر فرزندان آدم را جز مخلصان و مؤمنان راستين منحرف خواهم ساخت» به تحقق پيوسته است.

نخست مى گويد: «به ياد آور هنگامى را كه به فرشتگان گفتيم: براى آدم سجده كنيد و همگى جز ابليس سجده كردند» (وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لاِ دَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِيسَ).

همان گونه كه در گذشته نيز، ذيل آيات مربوط به آفرينش آدم گفته ايم: اين سجده يك نوع خضوع و تواضع به خاطر عظمت خلقت آدم و امتياز او بر ساير موجودات، و يا سجده اى به عنوان پرستش در برابر خداوند به خاطر آفرينش چنين مخلوق شگرفى بود.

و نيز گفتيم: گر چه «ابليس» در اينجا به عنوان استثناء از فرشتگان آمده، اما او به شهادت قرآن، هرگز جزء فرشتگان نبوده، بلكه، بر اثر بندگى خدا در صف آنها قرار داشت او از جنّ بود و خلقت مادّى داشت.

به هر حال، ابليس كه باد كبر و غرور در سر داشت و خودخواهى و خودبينى بر عقل و هوشش پرده افكنده بود، به گمان اين كه: خاك و گل، كه منبع همه بركات و سرچشمه حيات است كم اهميت تر از آتش است به عنوان اعتراض به پيشگاه خدا «چنين گفت: آيا من براى موجودى سجده كنم كه او را از گل آفريده اى» (قالَ أَ أَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِيناً).

* * *

ولى هنگامى كه ديد، بر اثر اين استكبار و سركشى در برابر فرمان خدا از درگاه مقدسش براى هميشه طرد شد:

«عرض كرد: هر گاه به من تا روز قيامت مهلت دهى، اين موجودى را كه بر من مقدم و گرامى داشتى، تمام فرزندانش را گمراه خواهم ساخت و آنها را از بيخ و بن بر مى كنم، و به گمراهى مى كشانم، به جز عده كمى»! (قالَ أَ رَأَيْتَكَ هذَا الَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ لاَ َحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ إِلاّ قَلِيلاً).(1)

«أَحْتَنِكَنَّ» از ماده «احتناك» به معنى از «ريشه كندن» چيزى است، لذا، هنگامى كه ملخ زراعت را به كلّى بخورد، عرب مى گويد: «إِحْتَنَكَ الْجرادُ الزَّرْعَ».

بنابراين گفتار مزبور، اشاره به اين است كه: من كل بنى آدم را جز عده كمى از جاده اطاعت تو برمى كنم.

اين احتمال نيز وجود دارد كه: «أَحْتَنِكَنَّ» از ماده «حَنَك» به معنى «زير گلو» بوده باشد، هنگامى كه طناب و افسار به گردن حيوان مى افكنند عرب تعبير به «حَنَّتْكُ الدّابَّهَ» مى كند در واقع شيطان مى خواهد بگويد: من به گردن همه آنها ريسمان وسوسه مى افكنم و به جاده خطا مى كشانم.

* * *

در اين هنگام براى اين كه: ميدان آزمايشى براى همگان تحقق يابد، و وسيله اى براى پرورش مؤمنان راستين فراهم شود ـ ; چرا كه انسان همواره در كوره حوادث پخته مى شود، و در برابر دشمن نيرومند، قوى و قهرمان مى گردد ـ به شيطان امكان بقاء و فعاليت داده شده: «فرمود: برو، (و بدان) كسانى از آنها كه از تو پيروى كنند جهنم كيفرشان خواهد بود، كيفرى است كافى و وافر»! (قالَ اذْهَبْ فَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزاؤُكُمْ جَزاءً مَوْفُوراً).

به اين وسيله اعلام آزمايش كرد و سرانجام پيروزى و شكست در اين آزمايش بزرگ الهى را بيان فرموده.

* * *

پس از آن طرق نفوذ شيطان و اسباب و وسائلى را كه در وسوسه هاى خود به آن متوسل مى شود به شكل جالب و گويائى چنين شرح مى دهد:

«هر كدام از آنها را مى توانى با صداى خودت تحريك و وسوسه كن» (وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ).

«و لشگر سواره و پياده ات را به سوى آنها گسيل دار»! (وَ أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ).

«و در اموال و فرزندان آنها شركت جوى»! (وَ شارِكْهُمْ فِي الاْ َمْوالِ وَ الاَْوْلادِ).

«و با وعده هاى دروغينت آنها را بفريب»! (وَعِدْهُمْ).

سپس، هشدار مى دهد كه: «شيطان جز فريب، نيرنگ و غرور، وعده اى نمى دهد» (وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلاّ غُرُوراً).

* * *

ولى بدان كه «سلطه اى بر بندگان من نخواهى داشت» (إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ).

«همين قدر كافى است كه پروردگارت ولىّ و حافظ اين بندگان است» (وَ كَفى بِرَبِّكَ وَكِيلاً).

* * *


1 ـ جمعى از مفسران گفته اند: «كاف» در جمله «أَ رَأَيْتَكَ» براى تأكيد خطاب آمده و جمله «أَ رَأَيْتَكَ» به معنى «أخبرنى» است كه جواب آن محذوف است، و در تقدير چنين بوده است: «أَخْبِرْنِى عَنْ هذَا الَّذِى كَرَّمْتَهُ عَلَىَّ لِمَ كَرَّمْتَهُ عَلَىَّ وَ قَدْ خَلَقْتَنِى مِنْ نار».

ولى اين احتمال نيز وجود دارد كه: «أَ رَأَيْتَ» به همان معنى اصليش باشد و جمله داراى محذوفى نباشد، و مجموعاً چنين معنى مى دهد: آيا اين موجودى را كه بر من برترى داده اى ملاحظه كردى، اگر مرا زنده بگذارى خواهى ديد كه اكثر فرزندانش را گمراه مى كنم (احتمال دوم در تركيب و معنى آيه صحيح تر به نظر مى رسد).

 

نكته ها:

1 ـ معنى چند لغت

«اسْتَفْزِزْ» از ماده «استفزاز» به معنى تحريك و برانگيختن است، تحريكى سريع و ساده، ولى، در اصل، به معنى قطع و بريدن چيزى است، لذا هر گاه پارچه يا لباسى پاره شود، عرب مى گويد: «تفزز الثَّوْب».

استعمال اين لغت در معنى تحريك و برانگيختن به خاطر بريدن كسى از حق و كشاندن او به سوى باطل است.

«أَجْلِب» از ماده «اجلاب» در اصل از «جلبه» به معنى فرياد شديد است، و «اجلاب» به معنى راندن و حركت دادن با نهيب و فرياد مى باشد، و اين كه: در بعضى از روايات، از «جلب» نهى شده، يا به معنى آن است كه مأمور جمع آورى زكات به هنگامى كه براى گرفتن حق شرعى به چراگاه ها مى آيد. نبايد فرياد بزند و چهارپايان را در چراگاهشان وحشت زده كند.

و يا اشاره به مسابقه اسب سوارى است كه هيچ يك از شركت كنندگان در مسابقه، نبايد به مركب ديگرى فرياد زند تا خودش پيشروى كند.(1)

«خَيْل» به دو معنى آمده است: به معنى «اسب ها» و به معنى «اسب سواران» اما در اينجا به معنى دوم است و اشاره به لشكر سواره مى كند.

و «رَجِل» به عكس آن به معنى لشكر پياده است، البته شيطان لشكر سواره و پياده اى به آن معنى كه در ارتش است ندارد، ولى، مى دانيم دستياران فراوانى از جنس خود و از جنس آدميان دارد كه براى اغواى مردم به او كمك مى دهند، بعضى سريع تر و نيرومندتر همچون لشكر سواره اند، و بعضى آرام تر و ضعيف تر همچون لشكر پياده!

* * *


1 ـ به «مفردات راغب» و «مجمع البيان» رجوع شود.

2 ـ وسائل متنوع وسوسه گرى شيطان

گر چه در آيات فوق، مخاطب شيطان است و خداوند به عنوان يك فرمان تهديدآميز به او مى گويد: هر چه از دستت ساخته است بكن، و با وسائل گوناگون به اغواى بنى آدم برخيز، ولى، در واقع هشدارى است به همه انسان ها كه طرق نفوذ شيطان را دريابند و از تنوع وسائل وسوسه هاى او آگاه شوند.

جالب اين كه: قرآن، در آيه فوق به چهار بخش مهم و اصولى از اين وسائل، اشاره كرده و به انسان ها مى گويد: از چهار طرف مراقب خويش باشند:

الف: برنامه هاى تبليغاتى

جمله «وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ» كه بعضى از مفسران آن را تنها به معنى نغمه هاى هوس انگيز موسيقى و خوانندگى تفسير كرده اند، معنى وسيعى دارد كه: هر گونه تبليغات گمراه كننده را كه در آن از وسائل صوتى و سمعى استفاده مى شود، شامل مى گردد.

به اين ترتيب، نخستين برنامه شيطان، استفاده از اين وسائل است.

اين مسأله، مخصوصاً در دنياى امروز، كه دنياى فرستنده هاى راديوئى و دنياى تبليغات گسترده سمعى و بصرى است، از هر زمانى روشن تر و آشكارتر است; چرا كه شياطين و احزاب آنها در شرق و غرب جهان، بر اين وسيله مؤثر تكيه دارند، و بخش عظيمى از سرمايه هاى خود را در اين راه مصرف مى كنند، تا بندگان خدا را استعمار كنند و از راه حق كه راه آزادى، استقلال، ايمان و تقوا است منحرف سازند، و به صورت بردگانى بى اراده و ناتوان درآورند.

ب: استفاده از نيروى نظامى

اين منحصر به عصر و زمان ما نيست كه شياطين براى يافتن منطقه هاى نفوذ، به قدرت نظامى متوسّل مى شوند، هميشه بازوى نظامى يكى از بازوهاى مهم و خطرناك همه جبّاران و ستمگران جهان بوده است.

آنها ناگهان در يك لحظه به نيروهاى مسلح خود فرياد مى زنند و به مناطقى كه ممكن است با مقاومت سرسختانه، آزادى و استقلال خويش را بازيابند، گسيل مى دارند، و حتى در عصر خود مى بينيم برنامه گسيل سريع كه درست همان مفهوم «اجلاب» را دارد تنظيم كرده اند.

به اين ترتيب كه پاره اى از قدرت هاى جهانخوار غرب نيروى ويژه اى، آماده ساخته اند كه بتوانند آن را در كوتاه ترين مدت در هر منطقه اى از جهان كه منافع نامشروع شيطانيشان به خطر بيفتد، اعزام كنند و هر جنبش حق طلبانه اى را در نطفه خفه نمايند.

و قبل از وصول اين لشكر سريع، زمينه را با جاسوسان ماهر خود كه در واقع لشكر پياده اند آماده مى سازند.

غافل از اين كه: خداوند به بندگان راستينش در همين آيات، وعده داده است كه: شيطان و لشكر او هرگز بر آنها سلطه نخواهند يافت!

ج: برنامه هاى اقتصادى و ظاهراً انسانى

يكى ديگر از وسائل مؤثر نفوذ شيطان از طريق شركت در اموال و نفوس است، باز در اينجا مى بينيم: بعضى از مفسران «شركت در اموال» را منحصراً به معنى «ربا»، و شركت در «اولاد» را فقط به معنى فرزندان نامشروع دانسته اند.(1)

در حالى كه اين دو كلمه، معنى بسيار وسيع ترى دارد كه همه اموال حرام، فرزندان نامشروع و غير آن را شامل مى شود.

مثلاً در عصر و زمان خود مى بينيم: شياطين جهانخوار، مرتباً پيشنهاد سرمايه گذارى و تأسيس شركت ها، ايجاد انواع كارخانه ها و مراكز توليدى در كشورهاى ضعيف مى كنند، و زير پوشش اين شركت ها انواع فعاليت هاى خطرناك و مضرّ را انجام مى دهند، جاسوس هاى خود را به نام كارشناس فنى يا مشاور اقتصادى، مهندس و تكنيسين به اين كشورها اعزام مى دارند، و با لطائف الحيل آخرين رمق آنها را مى مكند و از رشد، نمو و استقلال اقتصادى آنها جلوگيرى مى كنند.

و نيز از طريق تأسيس مدارس، دانشگاه ها، كتابخانه ها، بيمارستان ها، و جهانگردى در فرزندان آنها شركت مى جويند، جمعى از آنها را به سوى خود متمايل مى سازند، حتى گاهى با كمك هاى سخاوتمندانه از طريق بورس تحصيلى كه در اختيار جوانان مى گذارند، آنها را به طور كامل به فرهنگ و برنامه خود جلب مى كنند، و در افكار آنها شريك مى شوند.

ايجاد مراكز فساد، تحت پوشش ساختن هتل هاى بين المللى، كلوپ هاى تفريحات سالم، سينماها، فيلم هاى گمراه كننده و مانند آن يكى از رايج ترين برنامه هاى مخرب اين شياطين است كه نه تنها فحشاء را از اين طريق ترويج مى كنند و عامل فزونى فرزندان نامشروع مى شوند، بلكه، نسلى منحرف، سست و بى اراده، بى خيال و هوس باز از اين طريق پرورش مى دهند، هر اندازه ما در برنامه هاى آنها باريك تر و دقيق تر شويم به عمق خطرات اين وسوسه هاى شيطانى آشناتر خواهيم شد.

د: برنامه هاى مخرّب روانى

استفاده از وعده هاى مغرور كننده و انواع فريب ها و نيرنگ ها يكى ديگر از برنامه هاى شيطان ها است، آنها روانشناسان و روانكاوان ماهرى را براى اغفال و فريب مردم ساده دل و حتى هوشيار تربيت كرده اند، گاهى، به نام اين كه: دروازه تمدن بزرگ در چند قدمى آنها است، و يا اين كه: در آينده نزديكى در رديف اولين كشورهاى متمدن و پيشرو قرار خواهند گرفت، و يا اين كه: نسل آنها نسل نمونه و بى نظيرى است كه مى تواند در پرتو برنامه هاى آنان، به اوج عظمت برسد و امثال اين خيالات و پندارها، آنها را سرگرم مى سازند كه همه، در جمله «وَعِدْهُمْ» خلاصه مى شود!

و گاهى به عكس، از طريق تحقير، تضعيف روحيه و اين كه: آنها هرگز توانائى مبارزه با قدرت هاى عظيم جهانى را ندارند و ميان تمدنشان با تمدن كشورهاى پيشرفته صدها سال فاصله است، آنان را از هر گونه تلاش و كوششى باز مى دارند.

اين قصه سر دراز دارد، و طرق نفوذ شيطان و لشكريان او يك راه و دو راه نيست، اينجا است كه «عباد اللّه» و بندگان راستين خدا، با دلگرمى كه از وعده قطعى او در اين آيات به دست مى آورند به جنگ با اين شياطين برمى خيزند و كمترين وحشتى به خود راه نمى دهند و مى دانند سر و صداى شياطين هر قدر زياد باشد بى محتوا و تو خالى است، با قدرت ايمان و توكّل بر خدا بر همه آنها مى توان پيروز شد و نقشه هاشان را نقش بر آب كرد، چنان كه قرآن مى گويد: وَ كَفى بِرَبِّكَ وَكِيلاً: «خداوند بهترين حافظ و نگاهبان و يار و ياور آنها است».(2)

* * *

 

66رَبُّكُمُ الَّذِي يُزْجِي لَكُمُ الْفُلْكَ فِي الْبَحْرِ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ إِنَّهُ كانَ بِكُمْ رَحِيماً

67وَ إِذا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فِي الْبَحْرِ ضَلَّ مَنْ تَدْعُونَ إِلاّ إِيّاهُ فَلَمّا نَجّاكُمْ إِلَى الْبَرِّ أَعْرَضْتُمْ وَ كانَ الاْ ِنْسانُ كَفُوراً

68أَ فَأَمِنْتُمْ أَنْ يَخْسِفَ بِكُمْ جانِبَ الْبَرِّ أَوْ يُرْسِلَ عَلَيْكُمْ حاصِباً ثُمَّ لاتَجِدُوا لَكُمْ وَكِيلاً

69أَمْ أَمِنْتُمْ أَنْ يُعِيدَكُمْ فِيهِ تارَةً أُخْرى فَيُرْسِلَ عَلَيْكُمْ قاصِفاً مِنَ الرِّيحِ فَيُغْرِقَكُمْ بِما كَفَرْتُمْ ثُمَّ لاتَجِدُوا لَكُمْ عَلَيْنا بِهِ تَبِيعاً

 

ترجمه:

66 ـ پروردگارتان كسى است كه كشتى را در دريا براى شما به حركت در مى آورد، تا از نعمت او بهره مند شويد; او نسبت به شما مهربان است .

67 ـ و هنگامى كه در دريا ناراحتى به شما برسد، جز او، تمام كسانى را كه مى خوانيد، از نظرتان گم مى شود; اما هنگامى كه شما را به خشكى نجات دهد، روى مى گردانيد; و انسان، بسيار ناسپاس است!

68 ـ آيا از اين، ايمن هستيد كه در خشكى (با يك زلزله) شما را در زمين فرو ببرد، يا طوفانى از سنگريزه بر شما بفرستد (و مدفونتان كند)، سپس حافظ (و ياورى) براى خود نيابيد؟!

69 ـ يا اين كه ايمن هستيد كه بار ديگر شما را به دريا بازگرداند، و تندباد كوبنده اى بر شما بفرستد، و شما را به خاطر كفرتان غرق كند، سپس دادخواه و خونخواهى در برابر ما پيدا نكنيد؟!


1 ـ روايات متعددى نيز در ذيل اين آيات وارد شده كه: شركت شيطان را در فرزندان به عنوان فرزندان نامشروع، يا فرزندانى كه از مال حرام نطفه آنها منعقد مى شود و يا به هنگام انعقاد نطفه، پدر و مادر به ياد خدا نيستند، تفسير كرده اند ولى، همان گونه كه بارها گفته ايم: اين گونه تفسيرها بيان قسمتى از مصداق هاى روشن است و دليل بر انحصار نيست (به تفسير «نور الثقلين»، جلد 3، صفحه 184 مراجعه كنيد).

2 ـ در زمينه اين كه: خدا چرا شيطان را آفريد در تفسير سوره «بقره» آيه 39 بحث كرده ايم.

همچنين، در مورد وسوسه هاى شيطان در لباس هاى مختلف، و معنى شيطان در قرآن، در جلد ششم صفحه 115 و جلد اول صفحه 136 بحث شده است.

 

تفسير:

با اين همه نعمت اين همه كفران چرا؟!

اين آيات، بحث هائى را كه در زمينه توحيد و مبارزه با شرك در گذشته داشتيم تعقيب مى كند، و از دو راه مختلف (راه استدلال و برهان، و راه وجدان و درون) وارد بحث مى شود.

نخست، به توحيد استدلالى اشاره كرده، مى گويد: «پروردگار شما كسى است كه كشتى را در دريا به حركت درمى آورد، حركتى مداوم و مستمر»! (رَبُّكُمُ الَّذِي يُزْجِي لَكُمُ الْفُلْكَ فِي الْبَحْرِ).

بديهى است، براى حركت كشتى ها در دريا، نظاماتى دست به دست هم داده تا اين امر فراهم گردد:

از يكسو، آب به صورت مركبى راهوار آفريده شده، از سوى ديگر، وزن مخصوص بعضى از اشياء سبك تر از آب است آن چنان كه روى آب بماند، و يا اگر سنگين تر است آن را به شكلى مى توان ساخت كه عملاً وزن مخصوصى كمتر از آب پيدا كند، به طورى كه طاقت تحمل بارهاى سنگين و انسان هاى فراوانى داشته باشد.

از سوى سوم، نيروى محركى لازم است، در زمان هاى گذشته بادهاى منظمى بود كه بر صفحه اقيانوس ها با نظم خاصى مىوزيد، و آشنائى به زمان، مسير و سرعت اين بادها به ناخدايان امكان مى داد كه از نيروى عظيم آن براى حركت كشتى هاى بادبانى استفاده كنند.

ولى، امروز از نيروى بخار كه برادر باد است براى حركت كشتى هاى عظيم استفاده مى شود.

از سوى چهارم، نياز به وسيله راهيابى است كه در گذشته خورشيد و ستارگان آسمان بودند، و امروز قطب نماها و نقشه ها هستند.

اگر اين چهار موضوع، دست به دست هم نمى دادند و براى حركت منظم كشتى ها هم آهنگ نمى شدند، انسان از اين وسيله بسيار مهم حمل و نقل و مركب سوارى راهوار محروم مى ماند.

البته، مى دانيد كشتى ها هميشه بزرگترين وسيله نقليه انسان ها بوده و هستند، هم اكنون كشتى هاى غول پيكرى داريم كه به اندازه يك شهر كوچك وسعت و سرنشين دارند.

آنگاه اضافه مى كند: «هدف از اين برنامه آن است كه شما از فضل خدا بهره گيريد» (لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ).

براى مسافرت هاى خودتان، براى نقل و انتقال مال التجاره ها، و براى آنچه به دين و دنياى شما كمك مى كند.

«چرا كه خداوند نسبت به شما مهربان است» (إِنَّهُ كانَ بِكُمْ رَحِيماً).

* * *

از اين توحيد استدلالى، كه گوشه كوچكى از نظام آفرينش را ـ كه حاكى از مبدأ علم و قدرت و حكمت آفريدگار است ـ نشان مى دهد، به استدلال فطرى منتقل شده مى گويد: فراموش نكنيد: «هنگامى كه ناراحتى ها در دريا به شما برسد، (و گرفتار طوفان و امواج كوبنده و وحشتناك شويد) تمام معبودهائى را كه مى خوانيد جز خدا از نظر شما گم مى شود» (وَ إِذا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فِي الْبَحْرِ ضَلَّ مَنْ تَدْعُونَ إِلاّ إِيّاهُ).

و بايد گم شود; چرا كه طوفان حوادث پرده هاى تقليد و تعصّب را ـ كه بر فطرت آدمى افتاده ـ كنار مى زند، و نور فطرت كه نور توحيد، خداپرستى و يگانه پرستى است جلوه گر مى شود.

آرى، در چنين لحظاتى همه معبودهاى پندارى و خيالى كه نيروى توهم انسان به آنها قدرت بخشيده بود، همچون برف در آفتاب تابستان آب مى شوند و از ذهن، محو مى گردند و تنها نور «اللّه» در آن مى درخشد.

اين، يك قانون عمومى است كه، تقريباً همه كس آن را تجربه كرده است، كه در گرفتارى ها هنگامى كه كارد به استخوان مى رسد، موقعى كه اسباب ظاهرى از كار مى افتند، و كمك هاى مادّى ناتوان مى گردند، انسان به ياد مبدء بزرگى از علم و قدرت مى افتد، كه قادر بر حل سخت ترين مشكلات است.

كار نداريم كه نام اين مبدأ را چه بگذارند، همين قدر مى دانيم روزنه اميدى به قلب گشوده مى شود، و نور لطيف و نيرومندى در دل مى پاشد، اين يكى از نزديك ترين راه ها به سوى خدا است، راهى از درون جان و سويداى قلب.(1)

پس از آن، مى افزايد: اما شما فراموشكاران «هنگامى كه دست قدرت الهى شما را به سوى خشكى نجات داد، به او پشت مى كنيد و رو مى گردانيد و اصولاً انسان كفران كننده است» (فَلَمّا نَجّاكُمْ إِلَى الْبَرِّ أَعْرَضْتُمْ وَ كانَ الاْ ِنْسانُ كَفُوراً) .

بار ديگر پرده هاى غرور و غفلت، تقليد و تعصب، اين نور الهى را مى پوشاند و گرد و غبار عصيان و گناه و سرگرمى هاى زندگى مادّى، چهره تابناك آن را پنهان مى سازد.

* * *

ولى آيا فكر مى كنيد: خداوند در خشكى و قلب صحرا نمى تواند شما را به مجازات هاى شديد مبتلا سازد؟: «آيا شما از اين ايمن هستيد كه به فرمان او زمين بشكافد و شما را در كام خود فرو ببرد»؟ (أَ فَأَمِنْتُمْ أَنْ يَخْسِفَ بِكُمْ جانِبَ الْبَرِّ).

و «آيا از اين ايمن هستيد كه طوفانى از سنگ بر شما ببارد و شما را در زير سنگ ها مدفون سازد (عذابى كه به مراتب از غرق در درياها سخت تر است) سپس حافظ و نگهبانى پيدا نكنيد»؟! (أَوْ يُرْسِلَ عَلَيْكُمْ حاصِباً ثُمَّ لاتَجِدُوا لَكُمْ وَكِيلاً).

بيابانگردان كه مخصوصاً با اين مسأله آشنا بودند ـ كه گاهى طوفان در دل بيابان ها مىوزيد و توده اى از شن و سنگريزه را با خود حمل مى كرد و در نقطه ديگر فرود مى آورد، و تلى عظيم تشكيل مى داد، به گونه اى كه گاهى قطار شتران در زير آن دفن مى شدند ـ اهميت اين تهديد را بيشتر درك مى كردند.

* * *

سپس، اضافه مى كند: اى فراموشكاران آيا گمان كرديد، اين آخرين بار بود كه شما نياز به سفر دريا پيدا كرديد؟

«آيا از اين ايمن هستيد كه بار ديگر بر اثر ضرورت ها و نيازها خداوند شما را به قلب دريا بفرستد، و در آنجا به تندبادهاى كوبنده فرمان دهد كه شما را به خاطر كفر و كفرانتان غرق كند و آنگاه حتى كسى كه خون شما را مطالبه كند و بگويد چرا؟ وجود نداشته باشد»؟! (أَمْ أَمِنْتُمْ أَنْ يُعِيدَكُمْ فِيهِ تارَةً أُخْرى فَيُرْسِلَ عَلَيْكُمْ قاصِفاً مِنَ الرِّيحِ فَيُغْرِقَكُمْ بِما كَفَرْتُمْ ثُمَّ لاتَجِدُوا لَكُمْ عَلَيْنا بِهِ تَبِيعاً).

* * *


1 ـ شرح كامل توحيد فطرى را در كتاب «آفريدگار جهان» مطالعه فرمائيد، در ذيل آيه 14 سوره «نحل» نيز به اين مسأله اشاره كرده ايم.

 

نكته ها:

1 ـ انسان هاى كم ظرفيت

اين حالت، كه به هنگام ظهور مشكلات، به ياد خدا بيفتند و در راحتى او را فراموش كنند، حالت بسيارى از مردم است، در اين گونه افراد، طبيعت ثانوى، فراموشكارى و عدم توجه به واقعيات زندگى است.

بنابراين، توجه به خدا و واقعيات زندگى، يك حالت استثنائى براى آنها محسوب مى شود، كه نياز به عوامل فوق العاده دارد، مادام كه آن حالت فوق العاده موجود است به ياد خدا هستند، اما به محض اين كه: بر طرف شد، به طبيعت انحرافى خود بازمى گردند، و خدا را به دست فراموشى مى سپرند.

خلاصه، كمتر كسى را مى توان پيدا كرد كه: در مشكلات سخت و طاقت فرسا به پيشگاه با عظمت خدا سر فرود نياورد، ولى مى دانيم اين بيدارى و «توجه اضطرارى»، بى ارزش است.

افراد با ايمان و مسلمانان راستين، آنها هستند كه: در راحتى و بلا، در سلامت و بيمارى، در فراوانى و قحطى، در زندان و بر تخت قدرت، و بالاخره، در همه حال، به ياد او مى باشند.

و اصولاً ـ اين تغيير حالات به هيچ وجه آنها را دگرگون نمى سازد.

روحشان به قدرى بزرگ است كه همه اينها را در خود هضم مى كند، همچون على(عليه السلام) كه عبادت، زهد و رسيدگيش به دردمندان، بر تخت قدرت همان بود كه در گوشه انزوا.

چنان كه خودش در صفات پرهيزكاران مى فرمايد: نُزِّلَتْ أَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِي الْبَلاءِ كَالَّتِي نُزِّلَتْ فِي الرَّخاءِ: «حال آنها در بلا و راحتى يكسان است».(1)

كوتاه سخن اين كه: ايمان، توجه به خدا، توسل، عبادت، توبه و تسليم در برابر پروردگار، همه در صورتى ارزش دارد كه دائمى و پايدار باشد، اما ايمان موسمى، توبه موسمى و عبادت هاى موسمى كه در شرائط اضطرارى و يا آنجا كه منافع انسان ايجاب كند، انجام مى شود، بى فايده و يا بسيار كم ارزش است، و در آيات قرآن، از اين گونه اشخاص كراراً نكوهش شده است.

* * *


1 ـ «نهج البلاغه»، خطبه 193.

 

2 ـ فرار از محدوده حكومت خدا ممكن نيست

بعضى مانند بت پرستان زمان جاهليت، تنها هنگامى به «اللّه» روى مى آورند كه: مثلاً در وسط اقيانوس، يا در يك پرتگاه خطرناك، يا حالت بيمارى شديد گرفتار شوند، در حالى كه اگر درست بينديشيم، انسان در همه حال، و در همه جا، شديداً آسيب پذير است، دريا و صحرا، سلامت و بيمارى، پرتگاه و غير آن، در واقع همه يكسان مى باشند.

يك زلزله مختصر، خانه امن، امان و آرام ما را ممكن است به ويرانه اى وحشتناك تبديل كند، يك لخته كوچك خون، مى تواند شاهرگ بزرگ قلب يا مغز ما را ببندد، و با سكته قلبى و مغزى، مرگ در يك ثانيه فرا رسد.

با توجه به اين امور، غفلت از خداوند و فراموشى ذات پاك او، چقدر جاهلانه است؟!

ممكن است، طرفداران فرضيه اتكاى مذهب به ترس، همين موضوع را دستاويز قرار داده بگويند: ترس از عوامل مختلف طبيعى، انسان را به سوى خدا مى راند، و چنين پندارى را در نظر او تقويت مى كند.

ولى آيات قرآن به اين گونه اوهام پاسخ داده است; زيرا هيچ گاه قرآن پايه خداشناسى را بر اين مسأله قرار نداده، بلكه، اساس را مطالعه نظام آفرينش و پى بردن به ذات پاكش از طريق اين مطالعه قرار داده است.

حتى در آيات فوق ديديم كه قبل از ذكر توحيد فطرى، به ايمان استدلالى مى پردازد و در واقع اين حوادث را يادآور خدا مى شمرد ، نه موجب شناخت او كه شناختش هم از طريق استدلال و هم از راه فطرت براى حق جويان آشكار است.

* * *

3 ـ معنى چند لغت

«يُزْجِى» از ماده «ازجاء» به معنى حركت دادن مداوم چيزى است.

«حاصِب» به معنى بادى است كه سنگريزه ها را حركت مى دهد و پشت سر هم بر جائى مى كوبد، و در اصل از «حصباء» به معنى سنگريزه گرفته شده است.

«قاصف» به معنى شكننده است و در اينجا اشاره به طوفان شديدى است كه همه چيز را در هم مى شكند.

«تَبِيع» به معنى «تابع» و در اينجا اشاره به كسى است كه به مطالبه خون و خون بها برمى خيزد و دنبال آن را مى گيرد.

* * *

70وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى كَثِير مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِيلاً

71يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناس بِإِمامِهِمْ فَمَنْ أُوتِيَ كِتابَهُ بِيَمِينِهِ فَأُولئِكَ يَقْرَؤُنَ كِتابَهُمْ وَ لايُظْلَمُونَ فَتِيلاً

72وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الاْ خِرَةِ أَعْمى وَ أَضَلُّ سَبِيلاً

 

ترجمه:

70 ـ ما آدمى زادگان را گرامى داشتيم; و آنها را در خشكى و دريا، (بر مركب هاى راهوار) حمل كرديم; و از انواع روزى هاى پاكيزه به آنان روزى داديم; و آنها را بر بسيارى از موجوداتى كه خلق كرده ايم، برترى بخشيديم.

71 ـ (به ياد آوريد) روزى را كه هر گروهى را با پيشوايشان مى خوانيم! كسانى كه نامه عملشان به دست راستشان داده شود، آن را (با شادى و سرور) مى خوانند; و به قدر رشته شكاف هسته خرمائى به آنان ستم نمى شود!

72 ـ اما كسى كه در اين جهان (از ديدن چهره حق) نابينا بوده است، در آخرت نيز نابينا و گمراه تر است!

 

تفسير:

انسان، گل سر سبد موجودات

از آنجا كه يكى از طرق تربيت و هدايت، همان دادن شخصيت به افراد است، قرآن مجيد به دنبال بحث هائى كه درباره مشركان و منحرفان در آيات گذشته داشت، در اينجا، به بيان شخصيت والاى نوع بشر، و مواهب الهى نسبت به او مى پردازد، تا با توجه به اين ارزش فوق العاده، به آسانى گوهر خود را نيالايد و خويش را به بهاى ناچيزى نفروشد، مى فرمايد: «ما فرزندان آدم را گرامى داشتيم» (وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ).

آنگاه به سه قسمت از مواهب الهى، نسبت به انسان ها اشاره كرده مى گويد: «ما آنها را با مركب هاى مختلفى كه در اختيارشان قرار داده ايم، در خشكى و دريا حمل كرديم» (وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ).

ديگر اين كه: «آنها را از طيّبات روزى داديم» (وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ).

با توجه به وسعت مفهوم كلمه «طيّب» كه هر موجود پاكيزه اى را شامل مى شود، گستردگى اين نعمت بزرگ الهى آشكار مى گردد.

سوم اين كه: «ما آنها را بر بسيارى از مخلوقات خود فضيلت و برترى داديم» (وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى كَثِير مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِيلاً).

* * *

چند نكته:

1 ـ مركب، نخستين نعمت انسان

 

در آغاز، اين نكته جلب توجه مى كند كه چرا خداوند از ميان تمام مواهبى كه به انسان بخشيده، نخست به مسأله حركت او در خشكى و دريا اشاره مى كند؟

اين، ممكن است به آن جهت باشد كه بهره گيرى از طيبات و انواع روزى ها بدون حركت امكان پذير نيست، و حركت انسان بر صفحه زمين نياز به مركب راهوار دارد، آرى «حركت» مقدمه هر گونه «بركت» است.

و يا به اين جهت كه: مى خواهد سلطه او را بر كلّ پهناى زمين، اعم از دريا و صحرا مشخص كند; چرا كه هر يك از انواع موجودات، بر قسمتى از محدوده زمين سلطه دارند، تنها انسان است كه بر كلّ اين كره خاكى حكومت مى كند، بر دريا، صحرا، و فراز هوا.

* * *

2 ـ گراميداشت انسان از سوى خداوند

 

در اين كه: خداوند انسان را به چه چيز گرامى داشته؟ كه در آيه فوق به طور سربسته مى گويد: ما انسان را گرامى داشتيم! در ميان مفسران گفتگو است:

بعضى، اين اكرام را به خاطر اعطاى قوّه عقل و نطق و استعدادهاى مختلف و آزادى اراده مى دانند.

بعضى، اندام موزون و قامت راست.

بعضى، موهبت انگشتان، كه با آن مى تواند كارهاى بسيار ظريف و دقيق انجام دهد و همچنين قدرت بر نوشتن دارد.

بعضى، به اين كه: انسان ـ تقريباً ـ تنها موجودى است كه: مى تواند غذاى خود را با دست بخورد.

بعضى، به خاطر سلطه او بر تمام موجودات روى زمين.

و بعضى، به خاطر شناخت خدا و قدرت بر اطاعت فرمان او مى دانند.

ولى، روشن است: اين مواهب در انسان جمع است، و هيچ گونه تضادّى با هم ندارند، بنابراين، گراميداشت خدا نسبت به اين مخلوق بزرگ، با همه اين مواهب و غير اين مواهب است.

خلاصه اين كه: انسان امتيازات فراوانى بر مخلوقات ديگر دارد كه هر يك از ديگرى جالب تر و والاتر است.

و روح انسان، علاوه بر امتيازات جسمى، مجموعه اى است از استعدادهاى عالى و توانائى بسيار، براى پيمودن مسير تكامل به طور نامحدود.

* * *

3 ـ تفاوت «كَرَّمْنا» و «فَضَّلْنا»

 

در اين كه: ميان اين دو چه تفاوتى است؟ نظرات گوناگونى اظهار شده است.

بعضى، گفته اند: «كَرَّمْنا» اشاره به مواهبى است كه خدا ذاتاً به انسان داده است، و «فَضَّلْنا» اشاره به فضائلى است كه انسان به توفيق الهى، اكتساب مى كند.

اين احتمال نيز بسيار نزديك به نظر مى رسد كه: جمله «كَرَّمْنا» به جنبه هاى مادّى اشاره مى كند و «فَضَّلْنا» به مواهب معنوى; زيرا كلمه «فَضَّلْنا» غالباً در قرآن به همين معنى آمده است.

* * *

4 ـ معنى «كثير» در اينجا چيست؟

 

بعضى از مفسران آيه فوق را دليل بر فضيلت فرشتگان بر كل بنى آدم دانسته اند، چرا كه قرآن مى گويد: ما انسان ها را بر بسيارى از مخلوقات خود برترى داديم، و طبعاً گروهى در اينجا باقى مى ماند كه انسان، برتر از آنها نيست و اين گروه جز فرشتگان نخواهند بود.

اما با توجه به آيات آفرينش آدم، و سجود و خضوع فرشتگان براى او و تعليم علم اسماء به آنها از سوى آدم، ترديدى باقى نمى ماند كه انسان از فرشته برتر است.

بنابراين، «كثير» در اينجا به معنى «جميع» خواهد بود و به گفته مفسر بزرگ «طبرسى» در «مجمع البيان»، در قرآن و مكالمات عرب، بسيار معمول است كه اين كلمه به معنى «جميع» مى آيد.

مرحوم «طبرسى» مى گويد: معنى جمله اين است: إِنّا فَضَّلْناهُمْ عَلى مَنْ خَلَقْناهُمْ وَ هُمْ كَثِيْر: «ما انسان را بر ساير مخلوقات برترى بخشيديم و ساير مخلوقات بسيارند».

قرآن، درباره شياطين مى گويد: «وَ أَكْثَرُهُمْ كاذِبُونَ»(1) بديهى است كه شياطين همه دروغگو هستند نه اكثر آنها.

به هر حال، اگر اين معنى را خلاف ظاهر بدانيم آيات آفرينش انسان قرينه روشنى براى آن خواهد بود.

* * *


1 ـ شعراء، آيه 223.

 

5 ـ چرا انسان برترين مخلوق خدا است؟

 

پاسخ اين سؤال چندان پيچيده نيست، زيرا مى دانيم: تنها موجودى كه از نيروهاى مختلف، مادّى و معنوى، جسمانى و روحانى تشكيل شده، و در لابلاى تضادّها مى تواند پرورش پيدا كند، و استعداد تكامل و پيشروى نامحدود دارد، انسان است.

حديث معروفى كه از امير مؤمنان على(عليه السلام) نقل شده، نيز شاهد روشنى بر اين مدعا است، مى فرمايد:

«خداوند خلق عالم را بر سه گونه آفريد: فرشتگان، حيوانات و انسان، فرشتگان عقل دارند بدون شهوت و غضب، حيوانات مجموعه اى از شهوت و غضبند و عقل ندارند، اما انسان مجموعه اى است از هر دو، تا كدامين غالب آيد، اگر عقل او بر شهوتش غالب شود، از فرشتگان برتر است و اگر شهوتش بر عقلش چيره گردد، از حيوانات پست تر».(1)

در اينجا يك سؤال باقى مى ماند و آن اين كه: آيا همه انسان ها از فرشتگان برترند؟ در حالى كه گروهى بى ايمان، شرور و ستمگر هستند كه از پست ترين خلق خدا محسوب مى شوند و به تعبير ديگر، آيا بنى آدم در آيه مورد بحث همه انسان ها را شامل مى شود يا تنها گروهى از آنها را.

پاسخ اين سؤال، را در يك جمله مى توان خلاصه كرد، و آن اين كه: آرى همه انسان ها برترند، اما بالقوّه و بالاستعداد، يعنى همگى اين زمينه و شايستگى را دارند، حال، اگر از آن استفاده نكنند، و سقوط نمايند، مربوط به خودشان است.

گر چه برترى اساسى انسان، بر ساير موجودات روى جنبه هاى معنوى و انسانى او است، ولى، بى مناسبت نيست بدانيم به گفته دانشمندان، انسان حتى از نظر نيروهاى جسمانى در بعضى از جهات، از ساير جانداران قوى تر و نيرومندتر است (هر چند از پاره اى جهات ضعيف تر به نظر مى رسد).

نويسنده كتاب «انسان موجود ناشناخته» «الكسيس كارل» مى گويد: «بدن انسان داراى استحكام و ظرافت فوق العاده اى مى باشد و در مقابل هر نوع حادثه استقامت مىورزد، همچنين در مقابل بى غذائى، بى خوابى، خستگى، غصه افراطى، درد، بيمارى، رنج، پركارى و در مورد حفظ موازنه و تعادل حيرت انگيز بدن و روح خويش، تحمل عجيبى از خود نشان مى دهد، حتى مى توان گفت: انسان از تمام حيوانات پردوام تر و پرتلاش تر است، با اين توانائى جسمى و فكرى شگرفش، توانسته است، اين همه امور، صنايع، و تمدن كنونى را به وجود آورد، و برتريش را بر همه جانداران به اثبات رساند».(2)

* * *

آيه بعد، به يكى ديگر از مواهب الهى نسبت به انسان، و سپس مسئوليت هاى سنگينى را كه به موازات اين مواهب متوجه او مى شود، اشاره مى كند:

در آغاز به «مسأله رهبرى» و نقش آن، در سرنوشت انسان ها پرداخته، مى گويد: «روز قيامت هر گروهى را با امام و رهبرشان مى خوانيم» (يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناس بِإِمامِهِمْ).

يعنى آنها كه رهبرى پيامبران و جانشينان آنان را در هر عصر و زمان پذيرفتند، همراه پيشوايشان خواهند بود، و آنها كه رهبرى شيطان و ائمه ضلال و پيشوايان جبار و ستمگر را انتخاب كردند، همراه آنها خواهند بود.

خلاصه اين كه: پيوند «رهبرى» و «پيروى» در اين جهان، به طور كامل در آن جهان منعكس مى شود، و بر اساس آن گروه هائى كه اهل نجات و اهل عذابند، مشخص مى گردند.

گر چه بعضى، از مفسران، خواسته اند «امام» را در اينجا منحصراً به معنى پيامبران، و بعضى به معنى كتاب هاى آسمانى، و بعضى به معنى علما و دانشمندان، تفسير كنند.

ولى، روشن است كه امام در اينجا معنى وسيعى دارد كه هر پيشوائى را ـ اعم از پيامبران و ائمه هدى و دانشمندان و كتاب و سنت، و همچنين ائمه كفر و ضلال را ـ شامل مى شود.

به اين ترتيب، هر كس در آنجا در خط همان رهبرى قرار خواهد گرفت، كه در اين جهان خط او را انتخاب كرده بود.

اين تعبير، در عين اين كه: يكى از اسباب تكامل انسان را بيان مى كند، هشدارى است به همه افراد بشر، كه در انتخاب رهبر، فوق العاده دقيق و سخت گير باشند، و زمام فكر و برنامه خود را به دست هر كس نسپرند.

سپس، مى گويد: آنجا مردم دو گروه مى شوند: «كسانى كه نامه اعمالشان به دست راستشان داده مى شود، آنها با سرفرازى، افتخار، خوشحالى و سرور نامه اعمالشان را مى خوانند و كوچكترين ظلم و ستمى به آنها نمى شود» (فَمَنْ أُوتِيَ كِتابَهُ بِيَمِينِهِ فَأُولئِكَ يَقْرَؤُنَ كِتابَهُمْ وَ لايُظْلَمُونَ فَتِيلاً).(3)

* * *

«اما كسانى كه در اين جهان، كوردل بودند، آنها در سراى آخرت نيز نابينا خواهند بود» (وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الاْ خِرَةِ أَعْمى).

طبيعى است، «اين كوردلان نابينا از همه گمراه ترند» (وَ أَضَلُّ سَبِيلاً).

نه در اين دنيا راه هدايت را پيدا مى كنند، و نه در آخرت راه بهشت و سعادت را; چرا كه چشم خود را به روى همه واقعيات بستند و از ديدن چهره حق و آيات خداوند، آنچه مايه هدايت و عبرت است، و آن همه مواهبى كه خدا به آنها بخشيده بود، خود را محروم ساختند، و از آنجا كه سراى آخرت بازتاب و انعكاس عظيمى است از اين جهان، چه جاى تعجب، كه اين كوردلان به صورت نابينايان وارد عرصه محشر شوند؟!

* * *


1 ـ «نور الثقلين»، جلد 3، صفحه 188.

2 ـ «انسان موجود ناشناخته»، صفحات 73 و 74.

3 ـ «فَتِيل» به معنى رشته بسيار نازكى است كه در شكاف هسته خرما، قرار دارد در مقابل «نقير» كه در پشت هسته خرما است و «قمطير» به معنى پوسته نازكى است كه هسته خرما را پوشانيده.

تمام اين كلمات كنايه از شىء بسيار كوچك و حقير است.

  

نكته ها:

1 ـ نقش رهبرى در زندگى انسان ها

قبول زندگى جمعى در حيات انسان ها نمى تواند از مسأله رهبرى جدا باشد; چرا كه براى مشخص كردن خط اصلى يك جمعيت، هميشه نياز به رهبر و پيشوائى است.

اصولاً پيمودن راه تكامل بدون استفاده از وجود رهبر، ممكن نيست، و سرّ ارسال پيامبران و انتخاب اوصيا براى آنان، همين است.

در علم عقائد و كلام، نيز با استفاده از قاعده لطف و توجه به نقش رهبر در نظم جامعه و جلوگيرى از انحرافات، بعثت انبياء و لزوم وجود امام در هر زمان اثبات شده است.

اما به همان اندازه كه يك رهبر الهى و عالم و صالح، راه وصول انسان را به هدف نهائى، آسان و سريع مى كند، تن دادن به رهبرى ائمه كفر و ضلال، او را به پرتگاه بدبختى و شقاوت مى افكند.

در تفسير اين آيه، در منابع اسلامى، احاديث متعددى وارد شده كه روشنگر مفهوم آيه و هدف از امامت است:

در حديثى كه شيعه و اهل تسنن از امام على بن موسى الرضا(عليهما السلام) به سندهاى صحيح نقل كرده اند، چنين مى خوانيم: آن امام(عليه السلام) از پدرانش از پيامبر(صلى الله عليه وآله) در تفسير اين آيه نقل فرمود: يُدْعى كُلُّ أُناس بِإِمامِ زَمانِهِمْ وَ كِتابِ رَبِّهِمْ وَ سُنَّةِ نَبِيِّهِمْ: «در آن روز هر قومى همراه امام زمانشان، كتاب پروردگار و سنت پيامبرشان خوانده مى شوند».(1)

و نيز از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: أَلا تَحْمَدُونَ اللّهَ إِذا كانَ يَوْمَ الْقِيامَةِ فَدَعا كُلَّ قَوْم إَلى مَنْ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ دَعانا إِلى رَسُولِ اللّهِ وَ فَزَعْتُمْ إِلَيْنا فَإِلى أَيْنَ تَرَوْنَ يَذْهَبُ بِكُمُ إِلَى الْجَنَّةِ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ ـ قالَها ثَلاثاً ـ:

«آيا شما حمد و سپاس خدا را بجا نمى آوريد؟ هنگامى كه روز قيامت مى شود، خداوند هر گروهى را با كسى كه ولايت او را پذيرفته، مى خواند، ما را همراه پيامبر(صلى الله عليه وآله) و شما را همراه ما، فكر مى كنيد در اين حال شما را به كجا مى برند، به خداوند كعبه سوگند! به سوى بهشت ـ سه بار امام اين جمله را تكرار كرد ـ».(2)

* * *


1 ـ «مجمع البيان»، ذيل آيه مورد بحث.

2 ـ «مجمع البيان»، ذيل آيه مورد بحث.

 

2 ـ كرامت بنى آدم

«بنى آدم» معمولاً در قرآن، عنوانى است براى انسان ها توأم با مدح، ستايش و احترام، در حالى كه «انسان» با صفاتى همانند «ظلوم»، «جهول»، «هلوع» (كم ظرفيت)، «ضعيف»، طغيانگر، ناسپاس و مانند آن توصيف شده است.

و اين نشان مى دهد: «بنى آدم»، به انسان تربيت يافته اشاره مى كند، و يا حداقل نظر به استعدادهاى مثبت انسان دارد. (توجه به افتخارات آدم و فضيلت او بر فرشتگان كه در كلمه بنى آدم نهفته شده نيز مؤيد اين معنا است).

در حالى كه «انسان» به معنى مطلق و گاهى احيانا اشاره به جنبه هاى منفى او است. لذا در آيات مورد بحث ـ كه سخن از كرامت و بزرگوارى و فضيلت انسان است ـ تعبير به «بنى آدم» شده.(1)

* * *


1 ـ در مورد معنى «انسان» در قرآن كريم، در جلد 8 تفسير «نمونه» صفحه 239 به بعد بحث مشروحى داشتيم.

3 ـ نقش رهبرى در اسلام

در حديث معروفى كه از امام باقر(عليه السلام) نقل شده، هنگامى كه: سخن از اركان اصلى اسلام به ميان مى آورد، «ولايت» (رهبرى) را پنجمين و مهم ترين ركن معرفى مى كند، در حالى كه «نماز» كه معرف پيوند خلق با خالق است و «روزه» كه رمز مبارزه با شهوات است و «زكات» كه پيوند خلق با خلق است و «حج» كه جنبه هاى اجتماعى اسلام را بيان مى كند، چهار ركن اصلى ديگر.

سپس امام(عليه السلام) اضافه مى كند: «هيچ چيز به اندازه ولايت و رهبرى اهميت ندارد». (چرا كه اجراى اصول ديگر در سايه آن خواهد بود).(1)

و نيز به همين دليل، در حديث معروفى از پيامبر(صلى الله عليه وآله) نقل شده: مَنْ ماتَ بِغَيْرِ إِمام ماتَ مِيتَةً جاهِلِيَّةً: «كسى كه بدون امام و رهبر از دنيا برود مرگ او مرگ جاهليت است».(2)

تاريخ نيز، بسيار به خاطر دارد كه گاهى يك ملت در پرتو رهبرى يك رهبر بزرگ و شايسته، در صف اول در جهان قرار گرفته، و گاه، همان ملت با همان نيروهاى انسانى و منابع ديگر، به خاطر رهبرى ضعيف و نالايق آن چنان سقوط كرده كه شايد كسى باور نكند، اين همان ملت پيشرو است.

مگر، عرب جاهلى نبود كه در جهل، بدبختى، فساد، ذلت، نكبت، پراكندگى و انحطاط غوطهور بود؟ چرا كه رهبر لايقى نداشت، ولى با ظهور رهبر الهى يعنى محمّد(صلى الله عليه وآله) چنان راه ترقى، تكامل و عظمت را با سرعت پيمود كه دنيائى را در شگفتى فرو برد، آرى، اين است: نقش رهبر در آن زمان و اين زمان و هر زمان.

البته، خداوند براى هر عصر و زمانى رهبرى براى نجات و هدايت انسان ها قرار داد؟ چرا كه حكمت او ايجاب مى كند، فرمان سعادت بدون ضامن اجرا نباشد، اما مهم اين است كه: مردم رهبرشان را بشناسند، و در دام رهبران گمراه، فاسد و مفسد گرفتار نشوند كه نجات از چنگالشان دشوار است.

اعتقاد شيعه به وجود يك امام معصوم، در هر عصر و زمان فلسفه اش همين است آن گونه كه على(عليه السلام) فرمود:

اللّهُمَّ بَلى لاتَخْلُو الاْ َرْضُ مِنْ قائِم لِلّهِ بِحُجَّة إِمّا ظاهِراً مَشْهُوراً وَ إِمّا خائِفاً مَغْمُوراً لِئَلاّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللّهِ وَ بَيِّنّاتُهُ:

«آرى به خدا سوگند! صفحه روى زمين هرگز از رهبرى كه با حجت الهى قيام كند، خالى نشود، خواه ظاهر و آشكار باشد يا (بر اثر نداشتن پيروان كافى) ترسان و پنهان، تا نشانه هاى الهى و دلائل فرمان او از ميان نرود».(3)

در زمينه معنى امامت و لزوم آن در جهان انسانيت، در جلد اول، ذيل آيه 124 سوره «بقره» نيز بحث كرده ايم.

* * *


1 ـ قال الباقر(عليه السلام): «بُنِىَ الاْ ِسْلامُ عَلى خَمْس عَلى الصَّلاةِ وَ الزَّكاةِ وَ الصَّوْمِ وَ الْحَجِّ وَ الْوَلايَةِ وَ لَمْ يُنادَ بِشَيْء كَما نُودِيَ بِالْوَلايَةِ» (اصول كافى، جلد 2، صفحه 18).

2 ـ «نور الثقلين»، جلد 3، صفحه 194 و كتب بسيارى ديگر.

3 ـ «نهج البلاغه»، كلمات قصار، جمله 147.

 

4 ـ كوردلان!

قرآن تعبير جالبى از مشركان و بيدادگران در آيات فوق دارد، از آنها به عنوان «اعمى» توصيف مى كند كه اشاره به اين حقيقت است: چهره حق همه جا آشكار است اگر چشم بينائى باشد.

چشمى كه آيات خدا را در پهناى اين جهان ببيند.

چشمى كه درس هاى عبرت را در صفحات تاريخ، بخواند.

چشمى كه سرنوشت جباران و ستمگران را مشاهده كند، خلاصه،

چشمى باز و حق نگر!

اما هنگامى كه پرده هاى ضخيمى از جهل، غرور، تعصب، لجاجت و شهوت اين چشم بيناى دل آدمى را از كار انداخت، ديگر توان ديد ندارد، و با اين كه: جمال حق حجاب و پرده ندارد، او از مشاهده آن ناتوان است.

در حديثى از امام باقر(عليه السلام) در تفسير آيه فوق مى خوانيم: مَنْ لَمْ يَدُلَّهُ خَلقُ السَّمواتِ وَ الاْ َرْضِ، وَ اخْتِلافُ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ، وَ دَوَرانُ الْفَلَكِ وَ الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ وَ الاْ ياتِ الْعَجِيْباتِ عَلى أَنَّ وَراءَ ذلِكَ أَمْرٌ أَعْظَمُ مِنْهُ، فَهُوَ فِى الاْ خِرَةِ أَعْمى وَ أَضَلُّ سَبِيْلاً:

«كسى كه آفرينش آسمان ها و زمين، آمد و شد شب و روز، گردش ستارگان، خورشيد و ماه و نشانه هاى شگفت انگيز او را از حقيقت بزرگترى كه وراى آن نهفته است آگاه نسازد، در آخرت اعمى و گمراه تر است».(1)

و نيز در روايات متعددى اين آيه، به كسى تفسير شده است كه: استطاعت بر «حج» دارد ولى تا پايان عمر انجام نمى دهد.(2)

بدون شك، اين يكى از مصاديق اين آيه است، نه تمام آن، و شايد ذكر اين مصداق، به خاطر آن باشد كه با شركت در مراسم حج، و مشاهده آن كنگره عظيم اسلامى، اسرار عبادى و سياسى كه در آن نهفته است، چشم انسان بينا مى شود و حقايق بسيارى به او مى آموزد.

در بعضى ديگر از روايات، «بدترين نابينائى، نابينائى دل شمرده شده». (شَرُّ الْعَمى عَمَى الْقَلبِ).(3)

به هر حال، همان گونه كه بارها گفته ايم، عالم قيامت بازتابى از اين عالم، و اعتقادات و اعمال ما در اين جهان است، به همين دليل، در آيات 124 تا 126 سوره «طه» مى خوانيم: وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى * قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمى وَ قَدْ كُنْتُ بَصِيراً * قالَ كَذلِكَ أَتَتْكَ آياتُنا فَنَسِيتَها وَ كَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسى:

«كسى كه از ذكر ما روى گردان شود، زندگى سخت و دردناكى خواهد داشت، روز قيامت نابينا محشور مى شود، عرض مى كند: پروردگارا چرا مرا اعمى محشور كردى، در حالى كه قبلاً بينا بودم؟!

مى فرمايد: اين گونه كه آيات ما به سراغ تو آمد، و تو چشم از آن فرو بستى و به فراموشى سپردى، امروز هم به فراموشى سپرده خواهى شد»!

* * *

 

 

73وَ إِنْ كادُوا لَيَفْتِنُونَكَ عَنِ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ لِتَفْتَرِيَ عَلَيْنا غَيْرَهُ وَ إِذاً لاَتَّخَذُوكَ خَلِيلاً

74وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَلِيلاً

75إِذاً لاَ َذَقْناكَ ضِعْفَ الْحَياةِ وَ ضِعْفَ الْمَماتِ ثُمَّ لاتَجِدُ لَكَ عَلَيْنا نَصِيراً

 

ترجمه:

73 ـ نزديك بود آنها تو را (با وسوسه هاى خود) از آنچه بر تو وحى كرده ايم بفريبند، تا غير آن را به ما نسبت دهى; و در آن صورت، تو را به دوستى خود برمى گزيدند!

74 ـ و اگر ما تو را ثابت قدم نمى ساختيم (مصون از انحراف نبودى)، نزديك بود اندكى به آنان تمايل كنى.

75 ـ اگر چنين مى كردى، ما دو برابر مجازات (مشركان) در زندگى دنيا، و دو برابر (مجازات آنها) را بعد از مرگ، به تو مى چشانيديم; سپس در برابر ما، ياورى براى خود نمى يافتى!

 

شأن نزول:

در مورد اين آيات بحث انگيز، شأن نزول هاى مختلفى نقل كرده اند كه:

بعضى از آنها با تاريخ نزول آنها به هيچ وجه سازگار نيست، ولى، از آنجا كه اين شأن نزول ها دستاويزى براى بعضى از منحرفان شده است، به ذكر همه آنها مى پردازيم:

مرحوم «طبرسى» در «مجمع البيان» پنج قول در اين زمينه نقل كرده است:

1 ـ قريش به پيامبر(صلى الله عليه وآله) گفتند: ما به تو اجازه نمى دهيم، دست به «حجر الاسود» بگذارى تا لااقل با ديده احترام به خدايان ما بنگرى.

پيامبر(صلى الله عليه وآله) در دل گفت: خدا كه مى داند من از اين بت ها متنفرم، اما چه مانعى دارد نگاهى به سوى آنها بيفكنم، تا بگذارند «استلام حجر الاسود» كنم، آيات فوق نازل شد و پيامبر(صلى الله عليه وآله) را از اين كار نهى كرد.

2 ـ قريش پيشنهاد كرد: دست از ناسزاگوئى به خدايان ما و سبك شمردن عقل هايمان بردار، و اين بردگان و افراد بى سر و پا را كه بوى بد از آنها به مشام مى رسد، از دور خود دور كن، تا در مجلس تو حضور يابيم و به سخنانت گوش فرا دهيم.

پيامبر(صلى الله عليه وآله) به اميد اين كه: آنها مسلمان شوند، در فكر بود كه خواسته آنان را (هر چند موقت) بپذيرد، آيات فوق نازل شد و پيامبر(صلى الله عليه وآله) را بر حذر داشت!

3 ـ پيامبر(صلى الله عليه وآله) بت ها را از «مسجد الحرام» بيرون ريخت، قريش تقاضا كردند: اجازه دهد، بتى كه بر كوه «مروه» نزديك خانه خدا بود، به حال خود بماند، پيامبر(صلى الله عليه وآله) نخست به خاطر پيشبرد هدف هاى سياسى تصميم گرفت، به اين پيشنهاد عمل كند ولى بعد از آن صرف نظر نمود، و دستور داد آن بت را نيز شكستند، در اين هنگام آيات فوق نازل شد.

4 ـ جمعى از نمايندگان قبيله «ثقيف» خدمت پيامبر(صلى الله عليه وآله) آمده، عرض كردند: ما با تو بيعت مى كنيم اما به سه شرط:

اول، در موقع نماز براى ركوع و سجود خم نشويم!

دوم، بت هايمان را به دست خودمان نشكنيم، خودت بشكن!

سوم، اجازه بده بت «لات» يك سال بماند!

پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: دينى كه در آن ركوع و سجود نباشد به درد نمى خورد، و اما شكستن بت هايتان به دست خودتان مايليد انجام دهيد، اگر مايل نيستيد ما خودمان مى شكنيم! و اما عبادت «لات» من به شما چنين اجازه اى را نمى دهم.

در اين هنگام پيامبر(صلى الله عليه وآله) برخاست و وضو گرفت و «عمر» رو به مردم كرده گفت: چرا پيامبر(صلى الله عليه وآله) را آزار مى دهيد؟ او هرگز اجازه نخواهد داد بت ها در سرزمين عرب باشد، ولى درخواست كنندگان همچنان به درخواست خود ادامه مى دادند تا اين آيات نازل شد.

5 ـ گروهى از نمايندگان طايفه «ثقيف» خدمتش رسيده گفتند: يك سال به ما مهلت بده، تا هدايائى را كه براى بت ها مى آورند بگيريم، هنگامى كه اين كار انجام شد، خود ما بت ها را مى شكنيم، و اسلام مى آوريم.

پيامبر(صلى الله عليه وآله) در فكر بود: روى جهاتى اين مهلت را به آنها بدهد كه آيات نازل شد و شديداً نهى كرد.

شأن نزول هاى ديگرى شبيه آنچه در بالا آمد نيز نقل شده است.

شايد نياز به توضيح نداشته باشد كه: نادرست بودن اكثر اين شأن نزول ها در خودشان نهفته است; زيرا آمدن نمايندگان قبائل و تقاضاهاى آنها از پيامبر(صلى الله عليه وآله) و يا بيرون ريختن بت ها از مسجد الحرام و شكستن آنها، همه، بعد از «فتح مكّه» در سال هشتم هجرت بوده، در حالى كه اين سوره، اساساً قبل از هجرت پيامبر(صلى الله عليه وآله) نازل شده است ، و در آن زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) چنين قدرت ظاهرى نداشت كه مشركان در برابرش اين چنين تواضع كنند.

قطع نظر از اين موضوع، بى اساس بودن بعضى ديگر از آنها نيز از توضيحاتى كه در ذيل خواهد آمد روشن مى شود .


1 ـ تفسير «نور الثقلين»، جلد 3، صفحه 196.

2 و 3 ـ تفسير «نور الثقلين»، جلد 3، صفحات 196 و 197.

 

تفسير:

مجازات كمترين انعطاف در برابر شرك!

با توجه به بحثى كه در آيات گذشته، پيرامون شرك و مشركان بود، در آيات مورد بحث، به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) هشدار مى دهد: از وسوسه هاى اين گروه بر حذر باشد، مبادا كمترين ضعفى در مبارزه با شرك و بت پرستى به خود راه بدهد، كه بايد با قاطعيت هر چه تمام تر دنبال گردد.

نخست، مى گويد: «نزديك بود آنها با وسوسه هاى خود تو را از آنچه ما بر تو وحى كرده ايم بفريبند، تا غير آن را به ما نسبت دهى، آنگاه تو را به عنوان دوست خود بپذيرند» (وَ إِنْ كادُوا لَيَفْتِنُونَكَ عَنِ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ لِتَفْتَرِيَ عَلَيْنا غَيْرَهُ وَ إِذاً لاَتَّخَذُوكَ خَلِيلاً).

* * *

«و اگر ما قلب ترا بر حق و حقيقت، تثبيت نكرده بوديم (و در پرتو نور عصمت ثابت قدم نشده بودى) نزديك بود كمى به آنها اعتماد كنى و تمايل نمائى» (وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَلِيلاً).

* * *

«و اگر چنين مى كردى ما دو برابر مجازات مشركان در حيات دنيا، و دو چندان بعد از مرگ به تو مى چشانيديم، سپس در برابر ما يار و ياورى نمى يافتى» (إِذاً لاَ َذَقْناكَ ضِعْفَ الْحَياةِ وَ ضِعْفَ الْمَماتِ ثُمَّ لاتَجِدُ لَكَ عَلَيْنا نَصِيراً).

* * *

نكته ها:

1 ـ آيا پيامبر(صلى الله عليه وآله) روى خوش به مشركان نشان داد؟

 

گر چه بهانه جويان خواسته اند: آيات فوق را دستاويزى براى نفى معصوم بودن پيامبران، بگيرند، و بگويند: طبق آيات فوق، و شأن نزول هائى كه در رابطه با آن ديده مى شود، پيامبر(صلى الله عليه وآله) در برابر وسوسه هاى بت پرستان از خود انعطاف نشان داد، و بلا فاصله از سوى خداوند، مورد مؤاخذه قرار گرفت.

ولى، خود آيات فوق آن قدر گويا است كه ما را از اقامه شواهد ديگر بر بطلان اين طرز تفكر، بى نياز مى سازد; زيرا دومين آيه مورد بحث با صراحت مى گويد:

«اگر ما تو را ثابت قدم نگاه نداشته بوديم، نزديك بود به آنها تمايل پيدا كنى» كه مفهومش اين است: تثبيت الهى كه ما از آن تعبير به «مقام عصمت» مى كنيم، مانع اين تمايل شد، نه اين كه: پيامبر(صلى الله عليه وآله) انعطاف نشان داده بود، و خداوند او را نهى و مؤاخذه كرد.

توضيح اين كه: آيه اول و دوم، در حقيقت اشاره به دو حالت مختلف پيامبر(صلى الله عليه وآله) است:

حالت اول كه حالت بشرى و انسان عادى است و در آيه نخست بيان شده ايجاب مى كند: وسوسه هاى دشمنان در او اثر بگذارد، به خصوص اگر مصالحى ظاهراً در اين انعطاف به چشم بخورد، مانند اميد به اسلام سران شرك بعد از اين انعطاف، و يا پيشگيرى از خونريزى و درگيرى هاى بيشتر، و هر بشر عادى هر قدر قوى باشد، احتمال تحت تأثير واقع شدن در برابر اين وسوسه ها را دارد.

ولى آيه دوم، جنبه روحانى، عصمت الهى و لطف خاص پروردگار را بيان مى كند كه شامل حال پيامبران مخصوصاً پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) در بحرانى ترين لحظات زندگى بود.

نتيجه اين كه: پيامبر، با طبع بشرى تا لب پرتگاه قبول وسوسه هاى مشركان رفت، اما تأئيد الهى او را حفظ كرد و نجات داد.

اين تعبير، درست همان تعبيرى است كه در سوره «يوسف» مى خوانيم كه: در بحرانى ترين لحظات «برهان الهى» به سراغ او آمد و اگر مشاهده اين برهان نبود، تسليم وسوسه هاى فوق العاده نيرومند همسر عزيز مصر، مى شد (وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ).(1)

به عقيده ما آيات فوق، نه تنها دليل بر نفى عصمت نيست، بلكه يكى از آيات دالّ بر عصمت است; چرا كه مسلماً اين تثبيت الهى (تثبيت از نظر فكر، عواطف و تثبيت از نظر گام هاى عملى) منحصر به اين مورد نبوده است; زيرا دليل آن در موارد مشابه نيز وجود دارد، و به اين ترتيب، گواه زنده اى بر معصوم بودن پيامبران و رهبران الهى محسوب مى شود.

و اما سومين آيه مورد بحث، كه مى گويد: «اگر تو تمايل به آنها پيدا كرده بودى، شديداً مجازات مى شدى» دليل بر همان چيزى است كه در بحث هاى مربوط به عصمت پيامبران آمده است كه:

معصوم بودن آنها جنبه اضطرارى ندارد، بلكه توأم با يك نوع خود آگاهى است كه با اختيار و آزادى اراده انجام مى شود، لذا، ارتكاب گناه در چنين حالتى عقلاً محال نيست، كه عملاً به خاطر آن آگاهى و ايمان خاص، وجود خارجى هرگز نخواهد يافت و اگر فرضاً وجود مى يافت، مشمول همان كيفرها و مجازات هاى الهى بود (دقت كنيد).(2)

* * *


1 ـ يوسف، آيه 24.

2 ـ شرح بيشتر اين موضوع را در كتاب «رهبران بزرگ و مسئوليت هاى بزرگ تر» بخوانيد.

 

2 ـ چرا عذاب مضاعف؟

 

روشن است: هر قدر مقام انسان از نظر علم، آگاهى، معرفت و ايمان بالاتر رود، اعمال نيك او به همان نسبت عمق و ارزش بيشتر، و طبعاً ثواب فزون ترى خواهد داشت، لذا در بعضى از روايات مى خوانيم: إِنَّ الثَّوابَ عَلى قَدْرِ الْعَقْلِ: «ثواب به نسبت عقل آدمى داده مى شود».(1)

كيفرها و مجازات ها نيز به همين نسبت بالا خواهد رفت، يك انسان بى سواد و ضعيف الايمان اگر گناه كبيره اى مرتكب شود، چندان غير منتظره نيست و به همين دليل مجازات كمترى دارد.

اما يك فرد با ايمان و عالم پرسابقه، هر گاه گناه صغيره اى نيز انجام دهد جاى تعجب خواهد بود، و چه بسا مجازات او در برابر اين گناه كوچك، از مجازات آن عامى بى سواد در برابر آن گناه كبيره شديد و سنگين تر باشد!.

به همين دليل در قرآن مجيد: درباره همسران پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: يا نِساءَ النَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفاحِشَة مُبَيِّنَة يُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَيْنِ وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسِيراً * وَ مَنْ يَقْنُتْ مِنْكُنَّ لِلّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تَعْمَلْ صالِحاً نُؤْتِها أَجْرَها مَرَّتَيْنِ وَ أَعْتَدْنا لَها رِزْقاً كَرِيماً:

«اى همسران پيامبر! هر كس از شما عمل ناشايست آشكارى انجام دهد، مجازات او دو برابر خواهد شد و اين بر خدا آسان است * و هر كس از شما در پيشگاه خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله) خضوع كند و عمل صالح انجام دهد پاداش او را دو چندان خواهيم داد، و روزى بزرگوارانه اى را براى او آماده كرده ايم».(2)

در روايات نيز مى خوانيم: «خداوند از هفتاد گناه جاهل مى گذرد پيش از آن كه از يك گناه عالم بگذرد»! (يُغْفَرُ لِلْجاهِلِ سَبْعُونَ ذَنْباً قَبْلَ أَنْ يُغْفَرَ لِلْعالِمِ ذَنْبٌ واحِدٌ).(3)

آيات فوق، نيز اشاره به همين واقعيت است كه: به پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى گويد: اگر انحراف و تمايلى به شرك و مشركان پيدا مى كردى، مجازاتت را در دنيا و آخرت مضاعف مى كرديم.

* * *


1 ـ «اصول كافى»، جلد اول، كتاب العقل و الجهل، صفحه 11، حديث 8.

2 ـ احزاب، آيات 30 و 31.

3 ـ «اصول كافى»، جلد اول، صفحه 47.

3 ـ «ضِعف» به معنى دو، و چند برابر است

 

توجه به اين نكته دقيقاً لازم است كه: «ضِعف» از نظر لغت عرب، تنها به معنى دو چندان نيست، بلكه به معنى دو، و چند برابر است.

«فيروزآبادى» لغت شناس معروف قرن هشتم هجرى در كتاب «قاموس» مى گويد: گاه گفته مى شود: «ضِعف فلان چيز» و اراده مى شود دو برابر و سه برابر مانند آن، زيرا اين كلمه به معنى اضافه نامحدود مى آيد.

شاهد اين سخن اين كه: در آيات قرآن، گاه در مورد «حسنات» مى گويد: إِنْ تَكُ حَسَنَةً يُضاعِفْها: «اگر عمل حسنه اى باشد خداوند آن را مضاعف مى كند».(1)

و گاه، مى گويد: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها: «كسى كه حسنه اى انجام دهد ده برابر پاداش مى گيرد».(2)

در روايات اسلامى از امام صادق(عليه السلام) در تفسير آيه 261 سوره «بقره» نيز مى خوانيم: إِذا أَحْسَنَ الْمُؤْمِنُ عَمَلَهُ ضاعَفَ اللّهُ عَمَلَهُ لِكُلِّ عَمَل سَبْعَمِائَة وَ ذلِكَ قَوْلُ اللّهِ تَبارَكَ وَ تَعالى وَ اللّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ:

«هنگامى كه انسان با ايمان عملى انجام دهد خداوند در برابر هر كار نيكى هفتصد برابر آن را اضافه مى كند و اين معنى سخن خدا است كه مى فرمايد وَ اللّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ».(3)

ولى اين سخن، مانع از آن نخواهد بود: به هنگامى كه اين كلمه به اصطلاح «تثنيه» بسته مى شود (ضعفان و ضعفين) به معنى دو برابر باشد، يا هنگامى كه به صورت اضافه آورده مى شود، به معنى سه برابر باشد، مثل اين كه: بگوئيم ضعف الواحد (دقت كنيد).

* * *


1 ـ نساء، آيه 40.

2 ـ انعام، آيه 160.

3 ـ تفسير «عياشى» (طبق نقل تفسير الميزان، جلد 2، صفحه 424).

 

4 ـ تفسير جمله «إِذاً لاَتَّخَذُوكَ خَلِيلاً»

 

مشهور ميان مفسرين اين است كه: قرآن مى گويد: اگر تو تمايل به خواسته هاى مشركان پيدا مى كردى، تو را به عنوان دوست خود انتخاب مى كردند، ولى بعضى احتمال داده اند: معنى اين جمله آن است كه: تو را فقير و وابسته و نيازمند خود قرار مى دادند (در صورت اول، «خليل» از ماده «خُلّه» بر وزن «قله» به معنى دوستى است، و در صورت دوم از ماده «خَلّه» بر وزن «غله» به معنى نياز و فقر است) ولى روشن است: صحيح همان تفسير اول مى باشد.

* * *

5 ـ خدايا مرا به خود وامگذار!

 

در منابع اسلامى مى خوانيم: هنگامى كه آيات فوق نازل شد، پيامبر(صلى الله عليه وآله)عرض كرد: أَللّهُمَّ لا تَكِلْنِى إِلى نَفْسِى طَرْفَةَ عَيْن أَبَداً: «خدايا مرا حتى به اندازه يك چشم بر هم زدن به خويشتن وامگذار»!(1)

اين دعاى پر معنى پيامبر(صلى الله عليه وآله) يك درس مهم را به همه ما مى دهد كه: در هر حال، بايد به خدا پناه برد، و به لطف او متّكى بود كه پيامبران معصوم نيز بدون يارى او در لغزشگاه ها مصون نخواهند بود، چه رسد به ما در برابر اين همه وسوسه هاى شيطانى.

* * *

 

76وَ إِنْ كادُوا لَيَسْتَفِزُّونَكَ مِنَ الاْ َرْضِ لِيُخْرِجُوكَ مِنْها وَ إِذاً لايَلْبَثُونَ خِلافَكَ إِلاّ قَلِيلاً

77سُنَّةَ مَنْ قَدْ أَرْسَلْنا قَبْلَكَ مِنْ رُسُلِنا وَ لا تَجِدُ لِسُنَّتِنا تَحْوِيلاً

ترجمه:

76 ـ و نزديك بود (با نيرنگ و توطئه) تو را از اين سرزمين بلغزانند، تا از آن بيرونت كنند! و هر گاه چنين مى كردند، (گرفتار مجازات سخت الهى شده، و) پس از تو، جز مدت كمى باقى نمى ماندند!

77 ـ اين سنّت (ما در مورد) پيامبرانى است كه پيش از تو فرستاديم; و هرگز براى سنّت ما تغيير و دگرگونى نخواهى يافت!

شأن نزول:

مشهور اين است: آيات فوق در مورد اهل «مكّه» نازل شده است كه: تصميم گرفتند پيامبر(صلى الله عليه وآله) را از «مكّه» بيرون كنند و بعداً اين تصميم، فسخ و مبدّل به تصميم بر اعدام پيامبر(صلى الله عليه وآله) در «مكّه» گرديد و به دنبال آن خانه پيامبر(صلى الله عليه وآله) را از هر سو محاصره كردند، اما همان گونه كه مى دانيم، پيامبر(صلى الله عليه وآله) از اين حلقه محاصره، به طرز اعجاز آميزى، بيرون آمده به سوى «مدينه» حركت كرد و سرآغاز هجرت گرديد.

ولى، بعضى گفته اند: اين آيات، در رابطه با پيشنهاد يهود «مدينه» نازل شده است كه: براى خارج كردن پيامبر(صلى الله عليه وآله) از «مدينه» به خدمتش رسيده، گفتند: اين سرزمين، سرزمين انبياء نيست، سرزمين پيامبران، «شام» است، اگر مى خواهى دعوتت پيشرفت كند، بايد به آنجا بروى!

اما با توجه به اين كه: اين سوره، «مكّى» است، تناسبى با اين شأن نزول ندارد، به علاوه، جمله هاى آيات فوق چنان كه خواهيم ديد نيز، متناسب با محتواى اين شأن نزول نيست.

 


1 ـ «بحار الانوار»، جلد 18، صفحه 204.

 

 

تفسير:

توطئه شوم ديگر!

 

در آيات گذشته ديديم: مشركان مى خواستند: از طريق وسوسه هاى گوناگون، در پيامبر(صلى الله عليه وآله) نفوذ كنند و او را از جاده مستقيم خويش منحرف سازند، كه لطف الهى به يارى پيامبر(صلى الله عليه وآله) آمد، و نقشه هاشان نقش بر آب شد.

به دنبال آن ماجرا ـ طبق آيات مورد بحث ـ طرح ديگرى براى خنثى كردن دعوت پيامبر(صلى الله عليه وآله) ريختند، و آن، اين كه: او را از زادگاهش به نقطه اى كه احتمالاً نقطه خاموش و دور افتاده اى بود، تبعيد كنند، كه آن هم به لطف پروردگار خنثى شد!

نخستين آيه مورد بحث، مى گويد: «نزديك بود آنها تو را از اين سرزمين، با نقشه و تحريك ماهرانه و حساب شده اى خارج سازند» (وَ إِنْ كادُوا لَيَسْتَفِزُّونَكَ مِنَ الاْ َرْضِ لِيُخْرِجُوكَ مِنْها).

با توجه به اين كه: «يَسْتَفِزُّونَكَ» از ماده «استفزاز» است كه گاهى به معنى ريشه كن كردن، و گاه به معنى تحريك و برانگيختن توأم با سرعت و مهارت آمده، معلوم مى شود: مشركان، توطئه حساب شده اى چيده بودند كه: محيط را آن چنان غير قابل تحمل براى پيغمبر كنند، و يا توده عوام را چنان بر ضدش بشورانند كه، به راحتى بتوانند او را از «مكّه» اخراج نمايند، ولى آنها نمى دانستند: بالاتر از قدرت آنها قدرت خداوند بزرگى است كه آنان در برابر اراده اش، بسيار ضعيف و ناتوانند.

پس از آن قرآن هشدار مى دهد: «اگر آنها چنين كارى را انجام مى دادند، بعد از تو جز مدت كوتاهى درنگ نمى كردند» (وَ إِذاً لايَلْبَثُونَ خِلافَكَ إِلاّ قَلِيلاً).

و به زودى نابود مى شدند; زيرا اين گناه بسيار عظيمى است كه: مردم، رهبر دلسوز و نجات بخششان را، از شهر خود بيرون كنند، و به اين ترتيب، بزرگترين نعمت الهى را كفران نمايند، چنين جمعيتى، ديگر حق حيات نخواهند داشت، و مجازات نابود كننده الهى به سراغشان خواهد آمد.

* * *

در آيه بعد، مى فرمايد: اين تنها مربوط به مشركان عرب نيست: «اين سنت پيامبرانى است كه پيش از تو فرستاديم، و سنت ما هرگز تغييرپذير نخواهد بود» (سُنَّةَ مَنْ قَدْ أَرْسَلْنا قَبْلَكَ مِنْ رُسُلِنا وَ لا تَجِدُ لِسُنَّتِنا تَحْوِيلاً).

اين سنّت از يك منطق روشن سرچشمه مى گيرد، و آن اين كه: چنين قوم ناسپاسى كه چراغ هدايت خود را مى شكنند، سنگر نجات خويش را ويران مى كنند، و طبيب دردهاى جانكاهشان را مى آزارند.

آرى، چنين قومى ديگر لايق رحمت الهى نيستند، و مجازات، آنها را فرا خواهد گرفت، و مى دانيم خداوند تبعيضى در ميان بندگانش قائل نيست ، يعنى در مقابل اعمال يكسان (با شرايط يكسان) مجازات يكسان، قائل مى شود.

و اين است: معنى عدم تخلف سنّت هاى پروردگار، به عكس سنّت هاى انسان هاى خودكامه، كه يك روز منافعشان ايجاب مى كند، سنّتى را وضع كنند، و فردا كه منافعشان غير آن را اقتضا كند، آن را حذف نموده حتى گاهى ضدش را به جايش مى نشانند.

اصولاً، تغيير سنّت ها در جوامع انسانى، يا به خاطر مسائل مجهولى است كه با گذشت زمان آشكار مى شود، و به انسان نشان مى دهد كه در گذشته گرفتار اشتباهاتى شده.

يا به خاطر اقتضاى منافع خاص و شرائط زندگى، يا خودكامگى ها است، و مى دانيم در ذات پاك خدا هيچ يك از اين مسائل راه ندارد، سنّتى را كه طبق حكمتى قرار داد، در شرائط مشابه هميشه جريان داشته و خواهد داشت.

* * *

 78أَقِمِ الصَّلاةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِلى غَسَقِ اللَّيْلِ وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كانَ مَشْهُوداً

79وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً

80وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْق وَ أَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْق وَ اجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطاناً نَصِيراً

81وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً

 

ترجمه:

78 ـ نماز را از زوال خورشيد (هنگام ظهر) تا نهايت تاريكى شب =]نيمه شب [برپادار; و همچنين قرآن فجر =]نماز صبح[ را; چرا كه قرآن فجر، مشهود (فرشتگان شب و روز) است!

79 ـ و پاسى از شب را (از خواب برخيز، و) قرآن (و نماز) بخوان! اين يك وظيفه اضافى براى توست; اميد است پروردگارت تو را به مقامى درخور ستايش برانگيزد!

80 ـ و بگو: «پروردگارا! مرا (در هر كار،) با صداقت وارد كن، و با صداقت خارج ساز! و از سوى خود، حجتى يارى كننده برايم قرار ده»!

81 ـ و بگو: «حق آمد، و باطل نابود شد; يقيناً باطل نابود شدنى است»!

 

تفسير:

سرانجام باطل، نابودى است

در تعقيب آيات گذشته، كه بحث از توحيد و شرك، و سپس وسوسه ها و توطئه هاى مشركان مى كرد، در آيات مورد بحث، به مسأله نماز، توجه به خدا و نيايش مى پردازد، كه عامل مؤثرى براى مبارزه با شرك، و وسيله اى براى طرد هر گونه وسوسه شيطانى از دل و جان آدمى است.

آرى، «نماز» است كه انسان را به ياد خدا مى اندازد، گرد و غبار گناه را از دل و جانش مى شويد و وسوسه هاى شيطانى را طرد مى كند.

نخست، مى گويد: «نماز را برپا دار، به هنگام زوال آفتاب، تا نيمه شب، و همچنين قرآن فجر (نماز صبح) را; چرا كه اين نماز مورد توجه فرشتگان شب و روز است» (أَقِمِ الصَّلاةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِلى غَسَقِ اللَّيْلِ وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كانَ مَشْهُوداً).

«دُلُوكِ الشَّمْسِ» به معنى «زوال آفتاب» از دائره نصف النهار است كه وقت ظهر مى باشد، و در اصل از ماده «دَلْك» به معنى «ماليدن» گرفته شده; چرا كه انسان در آن موقع بر اثر شدت تابش آفتاب چشم خود را مى مالد.

و يا از «دَلْك» به معنى «متمايل شدن» است; چرا كه خورشيد در اين موقع از دائره نصف النهار به سمت مغرب متمايل مى شود.

و يا اين كه: انسان، دست خود را در مقابل آفتاب حائل مى كند، گوئى نور آن را از چشم خود كنار مى زند و متمايل مى سازد.

به هر حال، در روايتى كه از منابع اهل بيت(عليهم السلام) به ما رسيده «دلوك» به معنى زوال خورشيد، تفسير شده است، در روايتى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «عبيد بن زراره» از تفسير اين آيه سؤال كرد امام(عليه السلام) فرمود:

«خداوند چهار نماز بر مسلمانان واجب كرده است كه آغاز آن وقت زوال شمس (ظهر)، و پايان آن نيمه شب است».(1)

در روايت ديگرى از امام باقر(عليه السلام) در تفسير همين آيه هنگامى كه «زراره» محدث بزرگ شيعه از آن سؤال كرد، چنين فرمود:

دُلُوكُها زَوالُها، غَسَقُ اللَّيْلِ إِلى نِصْفِ اللَّيْلِ، ذلِكَ أَرْبَعُ صَلَوات وَضَعَهُنَّ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله) وَ وَقَّتَهُنَّ لِلنّاسِ وَ قُرْآنُ الْفَجْرِ صَلوةُ الْغَداةِ:

«دلوك شمس به معنى زوال آن (از دائره نصف النهار) است، و غسق اللّيل به معنى نيمه شب است، اين چهار نماز است كه: پيامبر(صلى الله عليه وآله) آنها را براى مردم قرار داد و توقيت نمود، و قرآن الفجر، اشاره به نماز صبح است».(2)

البته، بعضى از مفسران، احتمالات ديگرى در معنى دلوك داده اند كه قابل ملاحظه نيست.

و اما «غَسَقُ اللَّيْل» با توجه به اين كه: «غسق» شدت ظلمت است، و تاريكى شب، در نيمه شب از هر وقت متراكم تر مى باشد، اين كلمه روى هم رفته «نيمه شب» را مى رساند.

«قرآن»، به معنى چيزى است كه: قرائت مى شود و «قرآن فجر» روى هم رفته، اشاره به نماز فجر است.

به همين دليل، آيه فوق، از آياتى است كه: اشاره اجمالى به وقت نمازهاى پنجگانه مى كند، و با انضمام ساير آيات قرآن، در زمينه وقت نماز، و روايات فراوانى كه در اين رابطه وارد شده، وقت نمازهاى پنجگانه دقيقاً مشخص مى شود.

البته توجه به اين نكته لازم است كه: بعضى از آيات قرآن، تنها اشاره به يك نماز كرده، مانند: «حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ وَ الصَّلاةِ الْوُسْطى»(3) كه «نماز وسطى» طبق تفسير صحيح، همان «نماز ظهر» است.

و گاهى اشاره به وقت سه نماز، از نمازهاى پنجگانه كرده، مانند: «وَ أَقِمِ الصَّلاةَ طَرَفَيِ النَّهارِ وَ زُلَفاً مِنَ اللَّيْلِ»(4) كه «طرف النهار» اشاره به نماز صبح و مغرب و «زُلَفاً مِنَ اللَّيْل» اشاره به نماز عشاء است.

و گاهى، اوقات هر پنج نماز را اجمالاً بيان مى كند، مانند آيه مورد بحث.(5)

به هر حال، جاى ترديد نيست كه: جزئيات اوقات نمازهاى پنجگانه در اين آيات بيان نشده، بلكه، مانند بسيارى ديگر از احكام اسلامى، تنها به كليات قناعت شده، و شرح آن در سنت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و امامان راستين آمده است.

نكته ديگرى كه در اينجا باقى مى ماند اين است كه: آيه فوق مى گويد: إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كانَ مَشْهُوداً: «نماز صبح مورد مشاهده است» اما منظور مشاهده چه كسانى است؟

رواياتى كه در تفسير اين آيه به ما رسيده، مى گويد: مشهود ملائكه شب و روز است; زيرا در آغاز صبح، فرشتگان شب كه مراقب بندگان خدايند جاى خود را به فرشتگان روز مى دهند، و چون نماز صبح در همان آغاز طلوع انجام مى گيرد، هر دو گروه آن را مشاهده كرده و بر آن گواهى مى دهند.

اين روايات را دانشمندان شيعه و اهل تسنن هر دو، نقل كرده اند.

از جمله (طبق نقل تفسير روح المعانى) احمد، نسائى، ابن ماجه، ترمذى و حاكم از پيامبر(صلى الله عليه وآله) نقل كرده اند كه: در تفسير اين جمله فرمود: «تَشْهَدُهُ مَلائِكَةُ اللَّيْلِ وَ مَلائِكَةُ النَّهارِ».(6)

محدث معروف اهل سنت، بخارى و مسلم، نيز همين معنى را در صحيح خود نقل كرده اند.(7)

از اين تعبير به خوبى روشن مى شود كه: بهترين موقع براى اداى نماز صبح، همان لحظات آغاز طلوع فجر است.

* * *

بعد از ذكر نمازهاى فريضه پنجگانه، اين چنين اضافه مى كند: «پاسى از شب را از خواب برخيز و قرآن بخوان»! (وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ).(8)

مفسران معروف اسلامى اين تعبير را اشاره به نافله شب كه در فضيلت آن روايات بسيارى وارد شده دانسته اند، هر چند آيه، صراحت در اين مسأله ندارد ولى، با قرائن مختلفى كه در دست است اين تفسير، روشن به نظر مى رسد.

پس از آن مى گويد: «اين يك برنامه اضافى است، علاوه بر نمازهاى فريضه براى تو» (نافِلَةً لَكَ).

بسيارى، اين جمله را دليل بر آن دانسته اند كه: نماز شب بر پيامبر(صلى الله عليه وآله) واجب بوده است، زيرا «نافله» به معنى «زياده» است، اشاره به اين كه: اين فريضه اضافى مربوط به تو است.

بعضى ديگر، معتقدند: نماز شب بر پيامبر(صلى الله عليه وآله) قبلاً واجب بوده است، به قرينه آيات سوره «مزّمل»، سپس آيه فوق، آن را نسخ كرده، و مستحب بودن آن را اعلام كرده است.

اما اين تفسير، ضعيف به نظر مى رسد; چرا كه «نافله» در اصل، به معنى مصطلح امروز، يعنى «نماز مستحب» نبوده، بلكه به معنى زياده و اضافه است، و مى دانيم: نماز شب هر گاه بر پيامبر(صلى الله عليه وآله) واجب بوده باشد، اضافه بر فرائض يوميه است.

به هر حال، در پايان آيه، نتيجه اين برنامه الهى روحانى و صفابخش را چنين بيان مى كند: «باشد كه در پرتو اين عمل، خداوند تو را به مقام محمود مبعوث كند» (عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً).

بدون شك، «مقام محمود» مقام بسيار برجسته اى است كه ستايش برانگيز است (چرا كه «محمود» از ماده «حمد» به معنى ستايش مى باشد).

و از آنجا كه اين كلمه، به طور مطلق آمده است، شايد اشاره به اين باشد كه ستايش همگان را از اولين و آخرين متوجه تو مى كند.

روايات اسلامى، اعم از روايات اهل بيت(عليهم السلام) و رواياتى كه از طرق برادران اهل تسنن نقل شده است: مقام محمود را به عنوان مقام شفاعت كبرى تفسير كرده است; چرا كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) بزرگترين شفيعان در عالم ديگر است و آنها كه شايسته شفاعت باشند، مشمول اين شفاعت بزرگ خواهند شد.

* * *

در سومين آيه مورد بحث به يكى از دستورات اصولى اسلام كه از روح ايمان و توحيد، سر چشمه مى گيرد، اشاره كرده، مى گويد: «بگو: پروردگارا! مرا در هر كار، صادقانه وارد كن و صادقانه، خارج نما»! (وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْق وَ أَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْق).(9)

هيچ كار فردى و اجتماعى را جز با صدق و راستى آغاز نكنم، همچنين هيچ برنامه اى را جز به راستى پايان ندهم، راستى، صداقت و درستى و امانت، خط اصلى من در همه كارها باشد، آغاز و انجام همه چيز با آن صورت گيرد .

گر چه مفسران بعضاً، خواسته اند: مفهوم وسيع اين آيه را در مصداق يا مصاديق معينى محدود سازند، از جمله ورود به «مدينه» و خروج از آن به «مكّه»، يا دخول در قبر و خروج از آن به هنگام رستاخيز، و يا مانند اينها، ولى پر واضح است كه: تعبير جامع فوق هيچ گونه محدوديتى در آن نيست، تقاضائى است براى ورود و خروج صادقانه در همه چيز، در همه كار، و در هر برنامه.

در حقيقت، رمز اصلى پيروزى در همين جا نهفته شده است، و راه و روش انبياء و اولياى الهى همين بوده كه: فكرشان، گفتارشان و اعمالشان از هر گونه غش، تقلّب، خدعه، نيرنگ و هر چه بر خلاف صدق و راستى است، پاك باشد.

اصولاً، بسيارى از بدبختى هائى كه امروز با چشم خود مى بينيم كه: دامنگير افراد، اقوام و ملت ها شده، به خاطر انحراف از همين اصل است، گاهى پايه اصلى كارشان بر اساس دروغ و نيرنگ است، و گاه كه ورودشان در كارها بر اساس راستى است اين خط اصيل را تا پايان حفظ نمى كنند، و همين عامل شكست آنها خواهد بود.

دومين اصل، كه از يك نظر، ميوه درخت توحيد، و از نظر ديگر، نتيجه ورود و خروج صادقانه در كارها است، همان است كه در پايان آيه، بدين گونه به آن اشاره شده: «خداوندا! براى من از سوى خودت سلطان و ياورى قرار ده» (وَ اجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطاناً نَصِيراً).

چرا كه من تنها هستم، و به تنهائى كارى نمى توان انجام داد، و با اتكاء بر قدرتم، در برابر اين همه مشكلات، پيروز نخواهم شد، تو مرا يارى كن و تو ياورانى براى من فراهم ساز!

به من منطقى نيرومند، دلائلى دندان شكن در برابر دشمنان، دوستانى جانباز، اراده اى قوى، فكرى روشن، عقلى سرشار، كه همه، ياوران من در اين راه خواهند بود، مرحمت فرما، كه جز تو كسى قادر بر اين كار نيست.

* * *

و از آنجا كه به دنبال «صدق»، و اتكاء به خداوند كه در آيه قبل به آن اشاره شد، اميد به پيروزى قطعى، خود عامل ديگرى براى موفقيت است، در آخرين آيه مورد بحث، به پيامبرش مى گويد: «بگو: حق فرا رسيد، و باطل مضمحل و نابود شد» (وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ).(10)

اصولاً، «طبيعت باطل همين است كه مضمحل و نابود شدنى است» (إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً).

باطل جولانى دارد ولى دوام و بقائى نخواهد داشت، و سرانجام پيروزى از آن حق، طرفداران و پيروان حق خواهد بود.

* * *


1 ـ «وسائل الشيعه»، جلد 3، صفحه 115.

2 ـ «نور الثقلين»، جلد 3، صفحه 202.

3 ـ بقره، آيه 238.

4 ـ هود، آيه 114.

5 ـ شرح بيشتر در اين زمينه را در جلد نهم تفسير «نمونه»، ذيل آيه 114 سوره «هود»، صفحه 265 به بعد بيان كرده ايم.

6 ـ تفسير «روح المعانى»، جلد 15، صفحه 126.

7 ـ تفسير «روح المعانى»، جلد 15، صفحه 126. براى آگاهى از احاديث اهل بيت(عليهم السلام) به تفسير «نور الثقلين»، جلد سوم، ذيل آيه مورد بحث مراجعه نمائيد.

8 ـ «تَهَجَّد» از ماده «هجود» در اصل ـ چنان كه «راغب» در «مفردات» مى گويد ـ به معنى خواب است، ولى هنگامى كه به باب «تفعل» مى رود معنى از بين بردن خواب و انتقال به حالت بيدارى است.

ضمير در «تَهَجَّدْ بِهِ» به قرآن برمى گردد (يعنى قسمتى از شب را بيدار باش و قرآن بخوان).

ولى، اين كلمه بعداً در لسان اهل شرع به معنى نماز شب به كار رفته است، و «مُتِهَجّد» به كسى مى گويند كه نماز شب مى خواند.

9 ـ «مدخل» و «مخرج» در اينجا به معنى «ادخال» و «اخراج» است، و معنى مصدرى را مى رساند.

10 ـ «زَهَقَ» از ماده «زُهُوق» به معنى اضمحلال، هلاك و نابودى است، و «زهوق» (بر وزن قبول) به معنى چيزى است كه به طور كامل محو و نابود مى شود.

 

نكته ها:

1 ـ نماز شب يك عبادت بزرگ روحانى

غوغاى زندگى روزانه، از جهات مختلف، توجه انسان را به خود جلب مى كند، و فكر آدمى را به وادى هاى گوناگون مى كشاند، به طورى كه جمعيت خاطر، و حضور قلب كامل، در آن بسيار مشكل است، اما در دل شب، و به هنگام سحر، فرو نشستن غوغاى زندگى مادى، و آرامش روح و جسم انسان در پرتو مقدارى خواب، حالت توجه و نشاط خاصّى به انسان دست مى دهد، كه بى نظير است.

آرى، در محيط آرام، دور از هر گونه ريا و تظاهر و خودنمائى و توأم با حضور قلب، حالت توجهى به انسان دست مى دهد كه فوق العاده روح پرور و تكامل آفرين است.

به همين دليل، دوستان خدا هميشه از عبادت هاى آخر شب، براى تصفيه روح، حيات قلب، تقويت اراده و تكميل اخلاص، نيرو مى گرفته اند.

در آغاز اسلام نيز پيامبر(صلى الله عليه وآله) با استفاده از همين برنامه روحانى، مسلمانان را پرورش داد، و شخصيت آنها را آن قدر بالا برد، كه گوئى آن انسان سابق نيستند، يعنى از آنها انسان هاى تازه اى آفريد، مصمم، شجاع ، با ايمان، پاك و با اخلاص و شايد مقام محمود كه، در آيات فوق به عنوان نتيجه نافله شب آمده است، اشاره به همين حقيقت نيز باشد.

بررسى رواياتى كه در منابع اسلامى در فضيلت نماز شب، وارد شده نيز روشنگر همين حقيقت است، به عنوان نمونه:

1 ـ پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: خَيْرُكُمْ مَنْ أَطابَ الْكَلامَ وَ أَطْعَمَ الطَّعامَ وَ صَلّى بِاللَّيْلِ وَ النّاسُ نِيامٌ: «بهترين شما كسانى هستند كه: سخن را مؤدبانه بگويند، گرسنگان را سير كنند و در شب در آن هنگام كه مردم خوابند نماز بخوانند».(1)

2 ـ امير مؤمنان على(عليه السلام) مى فرمايد: قِيامُ اللَّيْلِ مَصَحَّةٌ لِلْبَدَنِ وَ مَرْضاةٌ لِلْرَّبِّ:عَزَّوَجَلَّ وَ تَعَرُّضٌ لِلْرَّحْمَةِ وَ تَمَسُّكٌ بِأَخْلاقِ الْنَّبِيِّيْنِ:

«قيام شب موجب صحت جسم، خشنودى پروردگار، در معرض رحمت قرار گرفتن و تمسّك به اخلاق پيامبران است».(2)

3 ـ امام صادق(عليه السلام) به يكى از يارانش فرمود: لاتَدَعْ قِيامَ اللَّيْلِ فَإِنَّ الْمَغْبُونَ مَنْ حُرِمَ قِيامَ اللَّيْلِ:

«دست از قيام شب برمدار، مغبون كسى است كه از قيام و عبادت شب، محروم گردد».(2)

4 ـ رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: مَنْ صَلّى بِاللَّيْلِ حَسُنَ وَجْهُهُ بِالنَّهارِ:

«كسى كه نماز شب بخواند، صورت (و سيرتش) در روز نيكو خواهد بود».(3)

حتى در بعضى از روايات، مى خوانيم: اين عبادت به قدرى اهميت دارد كه جز پاكان و نيكان موفق به آن نمى شوند!

5 ـ مردى نزد امير مؤمنان(عليه السلام) آمده عرض كرد، من از نماز شب محروم شدم، فرمود: أَنْتَ رَجُلٌ قَدْ قَيَّدَتْكَ ذُنُوبُكَ:

«تو كسى هستى كه گناهانت تو را به بند كشيده است»!(4)

6 ـ در حديث ديگرى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: إِنَّ الرَّجُلَ لَيَكْذِبُ الْكَذِبَةَ وَ يُحْرَمُ بِها صَلاةَ اللَّيْلِ فَإِذا حُرِمَ بِها صَلاةَ اللَّيْلِ حُرِمَ بِهَا الرِّزْقَ:

«انسان گاهى دروغ مى گويد، و سبب محروميتش از نماز شب مى گردد، هنگامى كه از نماز شب محروم شد، از روزى (و مواهب مادى و معنوى) نيز محروم مى شود».(5)

7 ـ با اين كه: مى دانيم كسى همچون على(عليه السلام) هرگز نماز شب را ترك نمى كرد، در عين حال اهميت موضوع تا آن پايه است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در وصايايش به او فرمود: أُوصِيكَ فِي نَفْسِكَ بِخِصال ـ فَاحْفَظْها ـ ثُمَّ قالَ اللّهُمَّ أَعِنْهُ... وَ عَلَيْكَ بِصَلاةِ اللَّيْلِ وَ عَلَيْكَ بِصَلاةِ اللَّيْلِ وَ عَلَيْكَ بِصَلاةِ اللَّيْلِ!:

«تو را به امورى سفارش مى كنم همه را حفظ كن ـ سپس عرض كرد: خداوندا! او را بر انجام اين وظائف يارى فرما ـ تا آنجا كه فرمود: بر تو باد به نماز شب، بر تو باد به نماز شب بر تو باد به نماز شب»!(6)

8 ـ پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) به «جبرئيل» فرمود: مرا پند ده! جبرئيل، گفت: يا مُحَمَّدُ! عِشْ ما شِئْتَ فَإِنَّكَ مَيِّتٌ وَ أَحْبِبْ مَنْ شِئْتَ فَإِنَّكَ مُفارِقُهُ وَ اعْمَلْ ما شِئْتَ فَإِنَّكَ مُلاقِيهِ، وَ اعْلَمْ أَنَّ شَرَفَ الْمُؤْمِنِ صَلاتُهُ بِاللَّيْلِ وَ عِزُّهُ كَفُّهُ عَنْ أَعْراضِ النّاسِ:

«اى محمّد! هر چه مى خواهى عمر كن، اما بدان كه سرانجام خواهى مرد، و به هر چه مى خواهى دل ببند، اما بدان! سرانجام از آن جدا خواهى شد، و هر عملى مى خواهى انجام ده! ولى بدان! سرانجام، عملت را خواهى ديد، و نيز بدان كه شرف مؤمن نماز شب او است، و عزّتش، خوددارى از ريختن آبروى مردم».(7)

اين اندرزهاى ملكوتى «جبرئيل» كه همه حساب شده است، نشان مى دهد: نماز شب آن چنان شخصيت، تربيت، روحانيت و ايمانى به انسان مى دهد كه: مايه شرف و آبروى او است، همان گونه كه ترك مزاحمت نسبت به مردم، سبب عزّت خواهد شد

9 ـ امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: ثَلاثَةٌ هُنَّ فَخْرُ الْمُؤْمِنِ وَ زِينَتُهُ فِي الدُّنْيا وَ  الاْ خِرَةِ الصَّلاةُ فِي آخِرِ اللَّيْلِ وَ يَأْسُهُ مِمّا فِي أَيْدِي النّاسِ وَ وَلايَةُ الاْ ِمامِ مِنْ آلِ مُحَمَّد:

«سه چيز است كه مايه افتخار مؤمن و زينت او در دنيا و آخرت است: نماز در آخر شب، بى اعتنائى به آنچه در دست مردم است، و ولايت امام از اهل بيت پيامبر(صلى الله عليه وآله)».(8)

10 ـ از همان امام(عليه السلام)، نقل شده كه فرمود: هر كار نيكى كه انسان با ايمان انجام مى دهد، پاداشش در قرآن صريحاً آمده، جز نماز شب كه خداوند، به خاطر اهميت فوق العاده اش آن را با صراحت بيان نفرموده، همين قدر فرموده است:

تَتَجافى جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ. فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُن جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ:

«آنها شب هنگام از بسترها برمى خيزند و پروردگارشان را با بيم و اميد، مى خوانند و از آنچه به آنها روزى داده ايم انفاق مى كنند، اما هيچ كس نمى داند خداوند چه پاداش هائى كه موجب روشنى چشم ها مى شود، در برابر اعمالشان قرار داده است».(9)

البته نماز شب، آداب فراوانى دارد، ولى بد نيست ساده ترين صورت آن را در اينجا بياوريم تا عاشقان اين عمل روحانى بتوانند بهره بيشتر گيرند.

نماز شب به طور كاملاً ساده، يازده ركعت است كه به ترتيب ذيل به سه بخش تقسيم مى شود:

الف ـ چهار نماز دو ركعتى كه مجموعاً هشت ركعت مى شود، و نامش نافله شب است.

ب ـ يك نماز دو ركعتى كه نامش نافله «شفع» است.

ج ـ يك نماز يك ركعتى كه نامش نافله «وتر» است، و طرز انجام اين نمازها درست همانند نماز صبح مى باشد، ولى اذان و اقامه ندارند، و قنوت «وتر» را هر چه طولانى تر بخوانند بهتر است.(10)

* * *

 


1 ـ «بحار الانوار»، جلد 87، صفحات 142 تا 148.

2 و 2 و 3 و 4 و 5 ـ «بحار الانوار»، جلد 87، صفحات 142 تا 148.

6 ـ «وسائل الشيعه»، جلد 5، صفحه 268 (جلد 8، صفحه 145 چاپ آل البيت).

7 ـ «وسائل الشيعه»، جلد 5، صفحه 269 (جلد 8، صفحه 145 چاپ آل البيت).

8 و 9 ـ «بحار الانوار»، جلد 87، صفحه 140.

10 ـ جمعى از فقهاء احتياط كرده اند كه: در نماز شفع، قنوت نخوانند و يا به قصد رجاء بخوانند.

2 ـ مقام محمود چيست؟

«مقام محمود» چنان كه از لفظش پيداست، و قبلاً اشاره شد معنى وسيعى دارد كه شامل هر مقامى كه درخور ستايش باشد مى شود، ولى مسلماً در اينجا اشاره به مقام ممتاز و فوق العاده اى است كه براى پيامبر در سايه عبادت هاى شبانه و نيايش در دل سحر، حاصل مى شده است.

معروف در ميان مفسرين ـ چنان كه سابقاً گفتيم ـ اين است كه: اين مقام، همان مقام شفاعت كبراى پيامبر(صلى الله عليه وآله) است.

اين تفسير در روايات متعددى نيز وارد شده است:

در تفسير «عياشى» از امام باقر(عليه السلام) يا امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم كه: در تفسير جمله «عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً» فرمود: «هِىَ الْشَّفاعَةُ».

بعضى از مفسران، كوشش كرده اند: از مفهوم خود آيه، اين حقيقت را دريابند. آنها معتقدند:

جمله «عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ» دليل بر اين است: اين مقامى است كه خدا در آينده به تو خواهد داد. مقامى است، كه ستايش همگان را برمى انگيزد، زيرا سودش به همگان مى رسد، (چرا كه محمود در جمله بالا مطلق است و هيچ گونه قيد و شرطى ندارد).

از اين گذشته، حمد و ستايش در برابر يك عمل اختيارى است، و چيزى كه واجد همه اين صفات باشد، چيزى جز شفاعت عامه پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيست.(1)

اين احتمال نيز وجود دارد كه: «مقام محمود» همان نهايت قرب به پروردگار است كه يكى از آثارش، شفاعت كبرى مى باشد (دقت كنيد).

گر چه مخاطب در اين آيه، ظاهراً پيامبر(صلى الله عليه وآله) است، ولى از يك نظر، مى توان حكم آن را تعميم داده گفت: همه افراد با ايمان كه برنامه الهى روحانى تلاوت و نماز شب را انجام مى دهند، سهمى از مقام محمود خواهند داشت، و به ميزان ايمان و عمل خود، به بارگاه قرب پروردگار، راه خواهند يافت، و به همان نسبت مى توانند شفيع و دستگير واماندگان در راه شوند.

زيرا مى دانيم: هر مؤمنى در شعاع ايمان خود، از مقام شفاعت برخوردار خواهد بود، ولى مصداق اَتَمّ و اكمل اين آيه، شخص پيامبر(صلى الله عليه وآله) است.

* * *


1 ـ «الميزان»، جلد 1، صفحه 178.

3 ـ عوامل سه گانه پيروزى

غالباً در ميدان هاى مبارزه حق و باطل، لشكر باطل از عده و عده بيشترى برخوردار است، و در عين حال، لشكر حق با كمى نفرات و كمبود وسائل ظاهرى از پيروزى هاى چشمگيرى برخوردار مى شود، كه نمونه هاى آن را در جنگ هاى اسلامى بدر و احزاب و حنين و مانند آن، و همچنين در عصر خود ما در انقلاب هاى پيروزمند ملت هاى مستضعف در برابر ابرقدرت هاى مستكبر مشاهده مى كنيم.(1)

اين به خاطر آن است كه: حاميان حق، از نيروى معنوى خاصى برخوردارند كه از يك «انسان»، يك «امت» مى سازد.

در آيات فوق، به سه عامل مهم پيروزى اشاره شده، عواملى كه مسلمانان امروز، غالباً از آن فاصله گرفته اند و به همين دليل شاهد شكست هاى پى در پى از دشمنان مستكبرند.

اين سه عامل عبارتند از: ورود صادقانه و صميمانه در كارها، و ادامه اين برنامه تا پايان كار (رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْق وَ أَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْق).

تكيه بر قدرت پروردگار، اعتماد به نفس و ترك هر گونه اتكاء و وابستگى ديگران (وَ اجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطاناً نَصِيراً).

و به اين ترتيب هيچ سياستى در مسير پيروزى، مؤثرتر از صدق و راستى نيست و هيچ تكيه گاهى، برتر از استقلال، نفى وابستگى و توكّل بر خدا نمى باشد.

مسلمانان چگونه مى خواهند، بر دشمنانى كه سرزمين هايشان را غصب كرده اند، و منابع حياتيشان را به غارت مى برند، پيروز شوند؟ در حالى كه از نظر نظامى، اقتصادى و سياسى وابسته به همانها هستند؟

آيا مى توان با سلاحى كه از دشمن خريدارى مى كنيم، بر دشمن پيروز شويم؟ چه خيال خام و فكر باطلى؟!

* * *


1 ـ اشاره به جنگ تحميلى عراق به پشتيبانى ابرقدرت هاى جهان بر ضد انقلاب نو پاى اسلامى ايران است كه در عين به هم ريختگى ارتش و ديگر امور حكومت ـ به خاطر انقلاب ـ هر روز رزمندگان اسلام پيروزى جديدى مى آفريدند. و مردم مسلمان ايران با دست خالى، آمريكا و دست نشانده هاى تا بن دندان مسلّحش را از اين سرزمين بيرون راندند.

 

4 ـ حق پيروز است و باطل نابود

در آيات فوق، به يك اصل كلّى و اساسى ديگر و يك سنت جاودان الهى برخورد مى كنيم كه مايه دلگرمى همه پيروان حق است، و آن اين كه: سرانجام حق پيروز است و باطل به طور قطع، نابود شدنى است، باطل صولت و دولتى دارد، رعد و برقى مى زند، كرّ و فرّى نشان مى دهد، ولى عمرش كوتاه است، و سرانجام به دره نيستى سقوط مى كند.

و يا به گفته قرآن همچون «كف هاى روى آب چشمكى مى زند، غوغائى مى كند و خاموش مى گردد، و آب كه مايه حيات است مى ماند» (فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمّا ما يَنْفَعُ النّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الاْ َرْضِ).(1)

دليل اين موضوع، در باطن كلمه باطل نهفته شده; زيرا چيزى است كه با قوانين عالم آفرينش هماهنگ نيست، و سهمى از واقعيت و حقيقت ندارد.

ساختگى است، قلابى است، بى ريشه است، ميان تهى است، و مسلماً چيزى كه داراى اين صفات است، نمى تواند براى مدتى طولانى باقى بماند.

اما حق، عين واقعيت است توأم با راستى، درستى، داراى عمق و ريشه و هماهنگ با قوانين خلقت و چنين چيزى، بايد باقى بماند!.

پيروان حق، متّكى به سلاح ايمان، منطق وفاى به عهد، صدق حديث، فداكارى و گذشت، و آمادگى براى جانبازى تا سر حد شهادتند، نور آگاهى قلبشان را روشن كرده، از هيچ چيز جز اللّه نمى ترسند، و به غير او متكى نيستند، و همين است رمز پيروزى آنها!.

* * *


1 ـ رعد، آيه 17.

 

5 ـ آيه «جاءَ الْحَقُّ...» و قيام مهدى(عليه السلام)

در بعضى از روايات، جمله «قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ» به قيام مهدى(عليه السلام) تفسير شده است، امام باقر(عليه السلام) فرمود: مفهوم اين سخن الهى اين است كه: إِذا قامَ الْقائِمُ(عليه السلام) ذَهَبَتْ دَوْلَةُ الْباطِلِ: «هنگامى كه امام قائم(عليه السلام) قيام كند، دولت باطل برچيده مى شود».(1)

در روايت ديگرى مى خوانيم: «مهدى(عليه السلام) به هنگام تولد بر بازويش اين جمله نقش بسته بود: جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً».(2)

مسلماً مفهوم اين احاديث منحصر ساختن معنى وسيع آيه، به اين مصداق نيست، بلكه قيام مهدى(عليه السلام) از روشن ترين مصداق هاى آن است كه: نتيجه اش پيروزى نهائى حق بر باطل در سراسر جهان مى باشد.

در حالات پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: در روز فتح مكّه وارد مسجد الحرام شد و 360 بت كه از قبائل عرب بر گرد خانه «كعبه» چيده شده بود، هر يكى را پس از ديگرى با عصاى خود سرنگون مى ساخت و پيوسته مى فرمود: «جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً».

كوتاه سخن اين كه: اين قانون كلّى الهى، و ناموس تخلّف ناپذير آفرينش، در هر عصر و زمانى مصداقى دارد، قيام پيامبر(صلى الله عليه وآله) و پيروزيش بر لشكر شرك و بت پرستى، و همچنين قيام مهدى(عليه السلام) ارواحنا له الفداء بر ستمگران و جباران جهان، از چهره هاى روشن و تابناك اين قانون عمومى است.

و همين قانون الهى است كه رهروان راه حق را در برابر مشكلات، اميدوار، نيرومند، قوى و پر استقامت مى دارد و به ما در همه تلاش هاى اسلامى مان نشاط و نيرو مى بخشد.

* * *

 

 

82وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لايَزِيدُ الظّالِمِينَ إِلاّ خَساراً

 

ترجمه:

82 ـ و از قرآن، آنچه شفا ور حمت است براى مؤمنان، نازل مى كنيم; و ستمگران را جز خسران نمى افزايد.


1 ـ «نور الثقلين»، جلد سوم، صفحات 212 و 213.

2 ـ «نور الثقلين»، جلد سوم، صفحات 212 و 213.

 

تفسير:

قرآن نسخه شفابخش

از آنجا كه در آيات گذشته، بحث از توحيد، حق و مبارزه با شرك و باطل بود، در نخستين آيه مورد بحث، به تأثير فوق العاده قرآن و نقش سازنده آن در اين رابطه پرداخته مى گويد: «ما قرآن را نازل مى كنيم كه مايه شفا و رحمت مؤمنان است» (وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ).

«ولى ستمگران (مانند هميشه به جاى اين كه: از اين وسيله هدايت بهره گيرند) جز خسران و زيان بيشتر، چيزى بر آنها نمى افزايد» (وَ لايَزِيدُ الظّالِمِينَ إِلاّ خَساراً).

* * *

نكته ها:

1 ـ مفهوم كلمه «مِنْ» در «مِنَ الْقُرْآنِ»

مى دانيم كلمه «مِن» در اين گونه موارد، براى تبعيض مى آيد، ولى از آنجا كه شفاء و رحمت مخصوص قسمتى از قرآن نيست، بلكه اثر قطعى همه آيات قرآن است، مفسران بزرگ كلمه «مِن» را در اينجا «بيانيه» دانسته اند.

ولى، بعضى اين احتمال را داده اند كه: «مِن» در اينجا نيز به همان معنى تبعيض است، و اشاره به نزول تدريجى قرآن مى باشد (به خصوص اين كه: جمله نُنَزِّلُ فعل مضارع است) در اين صورت معنى جمله روى هم رفته چنين مى شود: «ما قرآن را نازل مى كنيم و هر بخشى از آن كه نازل مى شود به تنهائى مايه شفاء و رحمت است...» (دقت كنيد).

 

* * *

2 ـ فرق ميان شفاء و رحمت

مى دانيم: «شفاء» معمولاً در مقابل بيمارى ها، عيب ها و نقص ها است، بنابراين، نخستين كارى كه قرآن در وجود انسان ها مى كند، همان پاك سازى از انواع بيمارى هاى فكرى و اخلاقى فرد و جامعه است.

پس از آن، مرحله «رحمت» فرا مى رسد كه: مرحله تَخَلُّق به اخلاق الهى، و جوانه زدن شكوفه هاى فضائل انسانى در وجود افرادى است كه تحت تربيت قرآن قرار گرفته اند.

به تعبير ديگر «شفاء» اشاره به «پاك سازى»، و «رحمت» اشاره به
«نو سازى» است، و يا به تعبير فلاسفه و عرفاء، اوّلى به مقام «تخليه» اشاره مى كند و دومى به مقام «تحليه».

* * *

3 ـ چرا ظالمان نتيجه معكوس مى گيرند؟

نه تنها در اين آيه كه در بسيارى ديگر از آيات قرآن، مى خوانيم: دشمنان حق به جاى اين كه از نور آيات الهى دل و جان خود را روشن سازند و تيرگى ها را بزدايند، بر جهل و شقاوتشان افزوده مى شود.

اين، به دليل آن است كه خميرمايه وجودشان بر اثر كفر، ظلم و نفاق، به شكل ديگرى درآمده، لذا هر جا نور حق را مى بينند، به ستيز با آن برمى خيزند، و اين مقابله و ستيز با حق، بر پليدى آنها مى افزايد، و روح طغيان و سركشى را در آنها تقويت مى كند.

يك غذاى نيرو بخش را اگر به عالم مجاهد، و دانشمند مبارزى بدهيم از آن نيروى كافى براى تعليم و تربيت و يا جهاد در راه حق مى گيرد، ولى، همين غذاى نيروبخش را اگر به ظالم بيدادگرى بدهيم، از نيروى آن براى ظلم بيشتر استفاده مى كند، تفاوت در غذا نيست، تفاوت در مزاج ها و طرز تفكرها است!:

آيات قرآن طبق مثل معروف، همچون قطره هاى حيات بخش باران است كه در باغ ها، لاله مى رويد، و در شوره زارها خس!

و درست، به همين دليل ، براى استفاده از قرآن، بايد قبلاً آمادگى پذيرش را پيدا كرد، و به اصطلاح، علاوه بر فاعليت فاعل، قابليت محل، نيز شرط است.

و از اينجا، پاسخ اين سؤال كه: چگونه قرآن ـ كه مايه هدايت است ـ اين افراد را هدايت نمى كند، روشن مى گردد; زيرا قرآن بدون شك، مايه هدايت گمراهان است، اما به يك شرط، گمراهانى كه در جستجوى حق هستند، و به همين انگيزه به سراغ دعوت قرآن آيند، و انديشه خود را براى درك حق به كار گيرند.

اما متعصبان لجوج و دشمنان قسم خورده حق ـ كه با حالت صد در صد منفى به سراغ قرآن مى آيند ـ مسلماً بهره اى از آن نخواهند داشت، بلكه، بر عناد و كفرشان افزوده مى شود; چرا كه تكرار عمل خلاف عمق بيشترى در جان آدمى مى دهد.

* * *

4 ـ داروى مؤثر براى همه دردهاى اجتماعى و اخلاقى

بدون شك، بيمارى هاى روحى و اخلاقى انسان، شباهت زيادى با بيمارى هاى جسمى او دارد، هر دو، كشنده است، هر دو، نياز به طبيب، درمان و پرهيز دارد، هر دو، گاهى سبب سرايت به ديگران مى شود، هر دو، بايد ريشه يابى شوند و پس از شناخت ريشه اصلى بايد به درمان هر دو، پرداخت.

هر دو، گاهى به مرحله اى مى رسند كه غير قابل علاجند ولى در بيشتر موارد مى توان آنها را درمان كرد.

چه تشبيه جالب، پر معنى و پرمايه اى؟ آرى، قرآن نسخه حياتبخشى است براى آنها كه مى خواهند، با جهل، كبر، غرور، حسد و نفاق به مبارزه برخيزند.

قرآن نسخه شفابخشى است، براى بر طرف ساختن ضعف ها، زبونى ها و ترس هاى بى دليل. اختلاف ها و پراكندگى ها.

قرآن، داروى شفابخشى است، براى آنها كه از بيمارى عشق به دنيا، وابستگى به ماديات، تسليم بى قيد و شرط در برابر شهوت ها رنج مى برند.

قرآن، نسخه شفابخشى است، براى دنيائى كه آتش جنگ ها در هر سوى آن افروخته است، و در زير بار مسابقه تسليحاتى كمرش خم شده، و مهم ترين سرمايه هاى اقتصادى و انسانى خود را در پاى غول جنگ و تسليحات مى ريزد.

و سرانجام، قرآن، نسخه شفابخشى است براى آنها كه پرده هاى ظلمانى شهوات آنها را از رسيدن به قرب پروردگار، مانع شده است.

در آيه 57 سوره «يونس» مى خوانيم: قَدْ جاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ شِفاءٌ لِما فِي الصُّدُورِ: «از سوى پروردگارتان اندرز و شفا دهنده دل ها نازل شد».

در آيه 44 سوره «فصلت» نيز مى خوانيم: قُلْ هُوَ لِلَّذِينَ آمَنُوا هُدىً وَ شِفاءٌ: «به اين لجوجان تيره دل بگو، اين قرآن براى مؤمنان مايه هدايت و شفاء است».

على(عليه السلام) در سخن بسيار جامع خود در «نهج البلاغه» اين حقيقت را با شيواترين عبارات بيان فرموده است: فَاسْتَشْفُوهُ مِنْ أَدْوائِكُمْ وَ اسْتَعِينُوا بِهِ عَلى لاَ ْوائِكُمْ فَإِنَّ فِيهِ شِفاءً مِنْ أَكْبَرِ الدّاءِ وَ هُوَ الْكُفْرُ وَ النِّفاقُ وَ الْغَيُّ وَ الضَّلالُ: «از اين كتاب بزرگ آسمانى، براى بيمارى هاى خود شفا بخواهيد و براى حل مشكلاتتان از آن يارى بطلبيد; چرا كه در اين كتاب درمان بزرگترين دردها است:

درد كفر، نفاق، گمراهى و ضلالت»!(1)

و در عبارت ديگرى، از همان حضرت مى خوانيم: أَلا إِنَّ فِيهِ عِلْمَ ما يَأْتِي وَ الْحَدِيثَ عَنِ الْماضِي وَ دَواءَ دائِكُمْ وَ نَظْمَ ما بَيْنَكُمْ:

«آگاه باشيد! در اين، خبرهاى آينده است، و بيان حوادث اقوام گذشته، و درمان بيمارى هاى شما و برنامه نظم زندگى اجتماعى شما».(2)

و در جاى ديگر از همان امام بزرگ مى خوانيم: وَ عَلَيْكُمْ بِكِتابِ اللّهِ فَإِنَّهُ الْحَبْلُ الْمَتِينُ وَ النُّورُ الْمُبِينُ وَ الشِّفاءُ النّافِعُ وَ الرِّيُّ النّاقِعُ وَ الْعِصْمَةُ لِلْمُتَمَسِّكِ وَ النَّجاةُ لِلْمُتَعَلِّقِ لايَعْوَجُّ فَيُقامَ وَ لايَزِيغُ فَيُسْتَعْتَبَ وَ لاتُخْلِقُهُ كَثْرَةُ الرَّدِّ وَ وُلُوجُ السَّمْعِ مَنْ قالَ بِهِ صَدَقَ وَ مَنْ عَمِلَ بِهِ سَبَقَ:

«كتاب خدا را محكم بگيريد; زيرا رشته اى است بسيار مستحكم، و نورى است آشكار، داروئى است شفابخش و پر بركت، و آب حياتى است كه عطش تشنگان حق را فرو مى نشاند، هر كس به آن تمسك جويد او را حفظ مى كند، و آن كس كه به دامنش چنگ زند او را نجات مى بخشد، انحراف در آن راه ندارد، تا نياز به راست نمودن داشته باشد، و هرگز خطا نمى كند، تا از خوانندگانش پوزش بطلبد، تكرارش موجب كهنگى و يا ناراحتى گوش نمى گردد (و هر قدر آن را بخوانند، شيرين تر و دلپذيرتر خواهد بود) كسى كه با قرآن سخن بگويد، راست مى گويد، و كسى كه به آن عمل كند گوى سبقت را از همگان مى برد».(3)

اين تعبيرهاى رسا و گويا كه نظير آن در سخنان پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ساير گفته هاى على(عليه السلام) و ائمه هدى(عليهم السلام) كم نيست، به خوبى ثابت مى كند كه: قرآن نسخه اى است براى سامان بخشيدن به همه نابسامانى ها، بهبودى فرد و جامعه از انواع بيمارى هاى اخلاقى و اجتماعى.

بهترين دليل براى اثبات اين واقعيت، مقايسه وضع عرب جاهلى با تربيت شدگان مكتب پيامبر(صلى الله عليه وآله) در آغاز اسلام است.

ديديم چگونه آن قوم خونخوار، جاهل و نادان كه انواع بيمارى هاى اجتماعى و اخلاقى سر تا پاى وجودشان را فرا گرفته بود، با استفاده از اين نسخه شفابخش، نه تنها درمان يافتند، بلكه آن چنان قوى و نيرومند شدند كه ابرقدرت هاى جبار جهان را به زانو در آوردند.

و اين، درست همان حقيقتى است كه مسلمانان امروز، آن را از ياد برده اند، و به اين حال و روزگار كه مى دانيم و مى دانيد، گرفتار گشته اند.

تفرقه، در ميانشان غوغا مى كند، غارتگران بر منابعشان مسلط شده اند، سرنوشتشان به دست ديگران تعيين مى شود ، و انواع وابستگى ها آنها را به ضعف، زبونى و ذلت كشانده است.

و اين است، سرانجام كار كسانى كه نسخه شفابخش در خانه هاشان باشد و براى شفاى دردهاى خود، دست به سوى كسانى دراز كنند كه از آنها بيمارترند!

قرآن، نه فقط شفا مى بخشد، كه بعد از بهبودى، يعنى در دوران نقاهت، بيماران را با پيام هاى گوناگونش تقويت مى كند; چرا كه بعد از «شفا»، «رحمت» است.

جالب اين كه: داروهاى دردهاى جسمانى غالباً اثرهاى نامطلوبى روى ارگان هاى بدن مى گذارند، تا آنجا كه در حديث معروفى آمده: «هيچ داروئى نيست مگر اين كه: خود سرچشمه بيمارى ديگر است» (ما مِن دَواء إِلاّ وَ يُهَيِّجُ داء).(4)

اما اين داروى شفابخش، هيچ گونه اثر نامطلوب روى جان، فكر و روح آدمى ندارد، بلكه به عكس تمام آن خير و بركت است.

در يكى از عبارات «نهج البلاغه» مى خوانيم: شِفاءٌ لاتُخْشَى أَسْقامُهُ:

«قرآن داروى شفابخشى است كه هيچ بيمارى از آن برنمى خيزد».(5)

كافى است يك ماه خود را متعهّد به پيروى از اين نسخه شفابخش كنيم، فرمانش را در زمينه علم، آگاهى، عدل، داد، تقوا و پرهيزگارى، اتحاد و صميميت، از خود گذشتگى و جهاد و... پذيرا گرديم، خواهيم ديد به سرعت نابسامانى هامان سامان مى يابد.

ذكر اين نكته نيز، ضرورت دارد كه: اين نسخه، مانند نسخه هاى ديگر، وقتى مؤثر است كه به آن عمل شود و الا صد بار اگر بهترين نسخه هاى شفابخش را بخوانيم و روى سر بگذاريم ولى به آن عمل نكنيم، نتيجه اى نخواهيم گرفت.

* * *

 

 

 

83وَ إِذا أَنْعَمْنا عَلَى الاِْنْسانِ أَعْرَضَ وَ نَأى بِجانِبِهِ وَ إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ كانَ يَؤُساً

84قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدى سَبِيلاً

 

ترجمه:

83 ـ هنگامى كه به انسان نعمت مى بخشيم، (از حق) روى مى گرداند و متكبّرانه دور مى شود; و هنگامى كه (كمترين) بدى به او مى رسد، (از همه چيز) مأيوس مى گردد!

84 ـ بگو: «هر كس طبق روش (و خلق) خود عمل مى كند; و پروردگارتان كسانى را كه راهشان نيكوتر است، بهتر مى شناسد».


1 ـ «نهج البلاغه»، خطبه 176.

2 ـ «نهج البلاغه»، خطبه 158.

3 ـ «نهج البلاغه»، خطبه 156.

4 ـ «سفينة البحار».

5 ـ «نهج البلاغه»، خطبه 198.

 

تفسير:

هر كسى بر فطرت خود مى تند

بعد، به يكى از ريشه دارترين بيمارى هاى اخلاقى «انسان هاى تربيت نايافته» اشاره كرده مى گويد: «هنگامى كه به اين انسان نعمت مى بخشيم (غرور و استكبار به او دست مى دهد) به پروردگار خود پشت مى كند، و با حالت تكبر، دور مى شود» (وَ إِذا أَنْعَمْنا عَلَى الاِْنْسانِ أَعْرَضَ وَ نَأى بِجانِبِهِ).

«اما هنگامى كه نعمت را از او سلب كنيم، و حتى مختصر ناراحتى به او برسد يأس و نوميدى سر تا پاى او را فرا مى گيرد» (وَ إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ كانَ يَؤُساً).

«أَعْرَضَ» از ماده «اعراض» به معنى روى گردانيدن، و در اينجا منظور روى برگردانيدن از خدا و حق است.

«نَآ» از ماده «نأى» (بر وزن رأى) به معنى دور شدن است، و با اضافه كلمه «بِجانِبِهِ» معنى تكبر، غرور و موضع گيرى خصمانه را مى رساند.

از مجموع اين جمله، استفاده مى شود: انسان هاى بى ايمان و يا ضعيف الايمان به هنگام روى آوردن نعمت ها آن چنان مغرور مى شوند كه به كلّى بخشنده نعمت ها را به دست فراموشى مى سپارند، نه تنها فراموشش مى كنند كه يك حالت بى اعتنائى، اعتراض و استكبار در برابر او به خود مى گيرند.

جمله «مَسَّهُ الشَّرُّ» اشاره به كمترين ناراحتى است كه به انسان دست مى دهد، يعنى آنها به قدرى كم ظرفيت اند كه با مختصر گرفتارى، دست و پاى خود را گم مى كنند، رشته افكارشان به كلّى در هم مى ريزد و ظلمت يأس و نوميدى بر قلبشان سايه مى افكند.

* * *

در دومين آيه، روى سخن را به پيامبر(صلى الله عليه وآله) كرده مى فرمايد: «بگو هر كس بر طبق روش و خلق و خوى خود عمل مى كند» (قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ).

مؤمنانى كه از آيات قرآن، شفا مى طلبند و رحمت كسب مى كنند، و ظالمانى كه جز خسارت و زيان، بهره اى از آن نمى گيرند، و انسان هاى كم ظرفيتى كه در حال نعمت مغرورند و در مشكلات مأيوس و زبون، همه اينها، طبق روحياتشان عمل مى كنند، روحياتى كه بر اثر تعليم، تربيت و اعمال مكرر خود انسان شكل گرفته است.

و در اين ميان خداوند شاهد و ناظر حال همه است: «آرى پروردگار شما آگاه تر است به كسانى كه راهشان بهتر و از نظر هدايت پربارتر است» (فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدى سَبِيلاً).

* * *

 

نكته ها:

1 ـ غرور و يأس، دو بيمارى خطرناك اخلاقى

اين سخن را بسيار از ديگران شنيده ايم، و يا به ديگران گفته ايم كه: فلان كس ديگر خدا را بنده نيست، چرا كه به نوائى رسيده!

و نيز بسيار ديده ايم كه: همين گونه اشخاص تازه به نوا رسيده و خدا را فراموش كرده، هنگامى كه از آن حال، سقوط مى كنند يا گرفتار شدائد مى شوند، چنان بيچاره، زبون، دستپاچه و مأيوس مى گردند كه: انسان باور نمى كند اينها همان آدم هاى سابق اند!

آرى، چنين است، حال همه افراد كوته فكر، بى ايمان و كم ظرفيت، به عكس دوستان خدا، كه روحشان همچون اقيانوس است و سخت ترين طوفان ها در آنان اثر نمى كند، چون كوه، در مقابل حوادث سخت ايستاده اند و چون كاه، در مقابل فرمان خدا، دنيا را به آنها ببخشى دست و پاى خود را گم نمى كنند و جهان را از آنها بگيرى خم به ابرو نمى آورند!

عجب اين كه: اين انسان هاى خود باخته كم تحمل، كه حالاتشان در بسيارى از سوره هاى قرآن آمده است،(1) در حال سختى، خداپرست مى شوند و به فطرت الهى، و خويشتن خويش، باز مى گردند، اما با فرو نشستن طوفان حادثه، چنان تغيير جهت مى دهند كه گوئى هرگز نام خدا را نشنيده اند.

اين بلاى بزرگى است; زيرا سبب مى شود: هرگز نتوانند در زندگى موضع گيرى مستقل و صحيحى داشته باشند، تنها راه درمان اين بيمارى خطرناك، بالا بردن سطح فكر در پرتو علم و ايمان، و ترك وابستگى و اسارت در چنگال ماديات، و قبول زهد و پارسائى به معنى سازنده است.

ضمناً از بيان فوق، پاسخ اين سؤال روشن شد كه، مى گويند: آيات مورد بحث، اين گونه افراد را در هنگام سختى ها، «يؤس» (نوميد) معرفى كرده، در حالى كه در آيات ديگر (مانند آيه 65 سوره عنكبوت) آنها را به عنوان «مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ» كه حاكى از نهايت توجه به خدا است در چنين حالى توصيف مى نمايد.

ولى اين دو حالت، با هم تضادى ندارند، بلكه يكى مقدمه ديگرى است، اين گونه افراد، به هنگام روبرو شدن با مشكلات از زندگى خويش به كلّى مأيوس مى شوند، و همين حالت يأس سبب مى شود كه: پرده ها از فطرتشان كنار برود و به درگاه خدا روى آورند، اما اين توجه اضطرارى، نه براى آنها افتخارى است و نه دليلى است بر بيداريشان; زيرا به محض اين كه: مشكلات بر طرف گردد، به همان حال سابق كه طبيعت ثانوى آنها شده رو مى آورند.

اما اولياى حق، و بندگان راستين خدا، نه تنها با ديدن چهره مشكلات مأيوس نمى شوند، كه اين حوادث بر ميزان استقامتشان مى افزايد، و به خاطر اتكاء به خدا و اعتماد به نفس، حالت تهاجم بيشتر نسبت به مشكلات به خود مى گيرند; چرا كه يأس را در وجودشان راهى نيست.

آنها فقط خدا را در مشكلات نشناخته اند، در همه حال، با ياد او زنده اند، و به ذات پاكش تكيه دارند، و نور رحمتش هميشه در قلب آنها پرتوافكن است.

* * *


1 ـ يونس 12 ـ لقمان 32 ـ فجر ـ 14 و 15 ـ فصلت 48 و 49.

 

2 ـ «شاكِلَة» چيست؟!

«شاكِلَة» در اصل، از ماده «شكل» به معنى مهار كردن حيوان است، و «شِكال» به خود مهار مى گويند، و از آنجا كه روحيات، سجايا و عادات هر انسانى او را مقيد به رويه اى مى كند، به آن «شاكِلَه» مى گويند و كلمه «أَشكَلَه» به سؤال ها، نيازها و كليه مسائلى گفته مى شود كه، به نوعى انسان را مقيد مى سازد.(1)

به اين ترتيب، مفهوم «شاكِلَه» هيچ گونه اختصاصى به طبيعت ذاتى انسان ندارد، لذا مرحوم «طبرسى» در «مجمع البيان» دو معنى براى آن ذكر كرده است: «طبيعت و خلقت» و نيز «طريقه و مذهب و سنت» (چرا كه هر يك از اين امور انسان را از نظر عمل به نحوى مقيد مى سازد).

و از اينجا روشن مى شود آنها كه آيه فوق را دليلى بر حكومت صفات ذات بر انسان گرفته اند، و آن را دليلى بر جبر مى پندارند، و در اين راه تا آنجا پيش رفته اند كه: به تربيت و تزكيه اعتقاد ندارند، تا چه حدّ در اشتباهند.

اين طرز تفكر، كه به علل مختلف سياسى، اجتماعى و روانى كه در مباحث جبر و اختيار آورده ايم، بر ادبيات بسيارى از ملت ها حكومت مى كند، و براى توجيه نارسائى هاى خود به آن متوسل مى شوند، از خطرناك ترين اعتقاداتى است كه مى تواند يك جامعه را به ذلت و زبونى بكشاند، و در حال عقب افتادگى، سال ها يا قرن ها نگاه دارد.

درست در شعر زير كه بيانگر اين تفكر در مسأله تعليم و تربيت است بينديشيد:

درختى كه تلخ است اندر سرشت *** گرش بر نشانى به باغ بهشت

ور از جوى خلدش به هنگام آب *** به بيخ انگبين ريزى و شهد ناب

سرانجام گوهر به كار آورد *** همان ميوه تلخ بار آورد!

اگر به راستى اين منطق، زير بناى مسائل تربيتى و اجتماعى قرار گيرد، بيهوده بودن هر گونه تعليم و تربيت، اجتناب ناپذير خواهد بود.

و به همين دليل، ما معتقديم مسلك جبر، هميشه دستاويزى براى سلطه هاى استعمارى بوده، تا به اين وسيله از واكنش هاى شديد مردمانى كه به زنجير كشيده شده اند در امان بمانند.

جمله معروف: أَلْجَبْرُ وَ الْتَّشْبِيْهُ أُمَويّانِ وَ الْعَدْلُ وَ الْتُّوحِيْدُ عَلَوِيّانِ: «عقيده جبر، و تشبيه خدا به موجودات، از اعتقادات «بنى اميه» است، و عقيده عدل و توحيد، زير بناى مكتب علوى است» بيانگر اين واقعيت مى باشد.

خلاصه، «شاكِلَه» هرگز به معنى طبيعت ذاتى نيست، بلكه به هر گونه عادت، طريقه، مذهب و روشى كه به انسان جهت مى دهد «شاكِلَه» گفته مى شود، بنابراين، عادات و سننى كه انسان بر اثر تكرار يك عمل اختيارى، كسب كرده است.

و همچنين اعتقاداتى كه با استدلال و يا از روى تعصّب، پذيرفته است، همه اينها نقش تعيين كننده دارند، و شاكله محسوب مى شوند.

اصولاً، ملكات و روحيات انسان، معمولاً جنبه اختيارى دارد; چرا كه انسان هنگامى كه عملى را تكرار كند، نخست، «حالت» و پس از آن «عادت» و بعد تدريجاً تبديل به «ملكه» مى شود، همين ملكات است كه به اعمال انسان شكل مى دهد و خط او را در زندگى مشخص مى سازد، در حالى كه پيدايش آن مستند به عوامل اختيارى بوده است.

در بعضى از روايات، «شاكِلَه» به «نيّت» تفسير شده است، در «اصول كافى» از امام صادق(عليه السلام) چنين نقل شده: النِّيَّةُ أَفْضَلُ مِنَ الْعَمَلِ أَلا وَ إِنَّ النِّيَّةَ هِيَ الْعَمَلُ ثُمَّ تَلا قَوْلَهُ عَزَّوَجَلَّ قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ يَعْنِي عَلى نِيَّتِهِ:

«نيت افضل از عمل است، اصلاً نيت همان عمل است سپس آيه قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ را قرائت، و اضافه فرمود: منظور از شاكله نيت است».(2)

اين تفسير، نكته جالبى در بر دارد. و آن اين كه: نيت انسان كه از اعتقادات او برمى خيزد، به عمل او شكل مى دهد، و اصولاً، خود نيت يك نوع شاكله، يعنى امر مقيد كننده است، لذا گاهى نيت را به خود عمل، تفسير فرموده و گاه آن را برتر از عمل شناخته; چرا كه به هر حال «خط عمل» منشعب از «خط نيت» است.

در روايت ديگرى مى خوانيم: از امام صادق(عليه السلام) پرسيدند: آيا مى توان در معابد يهود و كليساهاى نصارى نماز خواند؟ فرمود:

«در آنها نماز بخوانيد» كسى مى پرسد: آيا در آن نماز بخوانيم هر چند آنها هم در آن نماز مى خوانند؟ فرمود:

آرى، مگر قرآن نمى خوانى آنجا كه مى فرمايد: قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدى سَبِيلاً سپس فرمود: تو به سوى قبله ات نماز بخوان و آنها را رها كن».(3)

* * *

 

 

 

85وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلِيلاً

ترجمه:

85 ـ و از تو درباره «روح» سؤال مى كنند، بگو: «روح از فرمان پروردگار من است; و جز اندكى از دانش، به شما داده نشده است»!


1 ـ «مفردات راغب»، ماده «شكل».

2 ـ «نور الثقلين»، جلد 3، صفحه 214.

3 ـ «نور الثقلين»، جلد 3، صفحه 214.

 

تفسير:

روح چيست؟

در تعقيب آيات گذشته، به پاسخ بعضى از سؤالات مهم مشركان، يا اهل كتاب پرداخته، مى گويد: «از تو درباره روح سؤال مى كنند، بگو روح از فرمان پروردگار من است، و به شما بيش از اندكى علم و دانش داده نشده است» (وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلِيلاً).

مفسران بزرگ، در گذشته و حال، پيرامون معنى روح و تفسير اين آيه، سخن بسيار گفته اند، ما نخست، به معنى روح در لغت، آنگاه به موارد استعمال آن در قرآن، و سپس به تفسير آيه و رواياتى كه در اين زمينه وارد شده است مى پردازيم:

* * *

1 ـ «روح» از نظر لغت، در اصل به معنى «نفس» و «دويدن» است، بعضى تصريح كرده اند كه «روح» و «ريح» (باد) هر دو از يك ماده مشتق شده اند، و اگر «روح انسان» كه گوهر مستقل مجردى است، به اين نام، ناميده شده، به خاطر آن است كه از نظر تحرك، حيات آفرينى و ناپيدا بودن، همچون «نفس و باد» است، اين از نظر معنى لغوى.

2 ـ موارد استعمال آن در قرآن بسيار متنوع است:

گاهى، به معنى «روح مقدسى» است كه پيامبران را در انجام رسالتشان تقويت مى كرده، مانند آيه 253 «بقره»: وَ آتَيْنا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّناتِ وَ أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ:

«ما دلائل روشن در اختيار عيسى بن مريم قرار داديم، و او را با روح القدس تقويت نموديم».

گاه، به نيروى معنوى الهى كه مؤمنان را تقويت مى كند، اطلاق شده، مانند آيه 22 «مجادله»: أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الاْ ِيمانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوح مِنْهُ:

«آنها كسانى هستند كه خدا ايمان را در قلبشان نوشته و به روح الهى تأييدشان كرده است».

زمانى، به معنى «فرشته مخصوص وحى» آمده، و با عنوان «امين» توصيف شده، مانند آيات 193 و 194 سوره «شعراء»: نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الاْ َمِينُ * عَلى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ:

«اين قرآن را روح الامين بر قلب تو نازل كرد * تا از انذار كنندگان باشى».

گاه، به معنى فرشته بزرگى از فرشتگان خاص خدا، يا مخلوقى برتر از فرشتگان آمده، مانند: تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الْرُّوحُ فِيْها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْر:

«در شب قدر فرشتگان، و روح، به فرمان پروردگارشان براى تقدير امور نازل مى شوند».(1)

و در آيه 38 سوره «نبأ» نيز مى خوانيم: يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفّاً:

«در روز رستاخيز، روح فرشتگان در يك صف قيام مى كنند».

گاه، به معنى قرآن يا وحى آسمانى آمده است مانند: وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا:

«اين گونه وحى به سوى تو فرستاديم، روحى كه از فرمان ما است».(2)

و بالاخره، زمانى هم به معنى روح انسانى آمده است، چنان كه در آيات آفرينش «آدم» مى خوانيم: ثُمَّ سَوّاهُ وَ نَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ:

«سپس آدم را نظام بخشيد و از روح خود در آن دميد».(3)

و همچنين: فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ:

«هنگامى كه آفرينش آدم را نظام بخشيدم و از روحم در او دميدم براى او سجده كنيد».(4)

3 ـ اكنون سخن در اين است كه: منظور از «روح» در آيه مورد بحث چيست؟ اين كدام روح است كه جمعى كنجكاو از آن سؤال كردند، و پيامبر(صلى الله عليه وآله)در پاسخ آنها فرمود: «روح از امر پروردگار من است و به شما جز اندكى دانش داده نشده»؟!

از مجموع قرائن موجود در آيه و خارج آن، چنين استفاده مى شود كه: پرسش كنندگان، از حقيقت روح آدمى سؤال كردند، همين روح عظيمى كه ما را از حيوانات جدا مى سازد، برترين شرف ما است، تمام قدرت و فعاليت ما از آن سرچشمه مى گيرد و به كمكش زمين و آسمان را جولانگاه خود قرار مى دهيم، اسرار علوم را مى شكافيم و به اعماق موجودات راه مى يابيم، مى خواستند: بدانند حقيقت اين اعجوبه عالم آفرينش چيست؟

و از آنجا كه روح، ساختمانى مغاير با ساختمان مادّه دارد، و اصول حاكم بر آن، غير از اصول حاكم بر ماده و خواص فيزيكى و شيميائى آن است، پيامبر(صلى الله عليه وآله)مأمور مى شود، در يك جمله كوتاه و پر معنى بگويد: «روح، از عالم امر است يعنى خلقتى اسرار آميز دارد».

سپس، براى اين كه: از اين پاسخ تعجب نكنند، اضافه مى كند: بهره شما از علم و دانش، بسيار كم و ناچيز است، بنابراين، چه جاى شگفتى كه رازهاى روح را نشناسيد، هر چند از همه چيز، به شما نزديك تر است؟

* * *

در تفسير «عياشى» از امام باقر(عليه السلام) و امام صادق(عليه السلام) چنين نقل شده، كه: در تفسير آيه «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ» فرمود: إِنَّمَا الرُّوْحُ خَلْقٌ مِنْ خَلْقِهِ، لَهُ بَصَرٌ وَ قُوَّةٌ وَ تَأْيِيْدٌ، يَجْعَلُهُ فِى قُلُوبِ الرُّسُلِ وَ الْمُؤْمِنِيْنَ:

«روح از مخلوقات خداوند است بينائى، قدرت و قوت دارد، خدا آن را در دل هاى پيغمبران و مؤمنان قرار مى دهد».(5)

در حديث ديگرى از يكى از آن دو امام بزرگوار نقل شده كه: هِىَ مِنَ الْمَلَكُوتِ مِنَ الْقُدْرَةِ:

«روح از عالم ملكوت و از قدرت خداوند است».(6)

در روايات متعددى كه در كتب شيعه و اهل تسنن، آمده است مى خوانيم: مشركان قريش اين سؤال را از دانشمندان اهل كتاب گرفتند و مى خواستند: پيامبر(صلى الله عليه وآله) را با آن بيازمايند، به آنها گفته شده بود: اگر محمّد(صلى الله عليه وآله) اطلاعات فراوانى درباره روح در اختيار شما بگذارد، دليل بر عدم صداقت او است، لذا جمله كوتاه و پرمعنى پيامبر(صلى الله عليه وآله) براى آنها اعجاب انگيز بود.

ولى در بخشى ديگر از روايات، كه از طرق اهل بيت(عليهم السلام) در تفسير آيه فوق به ما رسيده، مى بينيم: روح به معنى مخلوقى برتر از «جبرئيل» و «ميكائيل» معرفى شده كه: با پيامبر(صلى الله عليه وآله) و امامان همواره بوده و آنانرا در خط سيرشان از هر گونه انحراف بازمى داشته است.(7)

اين روايات، با آنچه در تفسير آيه گفتيم، نه تنها مخالفتى ندارد، بلكه با آنها هماهنگ است; چرا كه روح آدمى مراتب و درجاتى دارد، آن مرتبه اى از روح كه در پيامبران و امامان است، مرتبه فوق العاده والائى است، كه از آثارش معصوم بودن از خطا و گناه، و نيز آگاهى و علم فوق العاده است و مسلماً چنين مرتبه اى از روح، از همه فرشتگان برتر خواهد بود، حتى از «جبرئيل و ميكائيل»! (دقت كنيد)

* * *


1 ـ قدر، آيه 4.

2 ـ شورى، آيه 52.

3 ـ سجده، آيه 9.

4 ـ حجر، آيه 29.

5 و 6 ـ «نور الثقلين»، جلد 3، صفحه 216.

7 ـ «نور الثقلين»، جلد 3، صفحه 215.

اصالت و استقلال روح

تا آنجا كه تاريخ علم و دانش بشرى نشان مى دهد، مسأله روح و ساختمان و ويژگى هاى اسرار آميزش، همواره مورد توجه دانشمندان بوده است، و هر دانشمندى به سهم خود، كوشيده است تا به محيط اسرار آميز روح گام بگذارد.

درست به همين دليل، نظراتى كه درباره روح، از سوى علماء و دانشمندان اظهار شده، بسيار زياد و متنوع است.

ممكن است، علم و دانش امروز ما ـ و حتى علم و دانش آيندگان ـ براى پى بردن به همه رازهاى روح كافى نباشد ، هر چند روح ما، از همه چيز اين جهان به ما نزديك تر است، اما چون گوهر آن با آنچه در عالم ماده با آن انس گرفته ايم تفاوت كلّى دارد، زياد هم نبايد تعجب كرد كه: از اسرار و كنه اين اعجوبه آفرينش، و مخلوق مافوق ماده، سر درنياوريم.

ولى به هر حال، اين، مانع از آن نخواهد بود كه ما دورنماى روح را با ديده تيز بين عقل ببينيم و از اصول و نظامات كلّى حاكم بر آن، آگاه شويم.

مهمترين اصلى كه بايد در اينجا شناخته شود، مسأله اصالت و استقلال روح است، در برابر مكتب هاى ماده گرا كه روح را مادّى و از خواص مادّه مغزى و سلول هاى عصبى مى دانند و ماوراى آن هيچ!.

و ما بيشتر در اينجا به همين بحث مى پردازيم; چرا كه بحث «بقاى روح» و «مسأله تجرّد كامل يا تجرّد برزخى» متّكى به آن است.

اما قبل از ورود در اين بحث، ذكر اين نكته را لازم مى دانيم كه: تعلق روح به بدن انسان ـ آن چنان كه بعضى گمان كرده اند ـ تعلقى از قبيل حلول و فى المثل مانند ورود باد در مشك نيست، بلكه يك نوع ارتباط و پيوندى است بر اساس حاكميت روح بر تن، و تصرف و تدبير آن كه بعضى آن را به تعلق «معنى» به «لفظ» تشبيه كرده اند.

البته، اين مسأله در لابلاى بحث استقلال روح، روشن خواهد شد.

اكنون به اصل سخن باز گرديم.

در اين كه: انسان با سنگ و چوب بى روح فرق دارد، شكّى نيست; زيرا ما به خوبى احساس مى كنيم كه با موجودات بى جان و حتى با گياهان تفاوت داريم، ما مى فهميم، تصور مى كنيم، تصميم مى گيريم، اراده داريم، عشق مىورزيم ، متنفر مى شويم، و...

ولى گياهان و سنگ ها هيچ يك از اين احساسات را ندارند، بنابراين، ميان ما و آنها يك تفاوت اصولى وجود دارد، و آن داشتن روح انسانى است.

نه مادى ها و نه هيچ دسته اى ديگر، هرگز منكر اصل وجود «روح» و «روان» نيستند و به همين دليل، همه آنها روان شناسى (پسيكولوژى) و روانكاوى (پسيكاناليزم) را به عنوان يك علم مثبت مى شناسند، اين دو علم گر چه تقريباً از جهاتى مراحل طفوليت خود را طى مى كنند، ولى به هر حال از علومى هستند كه در دانشگاه هاى بزرگ دنيا به وسيله استادان و دانش پژوهان تعقيب مى شوند و همانطور كه خواهيم ديد، «روان» و «روح» دو حقيقت جداى از هم نيستند بلكه مراحل مختلف يك واقعيتند.

آنجا كه سخن از ارتباط روح با جسم است، و تأثير متقابل اين دو در يكديگر بيان مى شود، نام «روان» بر آن مى گذاريم و آنجا كه پديده هاى روحى جداى از جسم مورد بحث قرار مى گيرند نام «روح» را به كار مى بريم.

خلاصه اين كه: هيچ كس انكار نمى كند كه: حقيقتى به نام روح و روان در ما وجود دارد.

اكنون بايد ديد، جنگ دامنه دار ميان «ماترياليست ها» از يكسو، و «فلاسفه متافيزيك و روحيون» از سوى ديگر، در كجاست؟

پاسخ اين است كه: دانشمندان الهى و فلاسفه روحيون معتقدند: غير از موادى كه جسم انسان را تشكيل مى دهد، حقيقت و گوهر ديگرى در او نهفته است كه از جنس ماده نيست، اما بدن آدمى تحت تأثير مستقيم آن قرار دارد. به عبارت ديگر: روح، يك حقيقت ماوراى طبيعى است كه ساختمان و فعاليت آن، غير از ساختمان و فعاليت جهان ماده است، درست است كه: دائماً با جهان ماده ارتباط دارد، ولى ماده و يا خاصيت ماده نيست!

در صف مقابل، فلاسفه مادى قرار دارند: آنها مى گويند: ما موجودى مستقل از ماده به نام روح يا نام ديگر سراغ نداريم، هر چه هست همين ماده جسمانى و يا آثار فيزيكى و شيميائى آن است.

ما دستگاهى به نام «مغز و اعصاب» داريم كه بخش مهمى از اعمال حياتى ما را انجام مى دهند، و مانند ساير دستگاه هاى بدن مادى هستند و تحت قوانين ماده فعاليت مى كنند.

ما غده هائى در زير زبان داريم به نام «غده هاى بزاق» كه هم فعاليت فيزيكى دارند و هم شيميائى، هنگامى كه غذا وارد دهان مى شود، اين چاه هاى آرتزين! به طور خودكار و كاملاً اتوماتيك شروع بكار مى كنند، و چنان حساب گرند كه درست به همان اندازه كه آب براى جويدن و نرم كردن غذا لازم است روى آن مى پاشند، غذاهاى آبدار، كم آب، خشك، هر كدام باندازه نياز خود، سهميه اى از آب دهان دريافت مى دارند.

مواد اسيدى خصوصاً هنگامى كه زياد غليظ باشند، فعاليت اين غده ها را افزايش مى دهند، تا سهم بيشترى از آب دريافت دارند، و به اندازه كافى رقيق شوند و به ديوارهاى معده زيانى نرسانند!

و هنگامى كه غذا را فرو برديم، فعاليت اين چاه ها خاموش مى گردد.

خلاصه نظام عجيبى بر اين چشمه هاى جوشان حكومت مى كند كه اگر يك ساعت تعادل و حساب آنها به هم بخورد، يا دائماً آب از «لب و لوچه» ما سرازير است و يا باندازه اى زبان و گلوى ما خشك مى شود كه لقمه در گلوى ما گير مى كند!.

اين كار «فيزيكى» بزاق است، ولى مى دانيم كار مهم تر بزاق كار شيميائى آن است، مواد مختلفى با آن آميخته است كه با غذا تركيب مى شوند و زحمت معده را كم مى كنند.

ماترياليست ها مى گويند: سلسله اعصاب و مغز ما شبيه غده هاى بزاقى و مانند آن داراى فعاليت هاى فيزيكى و شيميائى است (كه به طور مجموع فيزيكوشيميائى به آن گفته مى شود) و همين فعاليت هاى «فيزيكوشيميائى» است كه ما نام آن را «پديده هاى روحى» و يا «روح» مى گذاريم.

آنها مى گويند: هنگامى كه مشغول فكر كردن هستيم يك سلسله امواج الكتريكى مخصوص، از مغز ما برمى خيزد، اين امواج را امروز با دستگاه هائى مى گيرند و روى كاغذ ثبت مى كنند، مخصوصاً در بيمارستان هاى روانى با مطالعه روى اين امواج راه هائى براى شناخت و درمان بيماران روانى پيدا مى كنند، اين فعاليت فيزيكى مغز ما است.

علاوه بر اين، سلول هاى مغز به هنگام فكر كردن و يا ساير فعاليت هاى روانى داراى يك رشته فعل و انفعالات شيميائى هستند.

بنابراين، روح و پديده هاى روحى چيزى جز خواص فيزيكى و فعل و انفعالات شيميائى سلول هاى مغزى و عصبى ما نمى باشد.

آنها از اين بحث چنين نتيجه مى گيرند:

1 ـ همان طور كه فعاليت غده هاى بزاقى و اثرات مختلف آن، قبل از بدن نبوده و بعد از آن نيز نخواهد بود، فعاليت هاى روحى ما نيز با پيدايش مغز و دستگاه اعصاب، موجود مى شوند، و با مردن آن مى ميرند!

2 ـ روح، از خواص جسم است، پس مادى است و جنبه ماوراى طبيعى ندارد.

3 ـ روح، مشمول تمام قوانينى است كه بر جسم حكومت مى كند.

4 ـ روح، بدون بدن وجود مستقلى ندارد و نمى تواند داشته باشد.

* * *

دلائل مادى ها بر عدم استقلال روح

مادى ها براى اثبات مدعاى خود و اين كه: روح، فكر و ساير پديده هاى روحى همگى مادى هستند، يعنى از خواص فيزيكى و شيميائى سلول هاى مغزى و عصبى مى باشند، شواهدى آورده اند كه در زير به آنها اشاره مى شود:

1 ـ «به آسانى مى توان نشان داد كه: با از كار افتادن يك قسمت از مراكز، يا سلسله اعصاب، يك دسته از آثار روحى تعطيل مى شود».(1)

مثلاً، آزمايش شده كه: اگر قسمت هاى خاصى از مغز كبوتر را برداريم نمى ميرد، ولى بسيارى از معلومات خود را از دست مى دهد، اگر غذا به او بدهند مى خورد و هضم مى كند و اگر ندهند و تنها دانه را در مقابل او بريزند نمى خورد و از گرسنگى مى ميرد!

همچنين، در پاره اى از ضربه هاى مغزى كه بر انسان وارد مى شود، و يا به علل بعضى از بيمارى ها قسمت هائى از مغز از كار مى افتد، ديده شده كه: انسان قسمتى از معلومات خود را از دست مى دهد .

چندى قبل، در «جرائد» خوانديم كه: يك جوان تحصيل كرده، بر اثر يك ضربه مغزى در يك حادثه كه در نزديكى «اهواز» رخ داد، تمام حوادث گذشته زندگى خود را فراموش كرد، و حتى مادر و خواهر خود را نمى شناخت، هنگامى كه او را به خانه اى كه در آن متولد و بزرگ شده بود بردند، كاملاً براى او ناآشنا بود!

اينها و نظاير آن نشان مى دهد: رابطه نزديكى ميان «فعاليت سلول هاى مغزى» و «پديده هاى روحى» وجود دارد.

2 ـ «هنگام فكر كردن تغييرات مادى در سطح مغز بيشتر مى شود، مغز بيشتر غذا مى گيرد، و بيشتر مواد فسفرى پس مى دهد، موقع خواب كه مغز كار تفكر را انجام نمى دهد كمتر غذا مى گيرد، اين خود دليل بر مادى بودن آثار فكرى است».(2)

3 ـ مشاهدات نشان مى دهد: وزن مغز متفكران عموماً بيش از حدّ متوسط است (حد متوسط مغز مردان در حدود 1400 گرم و حد متوسط مغز زنان مقدارى از آن كمتر است) اين، نشانه ديگرى بر مادى بودن روح است.

4 ـ اگر نيروى تفكر و تظاهرات روحى، دليل بر وجود روح مستقل باشد بايد اين معنى را در حيوانات نيز بپذيريم ، زيرا آنها هم در حد خود ادراكاتى دارند.

خلاصه، آنها مى گويند: ما احساس مى كنيم: روح ما موجود مستقلى نيست و پيشرفت هاى علوم مربوط به انسان شناسى نيز، اين واقعيت را تأييد مى كند.

از مجموع اين استدلالات، چنين نتيجه مى گيرند: پيشرفت و توسعه فيزيولوژى انسانى و حيوانى، روز به روز اين حقيقت را واضح تر مى سازد كه: ميان پديده هاى روحى و سلول هاى مغزى رابطه نزديكى وجود دارد.

* * *


1 ـ «پسيكولوژى» دكتر «ارانى»، صفحه 23.

2 ـ «بشر از نظر مادى»، دكتر «ارانى»، صفحه 2.

 

نقطه هاى تاريك اين استدلال

اشتباه بزرگى كه دامنگير مادى ها در اين گونه استدلالات شده اين است كه: «ابزار كار» را با «فاعل كار» اشتباه كرده اند.

براى اين كه: بدانيم چگونه آنها ابزار را با كننده كار، اشتباه كرده اند، اجازه دهيد يك مثال بياوريم (دقت كنيد).

از زمان «گاليله» به اين طرف، تحولى در مطالعه وضع آسمان ها پيدا شد «گاليله» ايتاليائى، به كمك يك عينك ساز، موفق به ساختن دوربين كوچكى شد ولى البته «گاليله» بسيار خوشحال بود، و شب هنگام كه به كمك آن به مطالعه ستارگان آسمان پرداخت، صحنه شگفت انگيزى در برابر چشم او آشكار گرديد كه تا آن روز، هيچ انسان ديگرى نديده بود، او فهميد كشف مهمى كرده است و از آن روز به بعد، كليه مطالعه اسرار جهان بالا به دست انسان افتاد!

تا آن روز، انسان شبيه پروانه اى بود كه فقط چند شاخه اطراف خود را مى ديد، اما هنگامى كه دوربين را به چشم گرفت، مقدار قابل ملاحظه اى از درختان اطراف خود را در اين جنگل بزرگ آفرينش، نيز مشاهده كرد.

اين مسأله به تكامل خود ادامه داد تا اين كه: دوربين هاى بزرگ نجومى ساخته شد كه قطر عدسى آنها پنج متر يا بيشتر بود، آنها را بر فراز كوه هاى بلندى كه در منطقه مناسبى از نظر صافى هوا قرار داشت، نصب كردند، اين دوربين ها كه مجموع دستگاه آنها گاهى به اندازه يك عمارت چند طبقه مى شد، عوالمى از جهان بالا را به انسان نشان داد كه، چشم عادى حتى يك هزارم آن را نديده بود.

حال فكر كنيد اگر روزى تكنولوژى بشر اجازه ساختمان دوربين هائى به قطر يك صد متر با تجهيزاتى به اندازه يك شهر دهد، چه عوالمى بر ما كشف خواهد شد؟!

اكنون اين سؤال پيش مى آيد: اگر اين دوربين ها را از ما بگيريد به طور قطع بخشى، يا بخش هائى از معلومات و مشاهدات ما درباره آسمان ها تعطيل خواهد شد، ولى آيا بيننده اصلى، ما هستيم يا دوربين است؟!

آيا دوربين و تلسكوپ، ابزار كار ما است كه به وسيله آن مى بينيم و يا فاعل كار و بيننده واقعى است؟!

در مورد مغز نيز هيچ كس انكار نمى كند كه بدون سلول هاى مغزى انجام تفكر و مانند آن ممكن نيست، ولى آيا مغز، ابزار كار روح است؟ يا خود روح؟!

كوتاه سخن آن كه: تمام دلائلى كه مادى ها در اينجا آورده اند فقط ثابت مى كند كه ميان سلول هاى مغزى و ادراكات ما، ارتباط وجود دارد، ولى هيچ كدام از آنها اثبات نمى كند كه مغز انجام دهنده ادراكات است نه ابزار ادراك (دقت كنيد).

و از اينجا روشن مى شود: اگر مردگان چيزى نمى فهمند، به خاطر اين است كه: ارتباط روح آنها با بدن از بين رفته، نه اين كه: روح، فانى شده است، درست همانند كشتى يا هواپيمائى كه دستگاه بى سيم آن همه از كار افتاده است، كشتى و راهنمايان و ناخدايان كشتى وجود دارند، اما ساحل نشينان نمى توانند با آنها رابطه اى برقرار سازند، زيرا وسيله ارتباطى از ميان رفته است.

* * *

دلائل استقلال روح

سخن، از مسأله روح بود، و اين كه: مادى ها اصرار دارند، پديده هاى روحى را از خواص سلول هاى مغزى بدانند و «فكر»، «حافظه»، «ابتكار»، «عشق»، «نفرت»، «خشم» و «علوم و دانش ها» را همگى در رديف مسائل آزمايشگاهى و مشمول قوانين جهان ماده بدانند، ولى فلاسفه طرفدار استقلال روح، دلائل گويائى بر نفى و طرد اين عقيده دارند كه در ذيل به قسمت هائى از آن اشاره مى شود:

1 ـ خاصيت واقع نمائى (آگاهى از جهان برون).

نخستين سؤال كه مى توان از ماترياليست ها كرد، اين است: اگر افكار و پديده هاى روحى همان خواص «فيزيكوشيميائى» مغزند، بايد «تفاوت اصولى» ميان كار مغز، و كار معده، يا كليه و كبد مثلاً نبوده باشد، زيرا كار معده «مثلاً» تركيبى از فعاليت هاى فيزيكى و شيميائى است و با حركات مخصوص خود و ترشح اسيدهائى غذا را هضم و آماده جذب بدن مى كند، و همچنين كار بزاق چنان كه گفته شد، تركيبى از كار فيزيكى و شيميائى است، در حالى كه ما مى بينيم كار روحى با همه آنها متفاوت است.

اعمال تمام دستگاه هاى بدن كم و بيش شباهت به يكديگر دارند به جز «مغز» كه وضع آن استثنائى است آنها همه، مربوط به جنبه هاى داخلى است، در حالى كه پديده هاى روحى، جنبه خارجى دارند، و ما را از وضع بيرون وجودمان آگاه مى كنند.

براى توضيح به چند نكته بايد توجه كرد:

نخست اين كه: آيا جهانى بيرون از وجود ما هست، يا نه؟

مسلماً چنين جهانى وجود دارد، و ايده آليست ها كه وجود جهان خارج را انكار كرده و مى گويند: هر چه هست «مائيم» و «تصورات ما» و جهان خارج، درست همانند صحنه هائى كه در خواب مى بينيم، چيزى جز تصورات نيست، سخت در اشتباهند، و اشتباه آنها را در جاى خود اثبات كرده ايم كه چگونه ايده آليست ها در عمل، رئاليست مى شوند؟ و آنچه را در محيط كتابخانه خود مى انديشند، هنگامى كه به كوچه، خيابان و محيط زندگى معمولى قدم مى گذارند، همه را فراموش مى كنند؟

ديگر اين كه: آيا ما از وجود جهان بيرون آگاه هستيم يا نه؟

قطعاً پاسخ اين سؤال نيز مثبت است; زيرا ما آگاهى زيادى از جهان بيرون خود داريم، و از موجوداتى كه در اطراف ما با نقاط دور دست است، اطلاعات فراوانى در اختيار ما هست.

اكنون اين سؤال پيش مى آيد: آيا جهان خارج، به درون وجود ما مى آيد؟ مسلماً نه، بلكه، نقشه آن پيش ما است كه با استفاده از خاصيت «واقع نمائى» به جهان بيرون وجود خود، پى مى بريم.

اين واقع نمائى، نمى تواند تنها خواص فيزيكوشيميائى مغز باشد; زيرا اين خواص، زائيده تأثرات ما از جهان بيرون است، و به اصطلاح معلول آنها است، درست همانند تأثيرهائى كه غذا روى معده ما مى گذارد.

آيا تأثير غذا روى معده و فعل و انفعال فيزيكى و شيميائى آن، سبب مى شود كه معده از غذاها آگاهى داشته باشد؟ پس چطور مغز ما مى تواند از دنيا بيرون خود با خبر گردد؟!

به تعبير ديگر: براى آگاهى از موجودات خارجى و عينى، يك نوع احاطه بر آنها لازم است، و اين احاطه كار سلول هاى مغزى نيست، سلول هاى مغزى تنها از خارج متأثر مى شوند، و اين تأثر: همانند تأثر ساير دستگاه هاى بدن از وضع خارج است، اين موضوع را ما به خوبى درك مى كنيم.

اگر تأثر از خارج، دليلى بر آگاهى ما از خارج بود، لازم بود ما با معده و زبان خود نيز بفهميم در حالى كه چنين نيست.

خلاصه، وضع استثنائى ادراكات ما دليل بر آن است كه: حقيقت ديگرى در آن نهفته است، كه نظامش با نظام قوانين فيزيكى و شيميائى كاملاً تفاوت دارد (دقت كنيد).

* * *

2 ـ وحدت شخصيت

دليل ديگرى كه براى استقلال روح مى توان ذكر كرد، مسأله «وحدت شخصيت» در طول عمر آدمى است.

توضيح اين كه: ما در هر چيز، شك و ترديد داشته باشيم در اين موضوع ترديدى نداريم كه «وجود داريم».

مى توانيم بگوئيم: «من هستم» و در هستى خود ترديد ندارم، و علم من به وجود خودم به اصطلاح «علم حضورى» است، نه «علم حصولى» يعنى من پيش خود حاضرم و از خودم جدا نيستم.

به هر حال، آگاهى ما از خود روشن ترين معلومات ما است و احتياج و نيازى ابداً به استدلال ندارد، و استدلال معروفى كه «دكارت» فيلسوف معروف فرانسوى براى وجودش كرده كه: «من فكر مى كنم پس هستم» استدلال زايد و نادرستى به نظر مى رسد; زيرا پيش از آن كه اثبات وجود خود كند دو بار اعتراف به وجود خودش كرده! (يك بار آنجا كه مى گويد: «من» و بار ديگر آنجا كه مى گويد «مى كنم» اين از يكسو.

از سوى ديگر، اين «من»، از آغاز تا پايان عمر يك واحد بيشتر نيست «من امروز» همان «من ديروز» همان «من بيست سال قبل» مى باشد من از كودكى تاكنون يك نفر بيشتر نبودم، من همان شخصى هستم كه بوده ام و تا آخر عمر نيز همين شخص هستم، نه شخص ديگر، البته، درس خوانده ام، با سواد شده ام، تكامل يافته ام، و باز هم خواهم يافت، ولى يك آدم ديگر نشده ام، و به همين دليل، همه مردم از آغاز تا پايان عمر، مرا يك آدم مى شناسند، يك نام دارم يك شناسنامه دارم و...

اكنون حساب كنيم و ببينيم: اين موجود واحدى كه سراسر عمر ما را پوشانده، چيست؟ آيا ذرات و سلول هاى بدن ما و يا مجموعه سلول هاى مغزى و فعل و انفعالات آن است؟

اينها كه در طول عمر ما بارها عوض مى شوند و تقريباً در هفت سال يك بار تمام سلول ها تعويض مى گردند; زيرا مى دانيم در هر شبانه روز ميليون ها سلول در بدن ما مى ميرد و ميليون ها سلول تازه جانشين آن مى شود، همانند ساختمانى كه تدريجاً آجرهاى آن را برون آورند، و آجرهاى تازه اى جاى آن كار بگذارند، اين ساختمان بعد از مدتى به كلّى عوض مى شود اگر چه مردم سطحى متوجه نشوند.

و يا همانند استخر بزرگى كه از يك طرف، آهسته، آهسته آب وارد آن مى شود، و از طرف ديگر، خارج مى گردد، بديهى است بعد از مدتى تمام آب استخر عوض مى شود، اگر چه افراد ظاهر بين، توجه نداشته باشند، و آن را به همان حال ثابت ببينند.

به طور كلّى، هر موجودى كه دريافت غذا مى كند و از سوى ديگر مصرف غذا دارد تدريجاً «نوسازى» و «تعويض» خواهد شد.

بنابراين، يك آدم هفتاد ساله احتمالاً ده بار تمام اجزاى بدن او عوض شده است، روى اين حساب، اگر همانند مادى ها انسان را همان جسم و دستگاه هاى مغزى، عصبى و خواص فيزيكوشيميائى آن بدانيم بايد اين «من» در 70 سال ده بار عوض شده باشد، و آن شخص سابق نباشد، در حالى كه، هيچ وجدانى اين سخن را نخواهد پذيرفت.

از اينجا روشن مى شود: غير از اجزاى مادى، يك حقيقت واحد ثابت در سراسر عمر، وجود دارد كه همانند اجزاى مادى تعويض نمى شود، اساس وجود، را، همان تشكيل مى دهد و عامل وحدت شخصيت ما، همان است.

* * *

پرهيز از يك اشتباه

بعضى تصوّر مى كنند سلول هاى مغزى عوض نمى شوند، و مى گويند: در كتاب هاى فيزيولوژى خوانده ايم كه تعداد سلول هاى مغزى از آغاز تا آخر عمر يكسان است، يعنى هرگز كم و زياد نمى شوند، بلكه فقط بزرگ مى شوند، اما توليد مثل نمى كنند، و به همين جهت، اگر ضايعه اى براى آنها پيش بيايد قابل ترميم نيستند، بنابراين، ما يك واحد ثابت در مجموع بدن داريم كه همان سلول هاى مغزى است، و اين حافظ وحدت شخصيت ماست.

اما اين اشتباه بزرگى است; زيرا آنها كه اين سخن را مى گويند، دو مسأله را با يكديگر اشتباه كرده اند.

آنچه در علم امروز ثابت شده اين است كه: سلول هاى مغزى از آغاز تا پايان عمر از نظر تعداد ثابت است، و كم و زياد نمى شود. نه اين كه: ذرات تشكيل دهنده اين سلول ها تعويض نمى گردند; زيرا همانطور كه گفتيم سلول هاى بدن، دائماً غذا دريافت مى كنند و نيز تدريجاً ذرات كهنه را از دست مى دهند، درست همانند كسى هستند كه دائماً از يك طرف دريافت و از طرف ديگر پرداخت دارد، مسلماً سرمايه چنين كسى تدريجاً عوض خواهد شد اگر چه مقدار آن عوض نشود، همانند همان استخر آبى كه از يكسو، آب به آن مى ريزد و از سوى ديگر، آب از آن خارج مى شود، پس از مدتى محتويات آن به كلّى تعويض مى گردد، اگر چه مقدار آب ثابت مانده است.(1)

بنابراين، سلول هاى مغزى نيز ثابت نيستند و همانند ساير سلول ها عوض مى شوند.

* * *

3 ـ عدم انطباق بزرگ و كوچك

فرض كنيد، كنار درياى زيبائى نشسته ايم، چند قايق كوچك و يك كشتى عظيم روى امواج آب در حركتند، آفتاب را مى بينيم كه: از يكسو، غروب مى كند و ماه را مى بينيم كه از سوى ديگر، در حال طلوع است.

مرغ هاى زيباى دريائى دائماً روى آب مى نشينند و برمى خيزند، و در يك سمت، كوه عظيمى سر به آسمان كشيده است.

اكنون، لحظاتى چشم خود را مى بنديم و آنچه را ديده ايم در ذهن خود مجسم مى نمائيم: كوه با همان عظمت، دريا با همان وسعت، و كشتى عظيم با همان بزرگى كه دارد، در ذهن ما مجسم مى شوند، يعنى همانند تابلوى فوق العاده بزرگى در برابر روح ما، يا در درون روح ما وجود دارند.

حالا اين سؤال پيش مى آيد كه: جاى اين نقشه بزرگ كجا است؟ آيا سلول هاى فوق العاده كوچك مغزى مى توانند، چنين نقشه عظيمى را در خود بپذيرند؟ مسلماً نه.

بنابراين، بايد ما داراى بخش ديگرى از وجود باشيم كه مافوق اين ماده جسمانى است و آن قدر وسيع است كه، تمام اين نقشه ها را در خود جاى مى دهد.

آيا نقشه يك عمارت 500 مترى را مى توان روى يك زمين چند ميلى مترى پياده كرد؟

مسلماً پاسخ اين سؤال منفى است; چون يك موجود بزرگ تر با حفظ بزرگى خود منطبق بر موجود كوچكى نمى شود، لازمه انطباق اين است كه: يا مساوى آن باشد يا كوچك تر از آن كه بتواند روى آن پياده شود.

با اين حال چگونه ما مى توانيم نقشه هاى ذهنى فوق العاده بزرگى را در سلول هاى كوچك مغزى خود جاى دهيم؟

ما مى توانيم كره زمين را با همان كمربند چهل ميليون مترى اش در ذهن ترسيم كنيم.

ما مى توانيم كره خورشيد را كه يك ميليون و دويست هزار مرتبه از كره زمين بزرگ تر است و همچنين كهكشان هائى را كه ميليون ها بار از خورشيد ما وسيع ترند، همه را در فكر خود مجسم كنيم، اين نقشه ها اگر بخواهند در سلول هاى كوچك مغزى ما پياده شوند، طبق قانون عدم انطباق بزرگ بر كوچك، امكان پذير نيست، پس بايد به وجودى مافوق اين جسم اعتراف كنيم كه مركز پذيرش اين نقشه هاى بزرگ مى باشد.

يك سؤال لازم

ممكن است گفته شود، نقشه هاى ذهنى ما، همانند «ميكروفيلم ها» و يا «نقشه هاى جغرافيائى» است كه در كنار آن يك عدد كسرى نوشته شده مانند: 1000000 يا 100000000 كه مقياس كوچك شدن آن را نشان مى دهد
و به 1ما مى فهماند: بايد1 اين نقشه را به همان نسبت بزرگ كنيم، تا نقشه واقعى به دست آيد، و نيز بسيار ديده ايم عكسى از كشتى غول پيكرى گرفته شده كه نمى تواند به تنهائى عظمت آن كشتى را نشان بدهد،
و لذا، قبل از گرفتن عكس براى نشان دادن عظمت آن، انسانى را در عرشه كشتى قرار مى دهند، و عكس آن دو را با هم مى گيرند تا با مقايسه، عظمت كشتى روشن شود.

نقشه هاى ذهنى ما نيز تصويرهاى بسيار كوچكى هستند كه با مقياس هاى معينى كوچك شده اند، به هنگامى كه به همان نسبت، آنها را بزرگ كنيم، نقشه واقعى به دست مى آيد، و مسلماً اين نقشه هاى كوچك، مى تواند به نوعى در سلول هاى مغزى ما جاى گيرد (دقت كنيد).

پاسخ:

مسأله مهم اينجا است كه ميكروفيلم ها را معمولاً يا به وسيله پروژكتورها بزرگ مى كنند و روى پرده اى منعكس مى نمايند، يا در نقشه هاى جغرافيائى عددى كه زير آن نوشته شده است، به ما كمك مى كند كه نقشه را در آن عدد ضرب كنيم و نقشه بزرگ واقعى را در ذهن خود منعكس نمائيم.

اكنون اين سؤال پيش مى آيد كه: آن پرده بزرگى كه ميكروفيلم هاى ذهنى ما روى آن به صورت عظيم منعكس مى گردد كجا است؟

آيا اين پرده بزرگ همان سلول هاى مغزى هستند؟ قطعاً نه.

و آن نقشه جغرافيائى كوچك را كه ما در عدد بزرگ ضرب مى كنيم و تبديل به نقشه عظيمى مى نمائيم، مسلماً محلى لازم دارد، آيا مى تواند سلول هاى كوچك مغزى باشد؟

به عبارت روشن تر: در مثال «ميكروفيلم» و نقشه جغرافيائى، آنچه در خارج وجود دارد، همان فيلم ها و نقشه هاى كوچك هستند، ولى در نقشه هاى ذهنى ما اين نقشه ها درست به اندازه وجود خارجى آنها مى باشند، و قطعاً محلى لازم دارند به اندازه خودشان، و مى دانيم سلول هاى مغزى كوچك تر از آنند كه بتوانند آنها را با آن عظمت منعكس سازند.

كوتاه سخن اين كه: ما اين نقشه هاى ذهنى را با همان بزرگى كه در خارج دارند، تصور مى كنيم و اين تصوير عظيم نمى تواند، در سلول كوچكى منعكس گردد، بنابراين، نيازمند به محلى است، و از اينجا به وجود حقيقى مافوق اين سلول ها پى مى بريم.

* * *


1 ـ در كتاب هاى فيزيولوژى نيز به اين مسأله اشاره شده است، به عنوان نمونه به كتاب «هورمون ها» صفحه 11 و كتاب «فيزيولوژى حيوانى» تأليف دكتر «محمود بهزاد» و همكاران، صفحه 32 مراجعه شود.

 

4 ـ مقايسه پديده هاى روحى با كيفيات مادى

دليل ديگرى كه مى تواند ما را به استقلال روح و مادى نبودن آن رهنمون گردد، اين است كه: در پديده هاى روحى خواص و كيفيت هائى مى بينيم كه با خواص و كيفيت هاى موجودات مادّى هيچ گونه شباهت ندارند، زيرا:

اوّلاً ـ موجودات، «زمان» مى خواهند و جنبه تدريجى دارند.

ثانياً ـ با گذشت زمان فرسوده مى شوند.

ثالثاً ـ قابل تجزيه به اجزاء متعددى هستند.

ولى پديده هاى ذهنى داراى اين خواص و آثار نيستند، ما مى توانيم جهانى همانند جهان فعلى در ذهن خود ترسيم كنيم، بى آن كه احتياج به گذشت زمان و جنبه هاى تدريجى داشته باشد.

از اين گذشته، صحنه هائى كه مثلاً از زمان كودكى در ذهن ما نقش بسته با گذشت زمان نه كهنه مى شود و نه فرسوده ، و همان شكل خود را حفظ كرده است، ممكن است مغز انسان فرسوده شود ولى با فرسوده شدن مغز خانه اى كه نقشه اش از بيست سال قبل در ذهن ما ثبت شده فرسوده نمى گردد و از يك نوع ثبات كه خاصيت جهان ماوراى ماده است، برخوردار است.

روح ما نسبت به نقش ها و عكس ها، خلاقيت عجيبى دارد و در يك آن، مى توانيم بدون هيچ مقدمه اى هر گونه نقشى را در ذهن ترسيم كنيم، كرات آسمانى، كهكشان ها و يا موجودات زمينى، درياها، كوه ها و مانند آن، اين خاصيت يك موجود مادى نيست، بلكه نشانه موجودى مافوق مادى است.

به علاوه، ما مى دانيم مثلاً 2 + 2 = 4، شكّى نيست كه طرفين اين معادله را مى توانيم تجزيه كنيم يعنى عدد دو را تجزيه نمائيم، و يا عدد چهار را، ولى اين برابرى را هرگز نمى توانيم تجزيه كنيم و بگوئيم: برابرى دو نيم دارد و هر نيمى غير از نيم ديگر است، برابرى، يك مفهوم غير قابل تجزيه است، يا وجود دارد و يا وجود ندارد هرگز نمى توان آن را دو نيم كرد.

بنابراين، اين گونه مفاهيم ذهنى قابل تجزيه نيستند و به همين دليل، نمى توانند مادى باشند; زيرا اگر مادى بودند، قابل تجزيه بودند، و باز، به همين دليل، روح ما كه مركز چنين مفاهيم غير مادى است، نمى تواند مادى بوده باشد بر اين اساس مافوق ماده است (دقت كنيد).(1)

* * *

 86وَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ ثُمَّ لاتَجِدُ لَكَ بِهِ عَلَيْنا وَكِيلاً

87إِلاّ رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ إِنَّ فَضْلَهُ كانَ عَلَيْكَ كَبِيراً

 

ترجمه:

86 ـ و اگر بخواهيم، آنچه را بر تو وحى فرستاده ايم، از تو مى گيريم; سپس كسى را نمى يابى كه در برابر ما، از تو دفاع كند.

87 ـ مگر رحمت پروردگارت (شامل حالت گردد)، كه فضل پروردگارت بر تو بزرگ بوده است.


1 ـ نقل با تلخيص از كتاب «معاد و جهان پس از مرگ»، بخش استقلال روح.

 

تفسير:

آنچه دارى از بركت رحمت او است!

در آيات گذشته سخن از قرآن بود، دو آيه مورد بحث، نيز در همين زمينه سخن مى گويد.

نخست، مى فرمايد: «ما اگر بخواهيم، آنچه را بر تو وحى فرستاده ايم از تو مى گيريم» (وَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ).

«سپس كسى را نمى يابى كه از تو دفاع كند» و آن را از ما باز پس گيرد (ثُمَّ لاتَجِدُ لَكَ بِهِ عَلَيْنا وَكِيلاً).

پس اين مائيم كه: اين علوم را به تو بخشيده ايم تا رهبر و هادى مردم باشى، و اين مائيم كه: هر گاه صلاح بدانيم از تو باز پس مى گيريم، و هيچ كس را در اين رابطه دخل و تصرفى نيست!.

در پيوند اين آيات، با آيه قبل، علاوه، بر آنچه گفته شد، اين احتمال نيز وجود دارد كه: در آخرين جمله بحث گذشته خوانديم «تنها بهره اندكى از علم و دانش به شما داده شده است».

و در آيات مورد بحث، مى خوانيم: خداوند حتى بهره اى را كه از علم و دانش به پيامبرش داده است مى تواند باز پس گيرد، پس همه چيز شما حتى علم و آگاهيتان از سوى او است.

* * *

آيه بعد كه به صورت استثناء آمده است، مى گويد: «اگر ما اين علم و دانش را از تو نمى گيريم رحمت پروردگار تو است» (إِلاّ رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ).

رحمتى است براى هدايت و نجات خودت، رحمتى است براى هدايت و نجات جهان بشريت، و اين رحمت در واقع دنباله همان رحمت آفرينش است.

آن خدائى كه به مقتضاى رحمت عام و خاصش، انسان ها را آفريد و لباس هستى كه برترين لباس تكامل است، در اندامشان پوشانيد، همان خدا براى پيمودن اين راه، به مقتضاى رحمتش، به آنها كمك مى كند، رهبرانى آگاه و معصوم، خستگى ناپذير و دلسوز، مهربان و پر استقامت براى هدايتشان مبعوث مى نمايد، همين رحمت است كه ايجاب مى كند، هرگز روى زمين از حجت الهى خالى نماند.

و در پايان آيه، به عنوان تأكيد، يا به عنوان بيان دليل، بر جمله سابق مى گويد: «فضل پروردگار بر تو بزرگ بوده است» (إِنَّ فَضْلَهُ كانَ عَلَيْكَ كَبِيراً).

وجود زمينه اين فضل در دل تو، كه با آب عبادت و تهذيب نفس و جهاد آبيارى شده از يكسو، و نياز مبرم بندگان به چنين رهبرى از سوى ديگر، ايجاب كرده است كه: فضل خدا بر تو فوق العاده زياد باشد:

درهاى علم را به روى تو بگشايد، از اسرار هدايت انسان آگاهت سازد، و از خطاها محفوظت دارد، تا الگو و اسوه اى براى همه انسان ها تا پايان جهان باشى.

ضمناً، ذكر اين نكته نيز لازم است كه: جمله استثنائيه فوق، با آنچه در آيه قبل آمده است، ارتباط دارد، و مفهوم مستثنى و مستثنى منه، چنين است: «اگر ما بخواهيم مى توانيم اين وحى را كه بر تو فرستاده ايم بگيريم، ولى چنين نمى كنيم چرا كه رحمت الهى شامل حال تو و مردم است».(1)

روشن است: اين گونه استثناها دليل بر اين نيست كه ممكن است خداوند عملاً روزى اين رحمت را از پيامبرش بگيرد، بلكه دليل بر آن است كه، پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيز چيزى از خود ندارد، علم و دانش و وحى آسمانى او، همه از ناحيه خدا و بسته به مشيت او است.

* * *

 

 

 

88قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الاْ ِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لايَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْض ظَهِيراً

89وَ لَقَدْ صَرَّفْنا لِلنّاسِ فِي هذَا الْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ مَثَل فَأَبى أَكْثَرُ النّاسِ إِلاّ كُفُوراً

 

ترجمه:

88 ـ بگو: «اگر انسان ها و پريان اتفاق كنند كه همانند اين قرآن را بياورند، همانند آن را نخواهند آورد; هر چند يكديگر را (در اين كار) كمك كنند».

89 ـ ما در اين قرآن، براى مردم از هر چيز نمونه اى آورديم (و همه معارف در آن جمع است); اما بيشتر مردم (در برابر آن، از هر كارى) جز انكار، ابا داشتند!


1 ـ در حقيقت مفهوم جمله چنين است: «وَ لكِنْ لانَشاءُ أَنْ نَذْهَبَ بِالَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ».

 

تفسير:

هيچ گاه همانند قرآن را نخواهيد آورد

با توجه به اين كه: آيات قبل و بعد در ارتباط با مباحث قرآن است، پيوند آيه مورد بحث كه: با صراحت از اعجاز قرآن سخن مى گويد، با آنها نياز به گفتگو ندارد.

به علاوه، در آيات آينده، بحث مشروحى پيرامون بهانه جوئى هاى مشركان در زمينه اعجاز و طلب معجزات گوناگون، آمده است، آيه مورد بحث در حقيقت مقدمه اى است براى بحث آينده، تا به اين بهانه جويان نشان دهد كه عالى ترين و زنده ترين سند حقانيت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) كه به صورت يك معجزه جاودانى هميشه در تاريخ مى درخشد، همين قرآن است و با وجود اين قرآن، بهانه جوئى ها بى جا است!

بعضى نيز خواسته اند: پيوند اين آيه را با آيات گذشته، از نظر مقايسه اسرارآميز بودن روح، با اسرار آميز بودن قرآن، بيان كنند(1) ولى، پيوندى را كه در بالا گفتيم روشن تر به نظر مى رسد.

به هر حال، خدا روى سخن را در اينجا به پيامبر(صلى الله عليه وآله) كرده، مى گويد: «به آنها بگو اگر تمام انسان ها و پريان اجتماع و اتفاق كنند تا همانند اين قرآن را بياورند، قادر نخواهند بود، هر چند يكديگر را معاضدت و كمك كنند» (قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الاْ ِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لايَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْض ظَهِيراً).

اين آيه، با صراحت تمام، همه جهانيان را اعم از كوچك و بزرگ، عرب و غير عرب، انسان ها و حتى موجودات عاقل غير انسانى، دانشمندان، فلاسفه، ادباء، مورخان، نوابغ و غير نوابغ، خلاصه، همه را بدون استثناء، دعوت به مقابله با قرآن كرده مى گويد: اگر فكر مى كنيد قرآن سخن خدا نيست و ساخته مغز بشر است، شما هم انسان هستيد، همانند آن را بياوريد، و هر گاه بعد از تلاش و كوشش همگانى، خود را ناتوان يافتيد، اين بهترين دليل بر معجزه بودن قرآن است.

اين دعوت به مقابله كه در اصطلاح علماء عقائد، «تحدّى» ناميده مى شود يكى از اركان هر معجزه است، و هر جا چنين تعبيرى به ميان آمد، به روشنى مى فهميم كه آن موضوع، از معجزات است.

* * *


1 ـ تفسير «فى ظلال»، جلد 5، صفحه 358، ذيل آيه مورد بحث.

 

در اين آيه چند نكته جلب توجه مى كند:

1 ـ قبل از هر چيز، عمومى بودن دعوت به تحدّى كه همه انسان ها و موجودات عاقل ديگر را فرا مى گيرد.

2 ـ جاودانى بودن دعوت نكته ديگر است; زيرا هيچ گونه قيدى از نظر زمان در آن نيست و به اين ترتيب اين ندا و دعوت همان گونه كه در زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) بوده است، امروز هم هست، فردا نيز خواهد بود.

3 ـ تعبير به اجتماع، اشاره به مسأله همكارى و همفكرى، تعاون و تعاضد است كه مسلماً بازده كار انسان ها را صدها يا هزاران برابر مى كند.

4 ـ جمله «وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْض ظَهِيراً» (هر چند بعضى، بعض ديگر را يارى و كمك كنند) تأكيد مجددى است روى مسأله همفكرى و تعاون، و ضمناً اشاره سربسته اى است به اهميت و تأثير اين كار در پيشبرد هدف ها.

5 ـ تعبير به «مِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ» تعبير جامعى است كه شباهت و همانندى را در تمام زمينه ها مى رساند، يعنى مثل آن از نظر فصاحت، مثل آن از نظر محتوى و مثل آن از نظر انسان سازى، بحث هاى علمى، قانون هاى حيات بخش اجتماعى، تاريخ خالى از خرافات، پيشگوئى هاى مربوط به آينده و امثال آن.

6 ـ دعوت از همه انسان ها دليل بر اين است كه: در مسأله اعجاز تنها جنبه الفاظ قرآن، فصاحت و بلاغت مطرح نيست; چرا كه اگر چنين بود دعوت از ناآشنايان به زبان عربى بى فايده بود.

7 ـ يك معجزه گويا و رسا آن است كه آورنده آن، مخالفان را نه تنها دعوت به مقابله كند، بلكه آنها را با وسائل مختلف، به اين كار تحريك و تشويق نموده، و به اصطلاح بر سر غيرت آورد، تا آنچه را در توان دارند به كار گيرند، كه نمايان شدن عجز آنها، عمق و عظمت اعجاز روشن گردد.

در آيه مورد بحث اين موضوع كاملاً عملى شده است، زيرا از يكسو، پاى همه انسان ها را به ميان كشيده، و با تصريح به ناتوانى آنها طى جمله «لايَأْتُونَ بِمِثْلِهِ» آنها را برانگيخته و با جمله «وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْض ظَهِيراً» تحريك بيشترى نموده است.

* * *

آيه بعد، در واقع بيان يكى از جنبه هاى اعجاز قرآن، يعنى «جامعيت» آن است، مى گويد: «ما براى مردم در اين قرآن از هر نمونه اى از انواع معارف بيان كرديم» (وَ لَقَدْ صَرَّفْنا لِلنّاسِ فِي هذَا الْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ مَثَل).

«ولى با اين حال، اكثر مردم جاهل و نادان جز انكار حق، و ناديده گرفتن دلائل هدايت، عكس العملى نشان ندادند» (فَأَبى أَكْثَرُ النّاسِ إِلاّ كُفُوراً).

«صَرَّفْنا» از ريشه «تصريف» به معنى تغيير، يا تبديل و از حالى به حالى كردن آمده است.

«كُفُور» به معنى انكار حق است.

به راستى اين تنوع محتويات قرآن، آن هم از انسانى درس نخوانده، عجيب است; چرا كه در اين كتاب آسمانى، هم دلائل متين عقلى با ريزه كارى هاى مخصوصش در زمينه عقائد آمده، هم بيان احكام متين و استوار بر اساس نيازمندى هاى بشر در همه زمينه ها، هم بحث هاى تاريخى قرآن در نوع خود بى نظير، هيجان انگيز، بيدارگر، دلچسب، تكان دهنده و خالى از هر گونه خرافه است.

و هم مباحث اخلاقيش كه با دل هاى آماده همان كار را مى كند كه باران بهار با زمين هاى مرده!

مسائل علمى كه در قرآن مطرح شده، پرده از روى حقايقى برمى دارد كه حداقل در آن زمان براى هيچ دانشمندى شناخته نشده بود.

خلاصه، قرآن در هر وادى گام مى نهد، عالى ترين نمونه را ارائه مى دهد.

آيا با توجه به اين كه: معلومات انسان محدود است (همان گونه كه در آيات گذشته به آن اشاره شده)، مخصوصاً با توجه به اين كه: پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) در محيطى پرورش يافته بود كه از همان علم و دانش محدود بشرى آن زمان نيز خبرى نبود، آيا وجود اين همه محتواى متنوع در زمينه هاى توحيدى، اخلاقى، اجتماعى، سياسى و نظامى دليل بر اين نيست كه: از مغز انسان تراوش نكرده، بلكه از ناحيه خدا است.

و به همين دليل، اگر جنّ و انس جمع شوند كه: همانند آن را بياورند قادر نخواهند بود.

فرض كنيم، تمام دانشمندان امروز، و متخصصان علوم مختلف جمع شوند دائرة المعارفى تنظيم كنند و آن را در قالب بهترين عبارات بريزند، ممكن است اين مجموعه براى امروز جامعيت داشته باشد، اما مسلماً براى يك صد سال بعد نه تنها ناقص و نارسا است، كه آثار كهنگى از آن مى بارد.

در حالى كه، قرآن در هر عصر و زمانى كه خوانده مى شود ـ مخصوصاً در عصر ما ـ آن چنان است كه گوئى «امروز» و براى «امروز» نازل شده و هيچ اثرى از گذشت زمان در آن ديده نمى شود.

* * *

 90وَ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّى تَفْجُرَ لَنا مِنَ الاْ َرْضِ يَنْبُوعاً

91أَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّةٌ مِنْ نَخِيل وَ عِنَب فَتُفَجِّرَ الاْ َنْهارَ خِلالَها تَفْجِيراً

92أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ كَما زَعَمْتَ عَلَيْنا كِسَفاً أَوْ تَأْتِيَ بِاللّهِ وَ الْمَلائِكَةِ قَبِيلاً

93أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُف أَوْ تَرْقى فِي السَّماءِ وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتّى تُنَزِّلَ عَلَيْنا كِتاباً نَقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحانَ رَبِّي هَلْ كُنْتُ إِلاّ بَشَراً رَسُولاً

 

ترجمه:

90 ـ و گفتند: «ما هرگز به تو ايمان نمى آوريم تا اين كه چشمه جوشانى از اين سرزمين (خشك و سوزان) براى ما خارج سازى!

91 ـ يا باغى از نخل و انگور از آن تو باشد; و نهرها در لابلاى آن جارى كنى.

92 ـ يا قطعات (سنگ هاى) آسمان را ـ آن چنان كه مى پندارى ـ بر سر ما فرود آرى; يا خداوند و فرشتگان را در برابر ما بياورى.

93 ـ يا براى تو خانه اى پر نقش و نگار از طلا باشد; يا به آسمان بالا روى; حتى اگر به آسمان روى، ايمان نمى آوريم مگر آن كه نامه اى بر ما فرود آورى كه آن را بخوانيم»! بگو: «منزه است پروردگارم (از اين سخنان بى معنى)! مگر من جز انسانى فرستاده خدا هستم»؟!

 شأن نزول:

در روايات اسلامى، و همچنين كلمات مفسران معروف، شأن نزولى با عبارات مختلف براى آيات فوق نقل شده است كه: خلاصه اش چنين است:

«گروهى از مشركان «مكّه» كه «وليد بن مغيرة» و «ابو جهل» در جمع آنها بودند، در كنار خانه كعبه اجتماع كردند و با يكديگر پيرامون كار پيامبر(صلى الله عليه وآله) سخن گفتند، سرانجام چنين نتيجه گرفتند كه: بايد كسى را به سراغ محمّد(صلى الله عليه وآله) فرستاد و به او پيغام داد كه: اشراف قريش، طائفه تو، اجتماع كرده اند و آماده سخن گفتن با تواند، نزد ما بيا.

پيامبر به اميد اين كه: شايد نور ايمان در قلب آنها درخشيدن گرفته است، و آماده پذيرش حق شده اند فوراً به سراغ آنها شتافت.

اما با اين سخنان روبرو شد:

اى محمّد! ما تو را براى اتمام حجت به اينجا خوانده ايم، ما سراغ نداريم كسى به قوم و طائفه خود اين قدر كه تو آزار رسانده اى، آزار رسانده باشد:

خدايان ما را دشنام دادى، بر آئين ما خرده گرفتى، عقلاى ما را سفيه خواندى، در ميان جمع، تخم نفاق افشاندى.

بگو! ببينيم درد تو چيست؟!

پول مى خواهى؟ آن قدر به تو مى دهيم كه بى نياز شوى!

مقام مى خواهى؟ منصب بزرگى به تو خواهيم داد!

بيمار هستى؟ (و كسالت روانى دارى؟) ما بهترين طبيبان را براى معالجه تو دعوت مى كنيم!.

پيامبر فرمود: هيچ يك از اين مسائل نيست، خداوند مرا به سوى شما فرستاده و كتاب آسمانى بر من نازل كرده، اگر آن را بپذيريد به نفع شما در دنيا و آخرت خواهد بود، و اگر نپذيريد صبر مى كنم تا خدا ميان من و شما داورى كند.

گفتند: بسيار خوب، حال كه چنين مى گوئى، هيچ شهرى تنگ تر از شهر ما نيست (اطراف «مكّه» را كوه هاى نزديك به هم فرا گرفته) از پروردگارت بخواه اين كوه ها را عقب بنشاند و نهرهاى آب، همچون نهرهاى شام و عراق در اين سرزمين خشك و بى آب و علف، جارى سازد.

و نيز از او بخواه نياكان ما را زنده كند، و حتماً «قصى بن كلاب» بايد در ميان آنها باشد; چرا كه پير مرد راستگوئى است! تا ما از آنها بپرسيم: آنچه را تو مى گوئى حق است، يا باطل؟!:

پيامبر(صلى الله عليه وآله) با بى اعتنائى فرمود: من مأمور به اين كارها نيستم.

گفتند: اگر چنين نمى كنى، لااقل از خدايت بخواه: فرشته اى بفرستد و تو را تصديق كند، و براى ما باغ ها، گنج ها و قصرها از طلا قرار دهد!

فرمود: به اين امور هم مبعوث نشده ام، من دعوتى از ناحيه خدا دارم اگر مى پذيريد، چه بهتر، و الاّ خداوند ميان من و شما داورى خواهد كرد.

گفتند: پس قطعاتى از سنگ هاى آسمانى را ـ آن گونه كه گمان مى كنى خدايت هر وقت بخواهد، مى تواند بر سر ما بيفكند ـ بر ما فرود آر!

فرمود: اين مربوط به خدا است اگر بخواهد مى كند.

يكى از آن ميان، صدا زد: ما با اين كارها نيز ايمان نمى آوريم، هنگامى ايمان خواهيم آورد كه: خدا و فرشتگان را بياورى و در برابر ما قرار دهى!

پيامبر(صلى الله عليه وآله) (هنگامى كه اين لاطائلات را شنيد) از جا برخاست تا آن مجلس را ترك كند، بعضى از آن گروه، به دنبال حضرت حركت كردند و گفتند:

اى محمّد! قوم تو هر پيشنهادى كردند، قبول نكردى، سپس امورى در رابطه با خ